دکتر محمدمهدی بهداروند
یکی از تقسیم بندی هایی که در زمینه سینما در غرب می شود این است که به سینمایی، دینی می گویند که در آن معنویت وجود دارد. هرچند که ممکن است، موضوع یا سوژه آن فیلم، در ظاهر هیچ سنخیتی با دین نداشته باشد. اما این نوع تقسیم بندی مشکل ساز می شود.
اگر منظورمان از سینمای دینی این است که در آن موضوعات دینی مطرح می شوند، بنابراین، تاریخ سینمای غرب را، می شود گفت سینمای دینی است و از گریفیث یا سیسیل ب. دومیل از سال 1916 یا 1913، ما تاریخ سینمای دینی در غرب داریم و فیلم هایی هم مثل شاه شاهان، یا ده فرمان و غیره، همه سینمای دینی اند. ولی آنان که تا حدودی با سینما آشنا هستند و اطلاع دارند، می دانند که سیسیل ب. دومیل، واقعا نیتش این نبود که یک سینمای دینی برپا کند، بلکه مسائل مختلفی باعث شد او توجه به قصه های دینی و قصص انبیا کند و اساس سینمای هالیود هم بر آن مبنا، تقریباً شکل گرفت.
سینمای دینی، یعنی به تماشا درآوردن نادیدنی ها و مرئی کردن نامرئی ها. این به همان اندازه محال است که ایمان. و به همان اندازه دشوار است که ایمان. و ایمان نزد مؤمن، سهل ترین امر است و نزد فیلسوف، محال است. چرا که «برخلاف آمد عادت» است. و سینمای دینی «برخلاف آمد عادت» سینما باید باشد. چرا که زمان، مکان و جهان سینمای امروز، زمان، مکان و جهان بی خداست. زبان سینمای رایج که با آن فیلم ساخته می شود، زبان انسان بی خداست و عادت سینمای رایج نمایاندن جهانی بی خداست. به همین دلیل است که هر گاه خواسته باشیم پا به قلمرو حضرت حق نهیم، نخست باید تمام عادت سینمایی خود را به یک باره فراموش کرده، به زبانی دیگر سخن گوییم.
نمی توان سینما را از تمدن غربی جدا ساخت. سینما همان است که تمدن غربی است. یک این همانی بین سینماو تمدن غرب وجود دارد که باعث می شود هر چه بر سر تمدن غرب برود، بر سر سینما نیز بیاید. زیرا به تعبیر فلسفی، تقدیر تمدن غرب و سینما، یکی است و طرح سینمای شرقی، ایرانی، ملی، دینی، اسلامی و... در عرض سینمای غرب، خود عین غرب زدگی مضاعف است. یک سینما بیشتر وجود ندارد و آن هم سینمای غرب است که تقدیرش همانند تقدیر غرب، جهانگیری و استیلاجویی است. کافی است تا سخن فرانسیس بیکن را به خاطر بیاوریم که گفت:«دانایی، توانایی است.» زیرا ما در تمدن عصر جدید، علم پیدا می کنیم تا بتوانیم مسلط شویم. در حالی که علم در دوره های تاریخی قبلی این گونه نبود. بلکه فرضا نسبت به طبیعت، علم پیدا می کردند تا بتوانند خودشان را با آن هماهنگ سازند، نه این که همانند دوره کنونی، بر آن مسلط شوند و آن را دگرگون سازند و آسیب های جدی بدان وارد کنند. نتیجه علم امروز، ابژه شدن طبیعت است. سینما نیز این گونه است و خواهان استیلاجویی بر تماشاگرانش است.
برای آن که جهت تمدن غربی (Telos) را دریابیم، می باید به بنیان های این تمدن پرداخت که مهم ترینشان، انشقاق نظر و عمل (تئوریا، پراکسیس) یا به تعبیر دیگر، سوژه و ابژه در سرآغاز فلسفی یونانی که سرآغاز تاریخ فلسفه (متافیزیک) در تمدن غرب است. با دکارت و آغاز عصر جدید تمدن غربی، بشر خواهان شناسایی چیزی شد تا بر آن استیلا یابد، نه این که با آن هم سخن شود، بلکه بشناسد تا بر آن سلطه و تملک پیدا کند. همین خصوصیت، تمدن غربی را جهانگیر ساخته است که هیچ فرهنگ و تمدنی را در عرض خود نمی پذیرد. تاریخ جنگ های استعماری غربیان علیه دیگر تمدن های ماقبل خود، گواه آن است، اما سینمای چنین تمدن مهاجمی، علیه چیست؟ سنت. همچنان که اندیشه مدرنیته تمدن مهاجمی، هر آنچه قبل از خودش را به نام سنت و تحجر نابود کرد، سینما نیز به هرجایی که رفت بر بنیان های سنتی آنجا حمله ور شد.