تاریخ انتشار : ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۷  ، 
شناسه خبر : ۱۸۷۵۳۰

چگونگی پدید آمدن کشور اسرائیل را نمی‌توان تنها به حساب ملاحظات دینی گذاشت، اما به طور قطع، عامل‌های سیاسی ژئوپلتیکی و اقتصادی در آن اثر گذار بوده‌اند.
با فروپاشی امپراطوری عثمانی و پایان جنگ جهانی اول در سال 1918، جامعه ملل که هسته اولیه تشکیل سازمان ملل بوده، حق سرپرستی و قیمومیت فلسطین را رسما به انگلستان واگذار کرد و این کشور از سال 1921 تا اواسط جنگ جهانی دوم قدرت بلامنازع در امور فلسطین بوده است، اتخاذ سیاست‌های متناقض و دوگانه از سوی انگلستان در طول سالهای بین دو جنگ یعنی از سال 1918 تا 1937 باعث کاهش شدید اقتدار انگلستان در منطقه و به ویژه در فلسطین گردید.
از یک سو از حق اعراب مبنی بر داشتن استقلال حمایت می‌کرد و از سوی دیگر همواره وعده تشکیل دولت یهودی را در فلسطین به یهودیان صهیونیست می‌داد. تضعیف شدید انگلستان در طول جنگ جهانی دوم و اتخاذ سیاستهای دوگانه در قبال مساله فلسطین باعث سردی روابط بین انگلستان و دو گروه اعراب و صهیونیستها گردید و در نهایت منجر به از دست رفتن مشروعیت این قدرت در حل این مساله شد. ترور سربازان انگلیسی به دست یهودیان افراطی (گروه اشترن) و شورشهای پی‌در پی اعراب شاهد مثال خوبی بر این مدعاست. در همین ایام بود که یهودیان به آمریکا که تازه وارد عرصه سیاست خاورمیانه شده بود، گرایش پیدا کردند، ذکر این نکته حائز اهمیت است که رشد لابی‌های صهیونیستی در آمریکا که از اوایل قرن بیست آغاز شده بود، در این دوره آهنگ تندتری به خود گرفت تا حدی که تبدیل به یکی از منابع عمده تصمیم سازی و تصمیم گیری سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا در قبال فلسطین شد و با این تفاسیر می‌توان به خوبی دریافت که چرا آمریکا در این منطقه همواره برخلاف منافع ملی خود گام برداشته و از اسرائیل به عنوان یک متحد استراتژیک حمایت کرده. یکی از عوامل این حمایت نقش تعیین کننده لابی‌های صهیونیستی من جمله آن پک در انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست و هر کاندیدا چه از حزب جمهوری‌خواه باشد و چه از دموکراتها، مجبور است خود را با سیاستهای این لابی‌ها منطبق سازد و در ازای کسب حمایت این لابی‌ها، منافع آنها را تامین کند. برای مثال اعلامیه لرد بالفور وزیر خارجه انگلستان مبنی بر حمایت از تشکیل دولت یهودی در فلسطین در سال 1917 تحت فشار شدید "وودرو ویلسون" رییس جمهور وقت آمریکا صادر شده بود. این سیاست را در رفتار دیگر سیاستمداران آمریکا من جمله فرانکلین روزولت و ترومن و... مشاهده می‌شود.
تشکیل کمیسیون بین‌المللی
در سال 1946، مجمع عمومی سازمان ملل، ضمن رای به تقسیم سرزمین فلسطین به دو کشور اسرائیل و فلسطین، قیمومیت بین‌المقدس را به سازمان ملل وانهاد اما فلسطین همواره دوست انگلستان بود و سربازان انگلیسی در آنجا حضور داشتند. در فوریه سال 1947 ، دولت بریتانیا سرزمین فلسطین را به سازمان ملل تحویل داد. این اقدام به معنای خیانت به آرمان اعراب و عدم وفاداری نسبت به تعهدات سرهنگ لورنس و در نهایت شانه خالی کردن از مسئولیتشان در قبال سرزمین فلسطین به شمار می‌آمد. البته بریتانیا، به رغم همه این اقدامات ظاهری، تا سال 1949 نفوذ خود را بر آن سرزمین همچنان حفظ کرد.
