به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
صادق زیباکلام در 24 دی 1327 در تهران متولد شد. پدرش از مسئولان حزب زحمتکشان به رهبری مظفر بقایی بود. به این ترتیب وی در خانوادهای سنتی اما به شدت سیاسی پرورش یافت. او در سال 1345 دیپلم خود را در رشته طبیعی اخذ نمود و علیرغم قبولی در کنکور، خانوادهاش به خاطر جلوگیری از ورود وی به مسائل سیاسی، او را برای ادامه تحصیلات راهی اتریش و سپس انگلیس ساخت. زیبا کلام از همان آغاز دوران تحصیل در وین وارد تشکیلات کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور شد و هنگام حضور در انگلیس نیز به این عضویت ادامه داد. وی از جمله فعالین جنبش دانشجویی در خارج کشور بود که علیرغم فعالیت در کنفدراسیون و آمیزش با نیروهای مارکسیستی، در عین حال با اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا نیز همکاریهایی داشت. زیباکلام پس از اخذ لیسانس مهندسی شیمی از پلیتکنیک هادرزفیلد، به دانشگاه برادفورد رفته و در سال 1352 موفق به اخذ فوقلیسانس مهندسی شیمی شد و در همان دانشگاه تحصیل در دوره دکترای این رشته را آغاز کرد. وی همزمان با تمایلاتی که به سازمان مجاهدین خلق و تحولات درونی آن یافته بود در خرداد 1353 برای دیدار خانوادهاش به ایران آمد، دستگیر و تا شهریور 1355 در کمیته مشترک ضد خرابکاری و نیز زندانهای قصر و اوین به سر برد. او پس از آزادی از زندان تقاضای خارج شدن از کشور را به منظور ادامه تحصیل کرد که با آن موافقت به عمل نیامد.
زیباکلام در مهر 1355 به عضویت هیئت علمی گروه مهندسی شیمی دانشکده فنی دانشگاه تهران درآمد و همزمان دوره فوق لیسانس مدیریت و برنامهریزی را که از طرف دانشگاه هاروارد در تهران برگزار میشد، پشت سر گذارد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، عهدهدار مسئولیتهای مختلفی گردید که از جملهاند: سرپرستی شورای مدیریت دانشکده پرستاری دانشگاه تهران، نماینده نخستوزیر دولت موقت در منطقه کردستان، ریاست دانشگاه علوم و فنون ارتش، عضویت در شورای سرپرستی و ریاست بازرسی بنیاد امور جنگزدگان، نماینده جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران، مدیرکل روابط بینالملل و روابط عمومی دانشگاه تهران، بازرس ویژه نهاد ریاستجمهوری و نیز عضو ستاد هماهنگی بهداشت جنگی دانشگاه تهران. زیباکلام در سال 1363 مجدداً برای اخذ دکترا عازم انگلیس گردید و این بار در رشته صلحشناسی دانشگاه برادفورد مشغول تحصیل شد. او در سال 1369 با ارائه رسالهای پیرامون انقلاب اسلامی ایران موفق به اخذ مدرک دکترا گردید و پس از بازگشت به ایران از سال 1371 به عضویت گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران درآمد. زیباکلام در مهر 1376موفق به کسب درجه دانشیاری و در دی ماه 1385 موفق به کسب درجه استادی در رشته علوم سیاسی گردید. از وی تاکنون آثار متعددی به چاپ رسیده که به استثناء دو اثری که هماکنون زیرچاپ هستند، عموماً در حوزه تاریخ بوده است. از جمله تألیفات زیباکلام عبارتند از: مقدمهای بر انقلاب اسلامی، ما چگونه ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران، سنت و مدرنیته: بررسی علل ناکامی جنبشهای اصلاحطلبی در ایران عصر قاجار، تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر ایران 1332-132
----------------------------------------------
پیشگفتار
چرا آن همه ضعف، انحطاط و عقبماندگی در جامعه ایران به وجود آمده بود؟ به عبارت دیگر اسباب و علل آن همه عقبافتادگی که جامعه ایران را در خود فرو برده بود چه بود؟(ص14)
بخش عمدهای از آنچه یافتم معلولنگاری و معلولنگری بود. آثاری که عمدتاً منعکس کننده تفکرات مارکسیستی میباشند و یا متأثر از آراء نویسندگانی با تحلیلهای نئومارکسیستی در زمینه تئوری وابستگی همچون «فرانک»، «دوسانتوس» و «سالیانس». اساس این تفکر نیز همان اندیشه جاافتاده و شناخته شده است که بر طبق آن استعمار عامل عقبماندگی ایران (به همراه مابقی جهان سوم) میباشد. هرگز هم به این سؤال پاسخی داده نمیشود که اگر ایران کشوری ضعیف و عقبمانده نبود، آیا استعمار میتوانست در آن نفوذ کرده و مصیبتهای تازهتری برای آن بوجود آورد؟(ص15)
مقدمه: طرح صورت مسئله
از همان ابتدا که درک عقبماندگی صورت گرفت، به موازات آن هم فکر از میان بردن آن بوجود آمد. آنچه باعث به وجود آمدن این ادراک گردید تماس با مغرب زمین و آگاهی از تمدن آن بود.(ص19)
از نیمه دوم قرن نوزدهم اروپائیان زیادی برای بهرهبرداری از منابع ایران و برقراری مناسبات تجاری راهی ایران شدند. گسترش سریع ارتباطات در قرن نوزدهم همچنین باعث گردید تا برای نخستین بار شماری از ایرانیان به خارج از مملکت مسافرت کرده و با جوامع دیگر آشنا شوند.(ص20)
مسئله این نبود که آنان صنایع اروپا را با صنایع ایران مقایسه کنند. چه در ایران حتی تا اواسط قرن نوزدهم صنایع جدید پای به عرصه وجود نگذاشته بودند تا بتوان آنها را با صنایع اروپائیان مقایسه نمود.(ص21)
به لحاظ ساختارهای سیاسی نیز به هیچ روی زمینهای برای مقایسه وجود نداشت. در حالی که در بسیاری از ممالک اروپایی حکام و سلاطین قدرتی نداشته و در عوض مجالس (پارلمان)، احزاب و جریانات سیاسی، تشکیلات و اتحادیههای صنفی بخش قابل توجهای از قدرت سیاسی را تشکیل داده و مطبوعات آزادانه عملکرد حکومت و رجال سیاسی را مورد نقد و بررسی قرار میدادند، در ایران قدرت در دست یک فرد بنام شاه خلاصه میگردید.(ص21)
به تدریج مشاهده و مقایسه یک مرحله به جلوتر رفته و جای خود را به این فکر داد که این همه تفاوت بین ایران و بلاد فرنگ چگونه و از کجا و چرا به وجود آمده بود؟(ص22)
عباسمیرزا نایبالسلطنه و فرمانده کل قوای ایران خسته و درمانده از شکستها و ناکامیهایش در مصاف با امپراطوری نیمه اروپایی روسیه تزاری، به ژوبر فرانسوی نماینده قدرت دیگر اروپایی میگوید:«... نمیدانم این قدرتی که شما اروپاییها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟...».(صص23-22)
نسل بعدی یک گام به جلوتر رفته و متوجه شد که زیربنای آن همه ترقی و پیشرفت استفاده از علوم و دانستههای مدرن میباشد. نسل بعدی به تدریج متوجه این واقعیت شد که اروپا را فقط علم و دانش و صنعت، کتاب و چاپ و راهآهن نیست که از ایران متمایز کرده است. از دید آنان، آنچه که غربیان را موفق ساخته بود و از ایرانیان کاملاً متمایز، در نهادهای اجتماعی و شیوه حکومت خلاصه میشد.(ص23)
نسل تقیزاده را بایستی پایان یک عصر فکری دانست. عصری که در آن برخورد با غرب از حالت تعجب و تحیّر شروع شده و به اوجش که پذیرش بیچون و چرای آن باشد به پایان میرسید. نگرش جدید نسبت به غرب برخلاف گذشته که در بستری از تحسین و غبطه فرورفته بود به تدریج سرشار از نکوهش و مذمت شد. سرچشمه نگرش جدید نیز اتفاقاً متأثر و ملهم از خود غرب بود. کارل مارکس، فیلسوف و اندیشمند بزرگ نیمه دوم قرن نوزدهم، بنیان غرب را در قالب سرمایهداری به زیر سوال برد.(ص24)
تفکرات چپ که به تدریج از اوائل قرن بیستم در ایران ظاهر شده بود بیکباره در عصر بعد از فروپاشی دیکتاتوری رضاشاه در قالب تشکیلاتی منضبط، نیرومند، متشکل و سازمان یافته بنام حزب توده ایران در میان تحصیلکردگان، روشنفکران و اقشار مدرن جامعه، گستردگی فراوانی یافت.(ص24)
برخلاف عصر مشروطه، غرب برای روشنفکران جدید ایران دیگر آن مدینه فاضله و الگو و سرمشق نبود. غرب دیگر مترادف با ترقی، تجدد و آزادی نبود.(صص25-24)
بنابراین ترقی غرب به استعمار، تجدد و پیشرفت آن به استثمار و دمکراسی آن به زعم استالین و حزب توده به تجاوز و سرکوب ملل تحت ستم تقلیل یافت. در فضای جدید، پرسش عباسمیرزا در رنجنامهاش به ژوبر فرانسوی که میپرسید چه چیزی اسباب ترقی و تسلط شما را بر ما فراهم آورده، خلاصه میشد در «سرمایهداری» و «استعمار». اگرچه این پاسخ امروزه مقبولترین و متداولترین پاسخ به عباسمیرزا میباشد، اما همانطور که دیدیم این پاسخ بیشتر از شهریور 1320 باین طرف بود که در ایران رواج یافت.(ص25)
گروه اول، سکیولارها، با مذهب اسلام عناد خاصی نداشتند. آنان بطور کلی خواهان رخت بر بستن شریعت از پهنه سیاسی و اجتماعی جامعه بودند. صرفنظر از آنکه مذهب رایج در ایران (یا هر جامعه دیگری) چه بود اما گروه دوم مشکلشان با اسلام بود و نه با مذهب بطور عام. آنان دین را عامل عقبماندگی نمیدانستند بلکه صرفاً اسلام را اینگونه توصیف میکردند. از دید آنان، آیین اهورایی و باستانی ایرانیان- زرتشتی- نه تنها سد راه پیشرفت و تمدن نبود بلکه در عصری که آن آئین در ایران گسترش داشت ایرانیان دارای امپراطوری نیرومند و پهناوری نیز بودند.(ص26)
نشریه ایرانشهر که منعکس کننده آراء روشنفکران رادیکال و غیرمذهبی ایرانی در برلین بود در تحلیلش از علل عقبماندگی ایران از جمله بسراغ «امپریالیزم عرب» رفته و نتیجهگیری مینماید که سلطه اعراب بر ایران باعث «رکود ذهن خلاقنژاد آریایی ایرانیان شده است.»(ص27)
در پاسخ این استدلال که «عدم تبدیل نظام فئودالیزم به سرمایهداری در ایران باعث عقبماندگی شد»، میتوان پرسید که چه شد که فئودالیزم در ایران مبدل به بورژوازی نشد؟ و یا چرا در ایران انقلاب صنعتی به وجود نیامد؟ در پاسخ «پارسیگرایان» کافیست صرفاً به این نکته تاریخی اشاره نمائیم که یکی از پیشرفتهترین اعصار علمی در مشرقزمین (و از جمله ایران) از قضای روزگار به هنگام اوج تمدن اسلامی به وجود آمد.(ص28)
مفاهیم و انگارههای غربی جای خود را به انگارههای مارکسیستی همچون تضاد طبقاتی، جامعه بیطبقه، پرولتاریا، طبقه کارگر، زحمتکشان، تضاد،امپریالیزم، انقلاب، استعمار، مبارزه... دادند.(ص28)
تئوریهای ریز و درشت مارکسیستی و شبهمارکسیستی با اصطلاحات خاص خود نظیر «وابستگی»، «توسعه و وابستگی»، «سرمایهداری وابسته»، «بورژوازی کمپرادور»، صدور کالا و سرمایه از سوی کشورهای امپریالیستی یا «متروپل به مستعمرات و کشورهای وابسته»، «اقتصاد وابسته»، «استعمار فرهنگی»، «فرهنگ استعماری» و... از زوایای مختلف به تجزیه و تحلیل اسباب و علل عقبماندگی ایران و رابطه بین شرق و غرب پرداختند. از دیدگاه رادیکال و انقلابی جدید رابطه بین شرق و غرب در تضاد، تقابل و رویارویی خلاصه میشد.(ص29)
روی دیگر آن باز میگردد به پدیده فرضیههای توطئه و مقبولیت و رواج گسترده آن در ایران. بر طبق این فرضیه، کمتر پدیده سیاسی و اجتماعی را میتوان پیدا نمود که بر اثر تبانی و توطئهچینی قدرتهای خارجی و دستهای پنهان آنان (مستقیم یا توسط ایادی یا عواملشان) به وجود نیامده باشد.(ص29)
رضاشاه هم نسبت به خارجیها به شدت بدگمان بود و به آنان با دیده تنفر مینگریست. تماس دولتمردانش با خارجیها در حداقل ممکنه بود و در مواردی ارتباط آنان با خارجیها آنچنان سوءظن وی را برمیانگیخت که زمینه سقوط رجال مربوطه فراهم میآمد. محمدرضا شاه نیز هر مخالفت مردم با رژیمش را به خارجیها نسبت میداد.(ص30)
همچون «پارسیگرایان» که کولهبار همه مشکلات و ضعفهای ایران قرن نوزدهم را بر دوش اعراب و هجومشان بر ایران گذارده و با یک دورخیز تاریخی از ایران ساسانی به ایران عهد قاجار پل زده و دیگر چندان در پی تبیین تغییر و تحولاتی که ظرف این سیزده قرن جامعه ایران را در خود فرو میبرد نبودند، مدافعین دیدگاه «استعمار عامل عقبماندگی» هم با مقصر اعلام نمودن استعمار و محکوم نمودن آن به عنوان عامل همه بدبختیها، ضعفها، شکستها و ناکامیها، خیال خود را راحت نموده و دیگر در پی کنکاش و پژوهش برنمیآیند.(ص31)
برای شناخت اسباب و علل عقبماندگی ایران کافیست صرفاً به سراغ استعمار برویم و تاریخ معاصر ایران را از این نقطه آغاز نمائیم. فقط یک نکته کوچک میماند و آنهم اینکه اساساً چطور شد استعمار به ایران آمد و توانست آنرا به زیر مهمیز خود بکشد، اما ایرانیان هرگز به این فکر نیفتادند که بروند انگلیس یا فرانسه را به استعمار خود درآورند؟(ص32)
