تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۰۱۲۰۲

 قاسم زائری در یادداشت خود نوشته است:
ده روز از انتخابات ریاست جمهوری دهم گذشته و کمابیش، همگان در جریان وقایعی که رخ داده است، هستند و از این رو نیازی به ذکر جزئیات نیست. آنچه بیش از همه، در این شرایط، مورد نیاز ضروری افراد، گروه های سیاسی و نیز تصمیم گیران در رده های مختلف سیاسی و امنیتی است، وجود یک چارچوب تحلیلی برای فهم رخدادهاست. چارچوب های تفسیری که فارغ از حب و بغض ها و تعلقات سیاسی‏، به فهم دقیق تر مساله کمک کند. دستکم در این ده روز دو چارچوب تفسیری از سوی صاحبنظران و نیز مقامات مسئول ارائه شده است:
الف. چارچوب منازعة قدرت. یک نظام سیاسی را مجموعه ای از گروه ها و نخبگانی تشکیل می دهند که به دنبال کسب قدرت و اِعمال آن هستند. در جامعة سیاسی فعلی ایران، دستکم دو گروه سیاسی عمده وجود دارند: چپ/ اصلاح طلب و راست/ اصولگرا. دستکم از انتخابات مجلس هفتم به بعد، گروه های سیاسی چپ/ اصلاح طلب، هیچ موفقیت سیاسی عمده ای به دست نیاورده و در کنار اکثریت راست/ اصولگرا، دستکم در طول شش سال گذشته، در اقلیت بوده اند. این در حالیست که در دو انتخابات ریاست جمهوری نهم و دهم، گروه های چپ/ اصلاح طلب با تمام ظرفیت خود وارد رقابت شده و به برخی ائتلاف های سیاسی اقدام کرده اند که در نوع خود بی سابقه است، مانند بازگشت آنها به هاشمی رفسنجانی که در جریان انتخابات مجلس ششم‏ تنها در سایة حمله به شخصیت او توانستند اکثریت آرا را به دست آورند. گفته می شود که وقایع پس از انتخابات دهم نیز واکنش گروه های سیاسی چپ/ اصلاح طلب به شکست گسترده شان در انتخابات است. آنها نمی خواهند »مرگ سیاسی« خود را بپذیرند‏ و با زیر سئوال بردن نتایج انتخابات، در واقع فضایی برای ادامة حیات خود باز نگه می دارند، بدین ترتیب که به هواداران خود القا می کنند که تنها به واسطة تقلب گسترده است که آنها نتوانسته اند به قدرت باز گردند و الا در جریان یک رقابت آزاد، آنها بیشترین رای را به دست خواهند آورد. این چارچوب تحلیلی‏، وقایع پس از انتخابات را نوعی اعمال فشار این گروه ها بر نظام سیاسی برای امتیاز گیری می دانند و تصور این است که با هشدار دادن یا بازداشت کردن، می توان اوضاع را آرام کرد؛
ب. چارچوب انقلاب مخملین. انقلاب مخملی/ رنگی/ نارنجی‏، آخرین شیوه ای است که کشورهای غربیِ طرفدار دموکراسی‏، برای پیشبرد لیبرال دموکراسی در دیگر کشورها که به زعم آنها فاقد دموکراسی است یا بهتر بگوییم کشورهایی که با غرب مخالفند یا منافع آنها را تهدید کرده یا دستکم تامین نمی کنند‏، به کار می گیرند. انقلاب مخملی‏‏، دو عنصر اصلی دارد: نخست‏ یک »مسالة« مهم و دیرپای اجتماعی یا فرهنگی، اعم از یک معضل قومیتی، یک شکاف طبقاتی یا یک مطالبة سیاسی که به هر نحو افراد جامعه را دچار دو یا چنددستگی می کند. دوم‏، «شرایط انتخابات» که بالاخره در پایان آن، یک گروه یا حزب پیروز می شود و گروه/ حزب دیگر بازنده. انقلاب مخملین دقیقاً در چنین شرایطی رخ می دهد که از یکسو افراد، به واسطة نتیجة انتخابات، رودروی یکدیگر قرار گرفته اند و از سوی دیگر آن مساله یا معضلة دیرپای فرهنگی/ سیاسی/ قومی نیز فعال می شود. در این شرایط منازعة افراد از سطح انتخابات فراتر می رود و به مساله فرهنگی یا اجتماعی عمومی با پیشینة تاریخی تبدیل می شود. در این میان، کشورهای غربی نیز وارد معرکه می شوند، از امکانات رسانه ای، نفوذ بین المللی شان در سازمان های جهانی، کمک های مالی و نظایر آن استفاده کرده و جانب گروه بازنده را می گیرند و به مساله دامن می زنند. تردید در نتیجه انتخابات، فعال شدن گسل فرهنگی/ اجتماعی/ قومیتی و نیز مساعدت و یاری کشورهای غربیِ طرفدار دموکراسی‏، در پیوند با یکدیگر، منجر به بی نظمی و در نهایت، فروپاشی نظام سیاسی می شود، ‏‏آن گونه که در اوکراین‏ و گرجستان رخ داد و البته در برخی کشورها هم به نتیجه نرسید. عموماً در ده روز گذشته، تحولات سیاسی-اجتماعی پس از انتخابات دهم، در قالب این چارچوب فهمیده شده است.
