سیدیاسر جبرائیلی
دهه 1980 میلادی در تاریخ اقتصادی سیاسی بین الملل به دهه «بحران بدهی ها» شهره است. این بحران، شاید از جهاتی با بحران اقتصادی امروز جهان متفاوت باشد، اما شباهت های این دو به اندازه ای هست که ذهن تحلیلگر را به سمت مقایسه آنها سوق دهد؛ تا با در دست داشتن نتیجه یکی، درباره «سرانجام دیگری» اظهارنظر کند.
در سال های اولیه پس از جنگ جهانی دوم، اگرچه جهان وارد نظمی دو قطبی شد و کمونیسم در مقابل کاپیتالیسم قرار گرفت، اما علاوه بر این تقسیم بندی و مهمتر از آن، دو قطب شمال- جنوب بود. بدین صورت که کشورهای سابقا استعمارگر و توسعه طلب، در شمال و کشورهای سابقا مستعمره در دسته بندی جنوب قرار گرفتند. استعمارگران که بر اثر استثمار منابع طبیعی و انسانی جنوب، به نوایی رسیده بودند، عنوان «توسعه یافته» را برای خود برگزیدند و دیگران را «توسعه نیافته» نامیدند. بحث بر سر مفهوم توسعه بالا گرفت و سرانجام «والت ویتمن روستو» تعریفی ارائه داد که سازمان ملل متحد نیز براساس همان تعریف، دهه 1960را «دهه نخست توسعه» نامگذاری کرد: «توسعه فرآیندی چند مرحله ای است که از مراحلی چون سنتی، انتقالی، خیز و بلوغ می گذرد و سرانجام به عالی ترین مرحله رشد اقتصادی یعنی «مصرف انبوه» می رسد.»
اگرچه بعدها دانشمندانی چون «دادلی سیرز» یا «گی روشه» با این تعریف مخالفت کردند و حتی سازمان ملل معیارهای دیگری بر تعریف اولیه افزود، اما تعریف «روستو» چون با سیاست های غرب همساز بود، همچنان به عنوان مفهوم بنیادی توسعه ترویج شد. در این میان سازمان ملل متحد برنامه هایی را تحت عنوان برنامه توسعه ارائه می کرد و کشورها درصدد اجرای این برنامه ها برمی آمدند. اما شکاف میان شمال- جنوب در این مرحله عمیق تر شد. کشورهای شمال منابع مالی لازم برای این نوع توسعه داشتند. اما در مورد کشورهای جنوب باید گفت برخی از آنها اگرچه خواهان این نوع توسعه بودند، اما فقر ناشی از استعمارزدگی به آنها اجازه «مصرف انبوه» را نمی داد تا توسعه یافته به نظر آیند. این بود که کشورهای شمال در اصل به دلیل رونق تجارت خود و ارائه قدرت مالی به کشورهای جنوب برای واردات کالاهای شمال، و در ظاهر با نیات خیرخواهانه، باب وام دهی به جنوب را گشودند.
طی سال های 1950 تا 1970 در مجموع حدود 100میلیارد دلار وام به کشورهای جنوب سرازیر شد، اما چون خرج مصرف انبوه گشت، به جای تامین منافع ملی، منافع سرمایه گذاران و بانک های خارجی را تامین کرد. استعمار نوین جنوب از نیمه دوم دهه 70 ابعاد وسیع تری به خود گرفت و در اوج بدهکاری آنها، کشورهای وام دهنده نرخ بهره وام های خود را شناور کردند. برای مثال آرژانتین که در دهه 70 با نرخ بهره صفر از صندوق های مالی بین المللی وام دریافت کرده بود، نرخ بهره این وام را در دهه بعدی 2/83 یافت! از اواخر دهه 70 بخش اعظم و گاه تمامی وام های دریافتی کشورهای مقروض جهان سوم صرف بازپرداخت اصل و فرع وام های پیشین شد تا جایی که طی دهه 1980 کل اقتصاد کشورهای جهان سوم دچار «وام زدگی» شد.
