تاریخ انتشار : ۲۴ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۱۸۸۳۹۴
محمد ضمیران اشاره: در میان فلاسفه معاصر، نیچه بیش از هر کس دیگری، به مفهوم نیهیلیسم، توجه نشان داده است. اکثر پژوهندگان اندیشه‌های نیچه بخشی از تحقیقات خود را به این مفهوم اختصاص داده‌اند. اما این واژه، بیش از همه اندیشه هیدگر، دولوز و دریدا را به یکدیگر پیوند داده است. در سال‌های 1935 تا 1945 هیدگر مناسبت میان نیهیلیسم و مدرنیته را، مورد بررسی قرار می‌دهد. او بحث خود در این زمینه را، بات طرح تمایز میان دو وجه نیهیلیسم، یعنی وجه کامل و وجه ناقص آن را، دنبال می‌کند.

به گفته او در نوشته‌های نیچه نیهیلیسم با معنای گوناگونی به کار رفته است. پاره‌ای از آنها قابل درک است. مثلاً وقتی می‌گوید تاریخ اندیشه‌های غربی تا زمان حال عبارت است از تاریخ نیهیلیسم. مراد او این است که نفی حیات به سود صلح، آرامش و امنیت در گستره تاریخ غرب همواره سرلوحه هدف‌های فرهنگی آن دیار قلمداد شده است. به سخن دیگر نیهیلیسم به یک معنا به دورانی تاریخی دلالت دارد که در سیر آن غریزه بقا و تداوم حیات آدمیان را واداشت تا به طرح و تدوین قوانینی مبادرت جویند که آنها را قادر می‌سازد در سایه آن، پندار چیرگی بر شرایط غیرقابل پیش‌بینی را در ذهن خود تقویت کنند. یکی دیگر از مفاهیمی که نیچه برای نیهیلیسم قائل است، این است که سرانجام نفی حیات خود نافی خویش خواهد بود؛ بدین معنا که ارزش‌هایی که زندگی را کم‌ارزش نموده‌اند، خود سبب بی‌اعتباری آنها خواهد شد. این وجه نیهیلیسم در نظریه نیچه، در اندیشه‌های شوپهناور و بخصوص آموزه «جهان‌زدگی» او به وضوح ملاحظه می‌شود. مساله این است که چون ارزش‌ها ابزاری در خدمت زندگی تلقی می‌شوند، در نتیجه نمی‌توان آن‌ها را فی نفسه گرامی داشت، بلکه باید با آن‌ها، به گونه‌ای تراژیک برخورد نمود. بدیهی است که ما به سادگی نمی‌توانیم منظور نیچه را در بی‌ارزش شدن ارزشها درست درک کنیم. به سخن دیگر فهم مراد و مقصود او از «نیهیلیسم کامل» کاری است بس دشوار.
امتیاز تفسیر هیدگر از نیهیلیسم در این است که او با طرح آموزه‌های خود درباره نیهیلیسم به سوءتعبیرهای رایج پایان داده است. وی نیهیلیسم را در پرتو این دو تقدیر بشری مورد توجه قرار داده است. به نظر هیدگر بحث نیچه درباره نهلیسم در واقع جزء لاینفک حرکت او در جهت خلاف متافیزیک است. نیچه این مطلب را در کتاب دانش طربناک تحت عنوان «خدا مرده است» مطرح کرده است. او در پاره 343 صریحاً اعلام کرده «بزرگترین حادثه از وقایع اخیر مرگ خدا» یا به عبارت دیگر اینکه ایمان به خدای مسیحیت توجیه خود را از دست داده است، اولین سایه‌های خود را بر سر اروپا می‌گستراند. هیدگر می‌گوید از لحن این پاره چنین برمی‌آید که مراد نیچه از مرگ خدا صرفاً مرگ خدای مسیحی است. بدیهی است که وقتی نیچه واژه «خدا» یا «خدای مسیحی» را به کار می‌گیرد، مرادش «جهان فراطبیعی» است. خدا اصطلاحی است، که در اشاره به قلمرو ایده‌ها و ایده‌آل‌ها به کار می‌رود. به همین جهت اعلام مرگ خدا عبارت است از این که جهان فراحسی اعتبار و ارزش دیرین خود را از کف داده است.
به سخن دیگر، متافیزیک و یا افلاطون‌باوری فلسفی به پایان رسیده است. نیچه فلسفه خود را حرکتی در برابر متافیزیک، و به تعبیری فراگردی در تقابل با افلاطون‌باوری می‌شناسد. اگر قبول کنیم که خدا مرده است یعنی دیگر از جهان فراحسی ایده‌ها خبری نیست و به طور کلی این گستره تأثیر دیرین خود را از دست داده است، دیگر چیزی در کار باوری می‌شناسد. اگر قبول کنیم که خدا مرده است یعنی دیگر از جهان فراحسی ایده‌ها خبری نیست و به طور کلی این گستره تأثیر دیرین خود را از دست داده است، دیگر چیزی در کار نیست که آدمی بتواند در آن چنگ اندازد و به وجود خویش جهت بخشد. حال این پرسش مطرح می‌شود که آیا در چنین حالتی ما در ورطه عدم سرگردان نخواهیم شد؟ اعلام مرگ خدا، حاکی از تصدیق این واقعیت است که عدم، بر همه جا سایه گسترانیده است. «عدم» در اینجا عبارت است از غیاب جهان فراحسی و تکلیف‌آور. اینجاست که به قول تیچه نیهیلیسم به عنوان میهمانی غریب، از در درمی‌آید.
