تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۳۸۶ - ۰۹:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۱۷۱۵۳
آیت‌الله مصباح‌یزدی:
اشاره‌: آیت‌الله مصباح یزدی بیست و پنجم اسفند 1385 در جمع گروهی از دانشجویان دانشگاه شیراز سخنرانی کرد. گزیده‌ای از سخنان ایشان را در ذیل می‌خوانید.

قرآن کریم، معجزه جاودانی پیامبر (ص) و بالاترین و پایدارترین نعمت الهی به شمار می‌آید که به انبیا داده شده است. آن حضرت (ص) در آخرین روزهای حیات مبارکشان فرمودند: دو چیز را نزد شما به امانت می‌سپارم که اگر از این دو استفاده کنید، هرگز گمراه نمی‌شوید. این دو، قرآن و اهل بیت من هستند.
البته ما زیاد قرآن می‌خوانیم، رمضان‌ها ختم قرآن می‌گیریم، روزهای دیگر هم ان‌شاءالله دست کم چند صفحه‌ای می‌خوانیم. یک مشکل این است که نمی‌توانیم درست از زبان عربی استفاده کنیم و ادبیات قرآن با ادبیات رایج ما تفاوت دارد. اصلاً مفاهیم آن ناآشنا است، گویا، گمشده ما نیست. در نتیجه چندان با مفاهیم قرآن انس نمی‌گیریم. چون مفاهیم قرآنی را در متن زندگی خودمان نمی‌یابیم، این تصور پیدا می‌شود که این‌ها چیزهایی اضافه بر مسایل زندگی می‌باشد؛ یعنی در حاشیه است و چندان ضرورت ندارد. فرض بفرمایید فردی که رشته‌اش علوم تجربی یا پزشکی است، خیلی به بوستان سعدی و یا غزلیات حافظ علاقه ندارد و بیش‌تر به فرمول‌های علمی علاقه‌مند است؛ البته گاهی هم دیوان حافظ را باز می‌کند و یک فال می‌گیرد، غزلی هم می‌خواند. اما مانند یک عاشق ادبیات نیست؛ چون یک فرد ادبیاتی، اصلاً با شعر حافظ و سعدی و مولوی حرف می‌زند. بعضی منبری‌ها و سخنران‌ها این‌گونه هستند. ذوق ادبی خوبی دارند و به مناسبت‌ها اشعار زیبایی می‌خوانند.
وقتی انسان‌ها به چیزی علاقه ندارند ـ به فرض این که آن را شایسته هم بدانند ـ در حاشیه می‌گذارند و گاهی به آن مراجعه می‌کنند. برای مثال می‌گوییم ماه رمضان است، خوب است به مسجد برویم و چند آیه قرآن هم بخوانیم! باور نداریم قرآن چیز مفیدی است که حتماً باید از آن استفاده کرد و در سرنوشت انسان مؤثر است؛ بخصوص وقتی با موضوع‌هایی روبه‌رو می‌شویم که با گوش‌مان آشنا نیست، مانند صحبت بهشت و میوه‌های بهشتی از یک سو و عذاب‌های جهنم، آتش شعله‌ور، آب داغ و ... از سوی دیگر، انسان علاقه ندارد این چیزها را بشنود، می‌گوید اگر این‌ها را نشنویم چطور می‌شود ؟ ! برویم چیزی را یاد بگیریم که به درد زندگی‌مان بخورد! به هر حال، این واقعیت وجود دارد که فضای بحث‌های قرآنی با فضای ذهنی ما فاصله دارد.
اگر باور کردیم که این کتاب، برای هدایت ما نازل شده و بالاترین هدیه خدا به انسان‌ها است، باید خودمان را با ادبیات آن وفق دهیم، فضای ذهنی‌مان را به گونه‌ای بازسازی کنیم که با این‌ها تناسب داشته باشد، و برای شنیدن، خواندن و فکر کردن درباره آن آمادگی پیدا کنیم. ولی متأسفانه شرایط زندگی ما بخصوص در این زمان به گونه‌ای است که بیش‌تر ما را از این مفاهیم دور می‌کند، جاذبه‌های زندگی مادی باعث توجه ما به اموری می‌شود که با این‌ها تناسب ندارد و اتفاقاً وقتی با قرآن مواجه می‌شویم، می‌بینیم چیزهایی را که ما خیلی به آن‌ها اهمیت می‌دهیم، حتی تحقیر می‌کند. انسان وقتی به چیزی خیلی علاقه دارد، نمی‌خواهد با کسی صحبت کند که آن را تحقیر می‌کند. ما روز به روز علاقه‌مان به دنیا و جلوه‌های آن بیش‌تر می‌شود. چیزهایی که امروزه برای عموم مردم میسر است، 50 سال پیش‌تر در خواب هم نمی‌دیدند. دیدن صحنه‌ها و فیلم‌ها برای همه امکان دارد و این‌ها همواره فراوان‌تر و پرجاذبه‌تر می‌شود. با این وصف، انسان بیاید کتابی را بخواند که می‌گوید این‌ها بازیچه و فریبکاری است؛ این‌ها با هم سازگار نیستند. فردی می‌گفت: من تا شب، فلان فیلمی را نبینم، نمی‌توانم بخوابم. حالا یک کسی بگوید این‌ها مسخره است، شما برای هدف دیگری آفریده شده‌اید و... ما علاقه نداریم این‌ها را بشنویم!
گاهی فرصت‌هایی پیش می‌آید که یک مقدار ذهنیت انسان عوض می‌شود، این فرصت‌ها را باید غنیمت شمرد. شرایطی که در این دوران به برکت خون شهدا پیش آمده، فرصت‌هایی است که به انسان شوک وارد کند، بگوید: شاید این‌هایی که قرآن می‌گوید درست است، ما بی خود به این مظاهر دنیایی دل بسته‌ایم. خداوند می‌فرماید: « اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد کمثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما. » برخی مفسران گفته‌اند: این آیه به پنج مرحله زندگی انسان اشاره دارد. از آن وقتی که خودش را می‌شناسد و فعالیت می‌کند ( بعد از دوران شیرخوارگی )، دنبال بازی می‌رود و اسباب بازی می‌خواهد. این، حکمت خدا است. اگر کودک، بازی نکند، فکرش هم رشد نمی‌کند. یک مرحله، بازی است؛ مرحله بعد از آن، سرگرمی است. بازی طبق قواعدی خاص است و برد و باخت دارد؛ ولی سرگرمی، طبق قواعد خاصی نیست. افراد زیادی هستند که مثلاً روز جمعه متحیرند چه کار کنند! باید به گونه‌ای خودشان را سرگرم کنند: با پر کردن جدول، تماشای فیلم و کارتون و ... مرحله بعد، خودآرایی در زندگی است. مرحله بعدی این است که انسان می‌خواهد از دیگران برتر باشد؛ حالا از هر راهی که برایش ممکن باشد: اگر دانشجو و دانش‌آموز است، می‌خواهد از دیگران برتر و نزد استاد، محبوب‌تر باشد؛ اگر کاسب است می‌خواهد پول دارتر باشد، تا می‌رسد به این که به پدران و اجدادشان تفاخر می‌کنند: « من آنم که رستم بُوَد پهلوان! » مرحله نهایی این است که مرتب پول و ثروت جمع کنند. گاهی چنان ثروت دارند که برای سال‌ها و قرن‌ها به چیزی احتیاج پیدا نمی‌کنند، ولی باز در این فکر هستند که چگونه بر ثروت خود بیفزایند! این زندگی دنیا است و در آخر آیه هم می‌گوید: « و ما الحیاه الدنیا الا متاع الغرور »؛ همه زندگی دنیا فریبنده است.
طبق فرمایش قرآن، اگر دل‌مان به این خوش باشد که مثلاً چندین سال درس بخوانیم و بعد ما را پروفسور و آیت‌الله بنامند و بگویند « یار امام خوش آمد » هیچ ارزشی ندارد؛ ولی اگر یک قدم برای رضای خدا برداریم برای همیشه می‌ماند و ارزشمند است. چه شد؟ ! ۵0 – ۶0 سال بی‌خوابی، ناراحتی، فقر و همه دشواری‌ها را تحمل کرده تا آیت‌الله یا پروفسور و دکتر بشوی، ولی قرآن می‌گوید این‌ها به خودی خود ارزشی ندارد. بزرگ‌ترین دشواری انبیا این بود که به بشر بفهمانند زندگی او همین ۶0 – ۷0 سال نیست؛ بلکه این زندگی، مقدمه‌ای برای حیات ابدی است.
قرآن می‌فرماید: وقتی پیغمبران اعلام می‌کردند که شما بعد از مرگ زنده می‌شوید، در مجامع‌شان می‌گفتند: یک نفر پیدا شده که حرف‌های عجیبی می‌زند، می‌گوید وقتی شما مُردید، دوباره زنده می‌شوید! عجب دیوانه‌ای است که این حرف‌ها را می‌زند! برای انبیا دشوار بود که به مردم تفهیم کنند زندگی ابدی در آن جهان است؛ وقتی آن‌جا رفتید، می‌گویید ای کاش برای این زندگی فکری کرده بودم: « انّ الدّار الاخره لهی الحیوان ». این‌ها با ذهنیت ما چندان تناسب ندارد؛ به همین سبب خیلی رغبت نداریم که این‌گونه آیات را بخوانیم. اگر یک رمان کنار دست‌مان باشد و آن را بخوانیم، بیش‌تر لذت می‌بریم از این که قرآن بخوانیم! قرآن را هم برای این می‌خوانیم که شب جمعه است و ثواب دارد. ...؛ باور نداریم که راهنما و شفای دردهای ما است! چون ادبیات قرآن با ادبیات ما فرق می‌کند؛ برای فضای دیگری است که با فضای ذهن ما سازگاری ندارد. فاصله بین ذهنیت ما با ذهنیت قرآن و قرآنیان، مرتب بیش‌تر می‌شود؛ زیرا توجه ما به لذت‌ها و زیورهای دنیا رو به افزایش است. با این اوصاف، باید چه کار کنیم؟ باید این فرصت‌ها را غنیمت شماریم. خوشبختانه بعد از انقلاب، کمابیش شرایطی پیش آمده است که انسان با این مفاهیم کم‌کم آشنا شود. اگر نمی‌توانیم حالاتی را که در جبهه و یا شب قدر و روز عاشورا داشتیم، حفظ کنیم، دست کم یک آب باریکه‌ای از آن را ادامه دهیم. اگر تاکنون اصلاً بنا نداشتیم قرآن بخوانیم، حداقل روزی یک صفحه از قرآن را با ترجمه و با توجه به معنایش بخوانیم. درست است که در آْغاز با ذهن‌مان آشنا نیست؛ اما کم‌کم آدمی انس می‌گیرد، این خاصیت انسان و از نعمت‌های خدا است.
اول یک مثل بدی بزنم بعد نتایج خوبی بگیرم. افرادی که سیگاری می‌شوند، دفعه اول که سیگار می‌کشند، چه بسا به سرفه می‌افتند و دهان‌شان تلخ می‌شود؛ ولی پس از مدتی عادت می‌کنند، به گونه‌ای که گاه بدون آن به خواب نمی‌روند! طبیعت آدمیزاد این چنین است. در خوبی‌ها هم همین وضع وجود دارد. نماز خواندن، ابتدا برای امثال بنده سخت است، قرآن هم می‌گوید: « و انها لکبیره الا علی الخاشعین »؛ نماز، بار سنگینی است مگر برای کسانی که خشوع قلبی داشته باشند. ولی انسان در اثر مداومت عادت می‌کند و دست کم آن سنگینی را ندارد؛ طوری می‌شود که انسان اگر یک روز نمازش به تأخیر افتد و یا ترک شود، ناراحت می‌شود. جوان‌هایی که به جبهه‌ها رفتند، لذت‌های دیگری غیر از این لذت‌های رایج را دیدند و به سوی شهادت شتافتند. یکی از دوستان ما نقل می‌کرد: یک نفر، اهل مشروب بود و حتی اوایل انقلاب در اثر شراب‌خواری، جلوی مردم 80 ضربه تازیانه خورده بود. دو روز بعد از تازیانه خوردنش گفت: من می‌خواهم به جبهه بروم! دو هفته بعد هم جنازه‌اش را از جبهه به همان محل آوردند و جمعیت زیادی بر آن نماز خواندند! دیدن برخی صحنه‌ها، گاهی انسان را تکان می‌دهد؛ اما سعی کنید اثرش باقی بماند. گاهی از این داستان‌ها و وصیت‌نامه‌ها بخوانیم و با هم گفت‌وگو کنیم تا یادمان نرود. یک مقدار با مفاهیم قرآنی و تاریخ سیدالشهدا آشنا شویم و گهگاهی در مجالس عزاداری شرکت کنیم. درست است که مجالس خیلی جالب نیست و اشکالات زیادی به آن وارد است؛ ولی همین که نام سیدا‌لشهدا ( ع ) برده می‌شود، آن را غنیمت بدانیم و ارتباطمان را با این‌ها قطع نکنیم. مطالعه تاریخ سیدالشهدا ( ع ) و تاریخ و وصیت‌نامه‌های شهدای دیگر، انس گرفتن با قرآن و حدیث و دعاهایی که از ائمه اطهار ( ع ) نقل شده است، کم‌کم ذهنیت را عوض می‌کند. ذهنیت کنونی ما » قرآن پسند نیست. اگر انسان، همیشه به فکر این باشد که غذای لذیذتری بخورد، لباس شیک‌تری بپوشد، با کسانی همنشینی کند که بیش‌تر بخندند، در جایی قدم بزند که توجه دیگران را بیش‌تر به خود جلب کند و...، زندگی‌اش بچه‌گانه است. باید ذهنیت انسان به گونه‌ای باشد که بخواهد با خدا حرف بزند. ما برای این خلق شده‌ایم؛ غیر از این، مراحل بچگانه‌ای است که باید بگذرانیم تا بتوانیم این مفاهیم را درک کنیم و کم‌کم به حقایقش نایل شویم.
بد نیست به این جمله توجه کنید، چون حاصل 70 سال زندگی است: هیچ چیز به اندازه رفیق در سرنوشت انسان تأثیر ندارد. اگر رفیق‌هایی دارید که وضع معنوی‌شان خوب نیست، از آن‌ها فاصله بگیرید، ارتباطتان را با کسانی تقویت کنید که با ذهنیت قرآنی، بیش‌تر آشنا باشند.