حماسه و جهاد  >>  مدافعان حرم >> مصاحبه حماسه و جهاد
تاریخ انتشار: ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵:۱۵  ، 
شناسه خبر: ۳۱۲۹۴۸
گفتگو با پدر شهید بابک نوری هریس
شهید بابک نوری، پسری که مهر خود را نه تنها در دل خانواده بلکه در دل بسیاری که حتی او را ندیده به زیبایی محض گنجاند. پسری که آنقدر سیرت و صورتش زیبا بود که پدرش عاشقانه از او برایم می گوید.
پایگاه بصیرت / فاطمه میرزایی‌دُخت
به گزارش خبرنگار گروه حماسه و جهاد پایگاه بصیرت؛ کمتر از یکسال پیش در فضای مجازی با عکس هایی روبرو شدم که هریک از آن ها زیباتر از دیگری بود به طوری که چشم بسیاری از مخاطبان را به سوی خود جلب کرده بود. پسری خوش سیما و خوش پوش از نسل امروز، با عکس هایی مدل گونه و زیبا. عکس هایی که هریک تیترهای متفاوتی داشتند اما آنقدر زنده و زیبا بودند که در باور بسیاری از کاربران نمی‌گنجید که او شهید دفاع از حریم حرم حضرت زینب(س) باشد.
تیترهایی که خود حکایت‌های عجیب اما زیبایی داشتند و معادلات اشتباه بسیاری را برهم زدند و خود یک تنه بیانگر این بودند که خوان نعمت شهادت در راه حریم حرم حضرت زینب(س) برای عده ای خاص گشوده شد و به حق که این جمله ی زیبای «ما را مدافعان حرم آفریده اند» برازنده ی این عده بوده، هست و خواهد بود.
تمامی تصاویر شهید را با تیترها و نظرات کاربران به دقت و به طور عمیق مشاهده کرده و خواندم. تیترهایی که توجه هر کاربری را با هر عقیده و تفکری به سوی خود جلب می‌کرد. بسیاری در نگاه نخست، در باورشان هم نمی‌گنجید که او شهید شده باشد. تیترهایی همچون شهید لاکچری مدافع حرم، شهید تیپ امروزی مدافع حرم، شهید خوش تیپ و دهه هفتادی مدافع حرم، خوش تیپ آسمانی، شهید مانکن، شهید رضوی، غزال امام رضا(ع) و...که هریک از آن ها حکایت های بسیار زیبایی را در دل خود گنجانده بود. با دیدن متن ها و نظرات به حقیقت این بیت زیبا پی بردم که می‌گوید: «آسمان فرصت پرواز بلندی‌‎ست ولی...قصه این است چه اندازه کبوتر باشی...!».

ماه آسمانی|شهیدی که نخواست زمینی بماند

یکی برایش نوشته بود: «یه چیز عجیب، مثل مدل هاست، مثل هنرمندهاست، تو اصلا اهل زمین نبودی. تو می‌روی و دیده ی من مانده به راهت! ای ماه سفر کرده، خدا پشت و پناهت...» دیگری چنین تیتر زده بود: «قمر شهدای مدافع حرم» و یکی دیگر هم این شعر را برایش نوشته بود: «صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو/ یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو/ یک نفر حسرت دیدار تو بر دل دارد/ چهره بگشای دلی سیر شود بعد برو...» یک نفر هم برای وصیتش چنین نوشت: «به روی دو چشمم وصیتت برادرم»
و امروز می بایستی در مورد این شهید بنویسم و قرار مصاحبه ای با پدر بزرگوارشان دارم که البته هماهنگی اش کار ساده ای نبود، سخن از شهید بابک نوری هریس است. پسری دهه هفتادی و دانشجوی ارشد رشته حقوق که هم مسجدی بود و هم امروزی.

او به همه آن‌هایی که همیشه در گوشمان می‌خواندند که «اگر جنگ شود امیدی به نسل جدید نیست» نشان داد که شهادت، حکایت عجیب و زیبایی‌ست آنقدر که از خون جوانان وطن لاله دمیده!
شهید بابک نوری، پسری که مهر خود را نه تنها در دل خانواده بلکه در دل بسیاری که حتی او را ندیده به زیبایی محض گنجاند. پسری که آنقدر سیرت و صورتش زیبا بود که پدرش عاشقانه از او برایم می گوید. بابک پسری‌ست که نه تنها از صندلی حقوق یکی از بهترین دانشگاه های ایران و تهران گذشت بلکه دانشگاههای آلمان را هم در حسرت حضور خود گذاشت تا به سرزمین شام برسد و امضای منزل بهشت خود را از حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) در بهترین دوران زندگی اش بگیرد.