بنابراین، فهم «مرگ خدا» دارای همان اهمیتی است که مفهوم نیهیلیسم؛ به این معنا که فهم یکی بدون در نظر داشتن دیگری، اصلاً امکان‌پذیر نخواهد بود. نیچه به قول هیدگر نیهیلیسم را حرکتی تاریخی قلمداد می‌کند. بنابراین تعبیر آن به گونه‌ای بینش و یا اعتقاد وافی به مقصود نیست. نیهیلیسم خود باعث حرکت تاریخ می‌شود. از این رو نباید آن را صرفاً یک پدیده تاریخی و یا جریانی فکری و فلسفی دانست که در عوض سایر اندیشه‌ها و تفکر مسیحی رون وسطی، اومانیسم و یا روشنگری قابل طرح است. نیهیلیسم را باید حرکت بنیادین تاریخ مغرب زمین به شمار آورد. نیهیلیسم حرکتی تاریخی ـ‌ مردمی است که به قلمرو عصر جدید کشیده شده است. از این جهت نباید آن را صرفاً پدیده عصر حاضر و یا محصول قرن نوزدهم شمرد بلکه باید آنرا حادثه تاریخی پایداری به شمار آورد که والاتین ارزش‌ها را فرودست می‌سازد. هیدگر در اینجا یادآور می‌گردد که نیچه از «نیهیلیسم ناقص»، که خود متضمن نفی و نه گفتن است، و «نیهیلیسم کامل یا کلاسیک» در قالب گزاره‌های ایجابی سخن گفته است. در واقع، نیهیلیسم کامل یا کلاسیک صرفاً به نفی والاترین ارزش‌ها نمی‌انجامد بلکه حرکتی است در برابر بی‌ارزش شدن.
هیدگر می‌گوید ماهیت نیهیلیسم را نباید صرفاً در بی‌ارزش شدن والاترین ارزشها جست بلکه خود همین فراگرد، راه را بر انشای ارزشهای نو هموار می‌سازد؛ بدین معنا که در جریان ارزش‌گذاری جدید گونه‌ای حرکت ایجابی وجود دارد. از این رو می‌توان گفت نیهیلیسم خود مستلزم دو حرکت است یکی سلبی و دیگری ایجابی. بدین ترتیب نیهیلیسم از دیدگاه او دارای معنایی ایهامی است. در حرکت ایجابی نیهیلیسم جهان فراحسی و بی‌جان رها می‌شود و ساحت حسی و حیات‌بخش جانشین آن می‌گردد. هیدگر مدعی است که نیچه خود نتوانسته است بر نیهیلیسم و لاجرم متافیزیک چیره شود و به همین جهت در پایان آن قرار دارد. در اینجا یادآوری این نکته ضروری است که بنا به گفته هیدگر، تاریخ متافیزیک غرب، عبارت است از تاریخ غفلت از وجود و به سخن دیگر، غفلت از تفاوت میان وجود و موجود. این ذهنیت، همواره در پی چیرگی بر همه موجودات، دیواری نفوذناپذیر میان خویش و وجود برقرار می‌سازد. زبان علم، متافیزیک و تکنولوژی جملگی دارای ماهیتی واحد است و همگی آنها در حجاب کشیدن به چهره وجود، نقشی چشمگیر ایفا می‌کنند. این برداشت از متافیزیک موجب شده تا هیدگر اعلام کند که نیچه به جای غلبه بر متافیزیک و گذر کردن از آن، آن را کامل کرده است. زیرا آموزه اراده معطوف به قدرت، بازگشت جاودانه و ابرانسان نیچه باعث می‌شود که متافیزیک به بالاترین نقطه اوج خویش برسد. در واقع انسان در این مرحله دیگر قادر نخواهد بود حقیقت خویش را کتمان کند.
هیدگر می‌گوید نیچه اولین فیلسوفی است که این واقعیت را به زبان آورده است اما خود نتوانسته است از یوغ متافیزیک و نیهیلیسم رهایی یابد. حال باید دید آیا خود هیدگر توانستهاست از قید این وضعیت خلاصی یابد؟ نیچه زندگی و تأیید زندگی را بدون نقد مورد توجه قرار داده است. به همین دلیل اگر ما اراده معطوف به قدرت را وجهی ارزش‌گذاری و زندگی‌بخشی به شمار آوریم در این صورت گرایش نیچه به هستی شناسانه کردن این آموزه را ناگزیر می‌سازد تا با دریافت هیدگر همصدا شویم. هیدگر می‌گوید که در نظر نیچه، ارزش‌ها عبارتند از دیدگاه‌هایی که در آن‌ها، شرایط و حفظ و تداوم زندگی پیش شرط قرار می‌‌گیرد. اما باید گفت که این اراده معطوف به قدرت است که هم وضع ارزش می‌کند، و هم وجود را تعین می‌بخشد. بدین نحو، وجود، می‌تواند خادم اراده معطوف به قدرت گردد. بدیهی است که مشکلاتی چند در نحوه تفسیر هیدگر در مورد نسبت میان ارزش‌گذاری، اراده معطوف به قدرت و هستی وجود دارد.
