مهرداد خدیر / mehrdadkhadir@yahoo.com
در واپسین روزهای سال 1384 و در حالی که محافل سیاسی و مطبوعاتی در انتظار موضع اعضای دایم شورای امنیت سازمان ملل در قبال پرونده هستهای ایران بودند، علی لاریجانی دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی از پذیرش تقاضای سیدعبدالعزیز حکیم برای گفتوگوی مستقیم با آمریکا درباره وضعیت عراق خبر داد و بدین ترتیب تابوی مذاکره پس از 27 سال شکست. لاریجانی گفت: «با توجه به این که این درخواست را آقای حکیم مطرح کرده برای ایجاد دولت مستقر و استقرار آزادی واقعی در عراق این درخواست را میپذیریم و افرادی را برای مذاکره مشخص میکنیم.» تنها دو روز بعد حسین شریعتمداری در کیهان واکنش نشان داد و نوشت: «بسیار تاسفانگیز و تعجبآور است که در شرایط کنونی به این خواسته استراتژیک آمریکا پاسخ مثبت داده میشود و عواقب و پیامدهای خطرناک آن از نگاه مسئولان محترم کشورمان پنهان میماند.» در ادامه این سوال مطرح شد که «چه فرقی میکند که واسطه این مذاکره آقای حکیم باشد یا یکی از مقامات آمریکا؟ چرا سر خودمان کلاه میگذاریم؟» در پایان هم هشدار داده بود که «به هوش باشید و هرچه زودتر با اعلام این که هیچگونه مذاکرهای با آمریکا نخواهید داشت از این ورطه هولناک و دام ویرانگری که برای ایران اسلامی تدارک دیدهاند خارج شوید». لاریجانی اما همچنان استدلال میکرد که «عراق متحد، حق طبیعی ماست و امنیت آن برای ما یک اصل است... از روند ایجاد دموکراسی در این کشور نیز حمایت و در عین حال تاکید کردهایم که اشغالگران در عراق مزاحماند.»
سال 84 پایان یافت و رسانههای مکتوب به تعطیلی طولانی رفتند تا نه تنها از طریق رسانههای رسمی دیداری و شنیداری پیگیری میشد و البته کانالهای تلویزیونی ماهوارهای. این تنها نیروهای رادیکال داخلی نبودند که مذاکره با آمریکا را ولو محدود به عراق باشد تاب نیاورده و مخالفت کردند، همه شب عدهای بهتزده از تلویزیون صدای آمریکا میخواستند در این باره توضیح دهد. مطلق انگارانی که دل به قطعنامه شدیداللحن شورای امنیت علیه پرونده هستهای ایران با هدایت و مدیریت آمریکا بسته بودند میپنداشتند ایالات متحده از پشت آنها خنجرزده است و مدام آمریکاییها توضیح میدادند که تنها یک کانال انتقال پیام ایجاد شده است نه بیشتر. تنها سه روز پس از یادداشت کیهان و نیز روزنامه جمهوری اسلامی که مذاکره با آمریکا درباره مسایل عراق یک «اشتباه تاریخی» توصیف کرد و در نخستین سال جدید مقام رهبری در سخنرانی خود در مشهد مذاکره را به صورت محدود و مشروط بلااشکال دانستند و این نخستین باری بود که آیتالله خامنهای طی 17 سال رهبری جمهوری اسلامی بر شکلی از مذاکره محدود مهر تایید میزدند. ایشان مذاکره را در صورتی که به قصد آن باشد که «به آمریکاییها مواضع جمهوری اسلامی را حالی کنند و بفهمانند» مجاز دانستند و گفتند «در هیچیک از مسایل مورد اختلاف ایران و آمریکا مذاکره نخواهد شد و اگر آمریکاییها بخواهند درباره عراق هم از موضع زور صحبت کنند آن نیز ممنوع خواهد بود». بدین ترتیب مجوز مذاکره با آمریکا درباره عراق صادر شد.
