محمد ملکزاده
نظریه نسبیت یا نسبیگرایی با قدمتی چند هزار ساله از جمله نظریات کهنی است که با رویکردی پوچانگارانه به جهان هستی. سرنوشت انسانها را در هالهای از ابهام و تردید فرو برد. سوفسطاییان به عنوان صاحبان اصلی این دیدگاه نخستین کسانی بودند که از دست نایافتنی بودن حقیقت سخن به میان آوردند و با طرح این ادعا که التزام به هیچ چیز در قالب حقیقت صحیح نیست عملاً شالوده ظن و تردید، تزلزل و پوچ پنداری نسبت به همه چیز و همه کس را در تعاملات اجتماعی بنا نهادند غافل از آن که این رویکرد اساس تمام نظریهها و گزارهها حتی خو نسبیگرایی را متزلزل ساخت و صاحبان این دیدگاه را در اثبات ادعای خویش ناتوان نمودند. نسبیتگرایی به دلیل محتوایی، خلأ مفاهیم بنیادی و تضادهای درونیاش برای اهل نظر و اندیشه جاذبهای نداشت و به جز در میان سوفسطاییان و برخی پیروان و همفکران ایشان طرفداری محکمی نیافت؛ لکن با گذشت ایام همین نظریه میان تهی به عنوان بهترین دستاویز گروههای الحادی و مخالفان حاکمیت دین و اخلاق در غرب قرار گرفت تا با تضعیف آموزههای دینی و اخلاقی، الحاد، بیبند و باری و فساد اخلاقی را در جوامع انسانی رواج دهند. به دنبال آن دیری نپایید که نظریه مذکور به طرق گوناگون در جوامع شرقی خاصه میان برخی تحصیل کردگان در غرب و پیروان و شیفتگان آن سامان که تمایلی به حضور آموزههای دینی و اخلاقی در متن جامعه نداشتند نیز رواج یافت و ایشان بدون توجه به تمایزات عمیق فرهنگی و دینی میان دو ملیت غربی و شرقی و آثار مخرب بر جای مانده در غرب، کورکورانه به ترویج، تبلیغ و تکرار ادعای صاحبان این نظریه روی آوردند. اخیراً آقای دکتر عبدالکریم سروش با ارسال مقالهای به سمینار آکادمی علوم انسانی دانشگاه تهران با طرح مطالبی این ادعا را تکرار و به دفاع از کلیت آن برخاست که در ادامه به نقد و بررسی برخی مطالب ارایه شده در این مقاله خواهیم پرداخت.
ایشان ابتدا با طرح سؤالی از چیستی حقیقت تلاش میکند چهرهای مبهم و نامعلوم از حقیقت ارایه دهد وی با طرح این ادعا که «اگر حقیقت آشکار بود این همه نزاع دینی و فلسفی وجود نداشت و میان هفتاد و دو ملت جنگ در نمیگرفت.» نتیجه میگیرد که گویا مشکل اساسی جامعه ما فقدان آزادی در مسیر کشف و راهیابی به حقیقت است و لذا با این شعار نمادین که آزادی ما را به حقیقت خواهد رساند و حقیقتجویی به آزادی با تمام قامت آن نیاز دارد و لذا هیچ قید و بندی و حتی در انجام خطاها و لغزشها نباید وجود داشته باشد، تمام همّ و غمّ خود را نیز بر این نکته معطوف میدارد که به دانشجویان بگویند باید با فرض نامعلوم بودن حقیقت تمام قید و بندها را گسست و با آزادی کامل در جست و جوی آنچه که وی آن را «حقیقت» مینامد برخاست!
1. در پاسخ به این ادعا ابتدا باید اذعان نمود «نفی مطلق حقیقت» و «نسبی پنداشتن همه چیز» ما را محکوم به زندگی در جهان آن چنان آشفته و بیمعنایی میسازد که هم اینک غرب به آن گرفتار آمده است. نتیجه طبیعی اعتقاد به نسبتگرایی آن است که به هیچ امر خیر یا شرّی معتقد نشویم هیچ فعلی را به یقین زشت یا نیک ندانیم فاعل افعال نیک یا زشت را تمجید یا سرزنش نکنیم و... به راستی آیا این همه خلاف وجدان و بدیهیات عقلی بشر نیست آیا در این صورت هیچ گفتمانی قابل دفاع خواهد بود و آیا به طور کلی همهچیز در ورطه «نسبیتگرایی» جایگاه واقعی خود را از دست نخواهد داد قهراً هیچ منطق سلیمی به چنین پیامدهای بحرانزایی رضایت نخواهد داد. واقعیت آن است که امروزه بسیاری از محققان علوم اجتماعی غرب نیز چنین نتایجی را نمیپذیرند آنان اذعان میکنند که نفی مطلق حقیقت و نسبی پنداشتن تمام گزارههای مربوط به زندگی اجتماعی بشر عاملی در پراکندگی و عدم ثبات ساختارها و روابط اجتماعی بوده و به کنار نهادن مفهوم ایدئولوژی و ناتوانی یا بیمیلی در تحلیل نهادهای اجتماعی و سیاسی منجر شده است.(1)
2. طرح آزادانه مباحث علمی و شبهات گوناگون اگر واقعاً برای راهیابی به حقیقت و فارغ از حبّ و بغضهای شخصی باشد نه تنها هیچ اندیشمند دینی منکر آن نیست که اتفاقاً همین امر مورد تشویق و تأکید فراوان نیز بوده است.(2) اما اگر بنا باشد که این آزادی دستاویزی برای توهین، تمسخر و بیحرمتی به افراد قرار گرفته و تفرقهافکنی و تخریب وفاق ملّی را در پی داشته باشد نه تنها در دین اسلام که در هیچ یک از مکاتب به اصطلاح مدافع آزادی نیز جایگاهی ندارد تا آن جا که این مکاتب نیز آزادی را - لااقل در تئوری- محدود به احترام نهادن به آزادی دیگران دانسته و تا جایی که باعث سلب آزادی غیر نشود به رسمیت میشناسند.
