لیلا نصیرىها
دهه 60. آئورا. کارلوس فوئنتس. عبدالله کوثرى. حالا دو دهه از اولین بارى که آئورا را خواندم و به واسطه آن عبدالله کوثرى را شناختم مىگذرد. آئورا سرآغازى شد براى یافتن مردى که عبدالله کوثرى نام داشت، مردى که همه چیز همه چیز همه چیز داشت.
اوایل دهه 70 ماریو بارگاس یوسا. گفتوگو در کاتدرال. عبدالله کوثرى. زبان فارسى. حالا دیگر فقط آئورا نبود، خیلى چیزهاى دیگر هم بود.
اواخر دهه 70. دیگر حاجت هیچ استخارهاى نبود. سالهاى آخر دهه 70 سالهاى عبدالله کوثرى بود. آن قدر کتاب خوب در کارنامهاش بود که دیگر هیچ صبرى براى دیدنش جایز نبود.
اوایل دهه 80 . کوثرى مىگوید: سالها است نامههایى را که به خاطر کتابها و ترجمهها برایش مىنویسند نگه مىدارد. هنوز اولین نامههایى را که بعد از اولین چاپ آئورا به دستش رسیده است دارد. مىگوید، صاحب یکى از نامهها چند وقت پیش زنگ زده است، حالا براى خودش خبرنگارى شده و قرار ملاقاتى گذاشتهاند که همدیگر را ببینند که دیده بودند و کلى تجدید خاطره آئورایى. نامه هنوز آن جا بود، پیش عبدالله کوثرى، با کلى نوستالژى.
دهه 60، 70 و 80 سالهاى کار سخت بودهاند براى عبدالله کوثرى. سالهاى انتشار حدود پنجاه جلد کتاب که دو بار جایزه کتاب سال را برایش به ارمغان آوردهاند، یک بار در دهه هفتاد با ترجمه رمان «جنگ آخر زمان» نوشته ماریو بارگاس یوسا و یک بار همین یکى دو ماه پیش با رمان «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» نوشته ماشادو دِ آسیس و مجموعه داستان «روانکاو» از همین نویسنده. کوثرى عرصههایى را آزموده که هر کدام به تنهایى مىتواند نامى را جاودانه کند. او ماریو بارگاس یوسا را به خاطر علایق چپش برگزید و ماشادو دِآسیس را در مجموعه داستانى از بزرگان آمریکاى لاتین یافت.
سال 1383. حالا دیگر او مترجم کهنه کارى است. دو کتابش همزمان جایزه کتاب سال را بردهاند و همین دلیل آن قدر کافى است که به عنوان یکى از چهرههاى برجسته سال 83 انتخاب شود. اما این دلایل کلى و محکمه پسند ماجرا است. ما هم براى خودمان دلایلى داریم که او را به عنوان بهترین مترجم سال انتخاب کردهایم.
فارسى شکر است یا در آغاز کلمه بود
صحبت از یک بحث قدیمى است. درست مثل همان بحث «علم بهتر است یا ثروت؟» اینجا هم بحث فرق میان نویسنده و مترجم مطرح است. روشن است که حوزه خلاقیت نویسنده اندیشه است و حوزه خلاقیت مترجم زبان. بعضىها قیاس میان این را با آن از نوع معالفارق مىدانند. اما هر کدام از اینها که کارشان را خوب انجام بدهند، باید کلاهمان را بالا بیندازیم و خودمان را به یک ضیافت زبانى دعوت کنیم که مطمئنم طعم خوبش زیر دندان همه مان مىماند. اگر ضیافتى برپا شود و از آن نوع ضیافتى باشد که ابوالحسن نجفى با ترجمه رمان «خانواده تیبو» روژه مارتن دوگار _ نویسنده فرانسوى صاحب نوبل ادبیات_ بر پا کرد، چه باک؟ هر که از این سفره لقمه اى بر ندارد مدیون ذهنش مى شود. ترجمه اى که _ به قول دوستى _ به اندازه تالیف ارزشمند است. اغراق نیست _ به هیچ وجه نیست _ اگر بگوییم ضیافت هاى شاهانه اى که عبدالله کوثرى برپا مى کند اغلب از این نوع ضیافت ها است. به دل مغزتان صابون بزنید.
اما آنچه اثرى را از اثر دیگر متمایز مى کند، ظرافت هایى است که در آن به چشم مى خورد و کوثرى این ظرافت را در انتخاب و استفاده از واژه ها به کار مى گیرد. مثالش ساده است. عبارت «نوک درخت» را در نظر بگیرید که همین جورى عبارت نامانوسى نیست و همه جا هم از آن استفاده مى شود. آن را قیاس کنید با این عبارت: «کاکل درخت» و ظرافت کوثرى در ایماژى است که با این عبارت و انتخاب درست واژه به دست مى دهد. کوثرى قدر واژه ها را مى داند و آنها را حرام نمى کند، همین واژه ها هستند که کتاب هاى او را مى سازند و پستچى ها را روانه خانه او مى کنند. کوثرى دوستان نادیده اش را از همین واژه ها دارد. شاید براى همین هم هست که روز به روز بر تعداد این واژه هایش اضافه مى شود؛ واژه هایى که حسرتش را بر دل بسیارى مى گذارد.
