مجید یوسفی
دکتر محمود سریعالقلم استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی اینک در چهارمین دهه از زندگی و سومین اثر خود کوشش میکند تا فهم جدیدی از رفتار و منش ایرانیان در تعامل با دنیای برون و درون را بر ما آشکار سازد. کتاب «ایران و جهانی شدن» آخرین اثر وی که به تازگی از سوی مرکز تحقیقات استراتژیک منتشر شده است، کوشش قابل ملاحظهای در همان حوزه است. کتابی کمبرگ اما چالشبرانگیز. چالشهایی از کند و کاوها و پنداشتهای ایرانیان طی دو قرن اخیر برای برونرفت از دایره و یا تسلسل باطلی که گرفتار آن شدهاند.
نویسنده به جهت تمایل و تخصصی که به رفتارشناسی سیاسی در حوزههای مباحث بومی و بینالمللی دارد اثر خود را معطوف به گونههای رفتاری و شخصیتی رجال حکومتی ایران کرده است. این بنمایه اثر خود دستمایه آن شده است که راهی برای تعامل با غرب و جهان کنونی بیابد. به نظر میرسد نویسنده اثر بیش از اینکه راههایی برای تعامل و ارتباط موثر با جهان خارج بجوید، هم و دغدغه خویش را به دلایل شکست ایرانیان در تعامل با جهان بیرونی مصروف داشته است. به دیگر سخن نویسنده کوشش دارد مشکلات و معضلات کنونی ایران را ابتدا تاریخی کند تا راهکار معضل را خارج از دایره کنونی و زمان معاصر بجوید: «ایران از جمله کشورهای قابل مطالعه است که از زمان فتحعلی شاه تا به امروز هنوز به تصمیمی قاطع، فراگیر و نهادینه شده دست نیافته است و هنوز در حال واکنش است. تا زمانی که موضوع محیط بینالملل و غرب در فکر و روان عامه مردم و کانونهای قدرت حل و فصل نشده باشد، طبیعی است که نوع کار و تعامل با فرآیند جهانی شدن روشن نخواهد شد.» (ص57) یا در بخش دیگری از کتاب به همین ترتیب معضل را به تاریخ عصر ناصری احاله میدهد و نتیجه میگیرد که اصولاً ایرانیها به واسطه غلبه احساسات، عواطف و تعصبات فراوان توانایی ضعیفی در تفکیک مسائل و تمایلات شخصی از قضاوتها و تحلیلهای خود دارند «همچنان که به هر میزانی که یک فرد از قوای عقلی، تصمیمگیری، اعتماد به نفس، صبر و حوصله و دقت و مدارا در ضمیر خود برخوردار باشد، میتواند بهتر از عهده چالشهای بیرونی برآید. براساس همین منطق، به درجهای که یک نظام سیاسی از درون مقتدرتر و کارآمدتر و محاسبهگرایانه باشد، بهتر از عهده چالشهای عظیم جهانی بر خواهد آمد. تنها چهارماه از سلطنت ناصرالدین شاه و وزارت امیرکبیر نگذشته بود که در گزارش نماینده انگلیس آمده است، «شاه نسبت به امیر نظام کمال اعتماد را دارد... اما بزرگان مملکت دشمن امیر هستند و برای اینکه کار را برای او دشوار سازند از هیچ دسیسهای روگردان نیستند. مادر شاه اخیراً تلاش کرد شاید اعتماد پادشاه را از امیر نظام متزلزل گرداند، تیرش به سنگ خورد و کاری از پیش نبرد.» توان امیرکبیر زمانی رو به کاهش گذاشت که از یک طرف درباریان و از طرف دیگر روس و انگلیس در روند مدیریت او اخلال کردند. به تدریج ناصرالدین شاه که ثباتی در کار نداشت و در آرای خود شناور بود از پشتیبانی امیر دست برداشت. تنها مطالعه خاطرات علم حاکی از شدت حضور مسائل شخصی و رقابتهای شخصی در مدارهای حکومتی دوره پهلوی دوم است. اصولاً ایرانیها به واسطه غلبه احساسات و عواطف و تعصبات فراوان توانایی ضعیفی در تفکیک مسائل و تمایلات شخص از قضاوتها و تحلیلهای خود دارند.» (ص 63)
و سپس به این نتیجه نزدیک میشود که ایرانیان برای توسعه و رشد خود نیازمند بازتولید معنایی مفاهیمی چون جهانی شدن، انسجام داخلی، تعامل با غرب، سرمایهداری، پایگاههای طبقاتی، نخبگان سیاسی و منابع مشروعیتیابی هستند. بنابراین از همینرو است که مفاهیم کلیدی این تحقیق را به همین متغیرها محدود ساخته است. چه آنکه در تدقیق و تحدید متغیرها به خوبی توانسته است به تعاریف کاربردی و عملیاتی دست یابد. شاید از همین حیث است که کتاب اخیر نویسنده به مراتب موفقتر و راهگشاتر از دو کتاب پیشین ایشان بوده است.