دوراهی انتخاب
محمد نوری هریس، پدر شهید بابک نوری از این تصمیم زیبا چنین گفت: «بابک کارشناسی حقوق را گرفت و سپس به خدمت سربازی رفت. پس از پایان دوره سربازی اش، در همان سال شهادتش یعنی پارسال، ورودی ارشد حقوق دانشگاه شهید بهشتی تهران بود که نپذیرفت برای ادامه تحصیل به آلمان برود و به من قول داد که مرا به آرزویم که ادامه تحصیل او تا مقطع دکترای حقوق بود، برساند و مطمئن بودم این کار را می کند. بابک صراحتا به ما نگفت که قصد رفتن به سوریه را دارد و زندگی عادی‌اش را داشت. به دنبال تحصیلات و تحقیقات علمی اش بود و در وزارت خارجه ثبت نام کرد که به عنوان کارمند در آن جا فعالیت کند. او به زبان های عربی و انگلیسی تسلط کامل داشت و هدفش کار کردن در سفارت خانه یا کنسولگری‌ها بود و به هیچ عنوان به طور مستقیم از تصمیمش برای عزیمتش برای دفاع از حرم به ما نگفت، دوستانم در سپاه به من گفتند بابک درحال تلاش است که به سوریه برود.
پدر بابک سپس درباره اعتقاد و آرمانهای فرزندش این گونه ادامه می‌دهد: «بابک در نهایت عمل  به اعتقاداتش و در راه اعتقاد و آرمانش جان مقدس، مبارک و گران سنگش را تقدیم خداوند متعال کرد. اعتقاد بابک بود که او را از دانشگاه و زیبایی های زندگی رها کرد و به دفاع از حرم مقدس حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) کشاند. شهادت بابک جان به معنای واقعی کلمه تبلور اعتقاد است و همین باعث رفتن او به سرزمین شام و دفاع از حرم حضرت زینب(س) شد.»

مانند پدر
شهید بابک نوری در مسیر زیبایی قدم گذاشت که پیشتر،پدرش عاشقانه در آن گام نهاده بود و این الگوپذیری از پدر باعث شد که این پسر برومند ادامه دهنده راه پدر شود و پدرش هم در خصوص این انتخاب داوطلبانه او می‌گوید: «بنده هم از سن ۱۷-۱۸سالگی وارد سپاه شدم و در ۱۸سالگی بود که به جبهه رفتم و به مدت چهل و چهار ماه در جنوب و غرب کشور عاشقانه و داوطلبانه در برابر تجزیه طلبان و متجاوزین عراقی جنگیدم و در این راه دوستان بسیار گرانقدری را از دست دادم. دوستانی که همیشه و همواره به عشق آن‌ها زیستم و نفس کشیدم. از این‌رو بابک هم به دلیل پرورش یافتن در خانواده یک رزمنده، همیشه سوالاتی درخصوص رزمندگان دفاع مقدس از من می پرسید و از دوران نوجوانی هم به شهدا و هم به افرادی که توفیق شهادت نداشتند گرایش عجیبی داشت و به آن ها عشق می‌ورزید و همان عشق هم باعث رفتن او در دوم آبان ماه سال ۹۶ به سوریه و شهادتش در بیست و هفتمین روز از این ماه شد و سرانجام در روز بیست و هشتم یعنی روز پس از شهادت بابک و دوستانش، شهیدان عارف کاید خورده و نظری، سردار سلیمانی طی نامه ای انحلال و ازهم پاشیدگی سازمان داعش را به مقام معظم رهبری اعلام نمود.»

ماه آسمانی|شهیدی که نخواست زمینی بماند

در میان حرف های پدر، آرزوی شهادت را می توان یافت به طوری که از اندک فاصله ی میان قصد و نیت خالصانه بابک برای رفتن به سرزمین شام تا محقق شدن آرزوی شهادتی که همیشه در پی آن بود و همچنین آخرین مکالمه‌شان که بدون شک یکی از سخت ترین لحظات او بوده، برایمان به زیبایی توضیح داد: «دقیقا یک هفته قبل از شهادت بابک بود که برای گرفتن مسئولیتی عازم تهران بودم و چون این کار مدت ها طول کشیده بود بابک بسیار نگران کارم بود به طوری که در همان سوریه هم پیگیری می کرد و حتی در آن جا به دوستانش گفته بود.