مجمع عمومی سازمان ملل، کمیته خاصی مرکب‌ای 11 کشور را مامور بررسی مساله فلسطین کرد. اعضای این کمیته پس از تکمیل کار خود به ژنو رفتند و نتیجه مطالعات را به دفتر سازمان ملل گزارش دادند؛ گزارشی که امید عرب را یک باره به یاس مبدل ساخت. یک قسمت از نظریات کمیسیون، مورد اتفاق همه اعضا بود و قسمتی دیگر مورد اختلاف بود. خلاصه آن قسمتی که مورد حمایت همه اعضا بود عبارت است از خاتمه دادن به دوران قیمومیت فلسطین و ایجاد حکومت مستقل در آن با حمایت سازمان ملل و حفظ شدن صبغه مذهبی اماکن مقدس. پس از پایان انتقال قدرت به مردم یک یا دو دولت مستقل با حکومت جمهوری، با حفظ حقوق اقلیت‌ها به وجود می‌آید. طبق مواد اصلی منشور سازمان ملل، اختلافات این مناطق با صلح و صفا و بدون توسل به زور حل می‌شود و وحدت اقتصادی همین فلسطین به عنوان اصل اساسی برای ادامه حیات فلسطین محفوظ می‌ماند. اختلاف اعضا بر سر نحوه تقسیم بود. اکثر آنان برای تقسیم طرحی دادند که سه نماینده ایران، هندوستان و یوگسلاوی نپذیرفتند و خود طرح دیگری پیشنهاد کردند.
طرح اکثریت
این طرح که کشورهای استرالیا، کانادا، چکسلواکی، گواتمالا، هلند، پرو، سوئد و اوروگوئه از آن حمایت کرده بودند، فلسطین را به دو دولت عربی و یهودی تقسیم می‌کرد. این دولت از نظر سیاسی کاملا جدا و از نظر اقتصادی مشترک بودند همچنین قدس به عنوان یک منطقه بین‌المللی تحت حمایت سازمان ملل متحد اداره می‌شود.
طرح اقلیت
این طرح که فقط ایران، هند و یوگسلاوی از آن حمایت کردند پیشنهادی بود که انگلیس برای مدت یک سال در فلسطین باقی بماند و یک دولت فدرال مرکب از دولتهای یهود و عرب تشکیل دهد و قدس به عنوان پایتخت انتخاب گردد.
از آنجایی که هیچ یک از طرح‌های نامبرده، منافع اعراب را تامین نمی‌کرد و در جهت مخالفت با حاکمیت ملی فلسطینی‌ها بود، این دو طرح از طرف دنیای عرب مورد مخالفت کامل قرار گرفت.
اما از طرف دیگر، اسرائیلی‌ها طرح اکثریت، یعنی طرح تقسیم فلسطین را پذیرفتند و آن را اساس دیپلماسی خود قرار دادند. حزب کارگر صهیونیستها به همراه دیوید بن گورین، با قدرت تمام از طرح جداسازی و تجزیه فلسطین حمایت کردند. آنها مطمئن بودند از آنجایی که اعراب، طرح‌های سازمان ملل را نخواهند پذیرفت، بنابراین، این خطر که مرزهای طرح تجزیه (مرزهای فلسطین)، مرزهای اسراییل باشد، وجود ندارد.
موضوع بدیهی در دیپلماسی اسراییل این بود که آنها طرح تجزیه فلسطین را تنها به عنوان وسیله‌ای جهت تشکیل دولت یهود به کار گرفته بودند و مطمئن بودند که در آینده از طریق جنگ و توسل به قوه قهریه، تمام مرزها را از دولت فلسطین خواهند گرفت. نخست وزیر اسرائیل در این زمینه چنین می‌گوید: "قطعا بین ما جنگی رخ خواهد داد و در میادین جنگ، مرزها تغییر خواهد کرد." ایالات متحده آمریکا نیز در دفاع از دو طرح پیشنهادی و اینکه چه موضوعی را اتخاذ نماید، مردد بود و در این مورد، دوگانگی مشخصی بین تصمیم‌گیرندگان واشنگتن وجود داشت.
با گسترش جنگ سرد، سیاست مداران آمریکا تلاش کردند تا سیاست مداخله گرایانه خود را در تمام نقاط دنیا‌ از جمله در زمینه حل بحران فلسطین توسعه دهند. در این مورد، سیاست داخلی از عوامل اساسی بود که بر تصمیمات ترومن در مورد تاسیس دولت اسرائیل اثری بسیار روشن داشت. در واقع، سوال اساسی این است که آیا ترومن به نتایج دراز مدت بین‌المللی برای منافع آمریکا در زمینه سیاستش نسبت به فلسطین اندیشیده بود یا تنها تحت فشار موقعیت خاص حاکم قرار گرفته بود.