مکزیک بزرگترین مقروض زمان بود. نرخ تورم در این کشور تا 100درصد بالا رفت و ارزش پول ملی آن به شدت ضربه خورد. اوت 1982دولت مکزیک اعلام کرد که امکان بازپرداخت بدهی های خود را ندارد. به دنبال آن برزیل نیز دست به اقدام مشابهی زد. این بود که به زودی بحران بدهی ها به صورت یک بحران جهانی درآمد. اما کشورهای شمال حاضر به هیچ نوع کمکی نشدند و جنوب را مجبور کردند برای اینکه بتواند بدهی هایش را بپردازد، سیاست «ریاضت اقتصادی» را پیش گیرد، واردات را کاهش داده و بر میزان صادرات بیفزاید. نتیجه این سیاست اجباری، یعنی تورم فوق العاده همراه با رکود، از یک سو باعث تشدید فقر، بیکاری، فساد، شورش های سیاسی- اجتماعی شد و از سوی دیگر کشورهای جنوب را به شمال وابسته تر کرد. این حوادث یک نتیجه طبیعی نیز داشت و آن افزایش نفرت از شمال در جنوب بود. این تنفر به حدی بود که برخی ملت ها برای گریز از پدیده «استعمار نو» دست به انقلاب های دموکراتیک زدند و مثلا با روی کار آوردن رهبران چپ گرا در آمریکای لاتین، یک مبارزه تمام عیار علیه سلطه شمال آغاز کردند.
امروز گویا تاریخ تکرار شده و فقط بازیگران و مهره ها تغییر یافته اند...
یکی از تبعات اصلی بحران اقتصادی امروز، همان بحران بدهی هاست، اما نه بدهی جنوب به شمال، که بدهی شمال به شمال. کشورهای صنعتی در دوره بعد از دهه 80 وام دهی به جنوب را به میزان زیادی کاهش داده و امکانات مالی در دسترسشان را در قالب وام، به اقتصادهای ضعیف تر شمال اعطا کردند. این روند وام دهی همان طوری که در ابتدای کار باعث رشد اقتصادی جهان سوم شده بود، درباره کشورهای ضعیف شمال نیز همین نتیجه را داد. اما رابطه شمال-شمال با رابطه جنوب- جنوب یک تفاوت اساسی داشت و آن اینکه نوع آن نه از جنس رابطه استعمارگر و مستعمره، که نوعی همکاری برای پیشبرد استعمار نوین در جنوب بود.
همکاری شمال-شمال که پیشتر در تقسیم جهان بین قدرت ها و توسعه طلبی ارضی متبلور شده بود، در دوره جدید ابعاد سیاسی، نظامی و اقتصادی هم به خود گرفت تا جایی که علی رغم تفاوت های اساسی در میزان درآمدها و قدرت اقتصادی و نظامی، 16کشور اروپایی پول واحد «یورو» را برای خود برگزیدند و 28کشور غربی در سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) گردهم آمدند. این همکاری ها و همسازی ها تا جایی پیش رفت و چنان چشم اندازی ترسیم کرد که «مایکل دویل»، تئوری «صلح دموکراتیک» یا «صلح لیبرالی» «کانت» را دوباره در فضای بین المللی مطرح کرد: «دولت های لیبرال یک مجموعه صلح را تشکیل می دهند و هیچ گاه به جنگ هم نمی روند.»
اگرچه کسانی در برابر این ایده که «علت این گردهمایی نظام سیاسی لیبرال کشورهاست» مقاومت کردند، اما چون آنچه «واقعیت ملموس» بود، با ایده «دویل» سازگار می نمود، در فضای تئوریک راه به جایی نبردند. این ایده چنان شایع شد که کسانی در دنیای در حال توسعه، تا مرحله فلسفه بافی درباره اینکه «لیبرال شویم تا با غرب در نیفتیم» پیش رفتند.