حسن کاظمی قمی کاردار سفارت ایران در عراق گفت: «ایران و آمریکا در بحث عراق بر این نکته اتفاقنظر دارند که دولت وحدت ملی عراق باید هرچه زودتر تشکیل شود اما اختلاف نظر اینجاست که جمهوری اسلامی معتقد است این دولت باید برپایه استحقاقات ناشی از نتایج انتخابات شکل گیرد در حالی که آمریکاییها خواستار تشکیل دولت وحدت ملی هستند.» موضوع این است که در انتخابات عراق، شیعیان، بازی را بردهاند. طبیعی هم هست. بیش از 60 درصد جمعیت عراق، شیعه است و طبعاً در هر جای دنیا لیست برنده دولت را تشکیل میدهد. اما آمریکا با وضعیت بغرنجی روبهرو شده است. مهمترین دستاورد حمله به عراق و حضور نظامی در این کشور را «دموکراسی» میداند و انتخابات نیز نماد و نمود اصلی آن است.
در این انتخابات هم شیعیان بازی را از سنیها و کردها بردهاند. حال اگر قرار باشد مطابق این انتخابات، یک دولت شیعی در عراق شکل گیرد برای اولین بار در طول تاریخ به جز ایران، کشوری دیگر نیز صاحب دولت شیعی میشود. این در حالی است که خانواده حاکم در سوریه نیز علوی است و شیعیان در لبنان و افغانستان نیز نفوذ دارند و به نسبت جمعیت حضور شیعیان در یکی از شیعیان در یکی از کشورهای خلیج فارس ـ بحرین ـ نیز محسوس است. به همین سبب آمریکا مایل نیست یک دولت شیعی در عراق روی کار بیاید ولو چندان شباهتی به جمهوری اسلامی نداشته باشد و مرجع مذهبی آنان از ایده ولایت فقیه سخن نگوید. از این رو تشکیل دولت وحدت ملی با مشارکت سنیها و کردها را مطرح میکند که ایران نیز از دغدغه آن برکنار نباشد. طبیعی است که آمریکا نمیتواند نتایج انتخاباتی را که خود در برگزاری آن بیشترین سهم را داشته نفی کند و حال که جمهوری اسلامی را در قضیه پرونده هستهای در چنبره شورای امنیت گرفتار دیده این خواست را مطرح میکند. در مقابل ایران نیز احساس میکند پای آمریکا در عراق، گیراست و میخواهد از این فرصت بهره جوید. مطابق آنچه اعلام شده قرار بود مذاکرات از امروز آغاز شود (براساس آخرین خبر بدست آمده زمان مذاکرات به تعویق افتاد). اما هنوز مشخص نیست که اعضای ارشد تیم مذاکرهکننده چه کسانی هستند. این ترکیب دو سه لایه میتواند شکل گیرد و هریک مفهوم خاص خود را دارد. اگر از دولت باشد، بیشتر اصولگرایان را نمایندگی میکند و کمی هم به اعتبار وزارت امور خارجه محافظهکاران را. اما چگونه میخواهد یا میتواند نماینده اصولگرایانی باشد که از مذاکره با آمریکا به عنوان «ورطه هولناک»، «دام ویرانگر» و «تسلیم و عقبنشینی» ـ در تلقی آمریکاییها ـ یاد میکنند؟ در لایه دوم میتواند نماینده محافظهکاران باشد. فراموش نکنیم که دستگاه دیپلماسی دولت اصولگرای احمدینژاد در اختیار منوچهر متکی است که رییس ستاد انتخاباتی علی لاریجانی بوده و لاریجانی ـ کاندیدای شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی با هدایت و مدیریت ناطق نوری ـ اکنون دبیر شورای عالی امنیت ملی است. در ترکیب محافظهکارانه، کیهان و جمهوری اسلامی رودربایستی را کنار میگذارند و رهبری نیز بعید است که بار دیگر در این زمینه دخالت کند. در لایه سوم پای مجمع تشخیص مصلحت و هاشمی رفسنجانی هم باز میشود. حضور محمد خاتمی در مجمع تشخیص به عنوان یکی از سه عضو شورای مرکز تحقیقات، حمایت اصلاحطلبان را نیز به دنبال میآورد اما در این حالت، این دولت احمدینژاد است که از بازی کنار گذاشته میشود و این برای رییس جمهوری که همچون سلف خود مایل است در بیرون از ایران نماینده تمامیت و نه بخشی از قدرت شناخته شود مطلوب نیست. ترکیب، روند و نتایج مذاکرات این وضعیت را روشن میکند اما تا همین جا تابوی مذاکره با آمریکا شکسته شده و از این حیث اصلاحطلبان نیز استقبال کردهاند. سوای این که چنین اتفاقی پس از 27 سال رخ داده دو نکته بسیار حایز اهمیت در این قضیه وجود دارد. اول این که هم حسن کاظمی قمی کاردار سفارت ایران در عراق و هم زلمای خلیلزاد سفیر آمریکا در این کشور هر دو قبلاً سفیران کشورهایشان در افغانستان بودهاند و اتفاقاً در مذاکرات 2+6 آلمان درباره بازسازی افغانستان نیز حضور داشتهاند و به صورت غیرمستقیم با یکدیگر مذاکره کردهاند. این نکته برای آنها که مدام در دنیای سیاست در پی پشتپرده هستند باید جالب باشد هرچند که هر دو میگویند نه در «بُن» که این نشست برپا شد و ایران متعهد شد 660 میلیوندلار برای بازسازی افغانستان کمک کند، نه در «کابل» که هر دو عالیترین نمایندگان ایران و آمریکا در افغانستان بودند و نه حالا که هر دو در بغداد به سر میبرند هیچگاه مستقیماً با یکدیگر دیدار و مذاکره نکردهاند. نکته دوم زمان مذاکرات است. موافقت ایران قبل از صدور بیانیه شورای امنیت اعلام شد و مذاکرات اندکی پس از آن صورت میپذیرد.
