تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۱۸۵۳۹۱

مرتضی خاکیان
چندی پیش گفتگویی از دکتر عبدالکریم سروش در یکی از روزنامه‌های کشور چاپ شد که طبق معمول، ایشان علاوه بر بیان برخی از نقطه نظرات فکری و فلسفی خود، به نوعی موضع‌گیری سیاسی در مقابل دولت جدید نیز پرداخته بود. قصد بر آن نیست که در این مقام به یک بحث سیاسی و پشتیبانی از یک جناح سیاسی یا شخص خاص بپردازیم. چنانکه نمی‌خواهیم تمامی نکاتی که در این گفتگو بدان اشاره شده است را مورد تأمل و دقت دوباره قرار دهیم.
بلکه بسیار خلاصه به چند نکته اشاره می‌کنیم:
نکته اول اینکه ایشان اصناف دینداری را به دینداری مصلحت‌اندیش، معرفت‌اندیش و معیشت‌‌اندیش تقسیم کرده‌اند. بر این اعتقادند که دولت قبلی مصداق دولتی است که مدافع و مروج دینداری معرفت‌اندیش بوده است. چرا که مدافع آزادی بوده است و آزادی عنوان کلانی است که در ذیل آن معرفت شکل می‌گیرد و دغدغه اصلی معرفت است. ولی دولت جدید مصداق دولتی است که مدافع و مروج دینداری معیشت‌اندیش است چرا که شعار کلی دولت جدید عدالت بوده است و عدالت را هم در بعد اقتصادی جست‌وجو می‌کند. بنابراین این نگاه معیشت‌اندیش است و دغدغه اصلی، معرفت‌اندیشی نیست.
حال جدای از اینکه بخواهیم در چرائی و چیستی و صحت این تقسیم‌بندی وارد شویم، که آیا این تقسیم‌بندی صحیح است یا خیر؟ یا اینکه برای هر کدام چه شاخصه‌ها و معیارهایی وجود دارد؟ و در چند و چون هر کدام ایراد و اشکال وارد سازیم فی‌الجمله و به نحو اجمال می‌توان پذیرفت که برخی دینداران لاجرم چنین‌اند و چنین باور دارند و چنین می‌اندیشند. اما به نظر می‌رسد مصداق‌سازی در سطح کلان را که بخواهیم دولتی را مدافع و مروج نوعی دینداری بدانیم، صحیح نیست. نه دولت قبل مصداق صحیح و اتم معرفت‌اندیشی و مدافع و مروج آن بود و انگیزه آزادی - در معنای صحیح خود - داشت و نه دولت جدید را مدافع و مروج صرف دینداری معیشت‌اندیش است و تکیه تمام بر انگیزه‌های اقتصادی مردم دارد. بنظر می‌رسد التفات دقت چندانی در تعیین مصداق، صورت نگرفته است سؤالی که در اینجا به ذهن می‌رسد که آیا این رای‌دهندگانی که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری وسعت به دولت جدید رأی داده‌اند، همان مردمی نیستند که در خرداد 76 به دولت قبل رأی دادند؟ آیا دینداری اینان در سال 76 معرفت‌اندیشی نبود؟ آیا به تحلیل شما اینان همان معرفت‌اندیشان و آزادیخواهان و شک دوستان نبودند؟ چگونه شد که از جایگاه خود افت کرده و معیشت‌اندیش شدند؟ آیا انگیزه و عمل دولتیان واقعاً! معرفت‌اندیشانه بود؟ اکنون در مقام مچ‌گیری از هیچکدام از دو دولت نیستیم اما همانطور که اشاره کردم نه آن دولت - به معنای صحیح کلمه - مروج دینداری معرفت‌اندیش بود و نه دولت جدید مدافع و مروج صرف دینداری معیشت‌اندیش. نتیجه انتخابات ریاست‌ جمهوری معلوم کرد که فضای فکری، اقتصادی کشور، فضای هماهنگ و سالم و صوابی نیست. و تفاوت بین طبقات و مناطق بعضاً چشمگیر و تأسف‌برانگیز است. و بنابر رابطه مستقیم معرفت و معیشت، هم باید در حوزه معرفت افسوس و تأسف خورد و هم در حوزه معیشت. زیرا تقدم و تأخر هر کدام از معرفت و معیشت را بر دیگری بپذیریم، اصل رابطه مستقیم داشتن معرفت و معیشت قابل انکار نیست. و نابسامانی در هر کدام ضرورتاً و منطقاً به دیگری سرایت می‌کند. و بر آن نیز نمی‌توان عنوان صحیح اطلاق کرد.
