مهدی محمدی
فیلیپ ایجی، مأمور سابق سازمان سیا، میگوید: تمام شبکههای تلویزیونی محلی، همزمان اخبار مشابهی پخش میکنند، امّا یک شبکه آن را در بخشی «اهم اخبار» و دیگری در بخش «مشروح خبرها» قرار میدهد. در نتیجه تشخیص آنها از یکدیگر یا از برنامههای تفریحی برای مردم سختتر میشود. او معتقد است خبر تلویزیونی، نمایشی است که برای سرگرم کردن مردم طراحی شده و عمداً یا سهوا برای ناآگاه نگه داشتن مردم برنامهریزی شدهاند. با تعویض کانالها برای یافتن خبری ویژه و یا حتی دیدن خبری متفاوت میتوان به سادگی مشاهده کرد که نه تنها خبرها شبیه هم هستند بلکه در بیشتر موارد تصاویر آنها هم یکسان هستند، پرسش منطقی که به ذهن میرسد این است که چرا منابع را هدر میدهند؟ و چرا خبرگزاریها را با هم ادغام نمیکنند و به ازای تعداد خبرگزاریهایی که تعطیل میشوند آگهی دهندگان را ملزم به پرداخت دو تا سه برابر مبلغ استاندارد نمیکنند. پاسخ به این پرسش را میتوان در فلسفه کنترل اطلاعاتی آدولف هیتلر جستجو کرد. بیش از نیم قرن پیش، هیتلر گفته بود زمان زیادی طول میکشد تا تودهها مطلبی را بفهمند و بیاد آورند، بنابراین لازم است پیام را چندین بار تکرار کرد. و همچنین مردم باید خبرهای گفته شده را بپذیرند و برایشان مهم نباشد که تا چه نامعقول یا غلط هستند.
اگر مردم به اطلاعتی که برای تصمیمگیری آگاهانه نیاز دارند دسترسی نداشته باشند، در چنین شرایطی شکلی از سانسور خبر اتفاق افتاده است، یعنی بعضی مسائل نادیده گرفته شدهاند و مسائل دیگر بیش از حد مطرح شده اند. مثلاً چرا کندشدن گوش یک بوکسور در سایر جهان پخش میشود اما هرگز درباره فرمانهای اجرایی یک رئیسجمهور که بر تمام ملت تاثیر میگذارد چیزی گفته نمیشود؟ یا مثلاً چرا قتل یک ملکه زیبایی همیشه موضوع روز است اما دربارۀ تحریمهای سازمان ملل که باعث گرسنگی میلیونها انسان به دلیل عملیات «حافظ صلح» میشود تنها به ذکر اجمالی آن اکتفا میشود! الدوس هاکسلی در کتاب خود با عنوان دنیای جدید شجاع میگوید: «بزرگترین موفقیت تبلیغات نه با انجام کارها بلکه با حقیقت است» به نظر میرسد سرنوشت حقیقت، مدفون شدن ابدی زیر سیلابی از «خبرهای شیرین است».
حکفرمایی پول به جای حقیقت:
در عصر اطلاعات چرا یافتن حقایقی که تأثیر اجتنابپذیر بر زندگی مردم دارد، تا این حد دشوار است؟ پیتر فیلیپس د رکتاب خود بعنوان سانسور میگوید: «رسانههای تجاری، مسائلی را که بر خلاف منافع تجاری آنها باشد نادیده میگیرند... چرا رسانهها آنطور که باید و شاید به خبری خاص نمیپردازند؟ در حالی که چندیدن دلیل برای این امر وجود دارد. به نظر میرسد مهمترین آنها چالش منافع و از جمله نگرانیهای مالی آگهی دهندگان اصلی رسانه باشد. «ظاهراً دستی که هزینههای رسانهها را تأمین میکند، خبرهای آنها را نیز در کنترل خود دارد.
زمانی که این اصل برای شرکتهای چند ملیتی که در آمد سالانه آنها فراتر از مقدار بودجه ملی اغلب کشورهای جهان سوم است بکار گرفته شود، میزان سرمایه صرف شده بسیار بیشتر از صرفاً موفقیت یا شکست مدل جدیدی از اتومبیل یا قرص لاغری در بازار است. توانایی ثروتمندان و سرمایهداران برای تسلط بر بازار اطلاعات، عموماً به آنها این امکان را داده است که به درکی از واقعیتهای سیاسی جامعه و میزان واقعی بودن مسایل سیاسی و اجتماعی برسند. در حالی که غربیها معمولاً ارزش بازار را با ارزش آزادی بیان یکسان میدانند، دست پنهان این بازار میتواند به عنوان ابزار مقتدر دولت برای کنترل عمل کند.