درست است که دو طرف موضوع را بیارتباط با مناقشه هستهای ارزیابی میکنند اما چنین اتفاقی در گرماگرم این ماجرا جالب توجه است. سخنگوی کاخ سفید ـ اسکات مک کلان ـ گفته است «هر نوع مذاکره برای ثبات اوضاع در عراق شامل پرونده هستهای ایران نمیشود و اصولاً مذاکرهکنندگان اختیارات بسیار اندکی دارند» اما نیکلاس برنز معاون سیاسی وزیر امور خارجه آمریکا تصریح کرده است: «تلاش برای مذاکره با تهران درباره برنامه هستهای این کشور نیز مثمرثمر خواهد بود.»
تابو و ایدئولوژی
درباره مذاکره چند نکته گفتنی است. نخست این که همانگونه که گفته شد «تابو» شکسته شده است. فراموش نکنیم مذاکره به چنان خطقرمزی بدل شده بود که حتی پیشنهاد یا توصیه آن تازه قبل از سخنان بوش درباره ایران و در فضای غیرهیجانی قبل از یازدهم سپتامبر «جرم» شناخته شد. نه جرم به مفهوم حقوقی که جرم، فعل یا ترک فعلی است که قانون برای آن مجازاتی تعریف کرده باشد که در برداشت اشخاص حقیقی اما نشسته بر جایگاههای حقوقی این عبارت به کار رفت. این مذاکرات میتواند سرفصل تازهای در دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی نیز باشد.
سیاست خارجی ایران در طول سالهای گذشته حول سه محور ترسیم شده است: ایدئولوژی گرایی، فلسطین محوری و آمریکاستیزی. این در حالی است که در دنیای مدرن، سیاست خارجی بیش از یک محور ندارد و آن منافع ملی است و بر همین اساس قضاوتها متفاوت است.
دادگاه لاهه ملیوسویچ را به جرم جنایات جنگی به حبس ابد محکوم میکند و در همین زندان نیز جان میسپارد اما جنازه او با حضور انبوه جمعیت و با احترام در بلگراد تشییع و دفن میشود. آنچه در نگاه او منافع ملی برای مقابله با تجزیه کشورهای متحد یوگسلاوی سابق بوده در نظر دیگران عین نسلکشی و جنایت علیه بشریت تلقی میشده است. مراد از ایدئولوژیگرایی این است که ایران از هر مسلمانی در هر جای دنیا حمایت میکند و در منازعه مسلمان و غیرمسلمان جانب اولی را بگیرد. البته در عمل دستگاه دیپلماسی نتوانست به این امر عمل کند. چچنها مسلمانند و روسها غیرمسلمان اما ایران جانبدار چچنیها نیست. منظور این که اقدام عملی و علنی نمیکند. در اختلاف ارمنستان و آذربایجان بر سره قرهباغ، ایدئولوژی اقتضا میکرد که جانب آذربایجان را بگیرد اما در کنار ارمنستان یونان در مقابل اتحاد آذربایجان و ترکیه قرار گرفت. مثال دیگر کشمیر است. مردم این سامان، مسلمانند و پاکستان مدعی است که کشمیر بخشی از خاک این کشور است. زادگاه علامه اقبال لاهوری متفکر شهیر شبهه قاره که به پارسی شعر میسرود بدون آن که بتواند به پارسی سخن بگوید اما ایران علیه هند به صراحت موضع نمیگیرد و اتفاقاً روابط ما با هندیها به مراتب گستردهتر از پاکستان است تا جایی که رای موافق دهلینو به قطعنامه هستهای ایران نیز چندان تاثیری نگذاشت. ظاهراً ایرانیها فراموش نکردهاند که اگرچه پاکستان و بعدتر بنگلادش جدا شدهاند اما ریشههای این پیوند در شبهقاره و در سرزمین هند باقی مانده است. (درباره واژه «دهلی» هم اشاره به این نکته در حاشیه جالب است که نام پایتخت هند در فارسی به اشتباه تلفظ میشود. شکل درست آن «دلهی» است که همان «دلی» خودمان است! یک بار دیگر در نحوه نگارش آن به زبان انگلیسی دقت کنید!)
دومین محور نیز آمریکا ستیزی بوده است. بدین معنی که هرچه را آمریکا خوب و درست دانست ما «بد» بدانیم. این امر اما در سه نقطه صدق نکرد. ایران از بوسنی هرزگوین حمایت میکرد و سرانجام هم دولت آمریکا در زمان بیل کلینتون بود که آتش منطقه بالکان در قلب اروپا را خاموش کرد و به نسلکشی مسلمانان پایان داد. دخالت ناتو چندان گسترده بود که میلوسویچ را نیز به زندان انداخت. دشمنی آمریکا و ناتو با میلوسویچ و صربها مانع از آن نشد که ما جانب طرف ضدآمریکایی را بگیریم. مورد دوم طالبان بود و سومی هم صدام حسین. این دو نیز هم ضدآمریکا بودند و هم ضدایران و حالا از زبان کاردار جمهوری اسلامی در بغداد میشنویم که ایران و آمریکا بر سر ایجاد دولت در عراق اتفاقنظر دارند. پایان آمریکاستیزی به این مفهوم نیست که در ایران دیگر مرگ بر آمریکا سر داده نمیشود یا ایالات متحده به جای تغییر ساختار به تغییر رفتار روی آورده است. مراد این است که دیگر هرچه آمریکا بد دانست خوب نیست. چه بسا هم ما و هم آمریکاییها در موضوعی اتفاقنظر یا دشمن مشترک داشته باشیم. میلوسویچ، طالبان و صدام حسین سه نمونه از دشمنان مشترک هر دو کشور هستند که اتفاقاً هر سه را هم آمریکا با دخالت پرسروصدای نظامی ساقط کرد. سومین محور موضوع فلسطین است. اکنون به جای تمامی سرزمین فلسطین و به موجب قرارداد اسلو و فعلاً درکمتر از 22 درصد این خاک با نام فلسطین برپاست که دولت و پارلمان دارد و اتفاقاً اکثریت پارلمانی آن به تازگی در اختیار «حماس» قرار گرفت که پیشتر قرارداد اسلو را به رسمیت نمیشناخت و هنوز هم اسراییل را نمیشناسد اما دولت رییس حکومتی هستند که میشناسد. آنها به جای 100 درصد به 22 درصد شامل نوار غزه و بیتالمقدس شرقی رضایت دادهاند و سفارت فلسطین در تهران نه نماینده سازمان آزادیبخش برای نجات فلسطین که نماینده یک دولت به این نام است. آیا مذاکره میتواند سرآغاز محوریت «منافع ملی» به جای این سه محور باشد؟
منافع مردم عراق
نکته دوم که به صورت کلیدی و محوری مورد اشاره اصلاحطلبان قرار میگیرد این است که چرا باید برای تامین منافع مردم عراق با آمریکا مذاکره کنیم اما برای منافع مردم ایران نه؟ کدام یک ارجح است؟ اعضای ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت در طول هفته گذشته ضمن استقبال از اصل مذاکره بر این نکته انگشت گذاشتند. پرسش دیگر نیز به نوعی با این موضوع ارتباط دارد. این که منطق و منطوق مذاکره با آمریکا استحقاقات ناشی از انتخابات آزاد در عراق است. آقای لاریجانی به صراحت واژه دموکراسی را به کار برده و گفته است: «از روند ایجاد دموکراسی در عراق همواره حمایت کردهایم.» در ایران اما با وجود پیروزی اصولگرایان در انتخابات اخیر، سخنی از دموکراسی گفته نمیشود و آن را بازی «تفننی» میخوانند.
مصطفی تاجزاده میپرسد: «چگونه در داخل از نظارت استصوابی و محدودیت انتخاب حمایت میکنند و در عراق میخواهند از آزادی و دموکراسی جانبداری کنند؟» اصلاحطلبان از تعابیر فلسفی و روشنفکرانه گذشته فاصله گرفته و به زبانی سخن میگویند که درک آن چندان دشوار نباشد و مردم با این استدلال به یاد همان مثل قدیمی میافتند که «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است». پیداست که مراد از خانه و مسجد در این تشبیه کدام است.
تجربه 1930
نکته سوم را از منظر عراقیها باید تحلیل کرد. واقعیت این است که ادعای ایران درباره درخواست سیدعبدالعزیز حکیم و بعدتر جلال طالبانی رییسجمهوری و ابراهیم جعفری نخست وزیر موقت گزاف نیست. آنان به دلایل متعدد و متنوع از توافق ایران و آمریکا بر سر عراق منتفع خواهند شد. شیعیان، یک دلیل ویژه تاریخی هم دارند. آنها در سال 1930 به تقاضای انگلیسیها برای مشارکت در قدرت پاسخ منفی دادند. یک روحانی ایرانی ـ آیتالله سیدابوالقاسم کاشانی ـ ترجیح داد به ایران بازگردد اما با انگلیس بر سر قدرت یا سهم شیعیان در ساختار سیاسی جدید عراق به توافق نرسید. حاصل این شد که اکثریت 60 درصدی شیعه از حکومت برکنار ماند. در کشوری که شیعیان و نهادهای مذهبی آنان حضور داشتند قدرت به سنیها رسید و شیعه و کرد دور ماندند. اکنون و 76 سال پس از آن رویکرد، یک روحانی دیگر ایرانی که از حیث اعتبار مذهبی و دانش سیاسی در مراتب بسیار بالاتری نسبت به مرحوم کاشانی است درصدد استفاده از این فرصت به سود شیعیان برآمده است. آیتالله سیستانی و خانواده حکیم و روحانیون شیعه خاطرات بسیار تلخ و دهشتناک گذشته را از یاد نبردهاند. بدین خاطر درصدد تثبیت موقعیت شیعه برآمدهاند. یک سوی ماجرا ایالات متحده است که این بستر را برای آنها فراهم آورد و صدام حسین را به زیر کشید و به کنج قفس و محبس انداخت و وجه دیگر ایران شیعه.
پیشینه بحث مذاکره
1- اشاره به پیشینه بحث مذاکره نیز خالی از لطف نیست. هرچند که میتوانست در مقام مقدمه پیش از این بیاید. واقعیت این است که هرچند طی 27 سال گذشته ایران و آمریکا مذاکره رسمی و علنی نداشتهاند اما چنین نیست که هیچگاه پیامها منتقل نشده باشد. جالب این که در تمام دولتهای پس از انقلاب به نوعی این اتفاق افتاده است. در دولت موقت سفارت آمریکا در تهران دایر بود. 9 آبانماه 1358 یک هیات ایرانی به سرپرستی نخست وزیر (مهندس بازرگان) و با عضویت معاون او و وزیر دفاع (دکتر چمران) و وزیر امور خارجه (دکتر یزدی) برای شرکت در جشنهای سالگرد انقلاب الجزایر رهسپار لاین کشور شدند و در خلال آن دیداری نیز بازیبگینو رژینسکی مشاور امنیت کاخ سفید در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر صورت پذیرفت. (تلفظ اصلی نام وی برژه ژنسکی است).
البته پیش از این نیز دکتر یزدی در جریان سفر به آمریکا و به منظور شرکت در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل با وزیر امور خارجه آمریکا ملاقات کرده و در بازگشت گزارش سفر خود را به امام داده بود. در صفحه 11 روزنامه اطلاعات مورخ 19 مهر 1358 آمده است: «دکتر یزدی گفت: گزارشهای کامل ملاقات و مذاکرات با وزیر امور خارجه آمریکا و نمایندگان بانکها و کارخانهها و بازرگانان آمریکایی و وزیر دفاع آن کشور و نیز دیدار با وزرای خارجه فرانسه، ژاپن و کشورهای عربی به عرض امام رسید.»
سفر نهم آبان نخست وزیر دولت موقت و هیات همراه چند روز پس از سفر شاه به آمریکا و پذیرش و بسترسی شدن او صورت پذیرفت. در همان روز پیام امام به مناسبت روز عرفه منتشر شد که در آن به شدت به سیاستهای آمریکا حمله شد. یک روز قبل از آن نیز رهبر انقلاب در دیدار با دانشجویان به آمریکا تاختند و یک راهپیمایی ضدآمریکایی در تهران تدارک دیده شد. بازرگان، یزدی و چمران اما هم زمان با بحثهای ضدآمریکایی در ایران و مراسم حج با مشاور کاخ سفید ملاقات کردند تا استرداد شاه را بخواهند. اتفاقی که نتیجه معکوس داشت و به اشغال سفارت آمریکا و سقوط دولت موقت و تیره شدن روابط دو کشور انجامید. هرچند این آمریکا بود که 6 ماه بعد در اردیبهشت 58 اقدام به قطع رابطه کرد و نه ایران. 4 روز بعد از اشغال سفارت امام اعلام کرد: «از قرار اطلاع نمایندگان ویژه کارتر در راه ایران هستند و تصمیم دارند به قم بیایند و با من ملاقات کنند... ملاقات من به هیچوجه برای این نمایندگان ویژه ممکن نیست علاوه بر این اعضای شورای انقلاب و هیچ یک از مقامات مسئول حق ملاقات با آنان را ندارد.» در همین روز بود که بازرگان درباره ملاقات با برژینسکی آن جمله معروف را گفت: «آن نخست وزیری که باید برای ملاقات با وزرا اجازه بگیرد برای لای جرز خوب است. مگر من هویدا هستم و یا امام، محمدرضا شاه که آب خوردن را هم اجازه بگیریم؟ اگر بنا باشد نخست وزیر، وزیر امور خارجه و وزیر دفاع مورد اعتماد نباشند و تشخیص ندهند که وقتی با یک وزیر ملاقات میکنند چه بگویند آنها را هم نباید نگاه داشت و امام هم هیچ وقت چنین توقعی از ما نداشتند.»
البته در این مصاحبه بارها بازرگان شایعه ارتباط استعفای دولت موقت با اشغال سفارت را رد کرد و گفت قبلاً بارها استعفا کرده بود و دوباره گفت: «امام قبل از سفر هیچگاه نگفتند با برژینسکی ملاقات نکن و این نکته را من در دیدار با آقا سیداحمد آقای خمینی هم گفتم.»
2- ماجرای گروگانگیری که پیش آمد کانالهای رسمی بسته شد. امام نیز در پیامی که 17 آبان 58 صادر کرد دستور منع مذاکره و ملاقات را داد. در این ماهها دولت شورای انقلاب بر سر کار بود. در کتاب «بحران» به قلم «هامیلتون جُردن» رییس دفتر کاخ سفید ادعا کرده که یک مقام ایرانی که عضو شورای انقلاب بوده در پاریس با وی درباره گروگانها ملاقات میکند. تاکید بر آشنایی و تسلط بر زبان فرانسه و عضویت در شورای انقلاب نام دو تن را به میان میآورد: حسن حبیبی و صادق قطبزاده (در این باره نه قطبزاده که سه سال بعد اعدام شد توضیح داده نه دکتر حبیبی).
3- در پی دولت شورای انقلاب، نخستین دولت غیرموقت و انتقالی در جمهوری اسلامی مستقر شد. در حالی که روابط ایران و آمریکا قطع بود. بیانیه الجزایر برای پایان 444 روز گروگانگیری اما در این دولت امضا شد. بهزاد نبوی و احمد عزیزی نمایندگان ایران برای مذاکرات ایران و آمریکا با حضور الجزایر برای امضای این بیانیه بودند.
4- مهمترین تحول روابط ایران و آمریکا چند سال بعد رخ داد و جالب این که باز در 13 آبان خبر آن اعلام شد. در 13 آبان 1365 هاشمی رفسنجانی در مراسم سالگرد 13 آبان سخنرانی کرد و به ناگاه موضوعی را افشا کرد و از سفر «روبرت مک فارلین» به ایران خبر داد و به سفر او و چند همراه و با گذرنامه ایرلندی و با نام «شون دولین» به تهران خبر داد. مک فارلین در یک فروند هواپیمای حامل سلاحهای خریداری شده توسط ایران وارد تهران شده و به نشانه حسن نیت سه هدیه همراه خود آورده بود: کیک، کلت و انجیلی که رونالد ریگان رییسجمهوری وقت آمریکا صفحه اول آن را امضا کرده بود. مک فارلین مشاور رییسجمهور آمریکا و پس از آن که چند نماینده موضوع را جویا شدند و کیفیت سفر را زیر سوال بردند امام خمینی شخصاً اظهارنظر کردند و گفتند: «یک مقام عالی رتبه ـ به قول خودشان ـ آمریکا به طور قاچاق و با تذکره جعلی وارد ایران میشود. در صورتی که ایران نمیداند چیست؟ به مجردی که وارد ایران میشود و معلوم میشود که این از مقامات آمریکاست ایران او را در یک جایی تحتنظر قرار میدهد و محبوس میکند و تمام حرکات او را تحتنظر قرار میدهد و او با هرکس خواسته ملاقات کند، ملاقات نمیکند» ـ [اطلاعات: اول آذر 1365].
گزارش کمیسیون بررسی موضوع در آمریکا (تاور) چنان بود که در روز 22 مارس 1987 رابرت مک فارلین با خوردن 30 قرص والیوم اقدام به خودکشی میکند. هرچند که کنگره آمریکا در 21 نوامبر همان سال رونالد ریگان را مسئول اشتباهات مک فارلین معرفی کرد.
5- با پایان جنگ و حمله عراق به کویت بار دیگر دو کشور به یکدیگر نیازمند شدند. اول بار محمدجواد اردشیر لاریجانی پیشنهاد مذاکره با آمریکا را داد که چندان جدی گرفته نشد. نوبت بعد عطاءالله مهاجرانی که معاونت حقوقی و پارلمانی رییسجمهور هاشمی رفسنجانی را برعهده داشت در روزنامه اطلاعات مقاله «مذاکره مستقیم» را نوشت که سروصدای بسیاری به پا کرد و رهبری در یک سخنرانی آن پیشنهاد را رد کردند و در عین حال در نامهای به دلجویی از مهاجرانی پرداختند. سومین چهره سعید رجایی خراسانی نماینده سابق ایران در سازمان ملل بود که در نامهای چنین پیشنهادی را مطرح کرد.
6- جرج بوش پدر جای خود را به بیل کلینتون داد. در ایران محمد خاتمی رییسجمهور شد و محمد خاتمی در گفتوگوی معروف خود با شبکه خبری «سی.ان.ان» از دیوار بیاعتمادی بین دو کشور و لزوم برچیدن تدریجی آن سخن گفت. اما به جز سخن کلینتون درباره ستم تاریخی 150 ساله غرب و 50 ساله آمریکا به ایران گوش شنوایی در دو کشور نیافت و بهترین فرصت مذاکره سوخت تا جایی که خاتمی اجازه نیافت در قاب تصویر رهبران جهان در اجلاس گفتوگوی تمدنها که به احترام او برپا شده بود حضور یابد. پنج سال بعد جانشین اصولگرای او اما ابایی نداشت در چارچوب عکسی قرار گیرد که جرج بوش هم یکی از سران حاضر در آن بود.
اکنون نه در ایران اصلاحطلبان بر سر کارند و نه در آمریکا دموکراتها. دوران پس از 11 سپتامبر است و در زمانی که هیچ کس تصور نمیکرد دو کشور پای میز مذاکره میروند، تابو شکسته اما تابوی پیش رو مبهم است. روزگاری بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی گفته بود رابطه دو کشور رابطه گرگ و میش است. اکنون اما 27 سال گذشته و ایران میتواند نه به سان میش در برابر گرگ که همچون نماد تاریخی و باستانی خود تصویری از شیر و عقاب را نقش زند. این نمادها هرچه باشد مذاکره دو پیام مشخص دارد: اگر نخواهیم بجنگیم باید مذاکره کنیم پس از مذاکره باید استقبال کرد و نیز این که سیاست، امری عقلانی و زمینی است و معیار و سنجه آن منافع ملی، چه کسی تردید دارد که صلاح و فلاح و رفاه مُلک و ملت، دیپلماسی در خارج و دموکراسی در داخل است؟