دوم: نکته دیگری که ایشان بدان اشاره کرده‌اند این است فرموده‌اند «با شعار عدالت می‌توان همه کار کرد، شما می‌توانید افراد را شکنجه کنید و باز هم بگوئید ما داریم عدالت را اجرا می‌کنیم.» همچنین «عدالت نام هیچ فعلی نیست. لذا هر فعلی را می‌توان ملقب به این لقب کرد.» یا «عدالت مفهومی است آنقدر انتزاعی، جامه‌ای است آنقدر فراخ که عملا بر تن هر چیزی می‌توانید آن را بپوشانید.»
در تحلیل مفاهیم دو نکته را باید درنظر داشت:
اول لحاظ حوزه عمومی است به این معنی که در حوزه عمومی و عرف رایج، چه معنایی از لفظ، اراده می‌شود و یا رواج دارد. به عنوان مثال، وقتی شخصی می‌آید شعار عدالت میدهد، علاوه بر اینکه خود معنای اجمالی و مختصری را در ذهن دارد و فی‌الجمله آن واژه را برای خود معنی کرده و ترسیم و تصویری را از آن در نزد خود دارد، مردم و مخاطبان عام آن نیز معنای خاصی را هر کدام در ذهن خود دارند، حتی ممکن است معنای مصداقی باشد. بدین معنی که چند مصداق را، به عنوان معنای عدالت پذیرفته باشد. ولی در کل یک معنای عام و اجمالی را هر کس در نزد خود از این واژه دارد و به دلیل وجود همین معنای اجمالی است که خود شما در همین گفت‌وگو، اعتراف می‌کنید که «من هم سینه چاک (عدالت) هستم و مگر می‌شود کسی به آن علاقه نداشته باشد» و اگر این معنای عام و اجمالی نبود، البته نه کسی شعار عدالت را مطرح می‌کرد، و نه کسی بخاطر آن رای می‌داد. جدا از اینکه مثلا شخص رئیس‌جمهور همیشه در ذیل شعار عدالت، به بیان برخی مصادیق آن نیز می‌پرداخت، ذکر انواع اختلاسها و حیف و میل‌های دولتی و غیردولتی، بذل و بخشش‌های فراوان ثروت و پست و مقام و ذکر شواهدی این‌چنینی، خود، نمونه‌هایی از مصادیق بی‌عدالتی، تبعیض و میزگذاری‌های ناصواب است. لذا با این تلقی و برداشت، دیگر به راحتی نمی‌توان پذیرفت که با شعار عدالت، می‌توان همه کار کرد و همچنین نمی‌توان پذیرفت که عدالت نام هیچ فعلی نیست.
دوم: لحاظ حوزه تخصصی است. بدین معنی که وقتی در حوزه تخصصی سخن می‌گوییم، باید لحاظ تخصصی بودن حوزه را بنماییم و واژگان و تعاریف لازم را با این لحاظ، بیان کرده و به کار بریم. مثلا وقتی واژه عدالت را به زیر ذره‌بین می‌بریم، و آن را تحت دقت خشک فلسفی می‌کشیم، حرف ایشان صحیح است، عدالت معنای بس فراخ و نامتعین می‌یابد. اما این اختصاص به واژه عدالت ندارد بلکه سرانجام محتوم تمام مقولات کلان است، تا زمانی که چارچوب معنایی خاص به خود نگرفته است. و لذا واژه آزادی و حتی تعریف ایشان از عدالت را نیز دربر می‌گیرد. و از این مخمصه جان سالم به در نمی‌برد. در این صورت برخلاف بیان ایشان آزادی نه خردتر از عدالت، که شاید بسیار فراخ‌تر از آن باشد. و تعریف ایشان از عدالت نه تعریفی چارچوبی و مضبوط و مشخص، بلکه ارائه‌دهنده معنایی مبهم و رازآلود خواهد بود و فرموده‌اند: «شعار آزادی، شعاری است که به نظر من از عدالت بسیار مشخص‌تر است چون که معنایش اینست که مثلا مطبوعات باید آزاد باشد. وقتی شما مطبوعات را به راحتی تعطیل کردید، معنایش این است، که آزادی را از میان برده‌اید و محدود کرده‌اید اما با شعار عدالت می‌توان همه کار کرد.»