مهمترین وجه تمایز این اثر با دو اثر پیشین نویسنده مستندات تاریخی آن بوده است. کتاب جز در مفاهیم و تعاریف کلی غالباً از اسناد و رخدادهای تاریخی بهره جسته است تا بلکه بتواند به مفاهیم کلی و غیرکاربردی آن وجه عملیاتی دهد. از همین رهیافت است که میتواند مفاهیم معطوف به جهانی شدن را برای خواننده کتاب تسهیل سازد.
نویسنده که یکی از واضعان تئوری «چرخه نخبگان و اجماعسازی» است در بخشی از کتاب پس از آنکه به چرایی و چگونگی شکستهای پیدرپی ایرانیان در نیل به تعامل با جهان غرب میپردازد، این پرسش را مورد مداقه قرار میدهد که «یکی از مبانی مهم فهم مسائل ایرانیان این است که کشف کنیم چرا اجماعسازی همیشه مشکلی عظیم در سیستمسازی و ایجاد تغییر و تحول در ایران بوده است؟»
و سپس ایران را با غرب و ژاپن در مقام مقایسه میآورد و علت ناکامی ایرانیان نسبت به اجماعسازی را ناشی از سوءظن شدیدی میداند که بین رجال ایرانی نسبت به غرب رایج بود. «در مقام مقایسه، در میان غربیها و ژاپنیها دستیابی به مشترکات باعث نتیجهگرفتن از تصمیمگیریهای آنان شده است. مثالی دیگر اینکه همانگونه که امروز نیز تحصیلکردههای غرب مورد سوءظن بخشی از جامعه هستند از ابتدای گسیل ایرانیان به غرب و بازگشت آنان چنین تلقیاتی از غربدیدهها وجود داشت. تا حدی که مجدالملک دانشجویان تحصیلکردهای خارج را «شترمرغهای ایرانی» خطاب میکرد. (ص 57)
این سوءظن آنچنان شدید و عمیق است که منجر به این میشود که طبقه حاکمه دستکم تا پیش از پهلوی اول به دنبال بیقاعدگی نظام سیاسی ایران باشد و منافع خود را در نقطهای از منحنی سیاسی میبیند که جامعه در تضاد و درهمپاشی نظام اجتماعی و اداری قرارگیرد. «از آنجا که اولویت تغییر و پیشرفت در دوره عباس میرزا و امیرکبیر با منافع درباریان در بیقاعدگی نظام سیاسی و اقتصادی در تضاد قرار میگرفت، اصلاحات نتوانست به عنوان اولویت ملی به پیش برود. از این منظر سئوال مطرح میشود که آیا مجموع ارکان یک حکومت علاقهمند به تحول و پیشرفت با منطقی مشترک هستند یا خیر؟ چنین وضعیتی از زوال صفویه تا به امروز در حوزه حکومتی ایران پیش نیامده است. اجماعی که ژاپنیها در سال 1870 به دست آوردند، چینیها یک قرن بعد در سال 1970 بدان رسیدند و ایران تنها کشور کهن پیچیدهای است که هنوز اجماع را به دست نیاورده است. تداوم وضعیت دروه قاجار و فقدان یک نظام حکومتی منسجم منجر به ظهور نحلههای فکری شد که به زعم خود برای استبدادزدایی و ترقی ایران میکوشیدند.» (ص 60)