انگلیسى قند است
سال 1379 است. کوثرى جایزه کتاب سال را به خاطر رمان قطور «جنگ آخر زمان» ماریو بارگاس یوسا برده است. کتاب را از زبان اسپانیایى به انگلیسى یکى از بهترین مترجمان جهان ترجمه کرده است. در عالم ترجمه کسى نیست که هلن آر. لین را نشناسد و کوثرى براى ترجمه این کتاب به زبان فارسى، ترجمه لین را پسندیده است. کتاب ترجمه مى شود و جایزه اش را مى گیرد. کوثرى نامه اى براى بارگاس یوسا مى نویسد و از ترجمه کتاب و بردن جایزه مى گوید. بارگاس یوسا نامه اى براى کوثرى مى نویسد، از او تشکر مى کند و کتاب هاى جدیدش را براى ترجمه به کوثرى پیشنهاد مى دهد. «سوربز» و «مرگ در آند» حاصل این پیشنهادها است. کوثرى این کتاب ها را با همان انگلیسى قندى که بلد است به فارسى شکر ترجمه کرده است و نتیجه روشن است.
کتابخانه بابل یا چه طور مى شود ترجمه را به دیگران آموزش داد
بورخس پیغمبر کتابخوان ها است. همه کتابخوان هاى عالم ادبیات اگر بخواهند مثالى بزنند از یک جانور کتاب، از بورخس نام مى برند و کتابخانه مدورش. اما بورخس بخشى از رمز و راز خود را مدیون شخصیت عجیب و غریبش است، مدیون فانتزى قدرتمندش. ارجاعاتش به کتاب هایى را به یاد بیاورید که محققان را مدت ها دست به سر کرده بود، قوطى بگیر و بنشان آنها را خوب مى شناخت. اما همه جا بورخس دوستان در یک نکته تردید ندارند که آنچه بورخس را بورخس کرد میزان مطالعاتش بود. او خبرى را نخوانده باقى نگذاشته بود. بخشى از همین کتابخانه بابل را عبدالله کوثرى در خانه اش دارد و مثل بورخس به ارزش آن پى برده است. ورد زبانش هم همین است: خواندن، خواندن، خواندن. مى داند که همین خواندن ها آدم را مى سازد. راز موفقیت کوثرى در همین کتابخانه نهفته است. حتى با یک نگاه گذرى هم مى توان همه آنچه را که یک نفر براى آموزش به آن نیاز دارد پیدا کرد: ادبیات کلاسیک و شعر. و قدرت هیچ کدام از این دو را نباید نادیده گرفت، همه آنهایى که موفق شده اند قدر این دو را دانسته اند.
مترجم قصه گو
و شک نکنید که مترجم خوب آن مترجمى است که بلد باشد قصه را براى دیگران تعریف کند. تا مترجمى روایت کردن را بلد نباشد، نمى شود اسمش را مترجم خوب گذاشت. فقط باید بلد بود همه قصه هاى عالم را یک جور تعریف نکرد، کارى که بعضى ها مى کنند و کک شان هم نمى گزد. کوثرى پیش از هر چیز، یک داستان سراى قهار است. او آن قدر حرف امبرتو اکو را خوب فهمیده که مى داند وامدار بودن به زبان مقصد همان قدر مهم است که توجه به زبان مبدا. کوثرى فارسى را عزیز مى دارد و داستان هاى دیگران را طورى به فارسى براى ما تعریف مى کند که انگار این او است که قصه اصلى را دارد براى ما تعریف مى کند. او بالفطره کارش را بلد است و البته در این راه از هیچ کوششى براى بهتر شدن نتیجه فروگذار نمى کند. شاید خود او بهتر از هر کس دیگرى مى داند که ارزش نوشته هاى او در همان چیزهاى کوچک و ظرافت هاى کوچک ترى نهفته است که از دید بسیارى دیگر پنهان مى ماند، اما او مو را از ماست بیرون مى کشد و نتیجه اش همانى مى شود که مى بینیم: اهداى دو جایزه کتاب سال به او و عزیز ماندن در بین مخاطبان.
خوب یا متوسط: مسئله این است
کارنامه حرفه اى هر مترجمى را انتخاب هایش مى سازد. اصلاً نیمى از هنر مترجم در انتخاب درست است و بخشى از همین انتخاب هم در این اصل نهفته است که هر مترجمى علایقش را پیدا کند و بداند که در چه حوزه اى بیشتر تبحر دارد و به اصطلاح از این شاخه به آن شاخه نپرد. بخشى از مشکلات کار به واسطه همین آشنایى و تمرکز روى یک حوزه خاص است که از بین مى رود. کوثرى در سال هاى گذشته بیشتر وقت خود را به ترجمه آثار آمریکاى لاتین اختصاص داده و هر از گاهى هم اگر کتاب دیگرى ترجمه کرده، کاملاً در انتخاب آنها سلیقه به خرج داده است. اما همیشه، در دل آنهایى که کارنامه پر و پیمانى دارند، حسرتى وجود دارد به خاطر کتاب هایى که دلشان مى خواسته ترجمه کنند و امکانش را نداشته اند و براى کوثرى این حسرت به آثار کلاسیک یونان برمى گردد که ترجمه اش را بسیار کار سختى مى داند، اما او به کار سخت اعتقاد دارد و اصلاً لذت کار را در همین مى بیند.
عنوان مقاله برگرفته از کتاب میگل آنخل آستوریاس است.