اما گذشت زمان نشان داد که این صلح، نه صلح لیبرالی، که ناشی از یک اتحاد برای چپاول دیگر ملت ها بود و بر این اساس، با توقف روند غارت جنوب، باید نشانه های گسست در اتحاد شمال-شمال پدیدار می گشت.
بحران اقتصادی قرن 21 که از سال 2007 با زیان دهی موسسات مالی غربی در بخش مسکن آمریکا آغاز شد و به سرعت دیگر حوزه ها را دربر گرفت، رکود بی سابقه ای را در نظام مالی- تجاری غرب به وجود آورد، اما نباید فراموش کرد که روند استقلال سیاسی- اقتصادی کشورهای جنوب و ظهور قدرت های اقتصادی بزرگ خارج از محدوده غرب در وقوع این بحران بی نقش نبوده است. هم اکنون بحران تا آنجا پیش رفته که آن اقتصادهای ضعیفی که از موسسات مالی غربی و کشورهای ثروتمند وام گرفته بودند، در بازپرداخت بدهی های خود ناتوانند. اما مشکل بزرگتر آنجاست که هم پیمانانشان اگر هم بخواهند، آنگونه که باید توان کمک به ورشکستگان را ندارند. برای مثال آمریکا با تحریم بیش از نیمی از جمعیت زمین در 16سال اخیر عملا بازار جنوب را از دست داده و رکود بازار شمال نیز اقتصاد آن را دچار بحران کرده؛ تا جایی که خود نیز در باتلاقی از بدهی ها گرفتار است.
این رویدادها در مجموع باعث یک دودستگی در جبهه شمال شده است. به گونه ای که هم اکنون کشورهای موسوم به PIGS یعنی پرتغال، ایتالیا، یونان و اسپانیا که بحران حادتری را نسبت به دیگر کشورهای غربی تجربه می کنند، در یک دسته «مغضوب» قرار گرفته اند و بعید هم نیست که بر تعدادشان نیز افزوده شود. اما در این وانفسا نه تنها دیگر سخنی از همکاری و همسازی در میان نیست، بلکه ادبیات اقویا در مقابل ضعفا از صلح لیبرالی به ادبیات مخاصمه و نفرت بدل شده و تا حد «طمع به حاکمیت ارضی» پیش رفته است. برای مثال، شدیدترین بحران متعلق به یونان است که آلمانی ها گفتند اگر کمک می خواهند باید جزایر خود را به ما بفروشند! و آمریکایی ها نیز اخیرا با تصویب لایحه ای در سنا تصریح کردند که «مشکل شما به ما مربوط نیست و ما از عهده مشکلات خود برآئیم هنر کرده ایم.»
هم اکنون برخی کشورها چون یونان با اجبار خارجی و برخی چون آلمان و انگلیس و فرانسه با اختیار خود دست به اجرای «ریاضت اقتصادی» زده اند و تبعات این سیاست نه تنها یک بار در تاریخ جهان سوم ثبت شده، بلکه هم اکنون برخی کشورهای اروپایی در حال تجربه آنند و شورش های کنونی شاهد مستند آن است.
بحران کنونی چشم انداز روشنی پیش رو ندارد و نتیجه هرچه باشد، اولا بی تردید دودستگی متحدان سابق در شمال را در دل خود خواهد داشت و ثانیا بحران به سازمان های ناشی از اتحاد شمال-شمال چون ناتو، منطقه یورو و اتحادیه اروپا کشیده شده و اگر تا انحلال آنها پیش نرود، سطح همکاری در آنها را به شدت تنزل خواهد داد.
در این میان و با سیر قهقرایی بی سابقه ای که در اقتصاد و سیاست غرب آغاز شده، نظم موجود در جهان دچار دگرگونی خواهد شد و باید دید که آیا کشورهای جنوب می توانند از این وضعیت برای تغییر معادلات جهانی به نفع خود بهره ببرند یا خیر. مقاومت کشورهای جنوب در برابر زورگویی های شمال در ماجرای هسته ای ایران، می تواند گام بزرگی در این راستا باشد.