یکی از مهمترین مباحثی که نویسنده بدان اهتمام داشته است عملیاتی کردن راهکارهای بحران ایران در مصاف با جهانی شدن است. مفاهیمی که عمده کتابهای علوم سیاسی و جامعهشناسی نیز به خوبی کالبدشکافی نشده است، قدر مسلم به همین دلیل است که پارهای از تصمیمگیران طبقه فوقانی حاکمیت حتی وقتی که با حسن نیت به مسئله غرب یا جهانی شدن مینگرند، در نمییابند که مشکل اساسی ایران در کدام نقطه پنهان مانده است. نویسنده ابتدا زاویه نگاه سیاستمدران را در اینباره مورد نقد قرار داده است. زاویه دیدی که چهار دهه پیش فرانتس فانون جامعهشناس الجزایری بر طبل آن میکوبید که «میتوانیم از صنعت و تکنولوژی غرب سود جوییم، بیآنکه به فرهنگ مبتذل غربی نیازی داشته باشیم.» نویسنده به نکته قابل توجهی اشاره میکند که اساساً اینان نمیتوانند در مواجهه با جهانی شدن مثلث سیاست، اقتصاد و فرهنگ را به طور ضلعی و مجزا دستمایه ارتباط قرار دهند، اضلاعی که گاه بدون هم میتواند فاجعهای به همراه داشته باشند. «به عبارت دیگر برای تضمین مصونیت و دوری جستن از آسیبهای سیاسی، سیاستمداران ایرانی سعی داشتهاند مثلث جهانی شدن فوق را تجزیه و با هر زاویه آن مستقل برخورد کنند و روابط اقتصادی را از روابط فرهنگی و سیاسی آن جدا سازند. این در حالی است که تفکیکسازی اصول جهانی شدن از یکدیگر از یک طرف منجر به ناکارآمدی میشود و از طرف دیگر در ایجاد ارتباط و گسترش روابط با کانونهای اصلی جهانی شدن اصطکاک به وجود میاورد و در نهایت بهرهبرداری از فرآیندهای جهانی شدن را محدود میکند.» (ص 23)
نویسنده پس از دلایل شکست و تشریح مواضع ناکارآمد سیاستمداران ایرانی به راهکاری اشاره میکند که کموبیش سالها است این فهم به صورت پراکنده و متشت در بین نخبگان ما رایج شده است «ورود در عرصه جهانی شدن یک «تصمیم سیاسی» است و به شدت تابع ماهیت کانونهای قدرت ساختار قدرت در یک کشور است. اینکه یک نظام سیاسی تصمیم بگیرد تا حوزه قدرت خود را در معرض آسیبپذیریهای احتمالی جهانی قرار دهد، محتاج نهادسازی، اتکا به بخش خصوصی و اعتماد به نفس در میان حوزههای قدرت است.» (ص 34)
شاید از دید خواننده آگاه به مشکلات تعامل با غرب و جهانی شدن مهمترین کوتاهی نویسنده در همین نوع نگاه باشد که ایشان عمدتاً مراتب و درجات ضعف را مشخص نمیسازد بلکه به دلایل عمده آن رومیآورد. به دیگر سخن هرگز به این مسئله اشاره نمیکند که بین خصوصیسازی و نهادسازی کدامیک در اولویت اول قرار دارند؟ یا وقتی که از اعتماد به نفس سخن می گوییم چگونه به آن دست مییابیم؟ ابزارهای دستیابی به آن را در چه فرآیند و پروسهای به دست خواهیم آورد؟ چگونه میتوانیم بدون حل مشکلات حقوقی و فقدان حق مالکیت فردی یک بخش خصوصی قدرتمند در ایران بنیاد نهیم؟
