تاریخ انتشار : ۰۱ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۱۰۷۰۲۱
به مناسبت سالگرد قیام نوزدهم دی؛

شاه ایران حتی پس از آن همه تعریف و تمجید از او که بر زبان کارتر رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا جاری شده بود هیچگاه نباید برای انتشار مقاله‌ای چون «ایران و استعمار سیاه و سرخ» دستوری صادر می‌کرد. او نمی‌دانست در پس انبوه پشتیبانی‌های لفظی و نظامی و سیاسی که در کالبد فاسد سلطنتش می‌دمیدند و رقصی که بر ریسمان حکومت معلقش می‌آوردند چه انهدام و چه گسیختگی‌ای در راه است، همانطور که طراحان سیاست خارجی آمریکا هم نمی‌دانستند، چه طوفانی در خواهد گرفت.
شاه به رغم آنکه در جریان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تمام سرمایه‌های حقیقی و حقوقی خود را به کار گرفته بود تا به خیال خود در انتخاب یک جمهوری‌خواه برای آمریکا سهیم باشد و همراهی او را برای ادامه حکومت سرکوبگرانه‌اش جلب کند، نتوانست واکنش کارتر، رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا را درست بفهمد. آنقدر به حمایت آمریکا نیازمند و دلبسته بود که بدون اندک تأملی در تحلیل ماجرا به آمریکا شتافت تا از بابت پشتیبانی‌های رئیس‌جمهوری که در تجربه رقابت انتخاباتی، شاه را در برابر خود یافته بود، مطمئن شود. کارتر نیز چنان در تنور حماقت و قدرت‌طلبی شاه دمید که او شعله‌ور از غرور و تکبر به ایران بازگشت تا دکترین دموکراتها را اجرا کند اگر چه آن مشی را نمی‌پسندید و زیر لب گله داشت. به اندک فاصله زمانی کارتر نیز به ایران آمد و شاه را به عنوان بهترین دوست آمریکا خطاب کرد و ایران را جزیره ثبات خواند. کارتر، شاه را با خیال راحت به چاهی فرو برد که قرار بود چندی بعد از درون آن، جماعت روشنفکران و ملیون و غربزده‌ها پیش از آنکه خشم انباشته مردم ایران فوران کند و دامان آمریکا را نیز بگیرد، با تمام ظرف و ظرفیت خود دموکراسی آمریکایی را برای مردم ایران بیرون بریزند.
دستگاه جاسوسی آمریکا از مدتها پیش به درستی دریافته بود که فضای سیاسی ایران، چنان ملتهب و شکننده است که به زودی شاه و البته آنها را با دشواری‌های زیادی مواجه خواهد ساخت. مشکل اساسی آنها پیشرفت فهم و آگاهی مردم بود که چندین دهه زودتر از دیگر کشورهای همانند و همسایه به سوی آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی پیش می‌رفتند و این همه مرهون روشنگری‌های روحانیت بیدار تشیع به رهبری امام خمینی ـ ره ـ بود. در آن سالها اگرچه خفقان ستمشاهی بر سراسر ایران حکمرانی بی‌منازعی را می‌‌گذراند و تمامی مدعیان و مبارزان، در بند و حبس و تبعید به سر می‌بردند و دیگران آزاد هم یا پایبند قانون بودند و یا نگاهبان بغضهای در گلو مانده و فریادهای فرو خورده، اما جریان زلال آگاهی و بیداری که از سرچشمه‌های ولایت و فقاهت امام در نجف می‌جوشید، در تمام کشور آرام و بی‌صدا جاری بود.