واقعیت این است که ما نیز همچون اروپائیان استعمارگر، وقتی آب بوده است نشان دادهایم که شناگران قابلی هستیم... پاسخ واقعبینانهتر این است که ما توان به استعمار درآوردن دیگران را نداشتیم. گرفتن انگلیس، فرانسه و بلژیک که جای خود دارد، ما اگر در توانمان بود گرجستان، قفقاز، شیروان، داغستان، ایروان، هرات و... را از دست نمیدادیم... بنابراین این سؤال که چرا استعمارگران سر از سرزمین ما بدرآوردند اما ما نرفتیم جایی را مستعمره نمائیم، به این پرسش تبدیل میشود که چرا و چگونه شد که استعمارگران آنهمه توان یافتند و ما در مقابل، آنهمه ضعیف و ناتوان.(ص33)
سئوال اساسی این نیست که استعمار زمانی که آمد چه کرد. آنان آمده بودند تا نفت، گاز، قیر، توتون و تنباکو، مس، پنبه، فرهنگ و همه چیز ما را ببرند... اما آنچه که جای بحث زیادی دارد (بحثی که ما کمتر به طرح آن پرداختهایم چه رسد به تجزیه و تحلیلش) این است که چرا استعمار توانست به آن درجه از اقتدار و توانمندی برسد که از آن سر دنیا براه افتاده بیاید اینجا و ایران را غارت نموده و عقب نگه دارد و متقابلاً ما به آن درجه از ضعف که نتوانستیم جلوی ورودش را بگیریم... مسئله اساسی اینست که اگر ما ضعیف و عقبمانده نمیبودیم استعمارگران نمیتوانستند بر گردهمان سوار شوند... این سئوالیست که اساساً مدافعین نظریه «استعمار عامل عقبماندگی» حتی زحمت طرح آنرا نیز بخود نمیدهند چه رسد به آنکه خود را درگیر تجزیه و تحلیل آن نیز بنمایند.(ص34)
اگر این پرسشها مطرح شوند برای نخستین بار ما بجای معلولنگاری و معلولنگری به سراغ ریشهیابی رفتهایم.(ص35)
باز هم متذکر شویم که این به هیچ روی به معنای نفی پیآمدههای زیانبار عملکرد استعمار در دو قرن میهنمان نیست. اما مصیبتهای استعمار معلول ضعف و عقبماندگی ما بود. ورود استعمار به ایران در حقیقت معلول عقبماندگی ما بود و نه علت آن.(ص36)
فصل اول: از کجا شروع کنیم
اگر قائل به این باشیم که «ما، ما شدیم» و در نتیجه «ما بودنِ ما» استعمار، امپریالیزم، غرب و شرق و شمال و جنوب چه سوءاستفادهها که نکردند و چه بلایا که بر سر ما نیاوردند، در این صورت مخروط سؤال عقبماندگی سروته میشود یعنی بجای پرداختن به اینکه شاهان خائن چه کردند، بایستی به این بپردازیم که شاهان خائن اساساً چگونه به قدرت رسیدند. بجای پرداختن به اینکه استعمار چه کرد، بایستی به این پرداخت که استعمار اساساً چرا توانست بیاید.(صص38-37)
زیربنای اندیشه نویسندگان و تحلیلگران ایرانی که درباره مقوله عقبماندگی و توسعه نیافتگی تاکنون به تجزیه و تحلیل پرداختهاند بر روی قالب و چارچوبه مارکسیزم قرار گرفته است. اگرچه که بر روی آن لعابی از تعلقات دینی یا ملیگرایی نیز نشسته باشد.(ص40)
نظرات مارکس پیرامون تکامل تاریخ و نحوه پیدایش تحولات اجتماعی که از آن تحت عنوان «ماتریالیزم تاریخی» هم نام برده میشود بالاخص مقبولیت زیادی در ایران پیدا نمود.(ص40)
نخستین شکل یا فرماسیون اجتماعی را مارکس «جامعه اشتراکی اولیه» یا «کمون اولیه» نامگذاری کرده است... تغییر در تولید به تدریج باعث پیدایش پدیده مالکیت درون «کمون اوّلیه» شد... برخی از انسانها به تدریج مالک برخی دیگر از انسانها شدند و بدین ترتیب میزان تولید خود را افزایش دادند. این دوره را مارکس «دوران بردهداری» مینامد. استفاده بیشتر از زمین و وابستگی فزاینده تولید به زمین یا «انقلاب کشاورزی» باعث شد که بشر وارد دوره سوم تکامل تاریخی خود شود که مارکس آنرا «دوره فئودالیزم» مینامد... دوره چهارم، ظهور «بورژوازی» میباشد که با زوال فئودالیزم و پیدایش سرمایهداری همراه بود.(ص41)
نظام بورژوازی نیز از دید مارکس تحول یافته و تبدیل به سوسیالیزم میشود؛ عصری که در آن پرولتاریا از طریق انقلاب، نظام بورژوازی را سرنگون نموده و قدرت را از آن خود ساخته و به تعبیر مارکس اقدام به تأسیس «دیکتاتوری پرولتاریا» مینماید.(ص42)
اساس اندیشه مارکس پیرامون جوامع آسیایی در این خلاصه میشود که جوامع بدلیل شرایط جغرافیایی و نیازی که به مشارکت در امر مدیریت و تقسیم آب میباشد (بدلیل کمبود آن) دولت نقش مهم و محوری پیدا میکند. از دید مارکس و نویسندگان و محققین غربی که قبل از او این ایده را مطرح کردند تفاوت اساسی بین جوامع اروپایی و جوامع آسیایی در مسئله آب و - یا دقیقتر گفته باشیم- کمبود آن در جوامع آسیایی خلاصه میشود. این کمبود تبعات اجتماعی سرنوشتسازی در جوامع آسیایی به وجود میآورد که از مسئله مالکیت بر منابع آبی شروع میشود تا به وجود آمدن نقش اساسی و قاطعی که حکومت در این جوامع در مقایسه با جوامع اروپایی پیدا میکند.(صص44-43)
ظرف یک قرن گذشته بالاخص از شهریور 1320 به این طرف کمتر نوشته جدی پیرامون تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران را میتوان یافت که مملو از تعابیر و اصطلاحات مارکس همچون «فئودالیزم»، «نظام بردهداری»، «بورژوازی» و «تضاد» نباشد.(ص44)
ایراد اساسی که کاربرد مکانیکی این نظریه پیدا میکند این است که بجای درک و شناخت واقعی جامعه (آنگونه که حقیقتاً بوده است)، با فرمولبندی بر اساس قالبهای مشخص و معینی، تصویری ذهنی و - حداقل نه چندان حقیقی- از تاریخ و تحولات آن پدید میآید.(ص45)
ایران عصر غزنوی یا سلجوقی با ایران عصر خوارزمشاهی یا تیموری به لحاظ بافت اجتماعی چندان تفاوتی با یکدیگر نداشتند زیرا در همه این اعصار، ایران توسط قبایل مختلفی اداره میشد که به لحاظ پایگاه اجتماعیشان تفاوت بنیادی با یکدیگر نداشتند. مثال دیگر میتواند در مورد قیامها و مبارزاتی باشد که توسط مردم بر علیه حکومتها در مقاطع مختلف تاریخ ایران اتفاق افتاده است... تمامی این قیامها از دید این قالب عبارتند [از] قیام و مبارزات تودههای زحمتکش دهقانی بر علیه فئودالهای ظالم.(ص46)
مشکل از آنجا شروع میشود که با بکارگیری اسلوب و قالبندیهای از پیش تعیین شده برای شناخت اجتماعی یک جامعه، تصویری به دست میآوریم که معلوم نیست تا چه میزان منطبق بر واقعیات آن جامعه است. از جمله این قالبها و متداولترین آنها استفاده از قالب «فئودالیزم» برای تجزیه و تحلیل، ارزیابی تحولات و بطور کلی شناخت جامعه ایران در ادوار مختلف است.(ص47)
مشکل اساسیتر کاربرد قالب فئودالیزم برای توصیف جامعه ایران در این است که اگر منظور از فئودالیزم همان ساختاری باشد که در اروپا و در طی قرون وسطی رایج بوده، در آنصورت ما اساساً در هیچ مقطعی از تاریخ ایران نظام فئودالیزم نداشتهایم.(ص48)
غالب نویسندگان ایرانی که جامعه ایران و تحولات مربوط به آنرا در قالب فئودالیزم ریختهاند، کمتر سعی کردهاند که این اصطلاح را تعریف کرده و اطلاعات اولیهای پیرامون نحوه پیدایش فئودالیزم در اروپای قرون وسطی و شکل یک جامعه فئودالی به خواننده خود ارائه دهند.(ص48)
فیالواقع آنچه که بنام «فئودالیزم» معروف شد، در حقیقت ساختار قدرتی بود که به تدریج از اواخر قرن نهم و عمدتاً هم در تکه غربی اروپا شکل گرفت. در تکه شرقی (بیزانس)، «فئودالیزم» به آن معنا و مفهومی که در قسمت لاتین یا غربی امپراطوری روم به وجود آمد، تشکیل نشد... با فروپاشی تدریجی قدرت مرکزی بعد از شارلمانی، در اروپا قدرتهای محلی در قالب نجیبزادگان، بارونها، دوکها، شوالیهها، اریستوکراتها و بالاخره پادشاهان سعی در اعمال حاکمیت نمودند.(ص50)
در اروپای غربی با شروع «فئودالیزم» دوگانگی در امر قدرت سیاسی جامعه وجود آمد. بخشی از قدرت را اربابان و سینیورها یا فئودالهای محلی به چنگ آوردند و بخش دیگر از آن کلیسا شد... گاه با یکدیگر در صلح و صفا به سر میبردند و گاهی در تقابل و نبرد قدرت.(ص53)
حداقل یکی از عوامل پیدایش رنسانس در اروپای غربی این تقابل خستگیناپذیر بین کلیسا و فئودالها بر سرحاکمیت و اعمال قدرت بود. رنسانس باعث گردید تا جامعه اروپا در نهایت از سلطه هر دو رقیب رهایی یابد. اما سرنوشت کلیسا در تکه شرقی امپراطوری روم (بیزانس) بگونهای دیگر شد. به این معنا که کلیسا یا قدرت مذهبی با قدرت دنیوی در هم ادغام شده و در وجود یک شخص بنام امپراطور متجلی گردید.(صص54-53)
در شرق اروپا حکومت به مراتب نیرومندتر و متمرکزتر از غرب آن بود لذا کلیسا نتوانست در خارج از قلمرو حکومت قدرت دیگری را به وجود آورد و در نهایت در دل حکومت ادغام گردید. اما در غرب درست برعکس، به دلیل فقدان حکومت متمرکز و نیرومند، کلیسا توانست به عنوان نهادی مستقل (در قالب کلیسای روم) رشد کرده و بدل به نهادی نیرومند شود.(ص54)
در مجموع میتوان شالوده روابط اجتماعی یک جامعه فئودالی را در دو محور اصلی خلاصه نمود. محور اول عبارت بود از روابط بین یک فئودال و رعایایش و محور دوم روابط بین فئودال و پادشاه.(صص57-56)
اگر پیشتر گفتیم که کاربرد قالب فئودالیزم برای توصیف جامعه ایران صحیح نمیباشد بواسطه تفاوتهای بنیادی است که بین دو جامعه ایران و اروپای قرون وسطی وجود داشته است. از جمله مهمترین این تفاوتها حدود اختیارات حکومت و تفاوت بنیادی دیگر در مسئله مالکیت بر زمین است. همانطور که ملاحظه شد در نظام فئودالیته اروپا به دلیل قدرت فئودالها و کلیسا، حکومت دارای قدرت مطلق نبود.(صص60-59)
در داخل شهرها نیز چندین عامل باعث میشد تا حکومت نتواند به قدرت مطلق سیاسی دست یابد. شاید بتوان گفت مهمترین عامل همانا محدودیت قدرت دربار در نتیجه حضور اشراف بود.(ص60)
اگرچه در مواجهه با حکومت، نیروهای اقتصادی شهری از حمایت فئودالها برخوردار بودند در عین حال خود نیز با آنها تضاد منافع داشتند... در عمل اقشار شهری برای حفظ منافع اقتصادی خود در مقابل حکومت مجبور بودند بصورت دستهجمعی عمل نمایند. در نتیجه در داخل شهرها اتحادیههای مختلفی از اصناف، تجار و صاحبان حرف و مشاغل به وجود آمده بود که عملاً تنظیم امور هر صنف و پیشهای را در دست داشتند.(ص61)
در جامعه فئودالی اروپا حدود اختیارات حکومت و شخص اول آن در مجموع معین بود. همچنین حدود اختیارات فئودالها نیز مشخص بود. حدود و وظایف و موقعیت رعیت نیز مشخص بود.(ص62)
ولی ما در ایران در هیج مقطعی چنین ساختار اجتماعی نداشتهایم. در ایران تکلیف قدرت همواره مشخص بود: اول، وسط و آخر قدرت به حکومت ختم میشد.(ص63)
استقلال امر قضا باعث به وجود آمدن امنیت اجتماعی میشد و امنیت اجتماعی نیز بنوبه خود از یکسو فضای مناسب برای فعالیتهای اقتصادی و تجاری به وجود میآورد و از سویی دیگر مشارکت سیاسی را سبب ساز بود.(ص63)
در ایران برخلاف اروپای قرون وسطی تفکیک منافع و در نتیجه پیدایش قطبهای مشخص و مختلف اقتصادی که لاجرم منجر به پیدایش گروههای مشخص اجتماعی شود (با استقلال صنفی- سیاسی) هرگز به وجود نیامد. تنها یک قطب اقتصادی وجود داشت که آنهم در شهرها بود و لاجرم تحت سیطره بیچون و چرای حکومت قرار میگرفت.(ص65)
شاید بتوان گفت که مهمترین وجه افتراق نظام فئودالیزم در اروپا با نظام اجتماعی ایران، به پیدایش انجمنها و نهادهای دستهجمعی صنفی مستقل در شهرهای اروپایی که تا حدود زیادی در قبال حکومت از آزادی عمل برخوردار بودند باز میگردد و فقدان چنین نهادی در ایران. به عبارت دیگر، مهمترین تفاوتی که بین نظام اجتماعی ایران و اروپای قرون وسطی وجود دارد خلاصه میشود در حضور نسبی قانون و در نتیجه محدودیت قدرت حکومت در نظام فئودالیته اروپائی و تمرکز مطلق قدرت در دست حکومت در ایران.(ص66)
آثاری که با قالب «فئودالیزم» به تجزیه و تحلیل تحولات اجتماعی ایران پرداختهاند غالباً نتوانستهاند برخی از خصوصیات اساسی جامعه ایران را تبیین نمایند. اینکه چرا، به عنوان مثال، حکومت در ایران (برخلاف فئودالیزم غربی) این چنین نیرومند میشود، اینکه چرا در ایران (برخلاف فئودالیزم غربی) نهادهای شهری مستقل از حکومت به وجود نمیآید؛ اینکه چرا در ایران «اشرافیت ثابت و پایدار» (برخلاف فئودالیزم غربی) به وجود نمیآید؛ اینکه چرا نهاد مالکیت در ایران (برخلاف فئودالیزم غربی) این چنین آسیبپذیر و ضعیف میماند؛ اینکه چرا ایران معالاسف علیرغم اینکه به لحاظ تاریخی قرنها قبل از غرب به تمدن و پیشرفت دست یافته بوده (بالاخص در اوج شکوفایی تمدن اسلامی)، در مسیر انحطاط و عقبماندگی قرار میگیرد، اینکه چرا...(صص68-67)
اندیشههای منبعث و متأثّر از مارکسیسم چه در قالبهایی همچون «راه رشد غیرسرمایهداری»، «اقتصاد دولتی»، «سرمایهگذاری دولتی»، «کنترل دولت بر بازار»، «مبارزه با امپریالیزم» و چه در قالب تئوریهای «وابستگی و توسعه»، «استکبار، امپریالیزم، سرمایهداری جهانی عامل قبماندگی جهان سوم» و... جملگی در نهایت منعکس کننده تفکرات مارکسیستی در اشکال و بستهبندیهای متفاوت هستند.(ص70)
