استعمار «فرانو» و غارت جهان


 مصطفي موحد/ استعمار فرانو، به روش‌هايي گفته مي‌شود که پس از دوران استعمار کهن و استعمار نو، براي تسلط اقتصادي و سياسي بر کشورها و بهره گرفتن از آنها به کار گرفته مي‌شود. در ايّام پاياني دوران استعمارنو، جنبش‌هاي استقلال‌طلبانه به اوج خود رسيده بود و خروج از سيطره اروپاي تضعيف شده را مي‌طلبيد. در اين وضعیت اعتراض به ظلمي که در طول ده‌ها سال بر مردمان ديگر قارّه‌ها شده و ثروتي که به تاراج رفته بود، فراگير شد. 
نويسنده کتاب «ميراث‌خوار استعمار» در شرح حال اين زمانه مي‌نويسد: «اينک ملت‌هاي جهان سوم با چشمان باز جريان انتقال نامشروع ثروت‌ها را از مناطق توسعه‌نيافته به مناطق توسعه‌يافته نظاره مي‌کنند و براي منع اين غارت‌ها و حفظ منابع و منافع خود به پا خاسته‌اند. اين بيداري موجب شده است امپرياليسم‌هاي غربي تغيير صورت بدهند، البته، نه تغيير سيرت. استقلال دادن به مستعمرات با حفظ روابط استعماري عبارت از همين تغيير صورت کذایی است. اما اين تغيير صورت نه سطح زندگي مردم جهان سوم را بالاتر برده و نه اقتصاد آسيب‌پذير آنها را از صورت ناقص و يک پايه و توليد واحد خارج نموده است.»
پس از جنگ جهاني دوّم، کوشش‌هايي همه‌جانبه به شيوه‌هاي استعماري برای توسعه کشورهاي تازه استقلال يافته صورت گرفت. چنين کوشش‌هايي، عموماً از جانب دو قطب سازمان‌يافته و شناخته شده جهاني، يعني ليبراليسم غربي و مارکسيسم يا سوسياليسم صورت گرفته است. مناظره بين اين دو قطب اغلب بر اساس برتري‌هاي ايدئولوژيک و ملاحظات استراتژيک در چرخش است که از ماهيّت دوقطبي بودن سياست جهان ناشي مي‌شود. ايدئولوژيِ هر دو قطب، خدشه‌پذير و در نهايت بي‌اعتبار است. خدشه‌پذير است، از اين نظر که هدف غايي مملو از شيفتگي پرفسونش، تصرّف مادّه است؛ بي‌اعتبار است، به لحاظ اينکه معتقد است راه‌حلّ واقعي مسئله جهان سوم در تکرار و پيروي از تجربيّات حاصل از امر توسعه در خود آن نهفته است. در زمينه تاريخي، ماهيّت واقعي و قلمرو خارجي کشورهاي جهان سوم، که همگي چهره‌هاي واحد دارند، به درستي تحقيق نشده است. 
پس از دو جنگ جهاني، براي تقسيم مجدد جهان بين کشورهايي که امپراتوري داشتند و کشورهايي که به آنها چشم طمع دوخته بودند، ورق‌هاي بازي از نو تقسيم شد. اروپاي از رمق افتاده 1945، اعم از اروپاي فاتحان و اروپاي مغلوبان، برتري خود را به سود ايالات متحده که در جنگ برايش منبع ثروت‌اندوزي شده بود، از دست داد و به اين ترتيب ايالات متحده، از نظر اقتصادي بعد از پايان جنگ جهاني دوم و از نظر سياسي و نظامي بعد از فروپاشي نظام شوروي در 1990، صاحب اختيار جهان شد.
«نظم نوين جهاني» که رؤياي رهبران آمريکا شده است، نامي ديگر براي سلطه جهاني ايالات متحده است. «حق مداخله» نام جدید استعمار است.