هرچند این حرفها رنگ و بوی برخورد سیاسی نمودن با موضوع را می‌دهد اما بنابر نگاه تخصصی و دقت فلسفی، هرگز چنین نیست. و مقوله آزادی هرگز چنین جایگاهی را ندارد. اساسا آزادی چیست؟ چه اتفاقی باید بیفتد، یا چه حرکتی باید از انسان صادر شود، که مصداق آزادانه بودن باشد؟ چه کسی قرار است آزاد باشد؟ انسان؟ انسان کیست؟ آیا انسان رابه ذاتیات (بنابر منطق صوری) تعریف می‌کنید؟ آیا مخلوق بودن انسان، در تعریف انسان لحاظ می‌شود؟ اساسا انسان، برای چه زندگی می‌کند؟ برای چه به دنیا آمده است؟ نقش بایدها و نبایدها در زندگی چیست؟ این بایدها و نبایدها از کجا می‌آیند؟ چه کسی اینها را مشخص می‌کند؟ آیا انسان خود مستقلاً می‌تواند این بایدها و نبایدها را تشخیص دهد؟ و آیا تمام این پاسخها نسبی است یا ثابت است و آیا... بنابراین واژه آزادی آنقدر فراخ و پیچیده است که برای رسیدن به آن باید از صدها منزل عبور کرد و البته تا پاسخ مبنایی، هماهنگ و متفاهم به پرسشهایی از این قبیل داده نشود، به معنایی صواب و صحیح و کارآمد دست نخواهیم یافت. بنابراین با لحاظ چنین فضایی،، تعریف شما از عدالت نیز جان سالم به در نخواهد برد و به همان چوبی که واژه عدالت را راندید، تعریف شما از آن نیز رانده می‌شود، در حوزه تخصصی، تعریف کلی را به کلی دادن نه دردی را درمان می‌کند و نه گرهی را باز. بلکه هم بر دردها و هم بر گره‌ها می‌افزاید. لذا تعریف ایشان نیز همچون واژه آزادی باید از خان‌ها و پرسشهایی از قبیل آنچه گذشت، بگذرد تا ره به جایی ببرد و معنای صوابی تحویل دهد.