بسیاری از پرسشهای دیگر که ارتباط مستقیم با مسئله عقبماندگی ایران پیدا میکند در چارچوب تجزیه و تحلیل مارکسیستی عملاً بیپاسخ میماند.(ص71)
فصل دوم: ایران چگونه جایی است؟
فیالواقع از کل 000/650/1 کیلومتر مربع مساحت ایران کمتر از 10 درصد آن مورد بهرهبرداری کشاورزی قرار میگیرد.(ص74)
نوع زندگی، شکل اجتماعات، مناسبات تولیدی، روابط مردم با یکدیگر، ساختار حکومت و سرانجام پیشرفت یا بالعکس عقبماندگی ما رابطه مستقیمی با شرایط محیطیمان پیدا میکند. به تعبیری میتوان گفت که عقبماندگی یا توسعه نیافتگی در حقیقت چیزی نیست بجز مجموعه شرایط و عوامل فوق.(ص79)
از میان جملگی ویژگیهایی که از دل شرایط اقلیمی ایران برخاستند سه عامل بنظر میرسد بیش از همه در چگونگی شکلگیری تمدن در ایران نقش داشتند. این سه عنصر عبارتند از پراکندگی اجتماعات در ایران، پیدایش نظام ایلی و چادرنشینی، و بالاخره تمرکز قدرت در دست حکومت.(ص80)
بعد مسافت بین شهرها و مناطق دیگری که اسکان دائم در آنجا به وجود آمده نتایج مهمی را به بار آورده است. نخستین و مهمترین این نتایج عدم ارتباط بین این مناطق میباشد.(ص80)
فقدان آنچه که در اقتصاد امروزه به آن «تولید مازاد بر مصرف» یا «اضافه بر مصرف» گفته میشود مهمترین خصوصیت تولید در ایران بوده است. در نتیجه مناطق اسکان یافته ایران جدا از یکدیگر در حصاری فرو رفته و به گونهای پراکنده به صورت خودکفا به سر میبردند بدون اینکه ارتباطات چندانی مابین آنها وجود داشته باشد.(ص81)
حداقل نتیجه نامطلوب اینگونه خودکفایی در این است که چون تولیدکنندگان اضافه تولیدی ندارند، بالطبع درآمدی هم پیدا نمیکنند. فقدان درآمد بالطبع تولیدکنندگان را از دستیابی به دارایی و سرمایه محروم میسازد و فقدان سرمایه به نوبه خود باعث میشود که سرمایهگذاری در امر تولید صورت نگرفته و در نتیجه تولید همواره در یک حالت ایستا درجا زده و پیشرفتی حاصل ننماید.(ص81)
عنصر اجتماعی مهم دیگری که در نتیجه شرایط اقلیمی در ایران به وجود آمده سبک زندگی ایلی و کوچنشینی بود.(ص82)
حتی تا اوایل قرن بیستم در حدود یکچهارم کل جمعیت ایران را ایلات و قبایل تشکیل میدادند... شیوه زندگی، نیازها و مقتضیات زندگی صحرانشینی آنچنان ابتدایی و ساده است که پس از گذشت هزاران سال هنوز تغییر چندانی بخود ندیده است.(ص84)
مشکل دیگری که زندگی صحرانشینی بر سر راه پیشرفت اجتماعی قرار میدهد و نتایج آن به مراتب زیانبارتر از بعد ابتدایی و سادهزیستی آنست عبارتست از تهاجم و تجاوز مکرر صحرانشینان بر قلمرو مناطق اسکان دائم.(ص85)
در مجموع میتوان گفت که فقدان امنیت در راهها و مسیرهای بین شهرها و مناطق مسکونی و ترس از حملات صحرانشینان از جمله عوامل مهمی بود که مانع از رشد و گسترش تجارت و بسط شبکه اقتصادی در ایران گردید.(ص86)
نگاهی دقیقتر به تاریخ ایران نشان دهنده این واقعیت است که بخش عمدهای از آن عبارتست از آمدن و رفتن صحرانشینان در قالب حکومتهای مختلف. این واقعیت بالاخص از قرن یازدهم میلادی (قرن پنجم هجری) به بعد چشمگیرتر است. به استثناء سلسله پهلوی، مابقی سلسلههایی که از سال 1000 میلادی (قرن پنجم هجری) در ایران به قدرت رسیدند مبنا یا خاستگاه قبیلگی داشتند.(ص86)
در مجموع بایستی گفت که ساختار اجتماعی ساده و ابتدایی قبیله بالطبع پس از آنکه این قبیله یا آن یکی بر قدرت مسلط میگردید بدرون حاکمیت راه مییافت و بزرگترین مانع را بر سر راه پیشرفت و ترقی ایران قرار میداد.(ص87)
به دلیل ماهیت ساده و ابتدایی خود، نظام قبیلگی چندان نیازی به ساختارها و نهادهای پیچیده و پیشرفته اجتماعی ندارد. نیازهای آن اندک و محدود است و لذا احتیاجی به تشکیلات پیشرفتهتر اجتماعی پیدا نمیکند. این پدیده فینفسه مهمترین عنصری است که بر سر راه توسعه اجتماعات ایلی قرار میگیرد. اما عامل دیگری هم به موازات آن مانع از پیشرفت جوامع قبیلگی میشود. این عامل عبارتست از فقدان ثبات سیاسی بلند مدت در حکومتهای متکی بر قبایل.(ص89)
با کهولت رهبر قبیله یا مرگ نابهنگام او، موجی از رقابتها و درگیریهای نوعاً خونین و گستردهای از درون و بیرون قبیله حاکم برای پر کردن خلاء قدرت به وجود میآمد. از زمانیکه این منازعات آغاز میشد تا زمانیکه نهایتاً یا همان قبیله به رهبری فرماندهی جدید و یا قبیلهای دیگر قدرت را قبضه مینمود، ایران سالها و بعضاً چندین دهه در هرج و مرج، بیثباتی، ناامنی و جنگهای ویرانگر داخلی فرو میرفت.(ص89)
از قرن یازدهم (پنجم هجری) به بعد پدیده «ملوک الطوایفی» نخستین بار در خلال جابجایی قدرت بین قبایل ترک و ترکمن (غزنویان و سلجوقیان) بروز کرد.(ص90)
مقارن با به روی کار آمدن سلسله صفویه در قرن شانزدهم، در ایران بیش از بیست حکومت مختلف و در حال پیکار با یکدیگر وجود داشتند. به سخن دیگر، در فاصله بین قرن یازدهم تا شانزدهم- از برخی از مقاطع کوتاه مدت که بگذریم- در بیش از چهارپنجم این پانصد سال، ایران درگیر جنگهای داخلی بین قبایل و دودمانهای مختلف محلی (که غالباً نیز مبنای طایفگی داشتند) بود.(ص92)
آنچه که نمیبایستی از نظر دور داشت این واقعیت است که موفقیت قبیله قاجار بر دیگر قبایل و مدعیان قدرت، نتیجه نزدیک به 20 سال جنگ داخلی بود. بیثباتی ناشی از ساختار ایلی و طایفگی قدرت در ایران را همچنین میتوان در تغییر پایتخت در ایران ملاحظه نمود.(ص93)
دیدیم که چگونه در ایران هرگز نهادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مستقل از حکومت (همانند جوامع غربی) نتوانستند به وجود آیند و چگونه سیطره قدرت بیچون و چرای حکومت بر هر امر ریز و درشت جامعه سایهافکن شد. به اعتقاد ما، این پدیده را بایستی سومین خصوصیت زیربنایی ساختار اجتماعی در ایران که ناشی از شرایط طبیعی و اقلیمی آن میشود بحساب آورد.(صص95-94)
اگر ایرادات، کاستیها و نظرات منقدین و مخالفین مارکس را در خصوص مبنای پیدایش حکومت نادیده بگیریم، مشکل اساسی که این نظریه پیدا میکند در انطباق آن با نحوه پیدایش حکومت در جامعهای مثل ایران میباشد. مشکلی که بنظر میرسد خود مارکس بیش از همه از آن آگاه بود.(ص97)
اگر روند پیدایش حکومت در طول جریان تکامل اجتماعی ایران همانند غرب میبود (آنطور که ایران شناسان مارکسیست اتحاد شوروی سابق و به تبع آنان بسیاری از ایرانیان اعم از مارکسیست یا غیرمارکسیست تحلیل نمودهاند)، در اینصورت و علیالاصول در ایران هم همانند غرب نهادها و گروههای اجتماعی مستقل از حکومت میبایستی به وجود میآمدند. از آنجا که چنین تحولی در ایران صورت نمیگیرد بنابراین و منطقاً بایستی در اساس این اندیشه که حکومت در ایران هم همچون جوامع غربی مورد نظر مارکس مولود «تضاد» نیروهای تولیدی بوده، شک نمود.(صص98-97)
چگونه علیرغم پراکندگی اجتماعات اسکان یافته و سبک زندگی صحرانشینی (با همه مشکلات و موانعی که این دو بر سر راه توسعه و پیشرفت اجتماعی و اقتصادی قرار میدهند)، ایران موفق میشود تا یکی از بزرگترین و مقتدرترین امپراطوریهای جهان باستان را به وجود آورد؟(ص98)
از جمله مهمترین و اصلیترین منبعی که در طبیعت وجود داشت آب بود و بنظر میرسد همین عامل بود که شرق و غرب را در جریان تکامل بعدی خود به راههای جداگانه کشاند.(ص98)
اولین و مهمترین تفاوتی که در نتیجه شرایط اقلیمی در شرق و غرب به وجود آمد این بود که در غرب بدلیل وفور امکانات طبیعی، نیازی به نیروی انسانی برای تهیه، انتقال و توزیع آن نبود... اما در شرق بدلیل کمبود آب تصویر کاملاً متفاوتی به وجود آمد.(ص99)
تلاشهایی که برای تهیه و تأمین آب صورت میگرفته طبیعتاً نمیتوانسته بصورت فردی صورت گیرد و الزاماً میبایستی بصورت دستهجمعی و گروهی انجام پذیرد. اما سؤال اساسیتری که بکار ما مربوط میشود این است که تشکل اجتماعی لازم برای سازماندهی این تلاشهای عظیم برای «آبیاری مصنوعی» چگونه تحقق مییافته است.(ص100)
این ضرورت و نیاز به نهاد یا سازمانی که قادر باشد امور مربوط به تهیه و توزیع آب در جوامع شرقی از جمله ایران را اداره نماید، مبنای پیدایش حکومت در این جوامع گردید.(ص101)
بعبارت دیگر، در جوامع شرقی مبنای پیدایش حکومت، بر اساس تضاد (آنگونه که مارکس در مورد جوامع غربی بحث مینماید) نبود بلکه درست برعکس آن، براساس نیاز به کار دستهجمعی (برای تهیه و توزیع آب) بود.(ص101)
نتیجه تاریخی و مهمی که از این دو مبنای پیدایش متفاوت و تا حدی متضاد بدست میاید این است که در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتداء نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. بنابراین ظهور تمدن در غرب در قالب حکومت، شهر و شهرنشینی میبایستی دیرتر از شرق صورت گرفته باشد.(ص101)
نظریه شیوه تولید در شرق و نقش محوری که حکومت در جریان تولید در این جوامع پیدا میکند از قرن نوزدهم باینطرف بنام «وجه تولید آسیایی» معروف میشود.(ص102)
اگر تشکیل حکومت هخامنشی را نخستین حکومت متمرکز و منسجم در تاریخ ایران بدانیم، در آنصورت و بر طبق نوشته «گیرشمن» یکی از مهمترین اقدامات این حکومت حفر قنات در مناطق کمآب امپراطوری بوده است.(ص103)
خانم پرفسور «لمبتون» در اثرش پیرامون ایران قرون وسطی این نقش را با وضوح بیشتری نشان میدهد. به اعتقاد او، یکی از غنیترین جنبههای نوشتههای سیاسی ایرانیان در آن عصر مربوط به نقش حکومت در امر تهیه آب و آبیاری میباشد.(ص103)
خواجه نظامالملک در «سیاستنامه»- اثر معروفش- هشدار میدهد که اگر حکومت نسبت به وظیفهاش در امر تهیه و تقسیم آب کمتوجهی نماید، خسارت زیادی به کشور وارد میاید.(ص103)
شرایط اقلیمی ایران ضرورت همکاری و کار دستهجمعی انسانها را برای تهیه آب پدید آورد. همکاری دستهجمعی بنوبه خود مسئله مدیریت را به وجود آورد و مدیریت به تدریج به حکومت مبدل شد. بنظر نمیرسد چگونگی قدرتمند شدن این عنصر جدید (حکومت)، در جریان شکلگیری و تحول بعدیش در ایران، نیاز به توضیح زیادی داشته باشد.(ص104)
عنصر بعدی که نیاز به پیدایش حکومت و ضرورت قدرتمند بودن آنرا فراهم میآورد مسئله مالکیت منابع آبی بود. بنظر میرسد مدیریت تهیه و توزیع آب از جانب حکومت مسئله تملک بر منابع آبی را نیز بدنبال خود میآورد.(ص104)
به نظر میرسد تملک بر آب بدنبال خود، تملک بر زمین را نیز به وجود آورده باشد... از آنجا که پیدایش آب اسباب ارزشمند شدن این زمینها میشد و از آنجا که تملک آب نیز در دست حکومت میبود، به احتمال زیاد تملک این زمینها نیز در دست دولت قرار میگرفت و انسانهایی که بروی آنها به کشت و زرع میپرداختهاند در حقیقت بنوعی میتوان گفت که مستأجر دولت میبودهاند. عامل سومی که اسباب تملک «حکومت» بر زمین را فراهم میآورد تصرف یا فتح مناطق دیگر بود.(ص105)
در اینجا به ذکر این نکته اساسی و مهم بایستی اشاره نمائیم که اقتدار بیچون و چرای دولت، حاکمیت آن و بالاخره حق تملک نامحدود حکومت بر آب و زمین در مجموع دست نخورده سر از عصر ایران بعد از اسلام نیز بدرآورد. با این تفاوت که «خلیفه» جانشین «شاه» شد.(ص106)
حاکمیت مطلق و حق تملک بیچون و چرای حکومت اگرچه همانطور که دیدیم بر اساس یک مبنای طبیعی پدید آمد، لکن به تدریج که جامعه به لحاظ اجتماعی پیچیدهتر شد برای آن محملی الهی و آسمانی نیز به وجود آمد.(ص106)
تا آنجا که مربوط به ایران باستان میشود، پشتوانه قداست و الهی بودن حکومت را آئین زرتشت فراهم آورد. بنظر میرسد فلسفه سیاسی دین زرتشت را بتوان در اعتقاد به قداست، مشروعیت و حقانیت پادشاهان خلاصه نمود.(ص107)
این وجه از حکومت نیز همانند حق حاکمیت مطلق آن و حق مالکیت بیچون و چرایش، به عصر بعد از اسلام نیز راه یافت که نتیجه آن فرورفتن حکام، سلاطین، فرمانروایان، شاهان و خلفاء در هالهای از قداست و مشروعیت بود.(ص107)
در یک کلام، حکومت به تدریج نهادی مقدس، مشروع و واجبالاطاعه گردید که اطاعت امرش واجب، لازم، فریضه و تکلیف بود... چنین شد که حکومت در ایران بدل به قدرتی مطلق گردید. از مباشرت در امر آب و آبرسانی در اجتماعات اولیه، حکومت به مقامی آسمانی نائل گردید. بنابراین اگر نهادها، سازمانهای سیاسی، تشکلهای صنفی، اقتصادی و اجتماعی چندانی خارج از حکومت نتوانستند هرگز شکل بگیرند بدین خاطر بود که قدرت مطلق به همراه قداست، مشروعیت، «صاحباختیار» و «ولی نعمت» بودن همواره به گونهای بیچون و چرا در ایران از آنِ حکومت یا الیگارشی حاکم بود.(ص108)
