تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۱۰۲۳۱۶

عرفان «منهای عقیده»
آنچه می خواهند به ما بباورانند و خود به آن یقین و عقیده دارند!! این گزاره است که: «می توان هیچ عقیده ای به هیچ گزاره دینی نداشت و در همه چیز حتی توحید و مبدا و معاد، شک داشت و بلکه منکر همه چیز شد و معذلک دیندار و مؤمن بود. و می توان با همه احکام دینی مخالفت کرد و در عین حال، الگوی اخلاقی شد و به معنویت و عرفان رسید.» مثلا در همین متنی که دوستمان خواندند دستکم در هفت مورد گفت که: می توان دین و حتی عقاید قطعی و ضروری دینی را رد کرد و در عین حال، دیندار هم بود. به عنوان مثال:
1- با دیدن حوادث تلخ در زندگی- چون زلزله- می توان خیرخواهی یا عدالت خدا را انکار و یا در آن شک کرد و این عقیده، منافاتی با ایمان ندارد. زیرا «ایمان»، محتوای عقیدتی- مثلا عقیده به عدالت یا خیرخواهی خدا- ندارد، بلکه در آن یک ایمان بدون موضوع و متعلق هم کافی است!! نباید از مؤمن پرسید که به چه چیز ایمان داری؟! به هیچ.
2- می توان معتقد بود که منشأ دین، اساساً نه یک امر ماورایی- مثل خدا- بلکه یک امر بدنی (فیزیولوژیک) یا روانی (پسیکولوژیک) است.
یعنی می توان در منشأ الاهی و غیرمادی دین، شک کرد و این نیز منافاتی با ایمان و معنویت و دینداری ندارد. حتی می توان پذیرفت یا احتمال داد که غده ای در بدن است که اگر ترشح اش زیاد شود، آدم دیندار یا دیندارتر می شود و می توان احتمال داد که منشأ دین، یک امر جامعه شناختی، روانشناختی یا زیست شناختی- و نه خداوند- است و این شک، صدمه ای به ایمان نمی زند چون قرار شد که ایمان ما از نوع دگماتیک و عقیدتی (که قطعاً منشأ الاهی برای دین، قائل است و همه این احتمالات را قاطعانه رد می کند)، نباشد.
3- می توان مؤمن و متدین بود و در عین حال مثلا بخاطر عصبانیت از رفتار زشت یک فرد مدعی دینداری، در اصل دین و حقانیت آن شک کرد. این شک هم منافاتی با ایمان و دینداری ندارد!!
4- کسانیکه بخاطر منافع شخصی یا سود و ضرر مادی به دینی گرویده اند اگر به هر دلیل به مطامع خود نرسیدند و یا اگر کارکردی را از دین، انتظار داشته اند ولی انتظار آنان از دین با واقعیت، جور درنیامد، چنین کسانی نیز می توانند در دین، شک کنند و این شک، صدمه ای به دیانت آنان نمی زند و همچنان می توان آنان را متدین دانست چون ایمان نباید یک دگم باشد.
5- چون فرهنگ دینی جامعه در طول تاریخ، تغییراتی به خود می بیند پس می توان نتیجه گرفت که هیچ چیز قطعی نیست و مرزی میان «ضروریات دین» و «بدعت ها» وجود ندارد، همه چیز مشکوک و نسبی و قابل حذف از دین و یا قابل اسناد به دین است پس هر عقیده ای می تواند به یک اندازه، دینی یا غیردینی دانسته شود و فاصله ای معرفتی میان ارتدوکسی ها و هترودکسی ها وجود ندارد. می توان به چنین سیلان و هرج و مرجی معتقد بود و آرام آرام در همه عقاید دینی شک کرد و ضروریات دین را بدعت دانست و بدعتها را ضروری دین خواند و با این وجود، این هرج و مرج عقیدتی نیز به ایمان آدمی صدمه ای نمی زند.
6- می شود معتقد بود که هیچ دلیلی به نفع توحید و نبوت و معاد و... وجود ندارد و عقل، هیچ حمایتی از هیچیک از اصول دین نمی کند. می توان در کلیه اصول و عقاید دینی، شک و یا آنها را انکار کرد و در عین حال، متدین و مسلمان بود!!
7- حتی می توان به عقیده ای برخلاف عقاید اسلامی، معتقد شد و این نیز منافی با مسلمانی نیست. شک در وحی بدلیل تعارض یافته های بشری (که حتماً عقلی و قطعی هم نیستند زیرا قرار شد که هیچ مفهوم اثبات پذیر عقلی، ممکن نباشد) با دین، مزاحم دین و دینداری نیست یعنی می توان این عقیده را پذیرفت که حقایق و واقعیاتی وجود دارند که دین را نقض می کنند و در عین حال، هم به آن واقعیات و هم به دین (یعنی به طرفین یک تناقض) مؤمن بود!! این موارد (صریحاً نام برده شده اند و سپس نتیجه گرفته شده است که «می توان با چنین اعتقاداتی، مؤمن و دیندار هم بود.» یعنی تصریح می کنند که قاطعانه!! معتقدند که هیچیک از عقاید اسلامی عقلا اثبات نمی شود و کلیه مفاد آیات و روایات و گزاره های دینی مشکوکند و مؤمنین در قبول یا عدم قبول آنها مخیرند زیرا هیچ دلیلی بنفع توحید و مبدأ و معاد و نبوت و... وجود ندارد و اگر در اهم عقاید اسلامی، شک دارد و در عین حال، می تواند خود را متدین نیز بداند به دو دلیل است:
1-از آنجا که گزاره های دینی مطلقاً قابل اثبات نیستند و دلیل عقلی ندارند و لذا شک پذیر بلکه مشکوکند.