مهمتر آنکه نویسنده از آنجا که در فهم مباحث رفتارشناسی سیاسی غور میکند همین عمق و بصریت باعث میشود که تتبع و تحقیق بیشتر در تاریخ معاصر را چندان جدی نگیرد. بیدلیل نیست که منابع پارهای از مستندات تاریخی از این خطا مصون نماند. کتاب «تیمورتاش در صحنه سیاست» یکی از همین دست کتابها است که به رغم پارهای از مستندات واقعی و حقیقی آن خالی از اشتباده نیست. به نظر میرسد رجوع به یک کتاب آن هم پیرامون موضوعی که نقط عطف سلطنت پهلوی محسوب میشود، حتی وقتی که اثری معتبر و بیخطا بوده باشد، خالی از اشتباه و نقصان نخواهد بود. نویسنده پیرامون قتل تیمورتاش و نصرتالدوله فیروز و سپس علیاکبر داور آورده است: «روشن نبودن شرح وظایف در سمتها و مناصب و حدود اختیارات از یک طرف و آسان بودن زمینهسازی برای حذف افراد در تاریخ معاصر ایران از طرف دیگر، پیوسته موجب شده است تا مدیران نسبت به اطرافیان خود در شک و تردید به سر ببرند و نتوانند هدف کاری و ملی را ملاک قرار دهند و براساس آن با یکدیگر همکاری کنند. گفته میشود علیاکبرخان داور بنیانگذار وزارت دادگستری و ثبت استاد در ایران که وزیر عدلیه بود، آخرین ملاقاتی که با رضاشاه داشت، شاه او را «آقای رئیسجمهور» خطاب کرده بود و چون پایان کار خود را مانند تیمورتاش نزدیک دیده بود، خودکشی کرده و زندگی خود را خاتمه داد. سه نفری که رضاشاه را به قدرت رسانده و پایههای حکومت پهلوی را تثبیت کرده بودند – نصرتالدوله، تیمورتاش و علیاکبرخان داور – هر سه بدین صورت از بین رفتند. با سقوط رضاشاه و پایان جنگ جهانی اول، دورهای جدید از تجدد و نفوذ خارجی ادامه پیدا کرد.» (ص 79)
حال آنکه ایشان به یکی از دلایل قتل تیمورتاش و نصرتالدوله فیروز اشاره کردهاند والا دلایل قتل بیش از مواردی است که در کتاب آمده است. چندان که در صفحات قبل همین کتاب آمده است تیمورتاش هم به جهت تحصیلاتی که در روسیه به پایان رسانده بود و دوستانی در آن سرزمین داشت و هم گم شدن اسرارآمیز کیف اسناد و نیز تبلیغات ناگهانی مطبوعات شوروی از ایشان ذهنیت رضاشاه را بیمناک کرده بود، مضافاً اینکه تیمورتاش در دربار عملاً از نفوذ و قدرت کلام بیشتری نسبت به رضاشاه برخوردار بود و در بعضی از مواقع خودمختار عمل میکرد. تیمورتاش و دیگر همگنان او که برای ایجاد یک دولت مقتدر تاج را بر سر رضاشاه نهاده بودند به تدریج دریافتند که دولت مقتدری که بخواهد آرزوهای مشروطه را تحقق بدهد دستکم آن دولتمرد رضاشاه نمیتواند باشد. از سوی دیگر نصرتالدوله فیروز هم به جهت رقابت و هماوردی پدرش - عبدالحسین فرمانفرما – با رضاشاه و هم به عنوان تنها عضوی که از طبقه حاکمه نفوذ قابل توجهای در هیات حاکمه داشت که دوران تحصیل در فرانسه دوستان قابل توجهای نیز دست و پا کرده بود مورد سوءظن شاه قرار داشت. دیگر آنکه داور در حقیقت با عتاب و عقاب رضاشاه به نقطه آخر رسید والا سعادت و زمینهچینی سرپاسمختاری برای حذف او باعث شد که ایشان دست به خودکشی زند.