فصل سوم: از صعود تا نزول(1800-1000میلادی)
هجوم قبائل و صحرانشینان آسیای مرکزی به ایران
تا قبل از حمله اعراب در قرن هفتم و در نتیجه فروپاشی امپراطوری ساسانی، در ایران حکومتی بالنسبه متمرکز و نیرومند بر سر کار بود. در چنان شرایطی فکر حمله به ایران و تصرف بخشی از آن، کمتر این قبایل را وسوسه میکرده.(ص116)
تیسفون و مناطق وسیع اطراف آن که مرکز امپراطوری ساسانی به شمار میآمدند در منطقه شمال بغداد قرار داشت. این نواحی که در تاریخ به نام بینالنهرین معروف هستند بین دو رود بزرگ دجله و فرات قرار دارند و از این دو رود مشروب میشوند، یکی از حاصلخیزترین مناطق دنیا میباشند و به لحاظ نوع آب و هوا، امکانات طبیعی و دستیابی به دو رود بزرگ، یکی از نخستین مراکز پیدایش تمدن و شاید جزء اولین مناطقی در دنیا باشد که شکل زندگی به صورت اسکان دائم در آن به وجود آمد.(ص116)
خانم پرفسور «لمبتون» نیز به این نکته اشاره دارد و مینویسد که قرون اولیه اسلام در ایران شاهد رشد چشمگیر شهرها و مناطق شهرنشین بود. در بسیاری از مناطق ایران تولید بیش از مصرف بود و در حاشیه شهرهای بزرگ مناطق وسیع کشاورزی به وجود آمده بود که از طریق سیستم آبیاری تغذیه میشد.(ص119)
قدرت متمرکز و نیرومند ساسانی به تدریج و در طی یکی دو قرن اولیه اسلام به مجموعهای از خرده قدرتهای محلی و یک قدرت مرکزی مبدل شد که فقط اسماً وجود داشت (در هیئت خلیفه در بغداد) و عملاً از اقتدار چندانی در داخل ایران برخوردار نبود. بنابراین در طول دو سه قرن اوّلیه ظهور اسلام در ایران دو تحول مهم به وجود آمد. از یکسو، خراسان بدلیل موقعیت استراتژیکش که دروازه اسلام به ماوراالنهر و شرق امپراطوری اسلام بود، بسیار پر رونق و آباد شد. از سویی دیگر، قدرت مرکزی که در گذشته مانع تاخت و تاز قبایل آسیای مرکزی به ایران میبود به تدریج از میان رفت.(ص120)
اوّلین دسته از قبایل آسیای مرکزی که در حدود اواخر قرن دهم (چهارم هجری) به ایران سرازیر شدند ترکان غزنوی بودند که شهر غزنه در جنوب کابل مقر فرمانروایی آنان بود.(ص125)
اگر بخواهیم تاریخ دقیق فرمانروایی قبایل ترکان غزنوی را ذکر نمائیم، بایستی گفت که نخستین سردار غزنوی در سال 963 میلادی (352) و آخرین آنان تا سال 1099م. (490) فرمانروایی نمودند... آنچه که در تاریخ به نام «امپراطوری غزنوی» خوانده میشود در حقیقت محدود میگردد به فرمانروایی 32 ساله سلطان محمود غزنوی (1030-998/421-389).(ص126)
در یک کلام، آمد و رفت ترکان در قالب حکومت غزنویان را میتوان در نیم قرن جنگ و ویرانی و تاخت و تاز قبایل و صحرانشینان بر مناطق شهری ایران خلاصه نمود.(ص126)
آنچه که ما در تاریخ بنام شاهان و سلاطین اوّلیه دودمان سلجوقیان مینامیم در حقیقت رؤسای قبایل و طوایف ترکمن بودند که استعدادهای نظامی و سپاهیگریشان در کنار عوامل دیگر آنان را بر ایران مسلط میسازد.(صص127-126)
فرماندهان اولیه ترکمنها، چغری، یبغو و معروفتر از همه که به عنوان اولین پادشاه سلجوقیان نام گرفت، طغرلبیگ از اواخر دهه 1030م. (در زمان فرمانروایی سلطان مسعود) تهاجمات خود را آغاز نمودند.(ص127)
از 1000 تا 1200 م.، ایران صحنه قدرتنمایی قبایل آسیای مرکزی بود.(ص127)
مغولان از اوائل قرن سیزدهم همچون امواج طاعون از دشت گبی (کشور مغولستان امروزی) سرازیر شدند. اگرچه پس از نیم قرن آنان به اسلام گرویدند و تشکیل دودمان ایلخانان را دادند. (1335-1256/727-648 ه.ق)، اما ضرباتی که ایران در نیمه اول قرن سیزدهم از مغولان خورد آنچنان گسترده، عمیق و همهجانبه بود که میتوان گفت ایران دیگر نتوانست کمر راست کند... افولی که نتیجه منطقی آن ایران قرن نوزدهم شد.(ص128)
بنظر میرسد که این نواحی از ایران در آن برهه، از رونق اقتصادی قابل ملاحظهای برخوردار بودهاند. اصولاً بخشی از این نواحی، یعنی مناطق شمال و شمال شرقی ایران (خراسان و ماوراءالنهر) بدلیل قرار گرفتنشان در مسیر تاریخی «راه ابریشم» یعنی مسیر ارتباط تجاری مابین شرق و غرب، همواره از موقعیت بالنسبه بهتری از نظر تجاری برخوردار بودند... با پهناورتر شدن قلمرو اسلام در شرق، بالطبع حجم مبادلات تجاری در این قلمرو افزایش یافت.(ص131)
«ابن حوقل» مورخ و جغرافیدان بزرگ عرب در قرن یازدهم، مینویسد که در ماوراءالنهر بیش از200 شهر وجود داشته. در منبع دیگر «حدود العالم»، رقم 171 ذکر شده است. بعلاوه هر دو منبع نوشتهاند که برخی از این شهرها از جهت صنعت و تجارت اهمیت فراوانی داشتهاند.(ص132)
مورخین میگویند کالاهای تولید شده در منطقه شمال شرقی ایران نه تنها به شرق (چین و هندوستان) میرفته بلکه راهی غرب، یعنی عراق و آسیای صغیر نیز میشده.(ص132)
همانند ممالک پیشرفته امروزی که نوعاً در هر دو زمینه صنعت و کشاورزی کارآمد هستند، ایران آنروز (یا حداقل آن منطقه از ایران آنروز)، هم در زمینه کشاورزی و هم در زمینه تولیدات صنعتی سرآمد بوده است. لیستی که مورخین ذکر میکنند هم شامل تولیدات کشاورزی و مواد غذایی میشده و هم، بزبان امروزی، در برگیرنده تولیدات صنعتی و تسلیحات نظامی.(صص136-135)
اولاً در آن مقطع، ایرانیان (مسلمین) صنعت استخراج معادن را دارا بودهاند، ثانیاً با برخورداری از معادن، آنان قادر شده بودند به سطحی از تولید برسند که نه تنها نیازمندیهای داخلی خود را (که شامل بازار گستردهای از سرحدات هند تا آسیای صغیر و از خلیجفارس تا دریای مدیترانه میشده) پاسخ گفته بلکه اضافه تولید خود را نیز به شرق (چین) و غرب (مناطق شمالی دریای سیاه، حوزه مدیترانه و اروپا) صادر نمایند.(ص136)
اگرچه ما در اینجا تأکید اصلیمان را بر روی شمال و شرق ایران قرار دادهایم اما این به آن معنا نیست که فقط این مناطق از ایران بودند که تبدیل به مراکز رونق و آبادانی شده بودند. چنین وضعیتی در مناطق دیگری از ایران نیز به وجود آمده بود. از جمله اصفهان در قرن دوازدهم پارچه و کالاهای لوکس به دنیا صادر میکرده. «مارکوپولوی» معروف نیز در دیدارش از یزد در اواخر قرن سیزدهم (1272) تحت تأثیر رونق تولیدی و نقل و انتقالات پرحجم تجاری این شهر قرار گرفته. او در سفرنامهاش مینویسد که منسوجات و البسه زردوز و ابریشمی ساخت یزد به همه مناطق جهان صادر میگردید.(ص137)
بازگردیم به بحث اصلیمان و اینکه هجوم قبایل آسیای مرکزی از اواخر قرن دهم چه تأثیری بر این مجموعه گذاشت.(ص137)
«ورداسپی»، به عنوان مثال، پیآمدهای بلندمدت هجوم و استیلای صحرانشینان را در پنج بُعد خلاصه میکند: کاهش چشمگیر نفوس، ویرانی شدید شبکههای آبیاری، تقویت دامداری و صحرانشینی (به ضرر کشاورزی و اسکانهای شهری و روستایی)، تغییرات دامنهدار در ترکیب طبقه زمیندار و بالاخره قطع تکامل صنعتی و تجاری (بلند مدت ایران).(ص139)
تخریب و فروپاشی اقتصاد ایران در نتیجه هجوم قبایل آسیای مرکزی فقط منحصر به مناطق شمال شرقی ایران نبود. خانم پرفسور لمبتون مینویسد که آبادانی، رونق و تجارت کرمان و شهرهای آن همجون بم، نرماشیر، درازین و بردسیر در نتیجه هجوم قبایل ترکنژاد «غز» و فرمانروایان اصفهان و فارس (که خود از قبایل بودند) در اواخر قرن دوازدهم (1179- 1178) صدمه زیادی دید. کشاورزی این مناطق از بین رفت و تجارت در آن متوقف گردید.(صص141-140)
حداقل یکی از پیامدهای اسفناک هجوم قبایل به ایران از بین رفتن شبکههای آبیاری بود. شبکههایی که از دیرباز و طی قرنها مداومت با زحمت، صرف هزینههای زیاد و تلاش بسیاری به تدریج در مناطق مختلف به وجود آمده بود.(ص141)
در تاریخ، نمونههای چندانی که مشخصاً پیرامون از میان رفتن کشاورزی و شبکههای آبیاری باشند ذکر نشده است. اما این فقدان نبایستی ما را دچار تردید نماید زیرا علت اینکه مورخین چندان به از میان رفتن ساختار آبیاری، در اثر هجوم قبایل نپرداختهاند میتواند ناشی از این امر باشد که در مقایسه با مصیبتهای دیگر همچون از میان رفتن شهرها، قتلعامهای انبوه و با خاک یکسان شدن مراکز تمدن، تخریب زیربنائی سیستم آبیاری، از اهمیت چندانی برخوردار نبوده است.(ص142)
«هارتوگ» مورخ هلندی تاریخ مغول، در بخشی از تاریخش تحت عنوان «تخریب قرنها سازندگی» اشارهای به از میان رفتن شبکههای آبیاری مناطق خوارزم و مرو در نتیجه هجوم مغولان دارد.(ص142)
جدای از این عوامل، هنوز یک عنصر بنیادیتر از همه اینها وجود داشت که بطور سیستماتیک مناطق کشاورزی ایران را در معرض نابودی قرار میداد. این عنصر عبارت بود از سبک زندگی و شیوه تولیدی قبایل که مبتنی و متکی بر دامداری بود.(ص143)
در عمل، ورود آنان به ایران تحولی در شیوه تولیدی ایران پدید آورد که عبارت بود از تبدیل سیستماتیک زمینهای کشاورزی به چراگاه و مرتع برای احشام قبایل.(ص143)
اگرچه آمار زیادی از میزان سپاهیان مهاجمین در دست نیست، اما همان مواردی هم که در برخی از تواریخ آمده نشان دهنده گستردگی نیروهای صحرانشینان و در نتیجه معرف میزان تخریبشان میباشد. یک سپاه معمولی شامل 100 هزار تا نیم میلیون سرباز بوده.(ص144)
بر اساس آمار نقل شده در مورد شمار سپاهیان مغولها، «مورگان» مورخ انگلیسی نتیجهگیری میکند که به هنگام یورش چنگیزخان در سال 1220 به ایران، به همراه لشکریان وی 24 میلیون گوسفند و بز و حدود 4 میلیون رأس اسب در ماورالنهر و خراسان در حرکت بودهاند.(ص145)
به گفته خانم پرفسور لمبتون «چنین امواح متحرکی از سربازان، اسبان و احشام، مناطقی را که بر سر راهشان قرار میگرفت به بیابانی بیآب و علف مبدل میساختند».(ص146)
«برتولد اشپولر» مؤلف «تاریخ مغول در ایران» مینویسد که علیرغم آنکه «ایلخانان» به قدرت رسیده بودند معذالک به لحاظ شیوه زندگی هنوز به همان روش دامداری و عشیرگی صحرانشینی عمل مینمودند.(ص146)
«پطروشفسکی» مقایسه جالبی بین آمار روستاهای مناطق عمدتاً جنوب ایران قبل و بعد از حمله مغول بعمل آورده است. بررسی او نشان میدهد که به استثناء ناحیه اصفهان (که از حمله مستقیم مغولان بدور ماند)، در مابقی مناطق شمار قصبات و روستاها بعد از حمله مغول کاهش چشمگیری مییافت.(ص148)
یکی از عناصر مهمی که این رکود و ویرانی زیر بنای اقتصادی ایران را سبب گردید، کاهش جمعیت شهرها و مناطق اسکان دائم بود که در نتیجه این هجومها پدید آمد. این کاهش عمدتاً در زمان یورش مغولها پیش آمد... آمار و ارقام کشتارها و قتلعامهای مغول آنچنان عظیم و هولناک است که حتی یک دهم آن را هم به زحمت میتوان امروزه باور نمود.(ص149)
در تسخیر هرات نیز به یک روایت 000/600/1 نفر و بنا بر روایتی دیگر 000/400/2 تن بقتل رسیدند.(صص150-149)
«هارتوگ» نیز پیرامون قتلعام مرو همین توصیف را مینماید. بگفته او پس از سقوط مرو بدست مغولان، به هر سربازی 300 الی 400 مروی تحویل گردید که سر از تنهایشان جدا کنند... اما ویرانی فقط منحصر به این مناطق نبود. در صفحات مرکزی و غربی ایران نیز رد پای مغولان چندان تفاوتی با مناطق شمالی و شرقی نداشت. ری، قم، قزوین، زنجان، همدان و آذربایجان نیز زیر و رو شدند.(صص151-150)
در اینجا شاید این سؤال پیش آید که این ارقام تا چه میزان درستند؟... مورگان مورخ انگلیسی چنین پرسشهایی را در کتابش پیرامون حمله مغول به ایران مطرح ساخته و سعی نموده تا حدودی صحت و سقم این ارقام را مورد ارزیابی قرار دهد. از دید او، احتمال اینکه در مورد این ارقام غلو شده باشد و شهرهای آنروز ایران پذیرای چنین جمعیتهایی نبوده باشد وجود دارد. اما از سوی دیگر مورگان معتقد است که به هر حال این ارقام میتواند کم و بیش درست هم باشد.(ص152)
جدای از قتلعامها، عامل دیگری که باعث تلفات زیادی گردید استفاده مغولان از مردان جوانی که اسیر میشدند در نبردها بود.(ص152)
کشتار و تخریب شهرها تنها پی آمد هجوم مغولان نبود. صدها هزار صنعتگر و کسانی که حرفه و دانش فنی داشتند و بنحوی در امر تولیدات شرکت داشتند به اسارت مغولان درآمدند.(ص153)
