تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۱۸۹۹۷۴

جان پرکینس / مترجم: توحید احمدی
کلمات او در من احساسی نافذ و در عین حال تمایل به قانع کردن او مبنی بر اینکه حرف چارلی درست بود ایجاد کرد. هر چه باشد شغل من بستگی به رضایت روسایم درMAIN داشت.
«قطعا این اقتصاد رشد خواهد کرد »و در حالیکه چشمانم به زنی که در کانال بود دوخته شده بود ادامه دادم« نگاه کن که چه اتفاقی دارد می افتد».
غرولندی کرد و در حالیکه ظاهرا ً از آن چه در مقابل ما در حال اتفاق افتادن بود، گفت: «تو قبلا خط آنها را قبول کرده ای، مگر نه؟»
حرکتی در بالای کانال توجه ام را به خودش جلب کرد. پیرمردی که در کنار ساحل نشسته بود، شلوارش را در آورد و در پاسخ به ندای طبیعت در آب ادرار کرد! زن جوان او را دید اما عکس العملی نشان نداد؛ او به شستشو ادامه داد. از پنجره دور شدم ومستقیما به هووارد نگاه کردم.
«من جاهای دیگری هم بوده ام. ممکن است جوان باشم اما اخیرا از سفر چندین ساله ام به آمریکای جنوبی برگشته ام. به چشم خود دیده ام که هنگامی که نفت کشف می شود چه اتفاقاتی می افتد. اوضاع به سرعت تغییر می کند.»
با حالتی تمسخرآمیز گفت: «من هم خیلی جاها بوده ام! آنهم برای مدت خیلی زیادی. یک چیزی به تو می گویم مرد جوان! به هیچ وجه کوچکترین ارزشی برای اکتشافات نفت تو قائل نیستم. من تمام زندگی ام به پیش بینی بار الکتریکی، در طول دوران رکود جنگ جهانی دوم و در دوران رونق مشغول بوده ام. دیده ام که این به اصطلاح معجزه ماساچوست چه بر سر بوستون آورد. به جرات می توانم بگویم هیچ بار الکتریکی ای نمی تواند بیش از 7 تا 9 درصد در سال برای دوره ای پایدار رشد کند. واین تازه در بهترین حالت است. 6درصد عقلایی تر است.»
مقابلش ایستادم. ندایی در درونم می گفت که او درست می گوید. اما موضع دفاعی گرفتم. می دانستم که مجبورم او را قانع کنم، چرا که وجدانم توجیه می خواست.
«هووارد، اینجا بوستون نیست. اینجا کشوری است که کسی تا الان روی برق به خودش ندیده است. اوضاع این جا فرق می کند».
روی پاشنه اش چرخید و دستانش را تا آنجا که می توانست باز کرد.
«ادامه بده. هر چه می توانی بگو. کوچکترین اهمیتی به گفته هایت نمی دهم.» صندلی اش را از پشت میز کشید و رویش افتاد. «من پیش بینی بار الکتریکی را بر اساس آنچه باور دارم و نه یک سری مهملات مطالعات اقتصادی انجام می دهم». مدادی برداشت و به سرعت شروع به نوشتن بر روی آن کرد.
گفتم: «خیلی احمق هستی که به آنچه من و همه انتظارش را - به عنوان رشدی با سرعتی معادل مهاجرت مهاجران طلا به کالیفرنیا- دارند باور نداری و رشد برق را در نرخی معادل نرخ رشد برق در بوستون سال های 1960 برآورد می کنی».
مداد را به زمین کوبید و در من خیره شد. «بی وجدان! این چیزی است که لایق تو و امثال توست» دستانش را تکانی داد و ادامه داد «تو روحت را به خاطر پول به شیطان فروخته ای». وانمود کرد که دارد لبخند می زند و دستش را به زیر پیراهنش برد و گفت «من سمعکم را خاموش می کنم و به کارم ادامه می دهم».
تا اعماق وجودم تکان خوردم. از اتاق خارج شدم و روانهء دفتر کار چارلی شدم. نیمه راه، در حالیکه نسبت به آن چه می خواستم انجام دهم مطمئن نبودم، توقف کردم . در عوض از پله ها پایین آمدم و از در برای تماشای غروب بیرون رفتم. زن جوان داشت از کانال بیرون می آمد و ساروغش محکم به دورش پیچیده شده بود. پیرمرد نیز دیگر آن جا نبود. چندین پسر بچه در حالیکه آب را به سر وصورت هم می پاشیدند در کانال مشغول بازی بودند. زن پیر دیگری در حال شستن دندان هایش در آب کانال بود. یکی دیگر نیز در حال مشت و مال لباس هایش بود.