گرچه ترومن از نظر ایدئولوژیک، به صهیونیسم متعهد نبود، از ایده اسکان یهودیان در سرزمین فلسطین حمایت می‌کرد و با توجه به عکس‌العمل گروه‌های طرفدار اسرائیل در آمریکا و بر اساس سیاست داخلی، بعدها طرفدار شدید اسرائیلی‌ها شد. او در این زمینه خطاب به مسئولین وزارت خارجه گفت: "آقایان من متاسفم، اما باید صدها هزار نفر که منتظر موفقیت صهیونیست‌ها هستند،‌ پاسخ دهم."
پس از آنکه گفتگوها در مورد فلسطین شدت یافت و انگلیس در این مورد کناره‌گیری نمود، رییس جمهور آمریکا به طور کامل دخالت خود را در این زمینه آشکار نمود و سیاست دفاع از اسرائیل و تشکیل دولت اسرائیل را به طور آشکار اعلام نمود. وی در این باره می‌گوید: " هدف من از حالا و بعدها، تحقق اعلامیه بالفور و نجات قربانیان نازی است. سیاست آمریکا بنابر تامین صلح و تاسیس دولت یهود و اسکان یهودیان اروپا در فلسطین است."
در حالی که سازمان ملل متحد در حال طرح مساله تجزیه فلسطین بوده تحرکات صهیونیستی در سطح وسیعی به چشم می‌خورد و بحران، به خاطر سیاست ترومن و سایر سیاستگذاران آمریکایی آغاز شده بود. این مطلب که آیا کشورهای دیگر سازمان ملل را در جهت رای به نفع طرح جداسازی ترغیب یا مجبور نمود، قابل بحث و بررسی است.
در هفته اول گفتگوها، آمریکا، موضع قوی در دفاع از طرح تجزیه نداشت. واشنگتن تا 11 اکتبر، حمایت خود را از طرح مزبور اعلام نکرد، اما از مدارک و اسناد چنین برمی‌آید که آمریکا در روزهای آخر قبل از رای‌گیری کشورهای دیگر را به دفاع از طرح مزبور دعوت کرد و عامل اساسی این حرکت نیز ترومن بود. گرچه ترومن بعدها در خاطرات خود این مطلب را انکار کرده است، ولی سخن یکی از نمایندگان یهود مطلب را تایید می‌کند که : " عملکرد آمریکا در مسیر جدیدی قرار گرفته بود و نتایج دستورالعمل‌های ترومن، کمک بسیار بزرگی به حفظ منافع ما می‌کرد."
در هر حال، در تحلیلی نهایی، باید این مطلب را یادآور شد که میزان فشار بر سایر کشورها از جانب آمریکا، شاید تاثیری کمتر از دفاع همه جانبه خود آمریکا از طرح مزبور، قبل از رای‌گیری نداشت و هارونیز عضو اصلی آژانس یهود در این مورد می‌نویسد : " فضای بسیار مناسب و مساعدی که توسط آمریکا ایجاد شد، بسیاری از کشورهای دیگر را به دفاع از تشکیل دولت اسرائیل در سرزمین فلسطین ترغیب کرد. ایالات متحده آمریکا در لحظات آخر، نفوذ خود را اعمال نمود و در رای‌گیری نهایی تاثیر بسیار زیادی نهاد."
مجله نیویورک تایمز در این مورد نوشت:
"کاملا مشخص است که خط و مشی سیاست آمریکا، نقش اصلی را در تصمیم‌گیری مجمع ایفا نمود. بنابراین، سرنوشت تجزیه، اهمیت ویژه‌ای برای آمریکا دارد."
پس از تصویب قطعنامه تجزیه (قطعنامه شماره 181) در نوامبر 1947 ، خشونت و درگیری بین اعراب و یهودیان به ویژه فلسطین گسترش پیدا کرد. آمریکا به عنوان قدرتی بزرگ، مسؤل اصلی چنین شرایطی بود. سیاست واشنگتن در دفاع از طرح جداسازی فلسطین،‌ نه تنها ثباتی به همراه نداشت، بلکه سبب جنگ، ناامنی و تشدید بحران در منطقه شد. تا سال 1948 یهود صاحب 67/5% از اراضی فلسطین بود که با تصاحب این طرح از سازمان ملل، یهود صاحب 47/56% از خاک فلسطین گردید و بعد از جنگ 1948 صهیونیست‌ها 78% از خاک فلسطین را تصرف نمودند.