ساندرز افول تمدن شرق از جمله امپراطوری اسلام را در ارتباط مستقیم با هجوم مغولها ارزیابی میکند. از نظر او حمله مغول یکی از عوامل مهمی بود که باعث شد تا برتری علمی و فرهنگی شرق، به غرب انتقال یابد و شرق پیشگامی خود را از دست بدهد.(ص153)
برخلاف تصور بسیاری، این دو مسیر لازم و ملزوم یکدیگر نبودند. بدین معنی که پیشرفت غرب مستلزم عقب ماندن شرق نبوده است. غرب میتوانست راه صعود بپیماید بدون آنکه شرق در سرازیری افول بیفتد. همچنین شرق میتوانست به برتری یا حداقل پیشرفت خود ادامه دهد (که نداد)، ضمن آنکه غرب هم در مسیر پیشرفت و صعود قرار گیرد (که گرفت).(ص154)
اکثر مطالبی که در تاریخ پیرامون این هجومها آمده بر روی ضایعات اقتصادی متمرکز شدهاند. آنچه که کمتر مطرح شده تأثیرات این هجومها بر باورهای مذهبی و شالودههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران میباشد.(ص156)
اینکه برنهاد حکومت، بعنوان مثال، در نتیجه این هجومها چه تأثیراتی گذارده میشود، مطلب بسیار پیچیدهتر میشود. اینکه باورهای دینی، تلقیات فرهنگی، عادات و اعتقادات اجتماعی مردم به کدام سو کشیده شد و اساساً این هجومها چه تأثیراتی بر آنها گذاشت، مقولات بسیار سختتری میشوند.(ص156)
مراد ما بیشتر این است بررسی نمائیم که سیطره قبایل مهاجم آسیای میانه بر ایران، چه تأثیری بر این عوامل که ارتباط مستقیمی با عقبماندگی ایران دارند گذاشت. آیا حضور آنان بر اریکه قدرت در ایران باعث شد تا تمرکز قدرت در دست حکومت افزایش یافته یا بالعکس، کاهش یابد؟ آیا سست بودن عنصر مالکیت در قبال حکومت، در نتیجه بقدرت رسیدن آنان بهبود یافته یا بالعکس سستتر هم شد؟ آیا کمرنگ بودن نهاد قانون در قبال اداره حکومت، در نتیجه حکومت قبائل از میان رفت یا بالعکس کمرنگتر هم گردید؟(ص157)
فصل چهارم: تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
آنچه که مد نظر ماست آن دسته از عواملی میباشند که بیشتر در ارتباط با مسئله عقبماندگی ایران قرار میگیرند. برای این منظور ما مجبور هستیم تاریخ را بجای روش معمول آن که از گذشته به سمت حال میآید، وارونه نموده و از حال به گذشته مرور کنیم.(ص161)
در یک کلام، مشخصترین و عمدهترین ویژگی ایران قرن نوزدهم خلاصه میشود در تسلط کامل و بیچون و چرای حکومت بر شالوده اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران. سئوال پیچیدهتر این است که آیا این تسلط مطلق و بیچون چرای حکومت حتماً میبایستی به عقبماندگی جامعه ایران منتهی میشد؟ آیا تمرکز قدرت در دست حکومت باعث پیدایش عقبماندگی میشود، آیا بین این دو یک رابطه مستقیم برقرار است؟(ص162)
نوع حکومت و ساختار آن در ایران قزن نوزدهم، از مجموعه شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و نظامی ایران آنروز نشأت میگرفت. عاملی نبود که از بیرون بر ایران تحمیل شده باشد؛ هرچه بود جزیی از جامعه آنروز ایران بود و از دل همان جامعه بیرون آمده بود.(صص163-162)
شاید بتوان ادعا نمود که از میان جمله علل و عواملی که در مجموع عقبماندگی را باعث شدند، عنصر «تمرکز قدرت مطلق در دست حکومت» از همه اصلیتر بود.(ص164)
استراتژی حاکمان جدید را میتوان در دو بُعد کلی خلاصه نمود. نخست تسلط و تفوق نظامی بر قدرتهای محلی (اعم از قبایل یا خاندانهایی که اینجا و آنجا قدرت را در دست داشتند). دوم لشکرکشی به بیرون از مرزهای ایران (به منظور بدست آوردن غنائم جنگی).(ص165)
حاکمان جدید نیاز به نفراتی داشتند که همواره سرباز باشند و اساساً شغل دیگری بجز سربازی و سپاهیگری نداشته باشند.(ص165)
این تحول از زمان به قدرت رسیدن نخستین فرمانروای جدید ایران، سلطان محمود غزنوی از اوایل قرن یازدهم شکل گرفت.(ص165)
شمار ارتش سلطان محمود تا یکصدهزار نفر (به هنگام صلح) نقل شده است که جدای از واحدهای سواره و پیاده نظام، شامل چندین هزار رسته فیلسوار نیز میشده است.(ص166)
پیدایش «ارتش» یا یک لایه اجتماعی «اریستوکراسی نظامی» افزون بر بافت سنتی قشون که خاستگاه قبیلگی داشت، اولین ویژگی مهم اجتماعی بقدرت رسیدن قبایل آسیای مرکزی در ایران بود.(ص167)
یک راه تأمین مخارج سپاهیان جدید غنائم جنگی بود. برحسب ظاهر، لشکرکشیهای سلطان محمود به هندوستان «غزوه» بود: جنگ با کفار برای گسترش اسلام. اما بنظر میرسد هدف اصلی سلطان محمود بیشتر بدست آوردن مال و منال و ثروت هندوان بود تا مسلمان نمودن آنان و گسترش اسلام در آن سرزمین.(ص167)
منبع اساسی و مطمئن برای پرداخت حقوق ارتشیان در حقیقت درآمدهای حکومت بود. مهمترین این درآمدها از ناحیه باج و خراج یا بزبان امروزه «مالیات» بود.(ص168)
با گسترش «امپراطوری غزنوی» مناطق بیشتری جزء قلمرو حکومت میشد. اداره مناطق جدید بالطبع سازمان حکومت را گسترش میداد و گسترش سازمان حکومت طبیعتاً مخارج آنرا بطور مرتب افزایش میداد.(ص168)
افزون بر غنائم جنگی و مالیات، حکومت از طریق ضبط اموال بیصاحب و مصادره داراییهای مخالفین یا کسانی که مورد غضب قرار گرفته و پست و منصب خود را از دست داده بودند، سعی مینمود مخارج نظامی خود را تأمین نماید.(ص169)
سیستمی که غزنویان برای مصادره اموال دیگران ابداع نموده بودند از روی «دیوان المصادره» دارالخلافه بغداد کپی شده بود. این دستگاه که «دیوان مستخرج» نام داشت بعد از غزنویان نیز توسط حکومتهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.(ص169)
تنها راه مطمئن درآمد برای حکومت اخذ مالیات مستقیم از مردم بود. بالاخص هرگاه که حکومت با مشکلات مالی یا مخارج جدیدی روبرو میشد چارهای بجز افزایش فشار بار مالیات بر مردم نداشت.(ص170)
به قدرت رسیدن ترکمنها در اواخر قرن یازدهم نه تنها تعدیلی در این روند به وجود نیاورد بلکه بنظر میرسد که ابعاد آن گسترش بیشتری هم یافت. روند این گسترش را تا اندازهای میتوان از روی هشدارها، رهنمودها و نصایحی که خواجه نظامالملک در سیاستنامه خود به حکام و سلاطین ترکمن در قبال فشار بیش از حد حکومت بر مردم میدهد حدس زد.(ص171)
وضع مالکیت و شیوه زمینداری عامل بعدی بود که در نتیجه تسلط صحرانشینان تغییر و تحول زیادی یافت. این تغییر و تحول از دو بُعد اساسی قابل بررسی میباشد. نخست آنکه در نتیجه به قدرت رسیدن قبایل در ایران، تملک حکومت بر زمین یا زمینداری توسط دولت افزایش یافت... بُعد دوم تغییر در کماعتبار شدن نهاد یا اصل مالکیت بود. از میان عوامل مختلفی که باعث به رسمیت شناخته نشدن اصل مالکیت شدند دو عامل بنظر میرسد که نقش مهمتری داشتند. نخست دست بدست شدن زمینهایی که بدست حکام جدید میافتاد دوم مصادره و ضبط بیرویه زمین از سوی حکومت.(ص172)
نظام کلی که با تسلط صحرانشینان بر وضعیت زمینداری در ایران سایه افکند؛ سیستم «اقطاعداری» بود.(ص172)
ایده اصلی این نظام در مجموع ثابت بود. حکومت زمینهایی را که در تصاحب داشت (اعم از اینکه به وسیله جنگ، مصادره یا فقدان سرپرست بدست آورده بود) در اختیار افرادی که ازسوی حکومت برگزیده میشدند قرار میداد تا از درآمدها و مواهب آن بهره جویند. «اقطاعدار» متقابلاً میبایستی بخشی از درآمدهای منطقه واگذار شده را در قالب مالیات و یا دیون دیگری به حکومت ارسال داشته و مابقی آن را برای خود بردارد.(ص173)
«اشپولر» تخمین میزند که در زمان ایلخانان (قرن سیزدهم و چهاردهم میلادی/ هفتم و هشتم هجری) یکسوم کل املاک زراعی ایران جزء املاک حکومت بوده است.(ص174)
از اطلاعات در دسترس میتوان اینطور نتیجهگیری نمود که در مجموع رواج گسترده «اقطاعداری» از قرن یازدهم به بعد نه تنها رونقی به کشاورزی ایران نبخشید بلکه در بسیاری از موارد بدلیل سیاستهای نابخردانه اقطاعداران یا حکام جدید، وضع کشاورزی نامطلوب شده و رکود اقتصادی بدنبال آن پدیدار شد.(ص175)
از میان عوامل مختلفی که وضعیت کلی اقتصادی در منطقه مورد اقطاع را خراب مینمود بنظر میرسد علتی که خانم پرفسور لمبتون ذکر میکند از همه مهمتر باشد. بگفته ایشان، در نظام اقطاعداری پیوند وابستگی بین صاحب اقطاع و منطقه مورد اقطاع کمتر به وجود میآمد زیرا صاحبان اقطاع غالباً در مرکز بودند و در نتیجه احساس منافع مشترک دراز مدت چندانی با منطقه مورد اقطاع پیدا نمیکردند.(ص176)
فقدان امنیت اجتماعی جنبههای مختلفی داشت. یک نمونه آن سست بودن شالوده و نهاد دادرسی و قضاوت بود.(ص178)
تصویر کلی که از امر قضا از قرن یازدهم به بعد وجود دارد حاکی از نامرتب بودن آن است. ضعف در داوری و اعمال رأی و مهمتر از همه نفوذ حکام و صاحبمنصبان حکومتی بر امر قضا مهمترین عوامل سست بودن این نهاد بود.(ص178)
با کشته شدن خلیفه بدست مغولان و برچیده شدن نهاد دارالخلافه در سال 1258 (652)، از نیمه دوم قرن سیزدهم وضعیت امر قضاوت بدتر شد. تا قبل از آن، همانطور که اشاره شد، قاضی از سوی خلیفه برگزیده میشد. او بعنوان «نایب خلیفه» بر مسند قضاوت مینشست.(صص179-178)
با سقوط خلیفه و دارالخلافه، قضات عملاً از سوی حکام، سلاطین و صاحبان قدرتهای محلی برگزیده شدند. بعبارت دیگر از یکسو قضات از قدرت مرکزی (دارالخلافه) رهایی یافتند، اما از سویی دیگر گرفتار «خرده قدرتهای» محلی شدند.(ص179)
عامل دیگری که سبب سستتر شدن امر قضا و ضعف داوری قضات گردید عبارت بود از زمیندار شدن بسیاری ازقضات از قرن سیزدهم به بعد.(ص180)
با این تحول، آن بیطرفی نسبی که قضات در داوری مابین مردم عادی ازیکطرف و طبقه ممتاز عمال کشوری و لشکری از خود نشان میدادند از میان رفت و «منافع قضاوت با منافع طبقه زمیندار یکی شد (و) دیگر بیطرفی باقی نماند.»(ص180)
یکی دیگر از جلوههای بنیادی تمرکز قدرت در دست حکومت عبارت بود از فقدان امنیت فردی و اجتماعی که از قرن یازدهم به بعد یکی از مشکلات بزرگ اجتماعی ایران شد. این پدیده شکل دهنده بسیاری از زوایای اجتماعی ایران بود.(ص180)
علیرغم اهمیت برای دستگاه حکومت و پادشاه، دیوانسالاران و صاحبمنصبان بطور اعم و وزراء بالاخص از کمترین امنیت اجتماعی و حرفهای برخوردار نبودند.(ص181)
در فاصله بین اواخر قرن یازدهم تا اواسط قرن دوازدهم (1138-1092) جمعاً یازده وزیر بدست حکام مختلف سلجوقی بقتل رسیدند. بعبارت دیگر عمر متوسط صدارت هر وزیر قبل از آنکه سر از تنش جدا شود نزدیک به چهار سال بیشتر نبود. کارنامه وزرای مغولان از وزرای ترکان و ترکمنها هم اسفناکتر است. طبق برآورد «اشپولر»، باستثناء یک تن، تمامی وزراء ایلخانان بقتل رسیدند.(ص182)
«بیدینی»، «انحرافات عقیدتی»، قرمطی، خیانت به امیر، سختگیری نکردن نسبت به مخالفین حکومت و یا- بدتر از آن- با آنان رابطه داشتن، شیعه بودن از جمله تهمتهایی بود که مخالفین و رقبای وزراء از آنها بر علیه ایشان استفاده میکردند.(ص183)
وقتی عدم ثبات و امنیت برای قدرتمندترین صاحب منصبان حکومتی این چنین بوده باشد نیازی به گفتن نیست که در سطح کلیتر جامعه، وضع امنیت اجتماعی به چه صورتی بوده است.(ص183)
تبعات منفی فقدان امنیت اجتماعی در سطح کارگزاران دولتی به دو صورت خود را نشان میداد. شکل اول، که قبلاً نیز بدان اشاره داشتیم، رواج فساد در میان دولتمردان بود.(ص184)
مشکل دیگر ناامنی اجتماعی این بود که بسیاری از مردان فهیم، امانتدار و باتقوی کمتر حاضر میشدند سمت و مشاغل دولتی بپذیرند.(ص184)
تحول بلندمدت دیگری که در نتیجه تسلط قبایل آسیای مرکزی بر ایران به وجود آمد استحکام عنصر اطاعت و گردن نهادن مطلق نسبت به حکومت بود. قبل از سرازیر شدن قبایل آسیای مرکزی به ایران نیز اطاعت از حکومت البته وجود داشت؛ اما ظهور آنان در مرکز قدرت ابعاد آنرا گستردهتر نمود. حداقل یک دلیل این گستردگی به زمینههای اجتماعی بافت قبیلگی باز میگردد.(صص187-186)
تا آنجا که حاکمیت امپراطوری اسلام مربوط به ایران میشد توانسته بود، به نوعی همزیستی با قدرتهای محلی دست یابد. در عمل این تفاهم یا همزیستی به این شکل بود که بغداد قدرتهای محلی را در نواحی مختلف ایران تأیید مینمود و متقابلاً قدرتهای محلی نیز خود را تحت امر «امیرالمومنین» و منصوب به خلیفه میدانستند. به تعبیری دیگر، خلیفه در بغداد صاحب شریعت و قدرت دینی بود و رؤسای قبایل صاحب حاکمیت و قدرت دنیوی. به عنوان صاحب یا رئیس شریعت، خلیفه به روسای قبایل در ایران مشروعیت میبخشید و آنان نیز متقابلاً به وی خراج و قدرت مادی.(ص188)
