تاریخ انتشار : ۰۹ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۱۸۹۰۰۹

لیسانس مدیریت بازرگانی ام من را به عنوان یک اقتصادسنج آماده نکرده بود، بنابراین وقت زیادی را صرف یادگیری آن نمودم. در چندین کلاس مربوطه شرکت کردم. در جریان کار بود که متوجه شدم آمار می تواند برای نیل به گستره وسیعی از نتایج، شامل آن اثبات هایی که تحلیل گر از پیش به آنها تمایل دارد، دستکاری شود.
MAIN یک کمپانی مردانه بود. در 1791، تنها چهار زن در پست های حرفه ای آن مشغول به کار بودند. هرچند، حدود دویست زن نیز در کادرهای منشی های شخصی - هر معاون و مدیر اداره ای یک منشی داشت - و تند نویسی پخش شده بودند که درخدمت بقیه بودند. به این تبعیض جنسیتی عادت کرده بودم و به همین خاطر بود که از آنچه یک روز در قسمت منابع کتابخانه عمومی بوستون برایم اتفاق افتاد، مبهوت شدم .
آن روز زن سبزه ای آمد و روی میز کناریم نشست. لباس سبز تیره اش او را خیلی پیچیده نشان می داد. به نظرم مدیر ارشد چندین ساله ام آمد اما سعی کردم با بی تفاوت نشان دادن خود، توجهی به او نکنم. بعد از چند دقیقه و بدون هیچ کلامی، کتاب باز شده ای را روی میز به سمت من حرکت داد. کتاب جدولی حاوی اطلاعاتی در مورد کویت داشت که من به دنبالش بودم، به همراه کارتی که روی آن اسمش، کلودین مارتین و عنوانش، مشاور ویژه Chas T Main، نوشته شده بود.
«از من خواسته شده که به آموزش تو کمک کنم». باور نمی کردم که این موضوع برای من اتفاق می افتاد.
آغاز روز بعد همدیگر را در آپارتمانی واقع در خیابان بیکن کلودین که تنها چندین بلوک از ساختمان های مرکزی پرودنشال MAIN فاصله داشت ملاقات کردیم. در ساعت اول ملاقاتمان توضیح داد که موقعیت من یک موقعیت غیر عادی است و ما می بایستی همه چیز را سری نگه داریم. او به من گفت که کسی غیر از او صلاحیت توضیح مشخصات کارم را برای من ندارد و بعد به من اطلاع داد که ماموریت او تبدیل من به یک آدم کش اقتصادی EHM است.
این نام - آدم کش اقتصادی - یادآور تخیلات قدیمی ام بود. از خنده عصبی ام خجالت کشیدم. لبخندی زد و گفت که طنز موجود در آن یکی از دلایلی بوده است که این کلمات را به کار برده است. به قول خودش «چه کسی آن را جدی می گیرد؟»
اعتراف کردم که از نقش یک آدم کش اقتصادی اطلاعی ندارم.
«تو تنها نیستی»، خندید و ادامه داد: «ما گونه نادر یک تجارت کثیف هستیم. هیچ کس - حتی همسرت - از این موضوع اطلاعی ندارد». حالت جدی ای به خودش گرفت و ادامه داد :«من با تو صریح خواهم بود و هر چیزی را که بتوانم به تو آموزش خواهم داد. بعد خودت باید انتخاب کنی، تصمیم تو تعیین کننده نهایی خواهد بود. وقتی که وارد این کار شدی، برای تمام عمر باید ادامه بدهی». بعد از آن جریان، او به ندرت ترکیب کامل آن عبارت را به کار می برد و ما همیشه نام اختصاری EHM را به کار می بردیم.
حالاست که متوجه می شوم کلودین از ضعف شخصیتی من کهNSA از آن پرده برداشته بود، نهایت استفاده را برد. نمی دانم چه کسی این اطلاعات را به او داد، اینار، NSA، اداره کارگزینی MAIN یا کسی دیگر. فقط همین را می دانم که او از آن ماهرانه استفاده کرد. روش او ترکیبی از فریب بدنی و تدبیر زبانی، گرچه متناسب با استاندارد های عملیاتی ای بود که قبلا و در گستره تجارت های مختلف، هنگامی که ریسک سرمایه گذاری بالا و فشار برای انعقاد قرارداد زیاد باشد با آن ها آشنا بودم اما کاملا مناسب من بود. او از همان ابتدا می دانست که من نمی بایستی ازدواجم را با افشای فعالیتهای مخفیانه مان به خطر بیندازم. هنگامی که می خواست در مورد وجه پنهان چیزهایی که در انتظارم بود توضیح دهد کاملا بی رحم بود.
هیچ تصوری از اینکه چه کسی حقوق او را می داد ندارم. گرچه دلیلی هم برای مشکوک شدن به او نداشتم، چرا که کارت تجاری او که رویشMAIN نوشته شده بود، همه چیز را توضیح می داد. در آن هنگام، خام، مرعوب و متحیرتر ازآنی بودم که سوالاتی که امروز خیلی واضح به نظر می رسند را بپرسم.
کلودین به من گفت کار من دو هدف دارد. اول اینکه، می بایستی وام های بزرگ بین المللی ای که می بایستی پول را از طریق پروژه های مهندسی و ساخت و ساز بزرگ به سوی MAIN ودیگر کمپانی های آمریکایی (همچون Bechtel، Halliburton، Stone Webster، Brown Root) پمپاژ می کردند را توجیه می کردم. دوم اینکه، می بایستی در جهت ورشکستگی کشورهایی که این وام ها را دریافت می کردند (البته بعد از اینکه آن را به MAIN وسایر کمپانی های ساخت و ساز آمریکایی منتقل کردند) فعالیت می کردم، طوری که تا ابد مدیون وام دهندگانشان شوند و به اهداف آسانی برای ما در مواقع نیازی چون پایگاه های نظامی، رای های سازمان ملل و یا دسترسی به منابع نفتی و طبیعی دیگر تبدیل شوند.
وظیفه من آنچنان که او گفت، پیش بینی تاثیرات سرمایه گذاری میلیارد دلاری در یک کشور بود. بخصوص این که می بایستی مطالعاتی را ارائه می کردم که نشان دهنده رشد اقتصادی بیست تا بیست و پنج درصدی در آینده بوده و ارزیابی کننده تاثیرات پروژه های مختلف باشد. به عنوان مثال اگر یک میلیارد دلار برای ترغیب یک کشور به عدم اتحاد با اتحاد جماهیر شوروی در اختیار آن کشور قرار می گرفت، من می بایستی فواید سرمایه گذاری آن پول در پروژه های نیروگاهی را با منافع حاصل از سرمایه گذاری در شبکه راه آهن ملی جدید یا یک سیستم مخابراتی مقایسه می کردم. یا ممکن بود به من گفته شود که فرصتی برای داشتن یک سیستم همگانی برق به کشور داده می شود. در این حالت من می بایستی نشان می دادم که چنین سیستمی به رشد اقتصادی ای که توجیه کننده آن وام است منجر می شود. فاکتور حیاتی در هر حالتی تولید ناخالص ملی GNP بود. پروژه ای که به بالاترین GNP منجر می شد انتخاب می شد و اگر تنها یک پروژه مورد نظر بود می بایستی نشان می دادم که اجرای آن به رشد زیاد GNP منجر می شود.
وجه ناگفته ماجرا اینکه تمام این پروژه ها به منظور سودآوری فراوان برای مقاطعه کاران و معدودی از خانواده های ثروتمند در کشور گیرنده وام، در حالیکه وابستگی بلند مدت بازرگانی و در نتیجه وفاداری سیاسی دول دنیا به آمریکا را تضمین می کرد، انجام می شدند. این حقیقت که تحمیل بدهی به یک کشور به محروم کردن فقیر ترین شهروندان آن کشور از بهداشت، آموزش و سایر خدمات عمومی برای دهه های متمادی می انجامید مورد توجه قرار نمی گرفت.
کلودین و من آشکارا طبیعت فریبنده GNP را بحث می کردیم. برای مثال رشد GNP می تواند در حالیکه تمام سود آنرا یک نفر، مثلا صاحب یک کمپانی خدمات همگانی، می برد و اکثریت جمعیت کشور متحمل بدهی آن می شوند، اتفاق بیافتد. غنی، غنی تر می شود و فقیر، فقیرتر. اما با این وجود، از دیدگاه آماری این یک رشد اقتصادی محسوب می شود.
همانند عموم شهروندان ایالات متحده، بیشتر کارمندان MAIN نیز بر این باور بودند که ما با ساخت نیروگاه ها، بزرگراه ها و بنادر به نفع کشورها کار می کنیم. مدارس و مطبوعات به ما آموخته بودند که به تمام اقداماتمان به دید کارهای نوع دوستانه نگاه کنیم. در طول سال های متمادی، مکررا نظراتی همچون این به گوشم خورده اند که «اگر آنها پرچم ایالات متحده را آتش می زنند و در مقابل سفارت ما تظاهرات می کنند، چرا نبایستی کشورشان را ترک و اجازه دهیم که در فقر خودشان غلت بخورند؟»
افرادی که چنین جملاتی را به زبان می آورند، غالبا مدارکی دارند که نشان از تحصیلات بالایشان دارد. آنها نمی دانند که دلیل اصلی این که ما در سراسر جهان سفارت خانه درست می کنیم، برای خدمت به منافع خودمان است، چیزی که در نیمه دوم قرن بیستم به معنای تبدیل جمهوری آمریکا به یک امپراتوری جهانی است. بر خلاف مدارکشان، این افراد به همان اندازه بی سوادند که استعمارگران قرن هجدهمی ای که باور داشتند بومیانی که از سرزمین های خود دفاع می کنند در خدمت شیطانند.
در چند ماه آینده می بایستی عازم جزیره جاوه در اندونزی می شدم، جایی که به عنوان پرتراکم ترین سرزمین جهان از لحاظ جمعیتی شناخته می شد. اندونزی همچنین به عنوان کشوری مسلمان نفت خیز و محل رشد کمونیسم شناخته می شد.
به قول کلودین «اندونزی دومینوی بعد ویتنام است». «ما باید بازی اندونزی را ببریم. اگر آنها به بلوک کمونیسم بپیوندند ...». کلودین در حال گفتن این حرف ها با انگشت خطی زیر گلویش کشید و با خنده ای شیرین ادامه داد: «فقط همین را بگویم که تو باید پیش بینی های بسیار خوشبینانه ای در مورد اقتصاد ارائه بدهی، اینکه چگونه بعد از ساخت نیروگاه های جدید و خطوط توزیع، اقتصاد چه رشد سریعی خواهد داشت. این به USAID و بانک های بین المللی اجازه توجیه وام ها را می دهد. تو پاداش خواهی گرفت و البته می توانی به سراغ پروژه های سرزمین های ناشناخته دیگری بروی. جهان کارت خرید توست». او توضیح داد که نقش من کاملا جدی است.«متخصصان بانک ها به دنبال تو خواهند آمد. نشان دادن ضعف های پیش بینی های تو وظیفه آنهاست. آنها به خاطرش پول گرفته اند. بد نشان دادن تو باعث خوب نشان دادن آنها می شود.»
روزی به کلودین یادآوری کردم که تیم MAIN که به جاوه می رود، ده عضو دیگر نیز دارد. از او پرسیدم که آیا آنها نیز آموزش هایی مثل آموزش های من می بینند یا نه. به من اطمینان داد که آموزش هایی که من می بینم به آنها داده نمی شود.
«آنها مهندس هستند و نیروگاه ها، خطوط انتقال و توزیع، بنادر و جاده هایی که برای سوخت رسانی استفاده می شود را طراحی می کنند. تو کسی هستی که آینده را پیش بینی می کند.
پیش بینی های تو بزرگی سیستم هایی که آنها طراحی می کنند و مقدار وام ها را مشخص می کند. می بینی که نقش تو کلیدی است.»