آخرین مکالمه
در همان هفته قبل از شهادت بابک موفق به دیدار وزیر شدم و پس از توافق با او و معاونش تصمیم بر این شد که مدیریت یکی از مجموعه های وزراتخانه ها در مشهد را برعهده بگیرم. وقتی از تهران خارج شدم حدودا ساعت دو و نیم، سه بعداز ظهر بابک با من تماس گرفت و می دانستم اگر در خصوص حل شدن کارم به او اطلاع دهم خوشحال می‌شود و به او گفتم بابک جان خدا را شکر دعاهایی که در حق پدرت کردی مستجاب شد و هفته ی آینده برای معارفه به مشهد مقدس می روم. بابک به من گفت بابا از هواپیما پیاده شدی مستقیم به حرم برو و در کنار امام رضا(ع) از طرف من دو رکعت نماز بخوان و دعایم کن.»
محمد نوری در توصیف آخرین مکالمه خود با فرزندش این چنین می گوید: «مکالمه میان من و بابک بسیار معنوی بود و من هم در پاسخ به او گفتم بابک جان تو پاک تری و در نزد خداوند متعال عزیزتر هستی که در غریبی حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سرزمین شام رفتی تا آن ها احساس غریبی نکنند پس تو دعایمان کن چون دعای تو زودتر مستجاب می شود. آن روز بسیار معنوی و عاطفی با یکدیگر صحبت کردیم به طوری که خداوند متعال داشتند زمینه خداحافظی ما را فراهم می کردند و در نهایت، من و بابک با وجودی مملوء از عشق به یکدیگر، از هم خداحافظی کردیم و این آخرین مکالمه ی ما بود که چند روز پس از آن خبر شهادت پسرم در بوکمال را به من دادند. فاصله اعزام بابک جان به سوریه تا خبرشهادتش بسیار کم بود و آرزویش زود محقق شد. او به دلیل اینکه با گردان عدوات لشکر قدس گیلان به سوریه رفته بود بسیار به فرماندهان خود التماس می کند تا به خط مقدم برود. فرماندهانش هم تصمیم گرفته بودند با توجه به اینکه بابک دانشجو و جوان بود به او اجازه ی رفتن به خط را ندهند که براساس گفته آن ها، پسرم به مدت بیست تا بیست و دو روز از آن ها خواهش کرده و درخواست کرده بود تا به او اجازه ی مقابله و جنگ رو در رو با داعشی ها را دادند.»

محمد نوری،پدر شهید بابک نوری با بغضی که یک سال است در گلویش مانده، از اطمینان و اعتقادش به شهادت فرزندش تا احساسات پدرانه و لحظه ی خبر شهادت او گفتگو را چنین ادامه می‌دهد: «من به عنوان یک رزمنده و پدر بابک همانند تمامی پدران و مادران، این فرزندم را مثل دیگر فرزندانم به طور کامل می شناختم و مطمئن بودم با توجه به اینکه او از لحاظ جسمی، روحی و اعتقادی خود را آماده پرواز به سوی پروردگار کرده بود، هنگام رفتن بابک در لحظه خداحافظی به اهالی خانه اعم از مادر بزرگوارش و برادرهایم گفتم بروید و بابک را بدرقه کنید چون او دیگر برنمی‌گردد و مطمئن هستم آخرین باری ست که شما او را می‌بینید. پس از آن عاطفه ی پدری ام منقلب شد و گریه کردم چون بابک انگار داشت به عروسی می رفت. چندین بار از اتوبوس پیاده شده بود و به مادرش و خواهرانش گفته بود گریه نکنید و بگذارید تصویر خنده شما در ذهن من بماند. من همان موقع خروج بابک از منزل آمادگی شهادت بابک را داشتم.»