خلفاء همچنین به رؤسای قبایل عناوین مختلفی میدادند که دارای بار شرعی بود. لقب دریافتی از سوی خلیفه به دو عامل بستگی داشت. اولاً به قدرت و توان خلیفه... عنصر بعدی که تعیین کننده لقب رؤسای قبایل بود گستردگی فتوحات نظامی آنان بود.(ص190)
عنصر دیگر «همزیستی» و رابطه متقابلی که بین رؤسای قبایل و خلیفه برقرار بود از خدمات قدرتهای نظامی در از بین بردن مدعیان و مخالفین بغداد نشأت میگرفت. از جمله این مخالفین میتوان از شیعیان، فرقه اسماعیلیه، قرامطه، فاطمیان و معتزله نام برد به اضافه مخالفین و رقبای سیاسی خلیفه.(ص190)
جدای از مشروعیتی که خلیفه به رؤسای قبایل میبخشید، بخشی از فلسفه سیاسی حاکم در آنزمان نیز در جهت تأیید حاکمیت حکومت و مشروعیت بخشی به آن بود.(ص192)
البته اعتقاد بر «الهی بودن سلطنت» پدیدهای نبود که در قرن یازدهم پیش آمده باشد. چنین اعتقادی همانطور که در فصل دوم دیدیم، از دیرباز و قرنها قبل از آمدن اسلام به ایران، بصورت جزء لاینفکی از زیر بنای اعتقادی ایرانیان نسبت به حکومت وجود داشت... فیالواقع تنها تغییری که با ورود اسلام به ایران در این اندیشه بنیادی صورت گرفته بود این بود که این باور در یک چارچوبه دینی قرار گرفت. به سخن دیگر، اعتقاد ستایشآمیز و ماوراءالطبیعه ایرانیان نسبت به نهاد سلطنت و شاه اکنون لعابی اسلامی نیز بخود گرفته بود.(ص192)
اعتقاد بر اطاعت بیچون و چرا از حکومت البته منحصر به ایران نبود بلکه زیر بنای فلسفه سیاسی اندیشمندان اسلامی را در آن عصر تشکیل میداد. آراء متفکرینی همچون ابوحامد امام محمدغزالی، ابوالحسن علیبن محمد ماوردی و بعدها ابنتیمیه در این راستا قرار داشت.(صص194-193)
اما اصولیترین بحثها را در خصوص لزوم اطاعت از حکومت را امام محمد غزالی مطرح مینماید. در اندیشه او مرز نازکی مابین «تأیید» و «اطاعت» از حکومت قرار میگیرد. از دید غزالی، تأکید بر اطاعت از حکومت لزوماً به معنای تأیید آن نیست. آنچه که غزالی مسلمین را بدان فرامیخواند بیشتر «همزیستی» با حکومت است تا تأیید آن.(ص194)
ابنتیمیه، اندیشمند بزرگ و به تعبیر امروزه «رادیکال» قرن سیزدهم که هجوم مغولان را در دوران نوجوانی به چشم دیده بود بعدها از این اعتقاد بسیار رایج که «(حتی) اگر کسی از سلاطین بیدادگر حاکم شود، بهتر از آن است که هیچکس حاکم نباشد و شصت سال با حاکم ظالم به سر بردن بهتر است تا یک شب بدون حاکم» بدفاع پرداخت.(ص195)
اگر اکنون به ایران قرن نوزدهم بازگردیم و بین مختصات کلی آن جامعه و جامعهای که در این فصل تشریح نمودیم، مقایسهای بعمل آوریم دیگر جای شگفتی زیادی برایمان باقی نمیماند. همانطور که حکومت در زمان غزنویان، سلاجقه، ایلخانان و... قدرت مطلق را در دست داشت، در عصر قاجار نیز اینچنین بود.(ص196)
اگرچه به لحاظ سیاسی و اجتماعی در فاصله بین قرون وسطی تا قرن نوزدهم در ایران تعبیرات [تغییرات] دامنهداری به وجود نیامد، اما به لحاظ اقتصادی اینگونه نبود. بهبود اقتصادی که در این فاصله بوجود آمد ناشی از به قدرت رسیدن قبائل ترکنژاد آناتولی و آذربایجان بود. اولین و مهمترین تفاوت قبائل جدیدی که بنام «قزلباش» معروف بودند یا قبائل قبلی که از آسیای میانه به ایران سرازیر شدند در تشیع آنها بود.(ص197)
دو قرن ثباتی که در زمان صفویه در ایران به وجود آمد بیشترین تأثیرش در بهبود اقتصادی ایران بود و همانطور که اشاره شد، در زمینههای دیگر تغییرات چندانی صورت نگرفت. استبداد مطلق حکومت به همراه قداست آن همچنان باقی ماند؛ قانون کماکان ملعبه دست حکام و فرمانروایان بود، هیچ نهاد و جریانی اعم از سیاسی، اجتماعی و صنفی نتوانست مستقل از حکومت پای به عرصه وجود گذارد؛ ایرانیان نسبت به علوم و دانشهای جدید همانقدر بیگانه ماندند که نسبت به صنعت و تکنولوژی! ارتباط با جوامع و ملل دیگر به وجود نیامد... در یک کلام اگر تحول اقتصادی عصر صفویه را مستثنی نمائیم، در عرصههای دیگری که بتواند زمینههای پیشرفت و توسعه را در ایران به وجود آورد تحولی صورت نگرفت... در خلال دو قرنی که در ایران تغییر و تحول عمدهای صورت نگرفت در اروپا تغییرات تاریخی در شرف تکوین بود.(ص198)
در حالیکه اروپای بعد از رنسانس انقلاب علمی را پشت سر گذارده و با پشتوانه آن به سمت انقلاب صنعتی میرفت، ایران در رکود و جمود علمی کاملی غوطهور بود.(ص199)
فصل پنجم: خاموش شدن چراغ علم
ازجمله تحولات مشخص و مهمی که مستقیماً در ارتباط با بحث عقبماندگی ایران قرار میگیرد خاموش شدن چراغ علم در ایران میباشد.(ص201)
پس از چندین قرن که علوم طبیعی بکل از ایران رخت بربسته بود نخستین بار در نیمه اول قرن نوزدهم بود که فکر آشنایی و ضرورت فراگرفتن این علوم در ایران به وجود آمد. شکستهای پیدرپی در عرصه جنگ با امپراطوری روس، فرمانده کل قوای ایران، عباس میرزا را بر آن داشت که برای ضعفهای قشون ایران به چارهسازی پردازد.(ص202)
تا قبل از آن، فیزیک، شیمی، بیولوژی، ریاضیات جدید، اقتصاد، علوم سیاسی و... در ایران ناآشنا و متروک بودند.(ص202)
آنچه که مورد ایران را غریب و شگفتانگیز مینماید این واقعیت است که برخلاف بسیاری از آن مناطق، ایران در مقطعی از تاریخ خود جلودار علم و دانش در دنیا بوده است. اگر در آن مقطع نیز همانند امروزه جایزه نوبل وجود میداشت بدون تردید ایرانیان و دقیقتر گفته باشیم دانشمندان پهنه اسلام که ایران نیز جزیی از آن بود، جوایز نوبل را در رشتههای مختلف علوم درو میکردند.(ص202)
در مقطعی مسلمانان پیشرو در علوم زمانه خود بودند و در مقطع دیگری در همان اجتماع فعالیتهای علمی راکد و منسوخ شده بود. تنها نتیجهای که از این مشاهده میتوان گرفت این است که صرف اسلامی بودن جامعهای لزوماً و بطور اتوماتیک برای آن جامعه پیشرفت علمی ببار نمیآورد. متقابلاً نیز صرف اسلامی بودن جامعهای لزوماً اسباب رکود فعالیتهای علمی را در آن ببار نمیآورد.(ص206)
مشکل از اینجا شروع میشود که تا آنجایی که مربوط به خاموش شدن چراغ علم میشود، این خاموشی، یکی دو قرن قبل از هجوم مغولان شروع شده بود. تردیدی نیست که روند این خاموشی در نتیجه هجوم آنان تسریع یافته و گسترش زیادی پیدا نمود، اما نکته اساسی این است که این افول را آنان به وجود نیاوردند.(ص205)
فقدان فعالیتهای علمی در عصر بعد از هجوم مغولان، بیانگر این واقعیت است که جمود علمی در ایران قبل از آمدن مغولها به وجود آمده بود.(ص205)
استدلال مرحوم حائری همانست که نویسندگان دیگری همچون دکتر مهدی فرشاد و بالاخص دکتر ذبیحالله صفا بنحو عمیقتری مطرح کردهاند. اساس استدلال هم این است که از مقعطی (که حائری آنرا به روی کار آمدن سلاجقه در ایران میداند) یک روند عقلگریزی- اگر نگوئیم عقل ستیزی- در ایران ظاهر میشود. هدف عمده و اصلی این حرکت، فلسفه و فلاسفه میباشند ضمن آنکه ترکشهایش بر تصوف هم اصابت مینماید. از آنجا که اساس فلسفه، اندیشه و لاجرم تعقل میباشد (که بعضاً ممکن است با باورهای دینی سازگار نباشد)، بنابراین تعقل و خردگرایی نیز مورد هجوم قرار گرفته و مطرود گردید.(ص206)
فیالواقع تعقلگریزی و خردستیزی یا به قول دکتر حائری «یکسویهنگری» در حدود دو قرن قبل از آنکه در ایران ظاهر شود در بغداد- مرکز دارالاسلام آغاز شده بود. به سخن دیگر، در خاموشی چراغ علم در ایران ما چارهای نداریم بجز آنکه ایران را درمجموعه امپراطوری اسلامی آن روزگاران در نظر بگیریم.(ص207)
اگر بخواهیم دقیقتر بحث نمائیم میتوان گفت که عصر طلایی رونق علمی در اسلام از نیمه دوم قرن هشتم (قرن دوم هجری) به تدریج پدیدار گشت. در طول یک قرن و نیم بعدی یعنی تا اواخر قرن نهم و اوائل قرن دهم تکامل یافته و به اوج خود رسید. پس از آن، تحول و پویاییاش رو به کندی نهاد، از قرن یازدهم به تدریج به سکون گرائید و از اواخر این قرن آثار درجا زدن و افول آن نمایان شد. در قرن دوازدهم روند افول، کاملاً شکل گرفته و به تدریج سایه انحطاط و برهوت علمی که ما در قرون بعدی شاهدش هستیم بطور کامل پدیدار میشود. بنابراین در قرن سیزدهم که هجوم مغولان صورت گرفت و در قرن بعدی که تاتارها به رهبری تیمورلنگ ایران را زیر و رو کردند، جریان افول علمی مسلمین، یکی دو قرن میشد که در حال تکوین بود.(صص208-207)
سارتون آئین مدرسی را مشکل اساسی علم در قرون وسطی میداند. مشکلی که بر شرق و غرب یکسان سایه افکنده بود. اما او معتقد است که با پیدایش رنسانس و غلبه خردگرایی و تجربهگرایی از قرن شانزدهم به بعد، غربیان موفق میشوند حصار آئین مدرسی را شکسته و به کمک تجربه، علم را بجلو سوق دهند...(ص210)
ازجمله این عوامل که بیشتر در قالب یک فرضیه مطرح میشود همان نظریه ادواری بودن تمدنهاست.(ص211)
پس از آنکه فرشاد عصر طلایی اسلام را به اوج بالندگیش میرساند به مقطع بعدی یعنی به دوران انحطاط آن میرسد. به اعتقاد او، این افول از آنجا شروع میشود که منابعی که باعث پیشروی فکری مسلمین بوده است به تدریج رو به انتها میرود و چون منابع جدیدی به وجود نمیآید بنابراین درجا زدن مسلمین آغاز میگردد...(ص211)
شاید بتوان اساس استدلال او را اینگونه خلاصه نمود که در ابتداء با برخورداری از جریانات علمی که در حوزه قلمرو امپراطوری اسلام بود رشتههای مختلف علمی توانستند بارور شده و عصر طلایی اسلام را به وجود آورند. اما مشکل این جا بود که این ذخائر نامحدود و بیپایان نبود و برای بقاء خود نیاز به رشد و توسعه داشت. اگر نمیتوانست رشد کند لاجرم درجا زده و در نهایت خشک میشد.(ص212)
کدامین تحولات، رویدادها و عوامل باعث شدند تا محیط علمی اسلام، به تعبیر فرشاد، به محیطی بسته مبدّل شود و یا آنکه آئین مدرسی بر آن چیره گشت و یا اینکه تجربهگرایی، به تعبیر سارتورن، از آن رخت بربست؟(ص213)
اگرچه قریب به یک قرن حکومت بنیامیه قدرت نظامی و قلمرو پهناوری برای امپراطوری اسلام به وجود آورد اما ساختار سیاسی- اجتماعی مناسبی برای اداره این مجموعه عظیم به وجود نیامد. اساس این امپراطوری عظیم متکی بر نظام ساده و ابتدایی قبیلهای بود.(ص215)
در سال 750 (132) خاندان بنیعباس که شاخهای از مخالفین بنیامیه، درون قبیله قریش بودند موفق شدند قدرت را بدست گیرند.(ص215)
منصور، خلیفه عباسی در سال 762 (144) دستور داد تا در کنار دجله در 30 کیلومتری شمال تیسفون پایتخت امپراطوری ساسانیان، قصری ساخته شود و پایتخت اسلام را به شهر جدیدالتأسیس بغداد منتقل نمود.(ص215)
بقدرت رسیدن عباسیها را از جهات مختلفی میتوان نقطه عطفی در تاریخ اسلام دانست. اولین و مهمترین این تحولات عبارت بود از باز شدن پای ایرانیان به مرکز قدرت امپراطوری اسلام.(ص215)
خاندان اشرافی و معروف ایرانی برامکه به همراه صدها کاتب، صاحب دیوان، ادیب، دبیر، منشی، استاد، طبیب و عالم، مدیریت و سازماندهی دستگاه بنیعباس را به دست خود گرفتند.(ص216)
بغداد قرن نهم نه تنها درون خود ملیتهای مختلف همچون ایرانیان، اعراب، سریانیان و ترکان را جای داده بود بلکه مهمتر از آن، اندیشهها، دانشمندان و متفکرین مختلفی نیز از چهار گوشه امپراطوری گسترده اسلام در آن جمع شده بودند. عالمانی که بعضاً یهودی، مسیحی، زرتشتی و حتی دهری (ماتریالیست) بودند. در چنین فضایی بود که رنسانس یا عصر طلایی اسلام شروع به تبلور نمود.(صص218-217)
اگر بخواهیم مراکز علمی جهان آنروز را مقارن با به قدرت رسیدن اسلام در قرن هفتم مشخص نمائیم بایستی از پنج حوزه مختلف که اتفاقاً همگی نیز در شرق بودند نام ببریم: چین، هندوستان، ایران، بیزانس و شمال بینالنهرین (سوریه امروزی) و بالاخره حوزه اسکندریه (مصر). از این پنج مرکز باستثناء اوّلی، مناطق شرقی هند و قسطنطنیه مابقی جزء قلمرو امپراطوری اسلام شدند.(ص219)
اولین حرکتهای نهضت ترجمه از نیمه دوم قرن هشتم و در زمان منصور (158-136/775-754) خلیفه بانفوذ و مقتدر عباسی به وجود آمد.(ص220)
اما موج عظیم و گسترده توجه به علم و نهضت ترجمه در زمان مأمون (218-198/833-813) به وجود آمد.(ص220)
اقدام دیگری که در این راستا صورت گرفت ایجاد بیتالحکمه بود. بیتالحکمه در حقیقت یک مرکز یا کانون علمی بود که در آن دانشمندان زیادی گرد آمده بودند (در بغداد) و به امر ترجمه، نسخهبرداری از روی کتب بعلاوه بحث و مجادله مشغول بودند.(ص221)
منحنی بازگشت یا افول یا پشت کردن به علم و تعقل از نیمه دوم قرن نهم و کم و بیش با بقدرت رسیدن المتوکل (247-232/861-847) آغاز شد.(ص221)
مهمترین نکتهای که بایستی در مورد این عصر مورد توجه قرار گیرد این است که رونق علمی که در قرن اولیه حکومت بنیعباسی به وجود آمد یک جریان طبیعی و خودجوش نبود. بلکه پدیدهای بود که از بیرون وارد مرکز امپراطوری اسلام در بغداد شده بود. آنچه که بدنه علوم اسلامی را تشکیل میداد برگرفته از تمدنهای دیگر بود. مسلمین این علوم را از تمدنهای مختلف گرفتند و خود بر آن افزودند.(صص224-223)
چون این پدیده از دل جامعه مسلمین آنروز نجوشیده بود بلکه مولود یا معلول یکسری عوامل جانبی دیگر بود، بنابراین اگر در آن عوامل تزلزلی پیش میآمد یا دچار اختلالاتی میشد، بناچار بر وضعیت علوم هم اثر منفی میگذارد.(ص224)
ممکن بود به این سو کشانده شود یا به سویی دیگر سوق داده شود. هم در مسیر وزش جریانات فکری خردگرا و به تعبیر امروزی آزاداندیش اصحاب الرای و معتزله قرار گرفت و هم در مسیر دیدگاه جزماندیش و عقلگریز اشاعره و سنتگرایان اصحاب الحدیث. مادام که جریان اول بر جامعه مسلمین حاکم بود این درخت رشد کرد و زمانی هم که جریان دوم حاکم شد برگ و بالش ریخت و در نهایت خشک شد. خصوصیت دومی که حائز اهمیت است و مستقیماً از ملاحظه بالا نتیجه میشود این است که رونق علمی را حکومت پدید آورد... پدیدهای را که حکومت به وجود آورده باشد طبیعتاً خودش هم میتواند آن را از بین ببرد... سومین خصوصیت عصر طلایی، به طبیعت تقلیدی علومی که رایج شدند باز میگردد.(ص225)
خطر دانش یا علمی که عمدتاً بر روی ترجمه بنا شده باشد در این است که با خود نوعی تقلید به همراه میآورد... چهارمین ویژگی عصر طلایی در برگیرنده یکی از پیشرفتهترین شاخههای علمی آن عصر یعنی دانش پزشکی میباشد.(ص226)
چه از طریق ترجمه متون پزشکی و چه از طریق جذب بهترین مغزهای پزشکی عصر خود، مرزهای پیشرفت در پزشکی طی قرون نهم، دهم و تا حدودی یازدهم بنحو حیرت انگیزی گسترده شد.(ص227)
تأسیس بیمارستان دستاورد دیگر عصر طلایی بود. در سرتاسر امپراطوری اسلام 34 بیمارستان مجهز توسط حکومت ایجاد شده بود که هر کدام در یکی از شهرهای بزرگ قرار داشت.(ص227)
عامل دیگری نیز در پایان بخشیدن به شکوفایی پزشکی مؤثر بوده است. به دلیل کراهت تشریح و کالبد شکافی در اسلام، با قدرت یافتن سنتگرایان از زمان متوکل به بعد به تدریج مشکلات و موانع بیشماری بر سر راه فعالیتهای پزشکی قرار گرفته و این علم شروع به درجا زدن و نهایتاً توقف نمود.(ص228)
پنجمین خصوصیتی که در مورد عصر طلایی بایستی مورد توجه قرار دهیم پدیدهایست که امروزه بنام فرار مغزها معروف است.(ص228)
بسیاری از دانشمندانی که در عصر طلایی در بغداد گرد آمده بودند از مناطق دیگر دنیای آنروز راهی مرکز امپراطوری اسلام شده بودند. از آنجا که حکومت کمتر درصدد مداخله، تفتیش و تفحص در خصوص اعتقادات شخصی دانشمندان برمیآمد لذا دانشمندانی که مسلمان نبودند با اطمینان خاطر میتوانستند در بغداد به فعالیت بپردازند.(ص228)
در عصر افول این روند معکوس گردید. جدای از آنکه برای علماء اهل ذمه تضییقات زیادی به وجود آمد و تحت فشارهای متعصبانه قرار گرفتند، اصولاً با پدیدار شدن محدودیتهای روزافزونی که برای دانشمندان پیش آمد آنان به تدریج بغداد را به قصد مناطقی که بتوانند بدون دردسر فعالیتهای علمی خود را انجام دهند ترک نمودند. ششمین و آخرین موضوعی که در خصوص عصر طلایی بایستی مورد بررسی قرار گیرد پیرامون علل توجه نسل اول خلفاء عباسی به علم و فلسفه و حمایت گسترده - آنان به شرحی که آمد- از فعالیتهای علمی در زمانشان بود.(صص230-229)
واقع مطلب این است که ما در این خصوص نمیتوانیم بر روی اسباب و علل متقن و استواری دست بگذاریم... ثبات سیاسی به همراه رونق تجاری و اقتصادی که در دهههای اولیه بقدرت رسیدن عباسیان به وجود آمد شرایط مطلوبی برای این گرایش ایجاد کرد... عنصر دیگری که در خصوص شرایط کلی عصر طلایی میتوان گفت به آنچه که امروزه «امنیت ملّی» گفته میشود باز میگردد.(ص230)
صرفنظر از اینکه حمایت پر رنگ خلفاء اولیه بنیعباس از دانشمندان و گسترش علوم به کدام انگیزه و علل بوده باشد، این نکته مسلم است که توجه آنان ستون فقرات عصر طلایی را تشکیل میدهد. و از زمانیکه این حمایت متوقف گردید، افول و انحطاط علمی به تدریج ظاهر گردید.(ص233)
خلاصه نمودن انحطاط صرفاً به متوکل و حکومتش همانقدر سادهنگری خواهد بود که عصر طلایی را صرفاً در وجود چند خلیفه خلاصه کنیم... ازجمله این تحولات و شاید مهمترین آن چگونگی شکلگیری و وضعیت جریانات فکری مقارن با به قدرت رسیدن متوکل نیمه اول قرن نهم میباشد.(ص233)
ما در این فصل از «سنتگرایان»، «اصحاب احدیث»، «یکسونگرها» (به تعبیر مرحوم حائری)، «متعصبین»، (به تعبیر صفا)، «اعمال کنندگان اختناق فکری» (به تعبیر فرشاد) و احیاناً اصطلاحات و تعابیر مشابه به دفعات استفاده کردهایم.(ص234)
متوکل و سیاستهای رادیکال سنتگرایانهاش در حقیقت همچون رخنه در سدی بود که با شکسته شدنش اسباب براه افتادن سیلاب عظیمی از انبوهی از افکار، عقاید و احساساتی گردید که طی سالیان متوالی در پشت این سد جمع شده بودند.(ص234)
خلیفه بالاترین مقام رهبری جامعه را اشغال نمود. او نه تنها رهبری سیاسی امت را برعهده داشت بلکه هدایت دینی جامعه نیز برعهده او بود.(ص235)
از همان ابتداء زمامداری اولین خلیفه اموی معاویه (59-40/680-661) مرز مشخص و بالنسبه واضحی بین حکومت و دین در جامعه اسلامی ظاهر شده بود.(ص236)
نیاز به کارگشایی امور دینی در تنظیم روابط اجتماعی باعث به وجود آمدن یک گروه مشخص اجتماعی گردید که این نیاز یا ضرورت را پاسخ گویند. گروهی که بنام فقهاء و علما شهرت یافتند. مشکل بعدی این بود که این نهاد اجتماعی جدید که عهدهداری امر تبیین، تعیین، استنباط، تفسیر و در یک کلام نظردهی، ارشاد و هدایت مسلمین را بر عهده گرفته بود به کدام منبع یا منابع بایستی مراجعه کند؟ یک منبع و مهمترین آن خود قرآن بود.(ص236)
اعمال و رفتار آن حضرت به نام سنت یک منبع الهام و سرمشق برای مسلمین شد و گفتار و نظرات آن حضرت بنام حدیث منبعی دیگر.(ص237)
مسئله بعدی که پیش آمد این بود که چگونه میتوان از درست بودن یک حدیث اطمینان یافت. مطمئنترین منبع برای سنجش درستی یک حدیث بالطبع صحابه رسولالله (ص) بودند.(ص237)
به تدریج و ضرورتاً راه و روش یا «علمی» به وجود آمد که به کمک آن بتوان حتیالامکان یک حدیث را شناسایی نموده و میزان موثق بودن آنرا تعیین نمود... این مکانیسم باعث به وجود آمدن مقولهای به نام علم رجال گردید.(ص238)
«بخاری» نخستین کسی بود که در قرن نهم (نیمه اول قرن سوم هجری) سعی نمود وضع احادیث را سر و سامان بخشد... مشکل اساسیتر این بود که طبیعت برخی از مشکلات و مسائلی که به وجود میآمدند به گونهای نبود که بتوان با استفاده از یک حدیث آنان را چارهسازی نمود... مسلمین به تدریج مجبور میشدند که در کنار احادیث و سنت رسولالله (ص) از فکر و قوه استدلال نیز برای رویارویی با مسائل تازه استفاده کنند. یک روش قیاس بود... روش دیگر استحسان بود.(ص238)
ناگفته پیداست که چون پای عقل و استنباط شخصی در میان میآمد، استنباط یک فقیه ممکن بود با استنباط فقیه دیگری اختلاف داشته باشد. لذا عنصر بعدی که وارد فقه و استنباط احکام گردید اجماع بود... بنابراین اساس فقه بر روی چهارپایه قرآن، سنت، عقل و بالاخره اجماع قرار گرفت.(ص239)
این دسته از فقها در کاربرد و استفاده از رأی بسیار احتیاط کرده و به تعبیر امروزه با کل مسئله رأی، استنباط، قیاس، عقل و اجتهاد برخوردی محافظهکارانه داشتند. این دسته بنام اصحاب الحدیث مشهور شدند زیرا اتکاء آنان بیشتر و حتیالامکان به حدیث و سنت رسولالله (ص) بود تا اجتهاد و استنباط. در سر دیگر طیف، آندسته از فقهاء قرار داشتند که محدودیت چندانی برای رأی و نظر شخصی قائل نبودند. این دسته نیز بنام اصحابالرأی شهرت یافتند چون برای رأی حساب زیادی باز میکردند.(صص240-239)
شاید بتوان گفت که تفاوت زیر بنایی چهار مشرب حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی خلاصه میشود در میزان یا درجه استفاده از قیاس و استنباط (عقل) از یکسو و سنّت و حدیث از سویی دیگر.(ص240)
پیدایش این چهار مشرب فقهی از نیمه اول قرن هشتم (دوم هجری) شروع میشود و تا اواسط قرن نهم که زمان فوت احمدبن حنبل (241/856) بنیانگذار مشرب حنبلی است، ادامه میابد.(ص240)
پیشتر گفتم که دو عامل باعث پیدایش فقه گردید. نخست کاهش وجهه دینی حکومت، ثانیاً تسلط مسلمین بر سرزمینهایی که به لحاظ ساختار اجتماعی پیشرفتهتر از شبه جزیره عربستان بودند.(ص240)
به لحاظ سیاسی ظهور ابوحنیفه (فوت 150/767) مصادف میشود با مقطعی که نارضایتی از بنیامیه به اوج خود رسیده است.(ص240)
اولین و مهمترین مخالفت با جریان «حنفی» از مدینه و توسط مالک ابنانس (فوت179/796)، یکی از برجستهترین فقهای آن عصر آغاز گردید.(ص241)
هرچهار مشرب ترجیح میدادند که حتیالامکان منشاء آراء فقهی منطبق با احادیث و سنّت نبوی باشد تا استنباط فقهاء بنابراین و به تدریج این اجماع مابین هر چهار مشرب به وجود آمد که چارچوبه کلی فقه بایستی حتیالامکان مبتنی بر سنت باشد و کمتر از اجتهاد استفاده شود.(ص242)
در نتیجه فقهاء و علماء اهل سنّت در قرن نهم به اصطلاح باب اجتهاد را بسته اعلام کردند.(ص242)
تقلید از سنت و تکرار گذشتگان ستون فقرات تعلیم و تعلم در حوزههای علوم دینی شد و در مقابل روش نقادی و تعقل رو به تعطیل گذارد. بنابراین بخشی از رکود فعالیتهای علمی که از نیمه دوم قرن نهم (زمان بقدرت رسیدن متوکل) به تدریج در جهان اسلام سر برون آورد ناشی از این تحول بود.(ص243)
عنصر بعدی که در قرون اولیه اسلام پیش آمد و در ارتباط مستقیم با عصر طلایی و مقطع بعدی آن یعنی افول علمی قرار میگیرد، تحولاتی بود که در حوزه الهیات و فلسفه پیش آمد.(ص243)
آنچه که بیشتر مورد نظر ماست ورود مباحث، سؤالات و مبهماتی است که در مذاهب و اعتقادات سرزمینهای فتح شده وجود داشت و به همان صورت نیز وارد اسلام شد. در این خصوص بیشترین تأثیر را برخی از مباحث رایج در مسیحیت آن زمان داشت.(ص243)
سئوالات متافیزیکی در خصوص ذات خداوند، قیامت، سرنوشت انسان در این دنیا و جهان آخرت که در مسیحیت پیش آمده بود در اسلام هم چندان بیگانه نبودند.(ص244)
شاید بتوان مجموع عوامل درونی و برونی را که سهم عمدهای در شکلگیری باورهای دینی در اسلام داشتند را به سه منبع اصلی تقسیم نمود: قرآن و تعالیم پیامبر؛ مناقشات و برخوردهای فکری و عقیدتی درون اسلام؛ پندارها و باورهایی که از بیرون بر آراء و اندیشههای مسلمین اثر گذاردند.(ص244)
اگر از بحث پیرامون به وجود آمدن شیعه بگذریم، بایستی گفت که اولین جریان سیاسی که در نتیجه اعتراض به عملکرد حکومت به وجود آمد، خوارج بودند... اگرچه علت اولیهای که باعث پیدایش خوارج گردید سیاسی بود، اما به تدریج آنان بدل به یک جریان عقیدتی شدند.(ص245)
برخلاف خوارج، مرجئه اعتقاد نداشتند که مسلمین موظف به مبارزه با حکومت (بنیامیه) هستند زیرا صرف اقرار بنیامیه به اسلام آنان را در ردیف مسلمانان دیگر قرار میداد. همانطور که قبلاً نیز متذکر شدیم از نظر آنان «پیشوا هرقدر گناه میکرد در مقامش باقی میماند و اطاعتش واجب بود و نماز پشت سر او صحیح».(ص246)
اگر خوارج و مرجئه را دو قطب متضاد طیف عقیدتی- سیاسی مسلمین بدانیم، جریانی که به تدریج در میانه طیف به وجود آمد به نام معتزله معروف گردید. معتزله را میتوان به لحاظ فلسفی عقلگرا، بلحاظ سیاسی میانهرو و بلحاظ اجتماعی انسانگرا دانست.(ص246)
تأکید معتزله بر روی عقل آنچنان جدی بود که برخلاف بسیاری از فقهاء که حدیث را مطلق میدانستند آنان اعتقاد داشتند که در تعارض حدیث با عقل، عقل مقدم است... اساسیترین و در عین حال بحثانگیزترین موضعگیری معتزله در بحث پیچیده مخلوق یا غیر مخلوق بودن قرآن پیش آمد.(ص247)
از دید آنان، اعتقاد به اینکه قرآن حادث نشده و از قدیم بوده ایجاب میکرد که در این صورت قرآن جزیی از ذات پروردگار باشد که چنین امری از دید معتزله شرک بود و حداقل مغایر با اصل توحید و یگانگی ذات باریتعالی.(ص248)
