تاریخ انتشار : ۰۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۱۸۵۵۹۵

مترجم: یوسف مرادی
جوزف نای از سیاستمداران معروف، قدرت را در صحنه سیاست بین‌الملل مانند وضعیت آب و هوا در حال تغییر و ناپایدار می‌داند. وی می‌گوید اکثریت مردم درباره قدرت سخن می‌گویند ولی تنها تعداد اندکی مفهوم آن را درک می‌کنند. برای درک مفهوم قدرت باید آن را تجربه کرد.
قدرت می‌تواند نیروی نظامی یک کشور و یا زیرکی آن در روابط سیاسی باشد. قدرت یک ابزار است، ابزاری که برای رسیدن به هدف از آن استفاده می‌شود. به قدرت رسیدن مشکلاتی نیز در پی خواهد داشت که آنها را به سه دسته تقسیم می‌نماییم. نخست اینکه چرخش ناامنی در بین قدرتها امری اجتناب‌ناپذیر است. وقتی کشوری از لحاظ قدرت بر دیگران برتری می‌یابد علاوه بر امنیتی که برای خود فراهم می‌کند برای دیگران ناامنی به ارمغان می‌آورد، پس دیگر کشورها درصدد برمی‌آیند تا رفع ناامنی کنند و این ناامنی پیوسته از سوی هر کشوری طرد می‌شود و نمی‌تواند کشور امنی مدام امن باقی بماند.
دومین مساله این است که دستیابی به قدرت هزینه بسیاری در پی دارد. پیشرفت تکنولوژی به جایی رسیده که هزینه ساخت یک ناو جنگی مخصوص حمل جنگنده از حد تصور خارج است برای مثال هزینه ساخت ناو معروف USS George Washington بالغ بر 5/3 میلیارد دلار برآورده شده است.
علاوه بر این هزینه هواپیمای جنگنده مخصوص پرواز با ناو دو موشک کروز؛ دو زیر دریایی و 500 میلیون دلار سالانه برای تعمیر و نگهداری را نیز باید در نظر گرفت. وزن این کشتی صد هزار تن و طول آن برابر سه زمین فوتبال می‌باشد که در هر سوخت‌گیری مسافت یک میلیون مایل را طی می‌کند. این هزینه‌های سنگین را می‌توان برای اسکان بی‌خانمان‌ها با ساخت 41176 واحد مسکونی معادل این هزینه صرف نمود و یا اینکه این پول را به سازمان WHO یعنی سازمان بهداشت جهانی اعطا کرد تا صرف 5/7 میلیون کودک بی‌بضاعت جهان سوم شود.
پل کندی یکی از تاریخ‌نگاران قرن حاضر در کتاب صعود و سقوط قدرت‌های بزرگ به بررسی علل سقوط و صعود قدرت‌ها پرداخته است. او می‌گوید برای دستیابی به قدرت نظامی برتر نیاز به صرف هزینه هنگفت می‌باشد و از سوی دیگر با رسیدن به قدرت نظامی برتر می‌توان به کشوری ثروتمند تبدیل شد و معمولا هدف از دستیابی به قدرت این مساله می‌باشد. قدرت همیشه مخرب بوده است و باعث تباهی منابع مالی و اقتصادی کشور را نابود می‌سازد. پولی که باید صرف رشد اقتصادی کشور شود صرف برتری نظامی کشور و جنگ‌افروزی می‌شود و در نهایت نیز کشور با زوال قدرت روبرو خواهد شد.
«کشورهایی چون ایالات متحده که در حال گسترش قلمرو نفوذ قدرت خود هستند با این کار مقبولیت خود را در نزد دیگر کشورهای جهان از دست می‌دهند و اگر باز هم به افزایش قدرت خود ادامه دهند به جایی می‌رسند که دیگر منابع مالی ایشان پاسخگوی نیاز قدرتشان نخواهد بود.» منتقدان کندی فرضیه وی را زوال‌گرایی می‌نامند و بعد از پایان جنگ سرد موج انتقادها بیشتر شد. او فرضیه زوال خود را برای سقوط بریتانیای کبیر از امپراطوری خود و سپس برای ایالات متحده مطرح کرده است.