شاه در توهم نابودی این مبارزه روزگار می‌گذراند و سازمان سیا اگرچه فارغ از خیال‌پردازی‌های شاه، حرکت جامعه را به سوی انفجار می‌دید اما خود گرفتار مکر خداوند، تدبیری به کار بست که در تقدیر الهی نتیجه‌ای دیگر داشت. دموکراتها برای جایگزینی آینده شاه و سلطنت، با عناصر دموکراسی‌خواه و وابسته که جریان آزادی‌خواهی و اعتراض مردمی را به سوی لیبرال دموکراسی آمریکایی هدایت کنند و آنهمه شور و هیجان عمومی را برای ادامه چرخش آسیاب سلطه‌گری خود مهار سازند، زمینه‌چینی می‌کردند و شاه بی‌خبر از برنامه آمریکا پرده اول این بازی را اجرا کرد، فضای آزاد سیاسی اگرچه هنوز هم برای مردم ادعایی بیش نبود اما بهترین صحنه را برای بازیگران دیگر این نمایشنامه فراهم ساخت. از گوشه و کنار عناصر غربزده و مدعی ملیت و ایرانی‌گری، با عناوین مختلف سر برآوردند و به نقد شاه و عملکرد نظام حاکم پرداختند و حتی به مجامع بین‌المللی نیز چندین نامه التجا و شکوا فرستادند.
شاه اگرچه می‌فهمید که آنچه می‌‌گذرد به نفع او نیست و این نارضایتی را بر زبان جاری می‌ساخت که مردم ایران هنوز ظرفیت و جنبه دموکراسی و آزادی را ندارند، اما با فشار آمریکا مجبور بود به این فضای مصنوعی انتقاد و آزادی پروبال دهد. نقطه مشترک تمام این بازی‌های سیاسی تأکید بر قانون اساسی آن زمان و تعیین آزادی و حقوق بشر بر همان سیاق مطرح در مجامع بین‌المللی، به عنوان هدف نهایی بود.
پرده دیگر این ماجرا حذف چهره‌هایی بود که امکان داشت در برابر این جریان لیبرال، مزاحمتی ایجاد کنند و بی‌شک مهمترین چهره‌ای که باید از میان می‌رفت شخص امام خمینی، به عنوان شخصیت نخست مبارزه و روشنگری بود که دوران تبعید خود را در غربت نجف می‌گذراند و در کنار مزجع شریف علوی ذره‌ای از درد تنهایی مولا را تجربه می‌کرد. وجود امام اگرچه در میان طیف ویژه شاگردانش در نجف بود امام قلب او در کنار مبارزان و تلاشگران نهضت، در ایران می‌تپید و همواره از بی‌توجهی طیف‌های دیگر عالمان و روحانیان به انقلاب و مبارزه، دردمند و ناخشنود بود.
اکثر روایتگران و تحلیلگران تاریخ آن دوره به مرگ مشکوک علی شریعتی و حتی درگذشت جلال آل احمد و دیگر چهره‌های موثر و دارای آینده احتمالی و برخلاف جریان لیبرال دموکراسی آمریکا اشاره می‌کنند. خفقانی که در زیر پوست آزادی‌های صوری و برنامه‌ریزی شده آمریکا در ایران وجود داشت، فعالیت برخی عالمان مرتبت با دربار و مشی آرام برخی از اساتین حوزه علمیه قم و پی‌گیری آزادی‌های مدنی به همان سبک مطلوب غرب از سوی جماعت روشنفکران غرب زده و مدعی ملی‌گرایی، سازمان سیا را در این توهم فرو برده بود که حذف امام، بازتاب چندانی در کشور نخواهد داشت و در بدترین حالت فضا را برای رهبری و موج سواری غرب‌زدگان فراهم خواهد کرد. چنین شرایطی، البته در نظر دستگاه امنیتی و اطلاعاتی آمریکا، برای نابود کردن امام و کنار زدن این مانع بزرگ، مناسب‌تر می‌نمود. اما امداد الهی این بار، آنگونه فرود آمد که خیال چنین اقدامی برای همیشه از سر آنها بیرون رفت.