2- از آنجا که شک، امر اختیاری نیست پس قاعدتاً منظور آن است که فرد شک کننده، «مفعول شک» است نه «فاعل شک»، بنابراین قابل نهی و عتاب نیست. در خصوص دلیل دوم در جلسه دیگری باید بتفصیل پاسخ گفت که فرد قربانی شک و جهل، اگر مستضعف است، حکم دیگری غیر از افراد لجباز و شکاک دارد. اما دلیل نخست در تجویز این شکوک نیز، یک «دور مصرح» است.
اسلام، مشتی جزمیات است
اکنون ما در مقام توضیح و تقریر صورت مسئله هستیم و نوبت به پاسخ نرسیده است. ابتدا باید شفاف شود که این نظریه چیست. دوستان تصریح می کنند که به عقاید و احکام اسلامی در سه مقام، نقد وارد می شود و مؤمنین در هر سه مورد باید این اشکالات را بپذیرند و مقاومت نکنند زیرا پذیرش این سه اشکال بر اسلام نیز منافاتی با دینداری ندارد:
اول) حال که هیچ استدلالی، اسلام- و هیچ دین دیگری را- تأیید نمی کند و مسلمین تنها تسلیم اتوریته حضرت محمد(ص) (و اهل بیت ایشان در مورد شیعه) شده اند، این اشکال و نقد وارد است که مسلمانان چرا اتوریته ایشان- و نه کس یا کسان دیگری- را پذیرفته اند؟ آیا این تسلیم و گرایش، بحق است یا ناحق؟ اگر استحقاق ایشان برای انتخاب بدون دلیل از میان هزاران انتخاب دیگر، زیر سؤال برود مسلمانان استدلالی در مقام پاسخ ندارند بلکه صرفاً چنین گرایشی در آنان وجود دارد و این انتقاد را باید پذیرفت (یعنی دلیلی قطع آور به نفع نبوت، امامت با ولایت وجود ندارد).
دوم) حال که مسلمانان به هر ترتیب، اسلام و اتوریته حضرت محمد(ص) را پذیرفته و تسلیم کتاب و سنت شده اند، مسئله بعدی آن است که بی نهایت تفسیرها و فهم های متضاد از سرتاسر آیات و روایات می توان داشت که همگی مشکوکند و هیچ داوری له یا علیه هیچیک نمی توان کرد و هر قرائتی می توان از اسلام داشت، همه چیز را می توان به اسلام نسبت داد یا از آن سلب و نفی کرد. شاید بتوان درباره سازگاری نسبی بیشتر یا کمتر برخی تفاسیر و قرائت ها داوری کرد (و معلوم نیست که چرا بتوان؟!) ولی متن اسلام، به کلی مبهم و متشابه و مجمل است و هیچ دلیل نقلی قطع آوری هم وجود ندارد (چنانچه هیچ دلیل عقلی قطع آوری در کار نیست). این آقا به جای «اصل دین» و «فهم دین»، با تقلید از پوپر که از «جهان یک» و «جهان دو» سخن گفت، تعبیر «اسلام یک» و «اسلام دو» را به کار می برد و همان بحث قدیمی را تکرار می کند که حتی اگر بپذیریم که اسلام یک (ذات دین)، درست و حقیقت است (که آن هم صرفاً یک فرض و مشکوک و اثبات ناپذیر است) ولی «اسلام دو» یعنی کلیه برداشت ها و شرح و تفسیرهای علمای دین (قرائت ها) سرتاسر مشکوک است و هیچ انطباق قطعی در هیچ موردی با «اسلام یک» (خود دین) ندارد بنابراین سراسر مفاهیم و معارف و احکام اسلام، مشکوک است و هر قرائتی از آنها می توان کرد و هیچ قرائتی هم لزوماً بر حق نیست و امکان داوری وجود ندارد!! یعنی هیچ اندر هیچ. بنظر ایشان کاملا جا دارد که مسلمانان، این نقد و اشکال را هم بپذیرند و دست از یقین و اعتقاد بردارند و به یک معنویت مجمل و شک آلود، قناعت کنند.
سوم) نقد سوم آن است که وقتی ببینیم میان آنچه از اسلام قبول کرده ایم (بلادلیل) و آنچه با استدلال به آن رسیده ایم، ناسازگاری وجود دارد بالاخره باید میان دین و آن استدلال، یکی را برگزید و چنین مواردی، وجود دارد. البته این نقد سوم، با ادعای پیشین تناقض دارد که ادعا می شد! هیچ دلیلی نه له و نه علیه دین وجود ندارد پس چگونه ممکن است که میان دین و آنچه استدلالاً پذیرفته ایم ناسازگاری باشد؟