برخی منتقدان شکست منابع مالی را برای ایالات متحده نمی‌پذیرند (در سال 1940) بلکه معتقدند که آمریکا 50 درصد تولید خالص جهان GNP را در اختیار دارد البته منتقدان قبول دارند که با کمرنگ شدن قدرت ایالات متحده و قدرت طلبی ژاپن و آلمان تغییراتی پیش آمده ولی هنوز ایالات متحده در صدر قرار دارد.
جوزف نای استاد علوم سیاسی دانشگاه هاروارد نیز معتقد است که کمرنگ شدن قدرت ایالات متحده جزیی است همانطور که قدرت یافتن ژاپن و آلمان و ایالات متحده در عرصه سیاست هنوز قدرت اول جهان می‌باشد.
سومین مشکل برای کشورهای قدرتمند وسوسه کاربرد و استفاده از این قدرت است.
وقتی کشوری به قدرت برتر تبدیل می‌شود سعی می‌کند با حمله نظامی از قدرت خود بهره‌ برده و کشورهای ضعیف و یا کشورهایی را که منابع اقتصادی دارند، استثمار کند. برای مثال می‌توان حمله آمریکا به ویتنام را ذکر کرد. اگر آمریکا قدرتمند نبود می‌توانست مساله اتحاد ویتنام شمالی و جنوبی و اتحاد کمونیستی ـ ناسیونالیستی آن را از طریق دیپلماسی حل و فصل کند نه به زور گلوله. منظور از انتقاد خلع سلاح قدرت‌ها نیست تا نتوانند از نیروی نظامی خود استفاده کنند بلکه مساله نبود قوانین بین‌المللی توانمند به منظور جلوگیری از هرج و مرج قدرت‌ها است.
فاصله بین قدرت بالقوه و قدرت کارآمد
قدرت بالقوه کشور عبارت است از تمام منابع اقتصادی، نظامی، سیاسی و ... کشور که قابلیت توان کشور را بالا می‌برد ولی قدرت کارآمد قدرتی است که به مرحله عمل رسیده‌ و آماد استفاده است.
ممکن است کشوری قدرت بالقوه بالایی داشته باشد ولی قدرت کارآمدش تنها چند درصد قدرت بالقوه یا قدرت کل باشد پس تبدیل قدرت بالقوه به قدرت کارآمد اهمیت خاصی دارد. برای مثال در سال 1910 قدرت بالقوه ایالات متحده بیشتر از دو برابر قدرت بالقوه آلمان بوده ولی قدرت کارآمد و اجرایی آمریکا تنها یک سوم قدرت کارآمد آلمان بوده است به همین اساس آلمان با نیروی نظامی زیردریایی خود به تهدید بازرگانی و تردد کشتی‌های آمریکایی پرداخت. در آن سال یعنی 1917 به گفته یکی از مقام‌های ارشد آلمان قدرت کارآمد آمریکا بیش از حد ضعیف شده بود و حتی قدرت مقابله با نیروی دریایی آلمان را نداشت.
رابطه پول و قدرت
همانطور که پول موجب حیات اقتصادی کشور است، قدرت نظامی نیز حیات‌بخش سیاست می‌باشد. برخی قدرت و پول را در یک رده می‌بینند چون با هر دوی آنها می‌توان به هدف‌ خود دست پیدا کنیم. با پول چیزی را می‌خرید و با قدرت می‌توان اموری دلخواه را انجام داد. پول را می‌توان با یک واحدی سنجید ولی آیا قدرت هم واحدی برای اندازه‌گیری دارد؟
برای اندازه‌گیری و سنجش قدرت با دو مشکل روبه‌رو می‌شویم، نخست اینکه قدرت اشکال مختلفی دارد و در موقعیت‌های مختلف به اشکال مختلفی ظاهر می‌شود. مشکل دوم اینکه سنجیدن بعضی جوانب قدرت از قبیل رهبری دشوار است.
قدرت نیرویی است که باعث می‌شود کشوری یا ملتی منافع خود را بر منافع دیگران مقدم بداند. قدرت پدیده‌ای است ثابت که دیگران متغیر آن هستند.
قدرت چهار مشخصه ‌دارد: موقعیت قدرت، سیال بودن قدرت و چند بعدی بودن قدرت.
قدرت یک کشور بنا به موقعیت و شرایط آن کشور متفاوت خواهد بود و قدرت در موقعیت‌های مختلف از قدرت و توان کلی کشور پایین‌تر می‌باشد. به طور مثال در گروگان‌گیری افراد لانه جاسوسی آمریکا در ایران قدرت نظامی آمریکا به خاطر موقعیت ایجاد شده کاملا ناتوان شده بود و همچنین شکست آمریکا در ویتنام به خاطر برتری قدرت ویتنام نبود چون تمام امکانات نظامی لازم را داشت بلکه به خاطر برخی مسائل سیاسی، اقتصادی و اخلاقی انگیزه قوی و لازم برای حمله وجود نداشت و همین نبود انگیزه باعث کاهش قدرت شده بود.
وحشت از جنگ هسته‌ای و دیدگاه منفی در حال رشد در برابر جنگ و نیروی نظامی موقعیت را برای جنگ‌افروزی قدرت‌ها نامناسب کرده و این امر باعث کاهش قدرت آنها می‌شود.
ماهیت پیچیده و نسبی قدرت، آن را تبدیل به پدیده‌ای سیال می‌نماید. با یک ارزیابی ساده به این نتیجه می‌رسیم که قدرت دائما در حال تغییر است. از آنجا که عواملی مانند اقتصاد و انواع سلاح‌ها مدام در حال مدرن شدن هستند و هر روز شاهد اکتشاف معادن و ذخایر جدیدی هستیم این عوامل بر قدرت کشورها نیز تاثیر مستقیم دارند. با گذر زمان عواملی چون نیروی نظامی، جمعیت کشور و موقعیت جغرافیایی کشور اهمیت خود را از دست داده و جای خود را به عواملی چون تکنولوژی برتر سطح سواد و رشد اقتصادی می‌دهند تا به بهبود قدرت کشور بشتابند.
جهان امروز به سوی تکنولوژی و تمدنی نوین پیش می‌رود. کشورها در حال دستیابی به استقلال اقتصادی و ایجاد تعامل فرهنگی بین جوامع مختلف هستند. رفته رفته جهان دریافت که جنگ را نمی‌توان آرمان یک کشور در نظر گرفت قدرت‌گیری عراق که ابتدا قدرتی به شمار نمی‌رفت تا حد اینکه به کویت حمله کرد سیال بودن قدرت را نشان می‌دهد.
سومین مشخصه قدرت چند بعدی بودن آن است. برخی قدرت یک کشور را در نیروی نظامی آن می‌دانند ولی باید بدانیم که قدرت در اشکال مختلفی بروز می‌کند. در بعضی مواقع استفاده از نیروی نظامی به خاطر هزینه بالا امکان اجرایی را ندارد. جنبه‌های مختلف قدرت یا ملموس هستند یا غیر ملموس.
جنبه‌های ملموس به عواملی چون جمعیت، تولیدات صنعتی و تعداد سربازان کشور که قابل اندازه‌گیری هستند اطلاق می‌شود و جنبه غیر ملموس شامل حکومت و رهبری می‌باشند که قابل سنجش و اندازه‌گیری نیستند. پس باید سعی کنیم مرز بین جنبه ملموس و غیر ملموس را تشخیص دهیم برای مثال تحصیلات را در نظر بگیرید و اینکه افراد تحصیلکرده یک کشور ذخایر مهمی در قدرت کشور به شمار می‌آیند تعداد افراد قابل شمارش بوده پس امری ملموس می‌باشد ولی کیفیت سواد و تحصیلات غیر ملموس می‌باشد.
دانشجویان زیادی در ایالات متحده و ژاپن مشغول تحصیل در دانشگاه می‌باشند ولی منتقدان معتقدند دانشجویان ژاپنی سطح سواد بالاتری نسبت به دانشجویان همرده خود در ایالات متحده دارند. به منظور تحلیل و درک بهتر عناصر تشکیل‌دهنده قدرت، این عناصر را به چهار دسته تقسیم‌بندی می‌کنیم.
دسته اول را توده مردم می‌نامند و شامل خصوصیات فیزیکی کشور، مردم آن کشور، دولت و شهرت آن کشور می‌شود. دسته دوم ساختار کشور است که شامل برتری تکنولوژی کشور، سیستم حمل و نقل و توانایی و قابلیت ارتباطات و تبادل اطلاعات می‌شود. دسته سوم اقتصاد کشور که شامل وضع اقتصادی، منابع و ذخایر طبیعی، صادرات صنعتی و صادرات کشاورزی می‌شود. دسته چهارم که امور نظامی نام دارد شامل تجهیزات نظامی و سربازان کشور می‌باشد.
حال به بررسی و تعریف خصوصیات فیزیکی از دسته اول می‌پردازیم. خصوصیات فیزیکی به دو عنصر ژئوپالوتیک و جغرافیای کشور تقسیم می‌شود.
ژئوپلتیک یا جغرافیای سیاسی
جغرافیای سیاسی از جغرافیای کشور تاثیر می‌پذیرد. اول بار نازی‌ها از این واژه برای کشورگشایی و قدرت‌طلبی خود استفاده کردند و به همین خاطر این واژه کمی بار منفی دارد. در دوران جنگ سرد به خاطر ضعیف شدن اتحاد شوروی ایالات متحده نیز سعی کرد قطب جدید ایجاد کند و NATO را پی‌ریزی کرد و ایالات متحده استراتژی خود را تغییر داد.
جغرافیای کشور
چهار عنصر جغرافیای کشور را می‌سازد اول محل قرار گرفتن یک منطقه یا کشور، دوم پستی و بلندی زمین، سوم بزرگی و کوچکی منطقه یا کشور و چهارم آب و هوا و شرایط جوی.
محل و موقعیت قرار گرفتن یک کشور در روابط خود با دیگر کشورها تاثیر مهمی دارد به طور مثال موقعیت کشور اسپانیا طوری بود که می‌توانست وارد جنگ جهانی نشود چون از بقیه کشورهای اروپایی جدا بود. ولی بر عکس لهستان دقیقا بین آلمان و روسیه قرار گرفته بود و در کانون جنگ بود همین طور است کشور اسراییل که در قلب ناآرامی‌ها جای گرفته است.
پستی‌ و بلندی‌های کشور ناشی از رودخانه‌ها و بیابان‌ها و مناطق کوهستانی کشور نیز اهمیت خاصی برای کشور دارند. وجود مناطق هموار در مرزهای کشور باعث نفوذ راحت‌تر نیروی دشمن به کشور می‌شوند ولی مناطق بلند و کوهستانی یا مناطق آبی منافع نفوذ سهل و آسان دشمن خواهد شد.
به طور مثال زمین‌های هموار گسترده‌ شده از رود راین در آلمان تا کوههای اورال که مرز بین اروپا و آسیا می‌باشد باعث شد ناپلئون و هیتلر به راحتی از این مرزها لشکرکشی کند در خاورمیانه نیز کانال سوئز محلی برای ورود و نفوذ دشمن می‌باشد.
عامل سوم کوچک و بزرگی و شکل کشور می‌باشد. گستردگی کشور باعث می‌شود دشمن وقت زیادی صرف لشکرکشی نماید و این زمان خوبی است برای تدابیر مقابله‌جویانه. کشوری مثل روسیه به خاطر پهناوری فرصت کافی برای تدابیر مقابله با دشمن دارد ولی کشوری مثل اسراییل در صورت بروز حمله هیچ فرصتی نخواهد داشت.
عامل چهارم تاثیر آب و هوا می‌باشد:‌ برای مثال در جنگ ویتنام به خاطر آب و هوای گرمسیری آنجا و باران‌های سیل‌آسا و پوشش گیاهی بسیار از پیشرفت نیروهای آمریکایی جلوگیری می‌کرد و سرعت کار را پایین می‌آورد. در روسیه نیز علاوه بر عامل گستردگی و پهناور بودن و زمان‌گیر بودن لشکرکشی در آن سرمای کشنده آن سرزمین سدی محکم در برابر نفوذ بیگانگان می‌باشد. گرمای سوزان صحرای عربستان نیز سدی محکم در برابر دشمن می‌باشد.
دومین فاکتور از عامل توده مردم، خود مردم کشور هستند. عامل مردم نیز به عوامل کوچکتری تقسیم می‌شود که عبارتند از جمعیت، سن افراد کشور، روحیه مردم و دیگر عوامل. جمعیت به عنوان اولین عامل نقش به سزایی دارد یعنی هر چه تعداد افراد کشوری بیشتر باشد نیروی نظامی کارآمد بیشتری خواهد داشت البته اگر از یک میزان جمعیت بالاتر رود تاثیر منفی خواهد داشت چون اگر کشور از نظر مالی قوی نباشد از عهده فراهم کردن مواد غذایی و تغذیه سربازان بر نمی‌آید. برای مثال کشور هند با جمعیت زیادی که دارد به خاطر وجود فقر نمی‌تواند تغذیه مناسب و کافی برای مردم خود فراهم سازد.
عامل بعدی سن افراد در یک کشور می‌باشد. اگر در یک کشور تعداد افرادی که بالغ هستند بیشتر باشد عامل مثبتی به شمار می‌آید یعنی سنین بین 15 تا 65 سال. کشورهایی که جمعیت زیر 15 سال زیادی دارند باید انرژی خود را صرف تربیت و حمایت آنها کنند و یا کشوری که افراد بالای 65 سال زیادی دارد مدام با مرگ و میر جمعیت خود روبرو می‌باشد. توزیع جمعیت در جهان بدین صورت است که 33 درصد زیر 15 سال و 6 درصد بالای 65 سال و 60 درصد در سن کارآمد هستند.
عامل روحیه نیز از دیگر عوامل می‌باشد. در اوایل جنگ جهانی دوم بریتانیای کبیر و اتحاد شوروی زیر آتش سنگین توپخانه نازی‌ها بودند. ولی اتحاد خود را از دست ندادند و این به خاطر روحیه قوی آنها بود. در همین زمان بود که چرچیل خطاب به انگلیسی‌ها گفت: «مرگ و اندوه همسفران ما هستند، سختی‌ها جامه سربازان ما و شجاعت سپر بلای سربازان ما می‌باشند.»
این نمونه‌ای از روحیه بالای سربازان در جنگ به شمار می‌رود ولی بر عکس روحیه ضعیف باعث انحطاط دولت‌ها خواهد شد. برای مثال مردم روسیه در سال 1917 از گرسنگی رنج می‌بردند و همین باعث تضعیف روحیه آنها شده بود همین تضعیف روحیه باعث زوال و انحطاط کمونیسم می‌شود. هنگامی که گورباچف در سال 1990 جایزه نوبل صلح را گرفت مردم احساس خوشحالی نکردند چون شدیدا نسبت به وضع اقتصادی بدبین بودند.
دیگر عوامل
ما در بحث توزیع سنی به این نتیجه رسیدیم که سن ایده‌‌ال برای افراد بین 15 تا 65 سال است. حال باید دید آیا دارا بودن صرف این سن کافی است؟
برای اینکه این افراد بازده بیشتری داشته باشند باید خصوصیاتی مانند سطح سواد و وضعیت مالی آنها را نیز در نظر گرفت. عامل دیگر جنسیت افراد است مثلا در هند 45 درصد مردان برای ادامه تحصیل به دبیرستان وارد می‌شوند ولی در همان سن تنها 24 درصد دختران به ادامه تحصیل به دبیرستان وارد می‌شوند. عامل نژاد هم بی‌تاثیر نیست چون تبعیض نژادی باعث شده افراد سیاهپوست کمتر در فعالیت‌های اجتماعی و تحصیل شرکت داشته باشند. دین و مذهب هم به نوعی موثر است. عرب‌ها در اسراییل از حقوق قانونی خود برخوردار نیستند همچنین است کاتولیک‌ها در ایرلند و ...