در نیمه نخست آذرماه سال پنجاه و شش، روز خبر درگذشت مشکوک فرزند شایسته و فاضل امام، آقا مصطفی خمینی که چندی پیشتر، از تروری نافرجام در سفر حجاز و خانه خدا جان به در برده بود، در همه جای ایران و نجف پیچید اما امام خمینی مؤمنانه و هوشمندانه آن را لطف پنهان پروردگار خواند که چنین نیز بود. پس از این واقعه مردم دیندار و علاقمند به امام و مرجعیت که با وجود ادعاهای رژیم درباره فضای باز سیاسی، حضور کمرنگ‌تری نسبت به صحنه‌گردانان مدعی آزادی‌خواهی و حقوق بشر، در عرصه سیاست داشتند، آرام آرام وارد میدان شدند و خروش و فریادهای مردمی دوباره به گوش رسید. دستگاه امنیتی شاه که در این ماجرا همراه با سازمان سیا، مورد سوء ظن قرار گرفته بود، دستپاچه از خروش مردم، در پی اقدامی مقتضی برای خاموش کردن فریادها بود.
از سوی دیگر سازمان سیا به دنبال هدایت فضای سیاسی به سمت و سوی مورد نظر خود بود و تلاش می‌کرد پیش از آنکه این ماجرا مشکل جدیدی ایجاد کند، سیلی که در می‌گرفت در نهر دیگری جاری شود و به جای اسلام‌خواهی و عدالت‌طلبی به سوی لیبرال دموکراسی آمریکایی رهبری گردد. پس از مطرح شدن جریانات موازی، باید کانون جریان اصیل مبارزه مورد هجوم تبلیغاتی قرار می‌گرفت تا فضای کشور برای پذیرش نابودی او آزمایش و آماده می‌شد.
عناصر وابسته به دستگاه پهلوی آسمان ریسمان می‌کنند که مقاله «ایران و استعمار سیاه و سرخ» کار وزارت دربار و دستور شخص شاه بود، اما به یقین، این مقاله پرده دیگر نمایش آمریکاییها را برای تغییر گفتمان و حکومت در ایران شکل می‌داد که ساواک به خیال فراهم شدن فضا برای ایجاد خفقان مجدد، آن را با ولع و حماقت پذیرفت و اجرا کرد.
آنها خیال می‌کردند خفقان حاکم بر کشور و سکوت حوزه‌های علمیه تا پیش از در گذشت آقا مصطفی، به معنای تردید و مخالفت با مشی امام خمینی است و دوری 14 ساله از کشور، محبوبیت عمومی ایشان را متزلزل کرده است. از طرفی وجود عناصر متحجر و مقدس‌نما در کنار برخی عالم نمایان قدرت طلب و خودبین که همواره در پی کسب جاه و منزلت اجتماعی حاضر به همکاری با رژیم و دیگر جریانات فاسد بودند، احتمال واکنش اساسی حوزه‌های علمیه در برابر تخریب شخصیت و حتی ترور شخصی امام را در نظر آنها منتفی می‌ساخت.
بنابراین در مقاله‌ای موهن تلاش کردند تا حد امکان شخصیت حقیقی و حقوقی امام را مورد حمله قرار دهند. مقاله مجعول به نام رشیدی مطلق به دنبال اثبات جدایی مردم، حوزه‌ها و مراجع تقلید از امام بود و از آغاز تا پایان این نکته را القا می‌کرد امام خمینی از نظر ملی، اخلاقی، فرهنگی، تاریخی و حوزوی بیگانه و ضدکشور، مردم و مراجع و حوزه‌های ایران است. زمان انتشار آن، چند روز پیش از چهلم فرزند امام یعنی 17 دیماه انتخاب شد تا هم ماجرای چهلم او را لوث کند و پیش پیش جلوی طرح و تبلیغ شخصیت امام را بگیرد و هم در سالروز اجرای طرح ننگین کشف حجاب هر واکنشی را به ارتجاع و مخالفت با آزادی زنان جلوه دهد. اما خشم حوزه علمیه قم چنان بود که نه تنها شاه و دستگاه مخوف ساواک بلکه آمریکایی‌ها و سازمان جاسوسی سیا را نیز غافلگیر کرد. مهمترین و برترین واکنشهایی که شکل گرفت از سوی مراجع تقلید، به ویژه مرحوم آیت الله گلپایگانی بود.
یک روز پس از انتشار آن مقاله‌، ایشان کلام خود را با عبارت اناللله و انا الیه راجعون آغاز کردند و اهانت به امام را ضایعه‌ای بزرگ برای روحانیت و فقه و اجتهاد خواندند. به حکومت هشدار دادند که حتی اگر سرنیزه زیر گلویشان بگذارد دیگر سکوت نخواهند کرد و به انبوه مردم داغدار و معترض نیز قول پیگیری دادند و چنین نیز شد. نامه‌نگاری‌های ایشان به علمای بلاد و هدایت و همراهی با دیگر مدرسین حوزه علمیه قم در کنار مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی، فصلی‌ نوین در مبارزات مردمی ایجاد کرد. رژیم خیزش مردمی قم را که از بیوت مراجع و علما در روز 19 دی آغاز شد، به خاک و خون کشید و تعداد زیادی از علما و مدرسین را دستگیر و تبعید کرد. آن دسته از عالم نمایان جاه‌طلب که به دنبال مطامع خود بودند در میان سیل خروشان مردم و روحانیت ناپیدا و مقدس نماها و متحجرین به انزوا کشیده شدند.
شمارش معکوس برای انهدام رژیم با اشتباه‌های پی‌درپی شاه و آمریکا آغاز شده بود. تبعید استوانه‌های فقه و اجتهاد به اقصا نقاط کشور، گویی قم را در هر گوشه ایران دوباره شکل می‌داد و قیام 19 دی را زنده و توفنده به پیش می‌برد. سخنرانی و پیام امام از نجف به ایران رسید و تنور مبارزه را به اوج افروختگی رساند. در بزرگداشت چهلم شهدای قم، تبریز خروشی خونین داشت و آغازگر سلسله اربعین‌‌های منجر به پیروزی بود. نه خیالات شاه و جنایات ساواک برای سرکوب دور جدید مبارزه و انقلاب و نه برنامه‌ها آمریکا برای طرح و اثبات جریانات موازی و انحرافی در قیام آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی مردم، هیچ یک نتوانست مسیر نهضت را که به سوی جمهوری اسلامی پیش می‌رفت تغییر دهد.
دستگاه‌های جاسوسی آمریکا تلاش بسیاری کردند که جریانها موازی و جایگزین را مطرح و تبلیغ کنند، جریانهایی که در طول زمان نشان دادند که با هر ادعایی، سرانجام سرسپرده آمریکا خواهند بود و به مردم و عقاید اسلامی آنها اهمیتی نخواهند داد. شاه تنها یک مهره مستعمل بود که آمریکایی‌ها برای جایگزینی او برنامه دقیقی داشتند اما آن برنامه یک نقص اسای داشت و آن عدم آگاهی درست از سازمان تشیع و روحانیت شیعه بود. اطلاعات صوری و تحلیلهای استقرائی آنها هیچگاه نتوانست به کنه مدیریت این سازمان پی ببرد. در نتیجه واکنشها و برنامه‌های بعدی کانون اصلی رهبری این سازمان یعنی مرجعیت شیعه را هیچگاه درست تشخیص ندادند و همین باعث بر آب شدن همه نقشه‌های آنها بود.
هم امروز نیز همان طرح را در عراق پی‌گیری می‌کنند، حذف عناصر کارآمد مردمی و خطرساز برای آمریکا و تبلیغ و ترویج جریانات وابسته و غربزده. ترور نافرجام عبدالعزیز حکیم آخرین اقدام آنها بود که تلاش می‌کنند دموکراسی آمریکایی را برای مردم عراق به ارمغان آورند همانگونه که با حذف چهره‌های اصلی از جریان مبارزات مردم افغانستان راه را برای گروهای وابسته، در طرح دموکراسی خود هموار کردند. حتی اگر بتواند عبدالعزیز را نیز مانند برادرش از صحنه حذف کنند باز هم به مقصود نخواهند رسید. عمق مدیریت سازمان تشیع پیچیده‌تر از تدابیر سازمان سیا است، اگرچه مکر خداوند چنان است که با وجود تجربه 19 دی در ایران، باز هم درس نمی‌گیرند و خود اسباب شکست خود را فراهم می‌کنند.