وداع با خانواده
وداع عزیزان همیشه سخت‌ترین لحظات را رقم می‌زند بالاخص زمانی که بدانی تا آسمانی شدن، فرصت دیدار زمینی با عزیزترینت را نخواهی داشت. به این قسمت گفتگو که می رسد بغض تمام وجودم را فرا می گیرد همان گونه که پدر شهید بابک نوری سرشار از بغضی غم انگیز و پدرانه می شود. او از لحظه وداع با بابک اینچنین گفت: «مادر بابک به همراه خانواده و عموهایش او را در لشکر قدس گیلان بدرقه کردند و آن ها موفق شدند پسرم را ببینند و در آغوش بکشند، مهرمادری و عشق خواهری را نثارش کنند و او نیز عشق خود را تقدیم آن ها کند اما من نتوانستم با بابک خداحافظی کنم.»
در اینجا که جان کلام است بغض پدر شکسته می شود و این سخت ترین لحظه ای ست که با تمام وجود حس کردم. با اشک های پدرانه اش، اشک های من نیز بدون اذن جاری شدند و پدر ادامه داد: «لحظه رفتن بابک، من در خانه نشسته بودم و او در ایوان بود. با نگاهمان ایمان و اعتقادمان را فریاد می زدیم، با نگاهمان می‎‌گفتیم که این آرمان گرایی و اعتقاد هزینه دارد. بابک در وصیت نامه اش هم آورده است که «بابا تو خودت روزی رزمنده بودی و از نوامیس دفاع کردی.» او لحظه وداع هم با نگاهش به من می گفت که بابا این اعتقادات خون می خواهد و امروز نوبت من است. این اعتقادی ست که با نگاه به هم به رخ یکدیگر کشیدیم. ایمانمان، باورمان، دلمان، خدایمان و ارزش های مذهبی‌مان را با نگاهمان به یکدیگر انتقال دادیم. او به من می گفت که مادر اصلی همه ما در سوریه است.
او داشت به من می فهماند که امروز نوبت من است که برای اعتقادات و ارزش هایم این هزینه را بدهم. او در دفاع از اعتقاداتمان رفت. این اوج اعتقادات و ایمان بابک بود که بر زیبایی های دنیا چیره شد. بله! ما چنین وداعی با یکدیگر داشتیم. نه من توانستم بابکم را در آغوش بگیرم و نه او توانست. هردوی ما ایمانمان را فریاد می کشیدیم و فریادمان را فقط خداوند متعال می شنید و بس. خداوند به من می گفت که این قربانی را از تو می پذیرم و فرزندم این چنین به خدای خود پیوست و مهمان او شد. و حالا فقط می توانم بگویم فقط خوش به حال بابک.»
پدر با اشک های همچنان جاری از حال و هوای این روزهای خانه برایم گفت: «حال و هوای خانه چنین است که با بابک زیستن، نشستن و راه رفتن را ادامه می دهیم. گویی او در کنار ماست. گویی او با ماست.حرف های او را تکرار می کنیم.هر روز، هرساعت و هرلحظه! جای بابک را هنوز خالی نمی بینیم و تا زمانی که ما هم به او ملحق شویم او پیش ماست. ان شاءالله که خداوندِ بابک تسلی بخش خاطر ما باشند. اگر باور کنیم که بابک پیش ما نیست به راه بابک شک داریم از اینرو باورمان این است که بابک زنده و در کنار ماست و تمامی اعضای خانواده را هدایت و حمایت می کند.»
و اما آخرین سخن، سخنی که تمامی انسان‌ها عاشقانه دوست دارند برای تمامی عزیزان آسمانی شده‌شان به حقیقت بپیوندد و به راستی جز این نیست. محمد نوری،پدر بزرگوار شهید بابک نوری هم در آخرین سخن خود اینچنین زیبا به گفتگویمان پایان داد: «اگر یک بار دیگر بابک را ببینم حتما به او خواهم گفت که بابک جان تو جای خوبی داری و من را پیش خودت و دوستان شهیدم ببر که دلم برای تو و آن ها بسیار تنگ شده است که شما جملگی در کنار خاندان نبوت و امامت هستید و نزد خداوند مهربان، مهمان ویژه ای می باشید.»

پایان مکالمه من و پدر شهید بابک نوری هریس که حالا جای مخصوصی در زندگی من دارد شبیه جدا شدن از هم صحبتی است که دوست داری ساعتها در کنارش بنشینی و به حرفهایش که همه از عمق جانش بر می خیزد گوش جان سپاری. اما خب تا بوده چنین بوده و چاره ای جز خداحافظی نیست. مخصوصا اینکه پدر شهید این روزها بسیار درگیر برگزاری مراسم سالگرد شهید است زودتر زحمت را کم می کنم.

نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
ناشناس
United States
۲۲:۱۴ - ۱۳۹۷/۰۸/۲۸
0
0
بسیار زیبا بود
دستمریزاد
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات