نقد آدورنو بر مدرنیته و لیبرالیزم
تئودور آدرنو، فیلسوف آلمانى یهودى تبار را مى توان جزو آن دسته از متفکران مکتب فرانکفورت دانست که از همه فیلسوف تر و به فلسفه نزدیکتر است.او را پیش از اینکه یک دانشمند علوم اجتماعى و یا یک ناقد هنرى باشد،یک فیسلوف است.هیچ کدام از متفکران مکتب فرانکفورت نه به اندازه آدرنو در فلسفه تبحر داشتند و نه علاقه زیادى به فلسفه داشتند.بلکه مباحث فلسفى براى آدرنو تا حدود زیادى او را کمک کرده بود تا مسائل و دغدغه هایش را نظام مند تر بیان کند.
آدرنو هر قدر که به مرگ نزدیکتر شد بیشتر به کار فلسفى مشغول شد.مهمترین کار او در این زمینه انتشار کتاب «دیالکتیک منفى» بود که در اواخر عمرش نوشت و آن کتاب معرف عقاید فلسفى اش نیز محسوب مى شود.چرا که او در این کتاب انتقاداتش را به هگل و تا حدودى به مارکس مطرح کرده بود. البته مى توان گفت که شاید همین علاقه او به فلسفه باعث شد که مباحثش سنگین تر و عمیقتر و به یک معنى پیچیده تر و دیریاب تر از فلسفه هاى دیگر باشد.
همچنین شیوه نگارش او بسیار پیچیده است.البته این پیچیدگى در زبان آلمانى سابقه دارد و در اندیشه و آثار آدرنو بیشتر تأثیر گذاشته است.مثلاً اگر نوع فکرى مارکوزه را با آدرنو مقایسه کنیم مى بینیم که مارکوزه چقدر تلاش کرده که بحثش همه فهم و آسان باشد و هر جا که احساس کرده که بحثش پیچیده و طولانى شده با پانوشتهاى حتى طولانى بحثش را همه فهم کرده است. به همین دلیل بیشتر کسانى که با مکتب فرانکفورت آشنا شدند آثار مارکوزه را خواندند و به ندرت به آدرنو روى آوردهاند.
البته به یک معنى مى توان گفت که سخت نویسى و دیر فهم بودن آثار آدرنو به فهم متن کارهایش هم مى تواند کمک کند.او یک نگاه اشرافى و آریستوکراتیک به فرهنگ داشت که من تصور مى کنم همگان آثار او را درک نکنند و شاید عمداً این کار را کرده بود.میان سبک نگارش آدرنو و محتواى فکر او همبستگى شگرفى وجود دارد. نوشته هاى او اعجازى دیالکتیکى است که اندیشه را براى ثانیه اى متوقف مى کند، پیش از آنکه تبدیل به ضد خود شود.
شیوه نوشتن و گزینش سبک ادبى، قطعه نویسى، گونه اى ایستادگى بود در برابر منش سرکوبگر نظامهاى اندیشه و سازماندهى دانایى در جامعه مدرن.کلنجار رفتن با دشوارى هاى زبان و سبک آدرنو، کارى است بارها دشوارتر از شناخت پیچیدگى هاى زبان هگل.
بنابراین علاقه او به فلسفه، پیچیدگى آثارش و مسائلى را که مطرح کرده سبب مى شود که ما به این نکته روى آوریم که آدرنو از همه امروزى تر است.در واقع ما باید بحثهاى او را جدى بگیریم او کسى است که از همه بیشتر به گفتمانهاى پسامدرنى که امروزه مطرح مى شود نزدیک است.بسیارى از مباحثى را که او طرح کرده مورد علاقه متفکرانى است که امروزه از سوى پست مدرنیستها مطرح مى شود.به همین دلیل است که همه آنها(پست مدرنیستها) از آدرنو به نیکى یاد کرده اند و درباره اش آثارى را نوشته اند در حالى که این توجه را به آثار دیگران نداشتند.
آدرنو فلسفه را به عنوان راهنماى عمیق و یا اندیشیدن به آراى متفکران نمى داند بلکه ما با تفکر بر آن جنبه کشف ناشدنى و نکات پنهان در فلسفه او مى توانیم به آراى او بیشتر نزدیک شویم.هیچ کس به اندازه او بر متفکران امروزى تأثیر نگذاشته است.به سادگى مى توانیم صدق این ادعا را از کتابها، مقالات و رساله هاى دانشگاهى که درباره او نوشته شده بجوییم.
تئودور لودویگ ویزنگروند آدرنو در شهر فرانکفورت، در 11سپتامبر 1903 به دنیا آمد.پدرش یهودى و مادرش نیز اشراف زاده اى کاتولیک بود.او در نوجوانى به موسیقى علاقمند شد.در سال 1918 زیگفرد کراکائر یکى از دوستان خانوادگى اش کتابهایى از کانت، هگل، مارکس، بلوخ و لوکاچ را به او هدیه داد.آدرنو در سال 1920 به واسطه آشنایى با کتاب نظریه رمان لوکاچ سخت تحت تأثیر او قرار گرفت.بعد از اتمام دبیرستان به دانشگاه رفت و رشته فلسفه را برگزید و با نگارش رساله اى درباب پدیدار شناسى هوسرل دانشگاه را به اتمام رساند.
سال 1922 براى آدرنو سال سرنوشت سازى بود که تا آخر مرگ با او همراه شد او در این سال با هورکهایمر آشنا شد و رفاقت و همکارى شان تا پایان زندگى ادامه داشت.به تشویق او به روانشناسى نیز روى آورد. آدرنو سخت تحت تأثیر محیط دانشگاهى آلمان نیمه قرن نوزدهم بود.او در ابتدا تحت تأثیر نو کانتى ها بود بعد دوره کوتاهى تحت تأثیر هوسرل و سپس با مطالعه کى یر که گور به انتقاد از هوسرل کشانده شد.البته در همین سالها در مورد همه این فیلسوفان مطالبى نوشت و بسیارى از نوشته هایش در سالهاى پس از مرگش منتشر شدند.
آشنایى آدرنو با هورکهایمر سبب شد که به سوى نظریه اجتماعى سوق پیدا کند.در آن زمان به فروید نیز علاقه مند شد و بیشتر از آنها به خاطر مطالعه آثار لوکاچ و تفسیرى که از آراى مارکس داشت به او نیز گرایش پیدا کرد.تأثیر این تفسیر در تمام زندگى اش باقى ماند اما به نظر مى رسد این تأثیر تا زمانى بود که نازى ها قدرت را در تصاحب داشتند.آدرنو و هورکهایمر و دیگر دوستانش مدتى نیز در انجمن پژوهشهاى اجتماعى دانشگاه فرانکفورت کار مى کردند موضوع اصلى مورد علاقه اش موضوع اجتماعى و پیدا کردن یک نظریه اجتماعى بود.
بر سر این موضوعات با هورکهایمر بسیار بحث داشتند و وقتى که هورکهایمر مقالات انتقادى اش را منتشر کرد تأثیر آن بحثها را به وضوح مى توانیم ببینیم.دوستى این دو تا دم مرگ باقى ماند.دوستى فکرى که مشابه آن در تاریخ فکر بسیار کمیاب بود.
زمانى که هیتلر در سال 33 حکومت خود را بر پا کرد به فاصله کوتاهى همه فعالیت انجمن پژوهش هاى اجتماعى متوقف شد.همان روزى که هیتلر به صدراعظمى انتخاب شد به دفتر انجمن نیز حمله کردند و آنجا را بستند و بیشتر اعضاى انجمن نیز متلاشى شدند.آدرنو حق تدریس نداشت و حتى کلاسهاى خصوصى او نیز کنترل مى شد که فقط به غیر آریاییها تدریس کند.بالاخره مدتى هم به انگلیس مى رود اما در آنجا چندان او را جدى نگرفتند چرا که آنچه در انگلیس گفته مى شد با آنچه که در آلمان مطرح شده بود به کلى متفاوت بود.
یکى دو دهه بود که فلسفه تحلیلى در انگلستان شکل گرفته بود و متفکران آلمانى زبانى مانند ویتگنشتاین نیز در حلقه فلسفه تحلیلى بحث مى کردند و اطراف متفکرانى مانند راسل و وایتهد و کارناپ بودند. سالهاى اقامت آدرنو در آکسفورد در تنهایى و انزوا گذشت. او هیچ رابطه اى با فیلسوفان انگلیسى نداشت و مثل همیشه با فلسفه تحلیلى، پوزیتویسم و تجربه گرایى مخالف بود. آنجا به مطالعه دقیقتر آثار هوسرل پرداخت و یادداشتهاى مفصلى تهیه کرد که سالها بعد در کتاب فرانقد شناخت شناسى به کارش آمد.
آدرنو سپس به آمریکا رفت.فضاى آمریکا در آن دوره به کار تجربى و تحقیقى خاص و ملاحظات غیر دیالکتیکى پایبند بود.آدرنو در این ایام مدتى در دانشگاه پرینستن بود.در سالهاى بعد او به کالیفرنیا رفت و از راه پژوهشهایى براى چند مؤسسه خصوصى زندگى کرد.مقاله هایى درباره واگنر، کى یر که گور، اشپینگلر نوشت و دورادور با طرح انجمن در مورد تعصب و نژاد پرستى همکارى کرد.
در همین سالها هورکهایمر به طرحى قدیمى درباره منطق دیالکتیک روى آورد و انجام آن را از اعضاى انجمن طلبکرد. آدرنو به مطالعه در این مورد روى آورد و یادداشتهایى نیز تهیه کرد، اما در جریان کار متوجه شد که این طرح نمى تواند صرفاً در پیکر سخن فلسفى پیش برود، بل ناگزیر باید به بررسى هاى تاریخى، اجتماعى و فرهنگى پرداخت. آدرنو با بحثهاى طولانى که درباره تاریخ و مسیر مدرنیته انجام دادند شروع به نگارش کتاب دیالکتیک روشنگرى کردند.
همسر آدرنو، گرتل از بحثهاى این دو یادداشت بر مى داشت و آن دو نوشته ها را با دقت بازنویسى مى کردند.کتاب دیالکتیک روشنگرى حاصل تفکرات آدرنو و هورکهایمر بود که هر دو با بحث با یکدیگر مى نوشتند و حتى کار سند شناختى که بخشهاى این کتاب را کدام یک نوشتند نیز بسیار مشکل است.لذا آنها با هم به مباحث پیچیده و چند معنایى و به ویژه فکر آلمانى پرداختند.کتاب دیالکتیک روشنگرى یاد آور سنت سخت نویسى آلمانى اواخر قرن نوزده بود.
دیالکتیک روشنگرى در آمستردام منتشر شد در ابتدا به سختى طول کشید تا نسخه هایى از این کتاب به فروش برسد اما در جریان جنبشهاى رادیکال دهه 60 اهمیت کتاب شناخته شد.کتاب شاهکارى است انتقادى، تلخ و بى رحم از روزگار نو، از خرد ابزارى و صنعت فرهنگ.اساس بحث آدرنو درباره خردورزى مدرن، سالارى سرمایه دارى، نادرستى تلقى مدرن از مفهوم پیشرفت، مخاطرات علم و تکنولوژى، صنعت فرهنگ و نقادى اش از برداشت سودجویانه انسان از طبیعت است.به هر حال به نظر مى آید آن بخش زنده فرهنگى آدرنو در این کتاب تبلور یافت.
آدرنو در مقدمه اى که بر کتاب نوشت تصریح کرد که اگر قرار بود امروز که فقط سه سال از نگارش کتاب مى گذرد مطالب کتاب را تصحیح کنیم مجبور بودیم که یک کتاب دیگرى بنویسم و این نشان دهنده این بود که یک فیلسوف بزرگ چگونه فکرش تکامل مى یابد.البته باید تأکید کرد که وقتى از آدرنو درباره روشنگرى سخن مى گوییم مدام باید این را در نظر داشته باشیم که نظر هورکهایمر هم به همین گونه بود.این دو افرادى بودند که مدام از عقاید خودشان فراتر مىرفتند.
وقتى که این مورد را با متفکران و شبه متفکران کشور خودمان مقایسه مى کنیم مى بینیم که چگونه بر یک عقیده از زمان جوانى تا دم مرگ وفادار مى مانند و هر نوع تعدیل در آن را کسر شأن مى دانند در این هنگام است که متوجه مى شویم چقدر این دو با یکدیگر متفاوت اند.حتى در نحوه آموزش در اروپا با نحوه آموزش در کشورهاى جهان سوم نیز این مورد نمود دارد.
نحوه اى که یک روشنفکر به گونه اى بار مى آید که آماده تحول است و از فیلسوفان یک و دو، ویتگنشتاین یک و دو، مارکس یک و دو سخن مى آید و گاهى سه و چهار هم در آن پیدا مى شود.اما اینجا آدمها استاد اعظم به دنیا مى آیند و همین گونه نیز مىمیرند. ادامه دارد...