- افراد و شرکتها به یکدیگر کالا میفروشند بدون آنکه ملاقاتی کرده باشند و یا آشنایی قبلی داشته باشند. افراد دعوت یکدیگر را میپذیرند بدون آنکه سابقه یکدیگر را بدانند. حداقل در حوزه اقتصادی تجارت، تعصبات قومی و مذهبی و ملی میان ملتها و دولتها کاهش پیدا کرده است. پذیرفتن سطحی از مخاطره، اتکای به رایانه و دادههای دیجیتال و اعتمادکردن به افراد، نهادها، قراردادها و تاریخ مهلتها زمینههای قابل توجهی از همکاری تعامل را که در تاریخ بشر بیسابقه هم نبوده، فراهم آورده است نکته حائز اهمیت در پارادوکس اعتماد و مخاطره این است که همه متوجه شدهاند بدون این تعامل بینالمللی نمیتوان رشد کرد. (ایران و جهانی شدن/ دکتر محمود سریعالقلم/ ص26)
ـ سنت دولت مدرن در ایران پس از صفویه هیچگاه به معنای وسیع و کارآمد آن شکل نگرفت. هر چند نقش فرد، گروههای فشار، روحیات و منافع افراد شاخص را نمیتوان در هیچ دولتی نادیده گرفت، اما مسئله اصلی درجه و سطح ورود چنین دادههایی در تصمیمگیریهای معقول در یک کشور است. در دوره قاجار و همینطور پهلوی گروهی عظیم از شاهزادگان، خویشان، بستگان و افراد گوناگونی در فرآیندهای حکومتی تاثیر داشتند بدون آنکه سمت رسمی در هرم تشکیلاتی دولت داشته باشند. در واقع صنعت، هنر و حرفه پیچیده مملکتداری با ویژگیهای نوین و مدرن آنکه سنخیتی با تحولات جهان داشته باشد در ایران شکل نگرفت. نویسندهای اظهار میدارد که تربیت شاهزادگان و فرمانروایان آینده یکی از مهمترین نهادهای نظام سیاسی ایران باستان بهشمار میآمد و از طریق تداوم نظام سیاسی کشور تضمین میشد، اما... خودکامگی شاهان مقتدر باعث شده بود که همه شاهزادگان و اعضای خاندان سلطنتی را به نوعی در حرمسرای شاهی زندانی کنند تا از جانب آنان خطری شاه را تهدید نکند ـ همین نویسنده به نقل از ژان شاردن ادامه میدهد که: «... این شاهان ایران که جایی را ندیدهاند و هرگز امکان نیافتهاند قوه تفسیر خود را پرورش دهند و چیزی درباره جهان اطراف خود یاد بگیرند، با کدام تجربه و قابلیت به فرمانروایی کشور دست خواهند یافت. این شاهان جوان چنان پا به دنیا میگذارند که گویی از بالای ابرها فرو افتادهاند و از آنجا که با کمال تاسف بلافاصله بردگان چابلوسی بر آنان در هر کاری هر اندازه نادرست و زشت که بوده باشد، آفرین خوانده و میتوان گفت مانند کسی که ستایش میکنند، آنان را در میان خود احاطه میکنند، جای شگفتی نیست که این شاهان جوان تسلیم هوسهای خود میشوند و رفتار بیدادگرانهای دارند.» (ایران و جهانی شدن/دکتر محمود سریعالقلم/ ص62)
- سیستمهای سیاسی در ایران برای افزایش کارآمدی و مدیریت غیرتنشزا در جامعه باید گروهها و کانونهای دیگر قدرت را به کار میگرفتند و با آنها به اجماع میرسیدند. اما چنین اهتمامی باعث از بین رفتن مشروعیت سیاسی و فلسفه وجودی آنها میشد. (ایران و جهانی شدن/دکتر محمود سریعالقلم/ ص 71)
- شاید بتوان اظهار داشت که معنای تئوریک این جملات و این تحلیل از اوضاع سالهای آخر حکومت پهلوی دوم این است که ناسیونالیسمی که ایرانیان مدعی آن بودهاند، به صورت نهادینه شدهای وجود نداشته است. تعلق به کشور و خاک زمانی معنا پیدا میکند که شهروندان نسبت به ماهیت و عملکرد نظام سیاسی احساس تعلق کنند و بدون تبلیغات آن سیستم و یا انواع القائات دیگر در ضمیر آگاه و ناخودآگاه خو به این نتیجه برسند که جزیی از یک مجموعه جهتدار، منصف و در حال پیشرفت هستند و نگران رفتارهای تبعیض آن نیستند. طبعاً ناسیونالیسمی که تعلق آن صرفاً به موسیقی، غذا و تفریحات باشد، پایههای محکم و استوار فکری نخواهد داشت. در نهایت پایداری تمایلات ناسیونالیستی به ماهیت و کارآمدی و پاسخگویی یک نظام سیاسی است. بیاعتمادی سنتی شهروند ایرانی به نهاد دولت که با ناکامیهای پیدرپی در تاریخ معاصر ایران همراه بوده زمینهساز شکلگیری سوءظن، مهاجرت و بدبینی نهادینه شده نسبت به حوزه سیاست در ایران شده است. (ایران و جهانی شدن / دکتر محمود سریعالقلم/ ص 85)
- آن اعتماد که مردم میبایست به دستگاهها داشته باشند که وقتی وکیل مجلس صحبت میکند و حرف مردم را دارد میزند، وجود نداشت. آنجایی که پرونده شخصی میرفت به دادگستری، میبایست اعتماد داشته باشد که قاضی با بیطرفی قضاوت میکند، این اعتماد وجود نداشت ... آنچه میبایست اینها را به هم متحد میکرد و به آنها این تکلیف را میداد که از دستگاه حمایت بکنند. از رژیمشان، از مملکتشان، از سیستمشان دفاع بکنند – به علت اینکه آن اعتماد در آنها وجود نداشت – نکردند. یعنی در جایی که میبایست آن گروه به خصوص طبقه متوسط که از تمام این پیشرفتها بهرهگیری حداکثر کرد، میایستاد هم از منافع خودش دفاع میکرد، هم از منافع مملکت، هم سیستم را حفظ می کرد، وازد، گذاشتن رفتند.
- به عبارت دیگر روش بهبود زندگی در مسیر بهره برداری از علم و بهرهجویی از صنعت است. فلسفه حاکم بر این منطق کانونی، روش افزایش سرمایه و ثروت است که صرفاً در چند قرن اخیر رشد کرده و بر مبانی نظام سرمایهداری شکل گرفته است. مکتب فکری حاکم بر این جریان ثروتاندوزی از زمان چاپ کتاب ثروت ملل توسط آدام اسمیت تا به امروز سرمایهداری است. هرچند که این مکتب، کشوقوسها و فراز و نشیبهای فراوانی را تجربه کرده است. سوسیالیسم و کمونیسم از مشتقات همین نظام است که به منظور جلوگیری از بسط بیعدالتیهای ناشی از رشد سرمایهداری شکل گرفت. هرچند منطق سرمایهداری در تولید، ثروتاندوزی و بهرهبرداری از علم از غرب اروپا آغاز شد ولی به تدریج تقریباً تمامی جوامع را دربرگرفته است. ( ایران و جهانی شدن/ دکتر محمود سریعالقلم/ ص 22)