بغض سنگینی گلویم را گرفت. بر روی پاره سنگی نشستم و سعی کردم به بوی زنندهء کانال بی توجه باشم. سعی کردم جلوی اشک هایم را بگیرم. چرا چنین احساس بدبختی می کردم.
تو به خاطر پول این کار را می کنی. کلمات هووارد را بارها وبارها می شنیدم. او اعصابم را به هم ریخته بود.
بچه های کوچک به آب بازیشان ادامه می دادند و صداهای خوشحالیشان فضا را پر کرده بود. چه می توانستم بکنم. چه می شد که اگر مثل آنها بی خیال بودم؟ سوالی که در حال تماشای جست وخیز و خوشحالی بی تکلفشان، بی خبر از خطری که بازی کردن در آن آب متعفن متوجهشان بود، عذابم می داد. پیر مردی گوژپشت که عصازنان ساحل کانال را به بالا می پیمود با تماشای بچه ها چهره اش به خنده ای بی دندان باز شد.
شاید می توانستم به هووارد اعتماد کنم و شاید با همدیگر به یک راه حل می رسیدیم. بلافاصله حس راحتی ای من را فرا گرفت. سنگ کوچکی برداشته و به درون کانال پرت کردم. با محوشدن موجهای آب حس رضایت من از هم بین رفت. فهمیدم که نمی توانستم چنین کاری بکنم. هووارد پیر بود و اخلاق تندی داشت. او قبلا فرصت ها را برای پیشرفت در کارش از دست داده بود. قطعا او الان نمی بایست کمر خم می کرد. اما من جوان بودم، کارم را تازه شروع کرده بودم و اصلا دلم نمی خواست عاقبتی مثل او داشته باشم.
در حالیکه به آب آن کانال متعفن خیره شدم، بار دیگر تصاویر مدرسه پیش دانشگاهی بالای تپه جلوی چشم هایم ظاهر شد، جائیکه در حالیکه اوقاتم را به تنهایی سپری می کردم بقیه پسران در مجلس رقص تازه دختران شرکت می کردند. حقیقت غم انگیز دوباره در حال اتفاق افتادن بود. بار دیگر من کسی را نداشتم که با او حرف بزنم.
آن شب، در حالیکه در تختخواب دراز کشیده بودم، برای مدت زیادی به افرادی که در زندگی ام بودند - هووارد، چارلی، کلودین، آن، اینار، عمو فرانک - فکر کردم. از فکر این که اگر هرگز آنها را نمی دیدم، زندگی ام چه تغییری می کرد، تعجب می کردم. در آن صورت الان کجا می بایست زندگی می کردم؟ قطعا آن جا اندونزی نبود. درمورد آینده و مسیری که طی کرده بودم نیز متعجب شدم. به تصمیماتی که روبه روی من قرا رداشتند فکر کردم. حداقل نرخ های رشدی که چارلی آشکارا از من و هووارد انتظار داشت نرخ رشد سالانه 71 درصد بود. چه پیش بینی ای باید ارائه می دادم؟
ناگهان فکری به خاطرم رسید که مغزم سوت کشید. چرا قبلا این فکر را نکرده بودم. این تصمیم اصلا مال من نبود. هووارد گفته بود که بدون توجه به نتایج من، آنچه را که درست می پندارد، انجام خواهد داد. من می توانستم رضایت روسایم را با پیش بینی های اقتصادیم به دست آورم و او تصمیم خودش را می گرفت در نتیجه پیش بینی من هیچ تاثیری روی طرح اصلی نمی گذاشت. دیگران به اشتباه بر تاکیدشان بر اهمیت نقش من ادامه می دادند. بار بزرگی از دوشم برداشته شده بود. به خواب عمیقی فرو رفتم.
چند روز بعد، هووارد به بیماری آمیبی شدیدی مبتلا شد. سریعا او را به یک بیمارستان میسیونری کاتولیک رساندیم. دکترها برای او دارو تجویز و قویا توصیه کردند که او می بایستی به ایالات متحده برگردد. هووارد این اطمینان را داد که همه اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری کرده و بقیه کار پیش بینی بار را به آسانی می تواند در بوستون انجام دهد. کلماتی که در لحظات جداییمان به زبان آورد تکرار دوبارهء هشدار پیشینش بود.
«هیچ احتیاجی به بازی با اعداد نیست. من جزئی از این فریب نخواهم بود و حرف هایی هم که در مورد معجزات رشد اقتصادی می گویی هیچ اهمیتی برایم ندارد!»