و اگر منظور از این آزادین رهایی از قید و بندهای اخلاقی، قانونی و شرعی و یا به تعبیر دکتر سروش «آزادی تمام قامت» در مسیر جست و جوی حقیقت و آزاد نهادن افراد برای انجام هرگونه خطا و انحرافی در این مسیر باشد حداقل تجربه بشری تاکنون چنین نظری را تأیید نکرده است که کسی بتواند با این آزادی به حقیقت دست یابد مگر این که ایشان با پیشفرض قبلیاش مبنی بر «نامعلوم بودن حقیقت» بخواهد اعلام کند که نتایج آزادانه و بیقید و شرط این جست و جو هر چه باشد باید به عنوان حقیقت پذیرفت!
اما واقعیت امر آن است که در چند قرن اخیر لیبرالیسم غرب این مسیر را پیمود و هم اینک تجربه تلخ خود را در معرض قضاوت جهانیان قرار داده است. امروز ترور، خشونت، یاغیگری بحران معنویت و اخلاق و... مهمترین دستاورد لیبرال دموکراسی و پیامد طبیعی آزادی بیقید و شرط نسبت به تعهدات اخلاقی و تقیدات دینی است. به راستی گسستن قید و بندهای اخلاقی و آزادی بیقید و شرط در این مسیر به کشف کدام حقیقت منجر شد؟
به اعتراف بسیاری از اندیشهوران غرب این آزادی، شهوت، خودپرستی و منافع شخصی را جایگزین اندیشه و خرد ناب بشری ساخته است.(3) آیا بدون در اختیار داشتن ابزار خرد و اندیشه میتوان حقیقتی را باز شناخت؟
3. دکتر سروش در بخش پایانی مقاله خود و در راستای نفی وجود یا آشکار نبودن حقیقت، کینهتوزانه اندیشهوران حوزوی را هدف قرار داده و چنین ادعا میکند:
«... خندهدارتر از این چیزی نیست که کسانی اینک از حوزه به دانشگاه میآیند تا به خیال خود حقایق کشف شده و ثابت شده و انبار شده در جای دیگر را برای دانشگاهیان به ارمغان بیاورند و از آنان تسلیم و تعبد بطلبند، دانشگاهیان باید این خرمن تعبّد و تسلیم را به صاعقه سؤال بسوزانند...»(4)!
استفاده از چنین ادبیات نگارشی ضمن آن که میزان درک و ادب نگارنده را نشان میدهد حاکی از اوج حسادت و کینهتوزی وی نسبت به حضور روحانیت در دانشگاه نیز هست با این همه تذکر دو نکته خالی از وجه نیست:
نخست آن که حوزه و دانشگاه به عنوان دو مرجع معتبر علمی در جامعه اسلامی همواره شاهد حضور دو قشر حوزوی و دانشگاهی در این دو محفل علمی و تبادل آراء و نظرات آن دو با یکدیگر بوده است اگر موضوعات مربوط به علوم حوزوی توسط حوزویان در دانشگاه مطرح میشود در مقابل اندیشهوران دانشگاهی نیز در حوزههای علوم دینی به طرح مبانی و دیدگاههای خود پیرامون علوم تحت تخصص خویش میپردازند بیآن که یکی دیگری را به تسلیم و تعبد و پذیرش بیچون و چرا وا دارد.
دوم آن که اندیشهوران حوزوی خود بزرگترین مشوق تحقیق و پژوهش و طرح مباحث و سؤالات علمی از سوی اقشار مختلف از جمله قشر دانشگاهی بودهاند و اساساً طرح سؤال و شبهه به منظور شفافتر شدن ابعاد معلومات ذهنی انسانی همواره مورد تشویق و ترغیب حوزویان قرار داشته و ایشان خود نخستین پیشگامان در این مسیر بودهاند در سالیان اخیر مراکز متعددی توسط حوزههای علمیه و مراجع عظام تقلید صرفاً به منظور پاسخگویی به شبهات و سؤالات مختلف و ترغیب و تشویق قشرهای مختلف اجتماعی در این ارتباط تأسیس گردید با این توصیف دانشجویان به توصیه افراد معلوم الحالی چون سروش برای طرح سؤال از حوزویان نیازی ندارند که اندیشهوران حوزوی همواره از این امر استقبال نمودهاند.