اولاً نیچه در هیچ جا نگفته است که اراده معطوف به قدرت، حقیقت وجود است و یا آن را تعین می‌بخشد. نیچه وقتی از هستی سخن می‌گوید مرادش موجودات است و نه وجود صرف. آنچه را هیدگر تحت عنوان وجود مطرح می‌کند همان چیزی است که نیچه از صیرورت و شدن مراد می‌کند.
ثانیاً در اینجاست که با مشکل اصلی روبرو می‌شویم. هیدگر بیش از حد در طرح نظریه حفظ و گسترش در فلسفه نیچه مبالغه نموده است. هیدگر در مقاله «تعبیر نیچه، خدا مرده است» موضوع حفظ و گسترش حیات را بیش از حد اساسی جلوه داده است. این رویکرد تا حدی ایهام نیچه در مورد حفظ حیات را نادیده انگاشته است. نیچه این ایهام را در جایی که می‌گوید قویدستان باید خود را در برابر ناتوانان حفظ کنند، هر چه بیشتر مورد تأیید قرار می‌دهد. حال پرسش این است که قویدستان چه نیازی به حفظ و حراست از خویش دارند؟ مناسب‌ترین پاسخ به این پرسش، این است که قویدستان ناچارند در مقابل ضعیفان خود را حراست کنند چرا که علاقه آنها به بقا و تداوم وجود محدوتر است و این نیاز را کمتر احساس می‌کنند. متافیزیک در کلیه وجود خویش به نظر نیچه همواره جانب ناتوانان را گرفته است و این را باید نقطه قوت ناتوانان دانست.
در واقع، ‌این تنها دفاع ضعیفان در برابر عدم قطعیت و خشونت زندگی است. همان‌گونه که قبلاً نیز گفته شد، متافیزیک به عنوان مبارزه‌ای پایدار در راه حفظ حیات، معنایی است که نیچهبه نیهیلیسم می‌دهد. بدین نحو، درمی‌یابیم که چگونه حفظ حیات درست در تقابل با گسترش و ارتقای آن قرار می‌گیرد. به همین دلیل است که نمی‌توان با این تفسیر هیدگر در مورد نیچه، موافقت نمود که اراده معطوف به قدرت شرط لازم برای اثبات ذخیره‌ای پایدار محسوب می‌شود. با این حال بدون استناد به این شرط، هیدگر قادر نیست ثابت کند که ارده معطوف به قدرت، خود متضمن محو وجود به نام فاعل اندیشنده است. در حقیقت، آن را می‌توان این‌گونه استدلال کرد که دریافت نیچه از اراده معطوف به قدرت را می‌توان در جهت رمزگشایی و بنیان‌‌فکنی ذهنیت مدرن به کار گرفت. همان‌گونه که قبلاً نیز یادآور شدیم، می‌توان این ایرادها را به تفسیر هیدگر از نظریه نیچه مطرح کرد. نخست آن که، به سختی می‌توان تفاوت موجود میان نیهیلیسم ناقص و کامل را، برحسب آگاهی تبیین کرد.
دوم آن که، ما نمی‌توانیم این گفته هیدگر را، که مدعی است نیچه هیچ‌گاه ماهیت نیهیلیسم را نشناخته بپذیریم و قبول کنیم نیچه از ماهیت و سرشت نیهیلیسم غافل بوده است و دیگر آن که،‌ هیدگر چیزی راجع به دلیل و چگونگی ادعای نیچه، در مورد جنبه ایجابی و طربناک نیهیلیسم کامل نگفته است، و به همین دلیل هم هست که مسائل و مشکلات بسیار مهمی را، نادیده گرفته است. ژیل دولوز مدعی است که نیهیل (Nihil) به هیچ وجه بر عدم در مقابل وجود دلالت نمی‌کند بلکه بر ارزش سلبی اطلاق می‌شود. بدین معنا که وقتی حیات مورد انکار و بی‌اعتباری قرار گرفت، ارزش سلبی به خود می‌گیرد. فرودست و ارجمند دانستن چیزی همواره مستلزم نوعی اسطوره و حکایت واقعیات تحریف می‌شود و ارزش آنها مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. نیچه در کتاب دجال می‌گوید: مسیحیات در تقابل با نوع والاتر انسان تا سرحد مرگ جنگیده است. همه غریزه‌های بنیادین این‌گونه انسان را مطرود ساخته و از چکیده آنها تنها بدی را نگاه داشته است؛ همواره بشر نیرومند را نمونه‌ای ناپسند و مطرود شناخته است.
باشگاه اندیشه