سوم: ایشان به یک تقسیم‌بندی اشاره کرده و در آن مردم را به چهار دسته تقسیم کرده‌اند یک دسته آنهایی که از مفاهیم و ابزار مدرن استفاده می‌کنند. یعنی هم ابزار مفهومی و هم ابزار فیزیکی آنها مدرن است. دسته دیگر، مفاهیم سنتی دارند اما از ابزرا مدرن استفاده می‌کنند. دسته سوم، آنهایی که از مفاهیم مدرن و ابزار سنتی استفاده می‌کنند و دسته چهارم، آنهایی که هم ابزار مفهومی و ابزار فیزیکی‌‌شان سنتی است. بعد می‌فرمایند دو دسته از این چهار دسته، در جهان‌های کاملاً سازگاری زندگی می‌کنند و دچار تعارض و تناقض درونی نیستند. آن دسته‌ای که ابزار مفهومی و ابزار فیزیکی‌‌شان هر دو مدرن است و آن دسته‌ای که ابزار مفهومی و ابزار فیزیکی‌‌شان هر دو سنتی است. بعد مثال می‌زنند به یک نفر که در روستایی دورافتاده، زندگی می‌کند که هم مفاهیم ذهنی او مثل اعتقاد به زمین مرکزی و هم ابزار فیزیکی‌اش مثل گاوآهن، هر دو سنتی است و همچنین شخصی که در دنیای جدید امروز زندگی می‌کند که هم مفاهیم ذهنی‌اش، مدرن است مثل اعتقاد به دمکراسی و داشتن حقوق و هم ابزار فیزیکی‌اش مثل استفاده از تئوری‌های جدید ژنتیک و... بعد بیان می‌دارند این دوتا گروه، هیچ تناقض و اضطرابی ندارند. زیرا ذهن و عین در نزد ایشان با یکدیگر هماهنگ است. اما دو دسته دوم هم مشکل دارند هم برای دیگران مشکل ایجاد می‌کنند. یکی از آنهایی که ذهنشان مدرن است، اما روششان سنتی است که البته تعدادشان کم است. یک دسته هم کسانی که ذهنشان سنتی است، اما از ابزار مدرن استفاده می‌کنند. یعنی با کامپیوتر کار می‌کنند، سوار هواپیما می‌شوند این دو، راحت با هم آشتی نمی‌کنند. یعنی یک روزی اینها همدیگر را خنثی خواهند کرد. بعد نتیجه می‌گیرند که بنیادگرایان نیز از این دسته‌اند و لذا از درون دچار تناقضند و این تناقض آنها را از درون خرد می‌کند و از میان خواهد برد اما تا بخواهد از میان ببرد برای دیگران آفات و مشکلات فراوانی را به بار خواهد آورد.
این که بنیادگرایی چیست؟ و چه معنایی از آن ارائه می‌شود و اطلاق آن بر چه کسی صحیح است، بحثی است که بدان نمی‌پردازیم. اما می‌توان از عنوان لطیف‌تر اصول‌گرایی، به عنوان کسانی که ارزشهای فرا مادی و دینی را به عنوان ارزشهای محوری خود انتخاب کرده‌اند، استفاده کرد. حال با توجه به این نکته، باید گفت که اولاً این دایره - افرادی که تفکر سنتی دارند اما از ابزار مدرن استفاده می‌کنند - آنقدر وسعت دارد که تمامی مسلمانان را دربر می‌گیرد و از این ماجرا تفکر دینی خود آقای دکتر نیز خارج نیست. به عبارت دیگر مفاهیم ذهنی و انگاره‌های حاکم بر تفکر ایشان به لحاظ مسلمان بودن، متشکل از مفاهیم سنتی و غیرمدرن است. ایشان نیز به حکم یک مسلمان، تصور و تصویری که از جهان و هستی دارد، تعریفی که از انسان دارد، تعریف مدرن و مادی نیست. انسان را خلاصه در غرایز و اهداف مادی نمی‌داند. عالم را تصادفی یا رها شده نمی‌پندارد. حکمت و غایتی را بر عالم خاکم می‌داند و آغاز و انجامی را برای آن قایل است. به یک سری گزاره‌های ایمانی باور دارند، که ریشه در همان تفکر سنتی و اندیشه دینی ایشان دارد. در عین حال ایشان از گسترده‌ترین ابزار آلات مدرن، مثل بقیه هم‌کیشان خود استفاده می‌کنند. از کامپیوتر استفاده می‌کنند. سوار هواپیما می‌شوند و پشت میکروفن به ایراد سخنرانی می‌پردازند و حرف‌های‌شان نیز ضبط می‌شود.
بنابراین ایشان، خود و دیگر هم‌مسلکان را باید در این جرگه قرار دهند و خود را تافته‌ای جدابافته ندانند. لذا نتیجه‌گیری ایشان در مورد خودشان نیز صادق خواهد بود. ایشان نیز دچار تناقض درونی هستند و این تذبذب در منش و این تشویش در افکار چه بسا که از آن سرچشمه گرفته باشد. والا ایشان نیز می‌بایست مانند برخی مدعیان روشنفکری، حساب خود را با مذهب و مکتب تسویه می‌کردند و راهی را می‌رفتید که آن مدعیان رفتند.
آری ما نیز معتقدیم که نظر و عمل، عین و ذهن باید با یکدیگر هماهنگ باشد. و هر دو در یک تعامل و تفاهم خاص حرکت کند، تا سرانجامی نیک و صواب برای فرد و جامعه در تمام حوزه‌های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی پدید آید. درست است که ابزار فیزیکی و مدرن خاصیت کنترل عینیت ضابطه‌مند می‌کند. و ثمره و محصولی خاص را پدید می‌آورد، اما این نباید چنان چشم ما را خیره کند و هوش ما را برباید و فهم ما را ذایل کند، که چشم و گوش بسته و علاوه بر ابزار فیزیکی و تکنولوژی مدرن غرب، نظام مفاهیم ذهنی، نگرش و جهانبینی مادی مدرن را نیز بپذیریم!، به این بهانه و با این تصور که ذهنیت و عینیت باید هماهنگ باشد، و وجود تعارض در آن دو به تناقض می‌انجامد!
یک مسلمان نگرش خاصی به عالم دارد و تعریف متفاوتی را از انسان ارائه می‌دهد. و بالتبع سعادت و شقاوت را نیز گونه دیگری معنا می‌کند. و بر این مبانی و اصول اصرار عقلانی دارد چنانکه خود ایشان نیز در کلیت آن اعتراف دارند و موافقند و این نگرش به هیچ عنوان قابل معاوضه با تفکر مدرن، و مفاهیم ذهنی تجدد، نیست و اساسا به دلیل همین نگرش صحیح است که از آن نمی‌توان دست برداشت و چنگ به دامان دیگری زد.
آری ما نیز معتقدیم که ذهنیت با عینیت باید با یکدیگر هماهنگ و هم‌داستان شوند و همسفر یک طریق کردند اما نمی‌توان اکنون که ابزار فیزیکی متناسب نداریم به ذبح مفاهیم و مبانی خود مشغول شویم و با مبانی و ارزشهای خود وداع کنیم و شادی‌کنان و هلهله‌کنان به پابوس مفاهیم کهنه و نتراشید مادی غرب برویم که نه رنگی از حقیقت دارد و نه چهره از واقعیت را نمایان می‌سازد، و نه رهی به سعادت و کمال آدمی.
اینکه مبانی ذهنی ما نیاز به بازاندیشی دارد، نواقص آن باید رفع شود، هماهنگی درون و بیرون آن باید لحاظ شود، علوم دینی ما باید، رابطه‌شان با دین مستحکم شود، صحت تک تک آنها باید به اثبات رسد، رابطه دین و عینیت و چگونه پیاده شدن آن، منطقا و روشا باید بررسی و تبیین شود، اساسا در تعریف دین و علم باید تامل و تدبر دیگری صورت گیرد. باید بین مفاهیم دینی و علمی هماهنگی تمام باشد و نمی‌تواند افسار و لجام علم را به خود واگذار کنیم و هر چه را یافت و یا بافت، مهر حقیقت و واقعیت بر آن بزنیم، و بعد بگوییم که دین نیز جز این نمی‌گوید! که با این تلقی و تصور هم خیانت به علم کرده‌ایم و هم دین را نفهمیده بازیچه قرار داده‌ایم و هزاران باید دیگر، تمام آنها پذیرفتنی است و البته که جمعا نظام مفاهیم ما و مبانی ارزشی ما را تشکیل می‌دهد و حقیقتا و ضرورتا نظام مفاهیم ما در تمامی سطوح نیاز به بازنگری و بازاندیشی بنیادین دارد.
قطعا و لاجرم با تحقق این برنامه سنگین و آرمان تحقق‌یافتنی و البته ضروری، ما به ابزار فیزیکی و تکنولوژیکی دیگری می‌رسیم و عینیت را به گونه‌ای دیگری به کنترل خویش در می‌آوریم. از آثار و افکار آقای دکتر برنمی‌آید که معتقد باشند که تکنولوژی در یک نوع منحصر است و تنها یک طریق است که به حصول ابزار ختم می‌شود.