به مجرد اعلام نتیجه اخذ رای،‌ نمایندگان دولت‌های عرب و پاکستان به پا خاستند و به این قرار جابرانه، سخت حمله کردند. بحران فلسطین به انفجار خود نزدیک شده بود و نیروهای داوطلب عربی برای نجات فلسطی در ژانویه 1948 وارد فلسطین شدند. بحران فلسطین وارد مرحله جدیدی گشته بود.
در 14 مه 1948، اعلامیه دولت آمریکا مبنی بر شناسایی دولت اسراییل صادر گردید. ایالات متحده آمریکا زمانی اعلامیه مزبور را صادر نمود که مجمع عمومی سازمان ملل در حال بررسی و گفتگو در مورد طرح قیمومیت بود. (طبق این طرح قرار بود قیمومیت فلسطین به آمریکا سپرده شود که این طرح عملا قطعنامه تقسیم را فاقد اعتبار می‌کرد.)
بنابراین، تصمیم گیرندگان کاخ سفید بدون توجه به نتایج بررسی سازمان ملل، دولت اسراییل را به رسمیت شناختند.
پس از آن که مسؤلان اسراییلی استقلال خود را اعلام کردند، رییس جمهور آمریکا شناسایی رسمی دولت اسراییل را به عنوان دولت یهود اعلام کرد این شناسایی سریع، از لحاظ زمانی، واجد اهمیتی خاص بود.
آقای والتر ابنان مورخ و دیپلمات اسراییلی در این زمینه چنین بیان می‌کند:
"بدون شناسایی دولت اسراییل از طرف آمریکا، دولتی وجود نداشت اگر دولت‌های دیگر، اسراییل را به رسمیت نمی‌شناختند. موجودیت اسراییل از بین می‌رفت. پس شناسایی سریع دولت اسراییل از طرف دولتهای بزرگ دنیا واجد اهمیت خاص امنیتی برای اسراییل بود. شناسایی توسط آمریکا، یک معجزه بود که به تولد دولت اسراییل انجامید."
پس از به رسمیت شناختن اسراییل توسط آمریکا، شوروی دومین دولتی بود که اسراییل را به رسمیت شناخت و صبح روز بعد از آن، دولت اسراییل به داخل جنگ کشیده شد.
سیاست و دیپلماسی ترومن، وضعیتی دوگانه نقص هایی در اصول و عمل سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا به جای گذاشت. رییس جمهور آمریکا خود را از لحاظ اصولی و نظری، به قطعنامه 182 متعهد کرده بود. اما در عمل، به تعهد خود عمل نکرد و به مساله فلسطینی‌ها و دولت فلسطین توجه نداشت و در ایجاد موازنه در استراتژی و خواسته‌های فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها شکست خورد. بنابراین او مسؤل بروز تشنج و بحران در خاورمیانه است.
در پی شناسایی اسراییل، رییس جمهور آمریکا، تصمیمات متعددی در جهت حفظ منافع دولت جدید اسراییل اتخاذ نمود. اولین تصمیم، دعوت رسمی رییس جمهور جدید اسراییل به آمریکا برود. در این ملاقات رسمی، دولت آمریکا متعهد شد که مبلغ 100 میلیون دلار وام در اختیار اسراییل قرار دهد و این تصمیم، با عنوان اعلامیه رسمی کاخ سفید مبنی بر پرداخت مبلغ مزبور مورد تایید قرار گرفت.
این، اولین قدم آمریکا در حمایت مالی از اسراییل بود. دومین تصمیم که بر خوشحالی اسراییلی‌ها، افزود: ایجاد رابطه دیپلماتیک میان آمریکا و اسراییل ـ با تاسیس دفتر سیاسی تل‌آویو ـ بود. به دنبال تصمیمات مزبور، کنوانسیون ملی دموکراتیک، طرح‌های متعددی در حمایت از اسراییل ارایه کرد. اسراییلی‌ها و یهودیان آمریکا، از حمایت قوی صد درصد خرسند بودند. بنابراین در انتخابات ریاست جمهوری سال 1948، در واقع، ارتباط قوی بین یهودیان جامعه یهودیان آمریکا و حزب دموکرات ایجاد شد.