به نظر می رسد که دو چارچوب تحلیلی پیشگفته، برای فهم وقایع پس از انتخابات، دچار نقصان اند. البته این به معنای کنار گذاشتن این دو چارچوب نیست‏، چراکه هر کدام برخی عوامل دخیل در این وقایع را به خوبی نشان می دهد‏، اما کامل نیستند و تحلیل وقایع بر اساس آنها منجر به بدفهمیِ ماجرا و در نتیجه تصمیم گیری های نادرست می شود، چه برای تصمیم سازان و چه برای افراد جامعه. باید دور از حب و بغض ها و به طور واقع بینانه تری، چارچوب مناسب تری برای فهم ماجرا فراهم کرد که به نظر می رسد چارچوب ‎«جنبش اجتماعی»، از این حیث، دقیق تر است. به گزاره های ذیل دقت کنید:
یکم. موسوی برای هوادارانش یک نشان معین کرده است: رنگ سبز؛
دوم. موسوی برای هودارانش یک شعار اصلی معین کرده است: الله اکبر؛
سوم: موسوی از مناسک خاصی برای بیان سخن اش استفاده می کند: مناسک مذهبی و بزرگداشت کشته شدگان در مساجد؛
چهارم. حرکتی که موسوی آغاز کرده است، با دیگر وقایع مشابه در سال های اخیر مانند 18 تیر 78 یا وقایع سال 82 یک تفاوت مهم دارد: وجود رهبر. موسوی در مقام یک رهبر متناسب با شرایط مختلف بیانیه می دهد و شرایط را برای هوادانش تفسیر و بازتفسیر می کند و به آنها رهنمودهای جدید می دهد؛
پنجم. در میان هوادارن موسوی، گروه های مختلفی حضور دارند: روحانی، دانشجو، استاد، معلم، زن خانه دار، کارگر، کسبه که تصاویر تجمعات، به خوبی این تنوع را نشان می دهد؛
ششم. موسوی برای خود و هوادارنش، عقبه تاریخی معین کرده است: خط امام؛
هفتم. موسوی برای تداوم حرکت اش، دو هدف اعلام کرده است: هدف کوتاه مدت، ابطال کل انتخابات و برگزاری مجدد آن و هدف درازمدت تر، اصلاح نظام سیاسی و اجتماعی که به نظر می رسد در اینجا نوعی «دموکراسی دینی» دنبال می کند که پیشتر عبدالکریم سروش در مرحله ای از حیات فکری خود مطرح کرده بود و در دورة اصلاحات، حزب مشارکت به دنبال تحقق آن بود؛
هشتم. حرکتی که موسوی آغاز کرده، جمعی از نخبگان، بخصوص حزب مشارکت و سازمان مجاهدین را در کنار خود دارد که برای هدایت هوادان از آنها سود می برد؛
نهم. هوادارن موسوی، محل های خاصی برای تجمع دارند: خیایان ها؛
دهم. موسوی از دسترسی به صدا و سیما محروم است‏ اما کمابیش روزنامه ها و نشریات داخلی و به ویژه ماهواره ها در انتقال پیام او به هوادارانش ایفای نقش می کنند؛
یازدهم. موسوی برای حرکتی که آغاز کرده، به هوادارانش یک «مانع» معرفی کرده است: در مرحلة اول، دولت احمدی نژاد و در مرحلة بالاتر و البته با کمی بدبینی، تغییرات اساسی تر در کل نظام سیاسی و شاید هم تغییر آن. وجود مانع، موجب می شود که گروه های مختلف، با عقاید و سلایق متنوع و متضاد، در غلبه بر آن مانع، اتفاق نظر و اشتراک پیدا کرده وبه رغم اختلاف شان، با هم متحد شوند. مانع اولیه، ساقط کردن احمدی نژاد است.
دوازدهم. و مهمتر از همه این که موسوی حرکت خود را با انقلاب اسلامی 57 مشابهت سازی می کند: هم از حیث هدف ها و هم از حیث روش ها.
موسوی یک «جنبش اجتماعی» را راهبری می کند که همة اجزای آن را فراهم آورده است. این که این جنبش تا چه اندازه به موفقیت می رسد، در اینجا محل بحث نیست،‏ آنچه بیشتر اهمیت دارد، بررسی وقایع و رخدادهای اخیر در قامت یک جنبش اجتماعی است. نباید [...] البته حتماً باید نقش نخبگان قدرتِ داخلی و برنامة کشورهای خارجی مورد ارزیابی قرار گیرد، همچنان که نقش گروه های اغتشاشگری که آشوب به پا می کنند. اما نباید به این دلایل، رویکردی سیاسی یا امنیتی به افراد داشت. این یک جنبش اجتماعی است که دستکم چهارده میلیون هوادار دارد و حتی اگر در کوتاه مدت، کنترل شود، در درازمدت، مساله ساز خواهد شد. تصمیم سازان و برنامه ریزان باید به دور از حب و بغض و اقتضائاتی که شرایط فعلی کشور بدان مبتلاست، این وقایع را از منظر اجتماعی و به مثابة یک جنبش اجتماعی پیگیری کنند. البته این جنبش نواقص فراوانی دارد، مانند فقدان برنامه و طرح مشخص، پیوند با قدرت های خارجی، تنوع و تکثر در طرفدارانی که سنخیتی با یکدیگر ندارند ‏(روحانی و مارکسیست در کنار هم) و نظایر آن. اما آنچه مهم است این که آن را از منظر یک جنبش اجتماعی ببینیم که نه سیاسی است نه امنیتی.