از دید گروه اول، به دلیل اینکه قرآن جزیی از ذات خدا میبود بنابراین معنی ظاهری یا تحتاللفظی (نص) آن برای مسلمین کفایت میکرد. بنابراین تفسیر و برداشت از قرآن چندان نمیتوانست جایز باشد. اما از دید عقلگرای معتزله، از آنجا که قرآن خلق شده بود بنابراین میتوانست بنا بر اراده خداوند بگونهای دیگر نیز خلق شود. بعبارت دیگر، قرآن مخلوق خداوند بود و نه جزیی از او، بنابراین مسلمین میتوانستند فراتر از معنی ظاهری و تحتاللفظی قرآن رفته و آنرا تفسیر نمایند. تفسیر قرآن نیز بنوبه خود مسئله تعقل و رجوع به عقل را پیش میآورد.(ص248)
آراء معتزله آنچنان رواج یافته و رسمی گردید که فقهاء بالاخص آنان که به امر قضاوت هم میپرداختند به امر حکومت در زمان مأمون (823-813) مجبور بودند که اقرار به مخلوق بودن قرآن نمایند تا از نظر حکومت مشکل عقیدتی و «خطی» نداشته باشند.(ص249)
احتمالاً حکومت در حمایت از معتزله میتوانسته برای خود انگیزههایی نیز داشته باشد. یکی از مهمترین این انگیزهها میتوانسته استفاده از معتزله جهت رویارویی فکری با جریاناتی همچون شیعه، خوارج و اسماعیلیه باشد. مبارزه با مانویت، ثنویت و تفکرات دینی ایرانیان قبل از اسلام هم میتوانسته عامل دیگری باشد.(ص249)
نخستین جبههای که متوکل گشود بر علیه معتزله بود. او خون کسانی را که در مورد مخلوق بودن یا نبودن قرآن بحث کنند مباح اعلام کرد...(ص251)
طبق دستور حکومت، کتابفروشان و نسخهبرداران کتب در بغداد میبایستی سوگند یاد کرده و متعهد شوند که از فروش کتب فلسفی و سایر آثاری که در خصوص مباحث علم کلام و جدل میبود خودداری نمایند. گروه دیگری که مورد دشمنی قرار گرفتند دانشمندان غیرمسلمان بودند.(ص251)
دو جریان را میتوانیم با اهمیتترین روند فکری سنتگرایی بدانیم. جریان اول به نام «اشعریان» یا «اشاعره» شهرت دارند. شاید اطلاق جریان به دومی چندان درست نباشد زیرا دومی بیشتر در قالب یک فرد تبلور یافت... او ابوحامد امام محمدغزالی بود...(ص253)
در ابتداء عالمی بنام ابوالحسن علیبن اسماعیل اشعری (324-260/935-873) که نواده ابوموسی اشعری حکم واقعه صفین بود ظاهر گردید.(ص254)
آنچه مسلم است، اشعریان به هیچ روی به مقام و منزلتی که عقل در نزد معتزله داشت قائل نبودند. از نظر آنان عقل ذاتاً ارزشی نداشت. اعتبار آن صرفاً بدین خاطر بود که به وسیله آن آگاهی نسبت به شرع صورت میگرفت.(ص254)
حوزه دیگری که اشاعره بدان بر معتزله تاختند در مقوله «جبر و اختیار» بود... آنان، و البته به همراه سنتگرایان دیگر، معتزله را متهم نمودند که با طرح اینکه انسان بر روی اعمالش اختیار داشته و خالق اعمالش میباشد، «خالق» دیگری را در کنار خالق متعال خلق میکنند.(ص254)
در نتیجه این تهاجمات صدمات و لطمات زیادی بر پیکر جریانات تعقلی وارد آمد... جدای از فلسفه، قربانی دیگر این یورش علوم طبیعی بودند.(ص255)
به دلیل این ارتباط ارگانیک بین فلسفه و علوم دیگر، حمله به فلسفه بگونهای اجتنابناپذیر حمله به علوم طبیعی نیز محسوب میگردید.(ص256)
گرایشات مختلف شیعه همچون اخوان الصفاء و اسماعیلیه که مخالفین جدی بغداد بشمار میآمدند از تسلیم به سیاستهای جدید سر باز زدند. بعلاوه دربار بسیاری از قدرتهای محلی ایران که برخی نیز مانند آل بویه شیعه بودند برعکس دربار بغداد بر روی دانشمندان باز بود و از آنان حمایت میکرد.(صص257-256)
اما دو عامل باعث شدند تا در نهایت ایران هم در مسیر بغداد گام نهد. نخست آنکه ایران به هر حال بخشی از امپراطوری اسلام بود و نمیتوانست در تجزیه و تحلیل نهایی راهی جدا و مستقل از مابقی امپراطوری بپیماید.(ص258-257)
اگر هم به هر حال و به گونهای محدود و مختصر این احتمال یا امید وجود میداشت که در مناطقی که صدها و بعضاً هزاران کیلومتر با مرکز قدرت فاصله داشتند روال فکری و بینشی غیر از آنچه که در مرکز بود بتواند جریان پیدا کند، این احتمال توسط عامل دوم یعنی ورود قبایل و طوایف آسیای مرکزی به ایران از قرن یازدهم برای همیشه از میان رفت.(ص258)
تبعیت بیچون و چرای دینی رؤسای قبائل از بغداد عملاً به این معنا بود که تفکر حاکم بر بغداد دیر یا زود به ایران نیز انتقال مییافت. در عمل نیز چنین شد و نخستین امواج سهمگین خردستیزی مقارن با اولین حکومت صحرانشینان (سلطان محمود غزنوی) به ایران رسید.(ص259)
مبارزه با خردگرایی و دفاع از سنت با بقدرت رسیدن ترکمنها و ظهور خواجه نظامالملک بر صحنه حکومت تحولی بنیادی یافت و به تعبیر امروزه «نهادینه» شد.(ص260)
نام او جدای از سیاستنامه یادآور مدارس نظامیه و رواج سفت و سخت سنتگرایی است. سیاستی که بگونهای اجتنابناپذیر عقلستیزی و قلع و قمع تشیع، اسماعیلیه، معتزله، فلاسفه و اصولاً هر جریانی را که مخالف رأی حکومت میاندیشید را بدنبال داشت.(ص260)
خواجه میبایستی آنچه را که این حکّام (بخوانید رؤسای قبائل) بلحاظ سیاست و کیاست کم داشتند جبران نموده و مجموعه عظیمی را که ترکمنها به ضرب شمشیر به وجود آورده بودند او به ضرب تدبیر اداره نماید. مشکل دیگر خواجه این بود که حکومتش وارث مناقشات و تنشهای فکری و عقیدتی زیادی بود که از زمان ترکان غزنوی برجای مانده بود.(ص261)
بنظر میرسد مهمترین استراتژی او برای از میان برداشتن تشتت و هرج و مرج که در نتیجه مناقشات و تنشهای عقیدتی به وجود آمده بود و برقراری انسجام و تمرکز عقیدتی، ایجاد مدارس نظامیه بود.(ص262)
هدف او بیشتر تربیت نسلی از فقها و عالمان دینی بود که از طریق آموزشهایی که در طی مدت تحصیلشان در این مدارس فرامیگرفتند قادر شوند با افکار و عقاید دیگر از اسماعیلیه، شیعه و فاطمیه گرفته تا معتزله و عالمان و فیلسوفان دیگر به مبارزه پرداخته و در نتیجه فضای متشنج و متفرق آن عصر را مبدل به فضایی یکپارچه، آرام و متمرکز نمایند. هدف او ایجاد یکپارچگی و انسجام کامل در سرتاسر امپراطوری وسیع سلاجقه بود. انسجام و وحدتی که از دید ژرفنگر خواجه ممکن نبود بدست آید مگر آنکه در ابتداء یکپارچگی و انضباط عقیدتی به وجود آید.(ص263)
اگر خواجه نظامالملک را معمار سیاسی نظام جدیدی که از قرن یازدهم ایران را در خود گرفت بدانیم، در آن صورت ابوحامد امام محمد غزالی را بایستی نظریهپرداز و طراح فکری آن بشمار آوریم... او زمانی در طوس متولد شد (450/1058) که جهان اسلام در حال عبور از یک تحول عمده سیاسی- فکری بود.(ص264)
به دلیل فقر خانوادگی، غزالی نوجوان به همراه برادر عازم یکی از مدارس نظامیه گردید تا ضمن آموختن فقه معیشتشان نیز تأمین شود.(ص264)
او شش سال در کنار خواجه زیست و در سال 1090 وارد مدرسه نظامیه بغداد شد. در آنجا نیز او به سرعت سرآمد دیگران شد و بدل به بزرگترین متفکر و نظریهپرداز مرکز دارالاسلام گردید. اما در حالیکه در نهایت شهرت و اوج بالندگی به سر میبرد دچار شک گردید و مدتی معتکف شد. پس از آن بگونهای جدی و سیستماتیک به مدت سه سال به مطالعه فلسفه پرداخت. در پایان این دوره بود که غزالی مهمترین اثر خود را بنام تهافت الفلاسفه تألیف نمود. تا آنجایی که به رویارویی با خردگرایی مربوط میشود، «تهافتالفلاسفه» را میتوان کیفر خواست غزالی بر علیه فلسفه و فیلسوفان دانست.(ص265)
اگر او بر فلسفه میتازد، برخلاف تصور رایج، بدلیل عقلستیزی و یا خردگریزیاش نبود بلکه به این خاطر بود که غزالی به غلط یا درست اینطور تشخیص میداد که فلسفه یکی از عوامل به وجود آورنده هرج و مرج فکری بود که بنظر او بر جامعه مسلمین آن عصر سایه افکنده بود.(ص266)
اگرچه ایرادات او را بعدها «ابن رشد» در «تهافت التهافت» بگونهای استادانه پاسخ گفت اما هجوم غزالی به فلسفه در آن مقطع بدون تردید کمک چشمگیری به تقویت و گسترش امواج سنتگرا و عقلستیز نمود. بعد دیگر ارتباط امام محمد غزالی با خاموش شدن چراغ علم در برخورد او با علوم طبیعی میباشد. در مجموع بایستی گفت که اگر نگوئیم او با علوم ضدیتی، داشت، حداقلش این است که استقبال چندانی هم نمینمود... او بیشتر نگران تبعات احتمالی میبود که فعالیتهای علمی میتوانستند ببار آورند. از جمله اینکه مطالعه علمی ممکن بود محقق را تحت تأثیر قرار داده و از امر دین منصرف نماید.(ص267)
بگفته خودش «کمیاب است کسی که در علم ریاضی مطالعه و تعمق کند و از دین منصرف نگردد ولگام تقوی را از سر برنیاورد.»(ص268)
تلاش او برای رسیدن به ایمان از طریق دل بجای عقل سبب شد که علیرغم پایبندی سفت و سختش به سنت نهایتاً سر از تصوف بدر آورد.(ص268)
تعقل سیاسی خواجه، انضباط عقیدتی غزالی و بالاخره پشتیبانی سخت حکام ترکنژاد از سنتگرایی، چهره فکری و اجتماعی ایران را از قرن یازدهم به بعد بسرعت دگرگون نمود.(ص268)
بدون تردید بیشترین و حادترین مخالفتها با علوم و فلسفه، در حوزه بغداد و شرق امپراطوری ظاهر گردید. از جمله مظاهر این روند وارد آوردن اتهام کفر و بیدینی به دانشمندان بود.(ص269)
دامنه اتهام کفر و بیدینی فقط محدود به امثال ابوعلی سینا و فارابی نبود. دانشمندان دیگری همچون ابوریحان بیرونی نیز متهم به الحاد شدند و عمرخیام برای اثبات دینداریش به مکه رفت. حتی هیأت، ستاره شناسی و نجوم نیز از لهیب این آتش در امان نماندند.(ص269)
اندیشمندان بعدی که در جهان اسلام درخشیدند نه تنها سعی در جلوگیری از «خاموشی چراغ علم» ننمودند بلکه بعضاً این روند را تسریع و تقویت نمودند. ابن خلدون، بعنوان مثال، محقق پر آوازه قرن چهاردهم نمونه کامل چنین دانشمندانی بود. او نه تنها «چندان روی خوشی به آموختن فلسفه و برخی دیگر از دانشها مانند نجوم نشان نداد (بلکه) میگوید که سزاست که این صناعت بر همه اهل اجتماع و شهرنشینان ممنوع و حرام شود چه زیانهای بسیاری از آن به دین و دولتها میرسد.»(ص270)
استقرار صفویه در قرون شانزدهم نیز چندان کمکی به بهبود این وضع ننمود... اگرچه ظرف عوض شد (در قالب تشکیل نخستین حکومت فراگیر شیعه) اما محتوی به همان صورت باقی ماند.(ص271)
در ایران شیعه قرن شانزدهم همانقدر عناد با علوم طبیعی و بیزاری از فلسفه و فلاسفه وجود داشت که در ایران سنی قرن دوازدهم با این تفاوت که در عهد سلجوقیان ایرانیان با رشتههای مختلف علوم هنوز آشنا بودند و چراغ علم اگرچه در معرض تندبادهای سهمگین قرار گرفته بود، اما هنوز خاموش نشده بود. در حالیکه زمانیکه صفویان به قدرت رسیدند این خاموشی عملاً دیگر به وقوع پیوسته بود.(ص272)
آموزشی که در مدرسه فیضیه میرزای قمی شیعه شاهدش هستیم تفاوت بنیادی چندانی با آموزش مدرسه نظامیه بغداد خواجه نظامالملک سنی ندارد. هر دو در یک کلام خلاصه میشدند در فقه و اصول.(ص273)
در حالیکه در عصر طلایی صدها کتاب و رساله از منابع مختلف به عربی ترجمه گردید، در تمامی قرون وسطی تنها یک کتاب از زبان اروپایی به عربی برگردانده شد که آنهم نه درباره علوم بلکه پیرامون تاریخ امپراطوری روم بود.(ص273)
در سال 1625 هیأتی رسمی از ایران عازم هلند میشود تا در خصوص مناسبات بازرگانی و دیپلماسی میان دو کشور مذاکره به عمل آورد. اما جالب اینجاست که هیچ یک از اعضاء این هیئت نه زبان هلندی میدانستند و نه آشنایی با هیچ زبان دیگر اروپایی داشتند... اقلیتهای دینی ایرانی (مسیحیان و یهودیها) نیز بعنوان مترجمین اروپائیان عمل میکردند.(ص274)
بیاطلاعی از صنعت ساعتسازی و یا عدم آشنایی با اقوام و ملل دیگر و ندانستن زبان آنها تنها دو نمونه از تبعات روی برتافتن از علم یا «خاموش شدن چراغ علم» هستند. برنارد لوئیس موارد زیادی را ذکر میکند که مسلمین در طی قرون وسطی حتی علاقهای به دانشهایی که نفع مستقیمی برای آنها داشت نیز نشان ندادند.(ص275)
در یک کلام، خاموشی چراغ علم در ایران از جمله عوامل اصلی عقبماندگی ما به شمار میرود.(ص276)
تحلیلی که در این فصل ارائه گردید سعی نمود تا قبل از هر چیز توصیف صحیحی ازصورت مسئله بنماید سپس در پاسخ چرایی «خاموشی چراغ علم» موضوع را از سه زاویه مورد بررسی قرار دهد: چگونگی ظهور عصر طلایی یا رونق علمی اسلام؛ ورود قبایل آسیای میانه به ایران و جامعه اسلامی در کل و تأثیرات بلندمدت این تحول؛ و بالاخره تغییر و تحولات فکری و معرفتی مسلمین.(ص277) ادامه دارد ...