فریب توده:
ادوارد برنایزه دستیار ویلیام پالی مؤسس شبکه CBS در کتابی چنین نوشته است: «کسانی که عادتهای سازمان یافته و افکار عمومی را کنترل میکنند، دولتی نامرئی هستند که قدرت حقیقی حاکم بر کشور ما را در دست دارند... ما تحت سلطه افراد نسبتا محدودی هستیم...» همچنین در کتاب سانسور 1997 آمده است: مؤسسههای رسانهای که به انتشار خبر میپردازند، به منابع اطلاعاتی دولت و کانالهای جمعی وابستهاند. این کانالها اقدام به سانسور و تفسیر اخبار با سلیقه خود میکنند به نحوی که منافع آنها تأمین شود و شبکههای خبری کوچک هزینههای لازم را برای گردآوری خبرهای تحلیل به منظور مقابله با این نوع خبرها صرف نمیکنند. بنابراین،خبرهایی که علیه منافع شرکتهای سرمایهگذار بزرگ یا دولت باشند، نادیده گرفته میشوند و یا از درجه اهمیت ساقط میشوند. مثلاً آیا شرکت جنرال موتور که بیشتر یکی از کارخانههای مهم سازنده راکتور هستهای بوده است، به شبکه NBC اجازه میداده تا به انتشار اخبار صحیح درباره توان هستهای بپردازند؟ آیا اگر یک خبر مهم داخلی یا بینالمللی بر خلاف منافع سیاسی دولتی باشد که خواهان تسلط بر دنیاست آن دولت اجازه انتشار آن را میدهد؟ کرونیکت در مقدمه کتاب سانسور میگوید: دولت با پنهانکاری، یعنی استفاده غیر کنترل از حق محرمانه نگه داشتن اسناد و نیز با محدود کردن دسترسی به منافع خبری، آزادی اطلاعات را محدود میکند... دولت وقتی مجبور به افشای منبع گزارشگران خبر باشد آزادیهای را محدود می کند... و به نظر بزرگترین تهدید برای آزادی اطلاعات کنترل دولت بر انتشار اخبار است.» هانتینگتون در کتاب بحران دموکراسی میگوید:«ترومن قارد بود با همکاری تعداد نسبتاً کمی از وکلای وال استریت و بانکداران، کشور را اداره کند. و صاحبان قدرت، با کنترل جریان تبادل اخبار راهبردهای اقتصادی که جبههگیری ملی را شکل میدهند،قادر خواهند بود که تنها انحصار خود را بر ساختار اقتصادی کشور افزایش دهند، بلکه این انحصار را جهانی سازند. کسانی که این گونه اعمال قدرت میکنند قاعدتاً مایاند در پشت صحنه و از دید مردم مخفی باشند، دیدوید راکفلر درسال 1991 به بیان عقاید قدیمی میپردازد و میگوید:«ما سپاسگذار روزنامههای واشنگتن پست و نیویورک تایمز و نیز مجله تایم هستیم، سپاسگزار سایر نشریات بزرگ که سر دبیران آنها در جلسه ما شرکت کردهاند و رازداری 40 ساله آنها را تحسین میکنیم. اگر طی این سالهای زیر ذرهبین انتشار خبری قرار داشتیم، امکان نداشت بتوانیم طرح خود را در جهان بسط دهیم...» والتر کرونکیت در مقدمه کتب خود میگوید:«... تعداد معدودی از ما تعیین میکنند که چه خبری باید در بخش شامگاهی پخش شود و یا در روزنامههای نیویورک تایمز، واشنگتن پست و... چاپ شود، در حقیقت چند تن از ما دارای این قدرت حیرتآور هستند... اخباری که هماکنون در دسترس ماست، انتخاب شدهاند و افرادی خارج از نظارت ما نیز این اخبار دوباره انتخاب کردهاند.»
ملت بیمار:
طبق نظرسنجی ملی که در نشریه (روزی که آمریکا حقیقت را گفت) منتشر شد ویژگی حقیقی مردم آمریکا آشکار شد به دلیل این که افراد شرکت کننده در این نظرسنجی مطمئن بودند که نامشان محفوظ میماند، نتایج نظرسنجی مشخص کرد که: «91 درصد از مردم آمریکا مرتب دروغ میگویند و اکثر مردم فکر میکنند سپری کردن یک هفته بدون دروغگویی بسیار دشوار است. یک پنجم از آنان حتی یک روز را هم نمیتوانستند بدون دروغ سپری کنند. ما درباره دروغهای خود آگاه و عمدی صحبت میکنیم... دروغگویی ما را تبدیل به افرای میکند که نیستیم و به ما خیال باطل برتری میدهد... دروغگویی به خصلت فرهنگی آمریکا تبدیل شده و جایگزین شخصیت ملی ما شده است – آمریکائیان درباره همهچیز دروغ میگویند و معمولا دلیل خوبی برای آن ندارند.»
در ادامه آمده است که از میان 9 درصد باقی مانده، کمتر از نصف آنها دروغ نمیگویند زیرا از لحاظ اخلاقی آن را عملی ناپسند میدانند. نتیجه روشنی که از این آمار میشود گرفت این است که سیاستمداران، بانکداران جهانی، رؤسای کمیسیون ارتباطات فدرال، رؤسای جمهور، مطبوعات با هر کسی، برای سلطهجویی دروغ نمیگویند، بلکه دروغ در تار و پود اخلاقی جامعه آمریکا تنیده شده است. طبق نظرسنجی فوق، با وجود 91 در صد از افرادی که عادت به دروغگویی دارند، آیا میتوان این دروغگویی ملی را چیزی غیر از بیماری شدید اخلاقی و ملی نامید. در واقع در جامعه آمریکا برای این که تودهها متوجه رویدادهای اطرافشان نشوند. آنها را با تفریحات و بازیهای هیجانآور و ثروت فراوان سرگرم کردهاند، با جلوگیری از عادت مردم به اظهارنظر، آنها به صحبت کردن به سبک حاکمان روز آوردهاند زیرا تنها صاحبان قدرت و رسانه در آمریکا هستند که جهت فکری مردم را تعیین میکنند. در واقع دولت نامرئی برای کسانی که چشم بصیرت دارند قابل رویت است و مُهری نادیدنی بر پیشانی (تفکر) و دستها (عملکرد) است.