قدرت‌هاي استعماري، سرانجام به اختيار يا به اجبار بر آن شدند که هر چند به ظاهر با استقلال اکثر مستملکات سابق خود موافق باشند؛ با اين همه در صدد برآمدند به هر تمهيد، سلطه خود را به معناي سنّتي کلمه بر سرزمين‌هايي که وسعت و جمعيت چنداني نداشتند، همچنان اعمال کنند. براي نمونه دولت فرانسه قلمروهايي از اين دست را هنوز تحت قيمومیت خود دارد و آنها را به دو صورت استان‌ها و سرزمين‌هاي ماوراء درياها، به لحاظ حقوقي بخشي از خاک فرانسه مي‌شناسد؛ اما فرانسه در اين ماجرا تنها نيست. بر اساس اعلام سازمان ملل متحد، 19 سرزمين در سال 1989، «غير خودمختار» شمرده مي‌شده‌اند؛ پس استعداد احراز استقلال را داشته‌اند. از اين ميان ۱۰ سرزمين در قيموميت انگليس بوده‌اند و چهار سرزمين در اختيار ايالات متحده آمريکا قرار داشتند.
به واقع جنگ جهاني دوم، روابط اقتصادي و سياسي کشورهاي پيشرفته صنعتي را با کشورهاي پس افتاده غيرصنعتي بر بنياد ديگري جز استعمار آشکار، بنا نهاد. پس از اين جنگ، نظام کهنه استعماري جاي خود را به نظام ديگري داد که با نيازمندي‌هاي نوع ديگري از امپرياليسم بيشتر توافق داشت.
در اين دوران، از يک سو تلاش ملّت‌ها براي بهتر زيستن و از سوي ديگر هجوم اقتصاد غول‌آساي ايالات متحده آمريکا به بازارهاي کار و مصرف مواد اوليه‌اي که در حصار استعمار محصور شده بود، ايجاب مي‌کرد امپرياليسم‌هاي استعماري، شيوه ديگري را براي «حفظ منافع خود» برگزينند که مانند شيوه آشکار استعمار، چشمگير نباشد. آمريکا تصميم داشت استعمارگران اروپايي را از مستعمرات و نيمه مستعمرات بيرون بريزد و رشته‌هاي اسارت مالي را به دست و پاي ملّت‌ها ببندد؛ البتّه اين رشته‌هاي مالي ناپيدا در نظر اول بيش از سلطه نظامي استعمار، مطلوب واقع مي‌شد.
وقتي استعمار، تحت رهبري ايالات متحده يکپارچه شد، «نظم نوين جهاني» چيزي نبود جز ادامه بي‌نظمي سابق؛ اما از اين پس به نام «ليبراليسم اقتصادي توتاليتر» اعلام حضور کرد که سلطه و کشتار جهان را با استفاده از وسايل اقتصادي، کارآتر مي‌کرد.
رشد اقتصاد «سرمايه‌داري» و صدور سرمايه براي بهره‌برداري از منابع سرزمين‌هاي ديگر، روابط اقتصادي کشورهاي صنعتي استثمارگر را با کشورهاي کوچک وارد مرحله جدیدی کرد؛ به اين ترتيب که کشورهاي صنعتي، از راه صدور سرمايه و مکانيسم جهاني قيمت‌ها و داد و ستد مواد خام با کالاهاي ساخته شده و فشارهاي سياسي و اقتصادي، از کشورهاي کم‌رشد بهره‌کشي مي‌کنند و اين رابطه عنوان «استعمار فرانو»  به خود گرفته است و بسياري از ملّت‌هاي کوچک و تازه آزاد شده را عليه اين نوع رابطه سياسي و اقتصادي برانگيخته است. روش استعماري نو سبب مي‌شود کشورهاي ضعيف در حقيقت با وجود استقلال سياسي ظاهري، همچنان در مراحل اوليه‌ رشد اقتصادي در جا بزنند، يا حتّي عقب بروند و در مقابل، کشورهاي پيشرفته از بهره‌برداري منابع آنها و از راه داد و ستد اقتصادي سودهاي کلانی به دست آورند. 
رواج اين اصطلاح (استعمار فرانو) به خصوص از زمان «کنفرانس باندونگ» (آوريل 1955) آغاز شد. در اين کنفرانس سوکارنو، رئيس‌جمهور اندونزي، به نوعي از استعمار اشاره کرد که در لباس جديد و از راه نظارت و چيرگي اقتصادي و فرهنگي جمعي‌ و همدست، همان هدف‌هاي استعمار کهن را دنبال مي‌کند.