گفتنی است که این، همان حزبی بود که تا اواخر دهه هفتاد در جهت حفظ منافع اسراییل گام برداشت. در زمینه پذیرش اسراییل در سازمان ملل متحد نیز، ایالات متحده آمریکا، تلاش‌های زیادی به عمل آورد و سرانجام در 24 فوریه 1949، اسراییل به عضویت سازمان ملل متحد درآمد. نتیجه اصلی سیاست آمریکا در شناسایی سریع اسراییل ـ بدون در نظر گرفتن حقوق فلسطینی‌ها ـ تبدیل جنگ داخلی در فلسطین به جنگ رسمی علیه اسراییلی‌ها بود. در پی تاسیس دولت اسراییل، حدود 770 هزار فلسطینی مسلمان و مسیحی آواره شدند. پس از پایان جنگ، اسراییل اجازه ورود این آوارگان را به فلسطین نداد و مساله پناه‌دهندگان فلسطینی، یکی از مسایل عمده خاورمیانه گردید. بیشتر این پناه دهندگان در کمپ‌هایی در سوریه، لبنان، اردن، غزه و ساحل غربی زیر نظر سازمان ملل اسکان داده شدند. اساس سیاست اسراییل، کاهش جمعیت اعراب در پی جنگ‌های مختلف بود. طبق تحقیقات انجام شده یکی از محققین اسراییل، 70 درصد 400 هزار فلسطینی به دنبال عملیات نظامی یهودیان، فلسطین را ترک کرده‌اند.
موضوع رسمی اسراییلی‌ها در مورد بازگشت پناه دهندگان، زمانی تحقق می‌یافت که اسراییل در مرزهای خود با تمام اعراب امنیت داشته باشد، اما مشخص بود که اسراییل هیچ گاه تمایلی به بازگشت فلسطینی‌ها به سرزمین‌شان را نداشت.
در این راستا در سال 1949 قطعنامه 194 سازمان ملل مبنی بر بازگشت فلسطینی‌ها به سرزمینشان و یا پرداخت غرامت به آنها عنوان کرد که مورد مخالفت اسراییل قرار گرفت. ایالات متحده آمریکا اگر چه به قطعنامه مزبور رای داده بود، ولی در عمل، همانند قطعنامه 181 برای تحقق آن تلاشی نکرد.
از جانب اسراییل، بیت المقدس به عنوان بخشی جدانشدنی از دولت اسراییل محسوب می‌شد و حتی اسراییلی‌ها با بین‌المللی کردن این سرزمین ـ که در قطعنامه تجزیه فلسطین (181) نیز آمده بود‌ ـ مخالفت کردند. اسراییل، بیت المقدس غربی را در جنگ 1948 و بیت المقدس شرقی را در ژوئن 1967 ، تصرف و اعلام کرد که قدس به عنوان شهری یکپارچه و پایتخت ابدی اسراییل است و در سال 1980 به طور رسمی بیت المقدس شرقی را ضمیمه خود کرد.
نتیجه گیری
نگارنده بر این باور است که سازمان ملل متحد علی‌رغم نقش مقدسی که در عرصه بین‌المللی در جهت حفظ صلح و ایجاد وحدت دارد در مورد مساله فلسطین نقش خود را به خوبی بازی نکرد، این سازمان همواره به ابزاری در دست اسراییل و آمریکا تبدیل گشته و هر گاه اسراییل احکام سازمان ملل را زیر پا گذاشته و یا حقوق بشر را نقض کرده این سازمان به صدور یک قطعنامه ناچیز غیر الزام‌آور اکتفا کرده و یا حتی با سکوت به راحتی از کنار این مساله گذشته است،‌ البته این ناکارآمدی به ماهیت اصلی سازمان ملل برمی‌گردد، تا زمانی که در چارتر اصلی این سازمان یک تغییر اصلی داده نشود نمی‌توان بیش از این از این سازمان انتظار ایفای نقش داشت؛
در پایان کلام را با این سخن امام راحل(ره) به پایان می‌بردم: "همان‌هایی که مدعی حقوق بشر هستند و همان‌هایی که مدعی این هستند که باید به قراردادهای بین‌المللی وفادار بود، اولین اشخاصی هستند و اولین دولت‌هایی هستند که نه به حقوق بشر اعتقاد دارند و نه به سازمان‌هایی که به دست خودشان به وجود آوردند."