بلکه به نظر می‌رسد که ایشان نیز معتقدند، که اگر جهانبینی و نوع نظریه‌های علمی، تفاوت پیدا کرد و درک دیگری از هستی و فرض دیگری از علم، پیدا شد، لاجرم ابزار دیگری را نتیجه می‌دهد و سامانه فیزیکی دیگری بپا خواهد شد. چرا که فیزیک و تکنولوژی، تجسم‌یافته نظریه‌های علمی و قوام‌یافته انگاره‌های ذهنی است. بنابراین هرگونه تفاوت در مبنا و روش نظریات علمی، منطقاً محصول و نتیجه متفاوتی را به بار خواهد آورد.
بنابراین در این هنگامه تغایر و عدم هماهنگی عینیت و ذهنیت، باید تحقیقات جدی و هماهنگی در جهت تولید و تبیین مفاهیم ذهنی در سطوح خرد و کلان و توسعه و هماهنگ‌سازی آن با عینیت و مرحله تحقق عینی صورت گیرد. همچنین باید تلاش جدی برای هماهنگی ارزشهای مذهبی فرهنگ بومی با ساختارهای فرهنگی، اجتماعی در سطوح مختلف فردی و اجتماعی صورت بگیرد. اما تا تعیین این خط‌‌مشی‌ها و ترسیم چارچوبهای کلان آن فاصله بسیار وجود دارد. و بحث‌ها و نظرات فراوانی بسیار صورت گیرد و البته چکش‌خواری و صیقل‌زنی فراوان نیز باید صورت گیرد. هم بدانچه یافته‌ایم و هم بر آنچه می‌یابیم و بدست می‌آوریم. اما راهی است که باید برویم و طریقی است که باید طی کنیم. و البته شدنی است و اتفاقی است که به وقوع خواهد افتاد. کما اینکه هم‌اینک حرکت‌های آرام ولی پراکنده در برخی مراکز علمی شروع شده و گمانه‌های مبنایی متفاوتی در حوزه دین، ارزشها و کارآمدی اجتماعی مطرح شده است.
امیدواریم که با طرح مباحثی چون تولید علم و جنبش نرم‌افزاری، تبیین و تشریح این مطالب سرعت و وسعت بیشتری پیدا کند و هنگامه برخاسته و چراغ برافروخته، فراز و فروغ خود را از دست ندهد.
بنابراین اگر الان از این ابزار فیزیکی استفاده می‌کنیم و برای سامان‌بخشی زندگی خود از سخت‌افزار مدرن مدد می‌جوئیم، نه از سر مشتاقی و دلبردگی آن و نه از سر صحیح و صادق دانستن آن است، بلکه در یک بیابان ناچاری و اضطرار، گرفتار آمده‌ایم و در یک دوره و برهه‌ای از زمان قرار گرفته‌ایم که از سر ضرورت دست به دامان آن شده‌ایم. و به حکم اکل میته و ضرورت روزگار از آن سد جوع می‌کنیم. ضمن اینکه نیک می‌دانیم این فیزیک و سخت‌افزار برآمده و قوام‌یافته همان نظام مفاهیم مدرن و همان جهان‌بینی و انسان‌شناسی است. و این دو رابطه وثیق و مستحکم دارند و نمی‌توان آگاهانه و خردمندانه با آن نظام اندیشه‌ای و مفاهیم ذهنی مدرن در افتاد و تا حد توان بر آن تاخت، اما نوبت ابزار و سخت‌افزار که می‌رسد، مشتاقانه به استقبال شتافته از سر ذوق و شعف آن را در آغوش کشید. که چنین گمان بردن زهی خیال باطل است.
بنابراین تا پاک نشدن فضا و تا سالم نشدن محیط و تولید ابزار فیزیکی متناسب با مفاهیم ذهنی خودی، ناچاراً و اضطراراً برای زنده ماندن و ادامه حیات باید این هوای آلوده را تنفس کرد، هرچند که می‌دانیم که هوا آلوده است.
والحمدالله رب العالمین