تاریخ انتشار : ۱۸ آذر ۱۳۸۹ - ۰۸:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۱۹۱۲۷۲

جان پرکینس / مترجم: توحید احمدی
میان نگاه به چنین افرادی به عنوان یک توطئه واقعی و تصور آنها به عنوان اتحادی برای تسلط بر جهان در نوسان بودم. به هر حال، به مرور زمان آنها را همانند اربابان مزارع جنوب قبل از جنگ داخلی می دیدم. مردانی که بیش از آن که گروهی انحصاری که در مخفی گاه ها جلسات سری با انگیزه متمرکز و شیطانی برگزار می کنند باشند، عقاید مشترک و خودخواهی مشترکشان آنها را به یک اتحاد لرزان می کشاند. اربابان مزارع با خدمتکاران و بردگان خود بزرگ شده بودند و یاد گرفته بودند که حفاظت از «کفار» و برگرداندن این کفار به دین و شیوهء زندگی صاحبانشان، وظیفه آن هاست. هر چند بردگی و این کار آنها سرانجام از لحاظ فلسفی مردود شد اما توانستند همانند توماس جفرسون آن را به عنوان یک ضرورت و چیزی که زوال آن به بحران اجتماعی و اقتصادی منجر می شود توجیه کنند. به نظر می رسد رهبران الیگارشی های مدرن، چیزی که اینک به عنوان شرکت سالاری Corporatocracy می شناسم، در همین قالب می گنجند.
به این فکر می کردم که چه کسی از جنگ و تولید انبوه اسلحه و تخریب فرهنگ ها و محیط زیست بومی نفع می برد. چه کسی از مرگ هزاران نفر در اثر غذای ناکافی، آب آلوده و بیماری های قابل درمان نفع می برد. کم کم به این نتیجه رسیدم که در بلند مدت کسی سود نمی برد اما در کوتاه مدت به نظر می رسید آنهایی که در راس هرم هستند، همانند من و روسایم، حداقل از لحاظ مادی سود می برند.
این مطلب خود باعث مطرح شدن چندین سوال دیگر می شود: چرا این توالی پابرجا می ماند؟ و چرا برای قرن ها طول کشیده است؟ آیا پاسخ به سادگی در این ضرب المثل قدیمی است که «شاید درست باشد». آیا آنهایی که قدرت در دستشان است باعث جاودانگی سیستم می گردند؟
به نظر ناکافی می رسید که بگوییم قدرت به تنهایی باعث پابرجا بودن این اوضاع می گردد. گرچه گزاره «شاید درست بودن» تا حد زیادی توضیح دهنده بود اما احساسم این بود که می بایستی نیروی موثرتری در کار باشد.
گفته های یک استاد اقتصاد - مردی از بومیان شمال که در مورد منابع محدود، نیاز انسان به رشد مداوم و اصل بردگی کار صحبت
می کرد - را از روزهایی که در مدرسه بازرگانی بودم به یاد آوردم. مطابق صحبت های این استاد اقتصاد، تمامی سیستم های موفق سرمایه داری دارای سلسله مراتب و زنجیره ای سفت و سختی شامل عده معدودی در بالا که مراتب پایین را کنترل می کنند و لشکر وسیعی از کارگران در پایین که می توان به طور نسبی بر اساس تعاریف اقتصادی به عنوان بردگان سیستم طبقه بندیشان کرد، می باشند. سرانجام قانع شدم که این سیستم را به این دلیل تشویق می کنیم که شرکت سالاری به ما یاد داده است که خداوند این حق را به ما داده است که عده معدودی را در بالای هرم سرمایه داری قرارداده و این سیستم را به همه جهان صادر کنیم.
البته که ما در این کار اولین نیستیم. این فهرست تا دوران امپراتوری های کهن آفریقای شمالی، خاورمیانه و آسیا، پارس، یونان، رم، صلیبیون مسیحی و تمامی امپراتوری سازان ایالات متحده کشیده شده است. اراده امپریالیستی دلیل اصلی وقوع و ادامه بیشتر جنگ ها، آلودگی، گرسنگی، قتل عام ها و نسل کشی ها بوده است. عوارض جدی این اقدامات نیز بر وجدان و زندگی شهروندان این امپراتوری ها تحمیل شده است. این عوارض شامل بیماری های اجتماعی و ایجاد شرایطی که در آن ثروتمندان فرهنگ ها، بالاترین نرخ خودکشی، استفاده از مواد مخدر و خشونت را دارند بوده است.
عمیقا در این سوالات فکر کردم اما از توجه به طبیعت نقش خودم در همه این ها خودداری کردم. سعی می کردم به خودم نه به عنوان یک EHM به عنوان یک سراقتصاددان نگاه کنم. چراکه بسیار مشروع به نظرمی رسید واگر به تایید دیگری نیز نیاز داشتم می توانستم به فیش حقوقی ام نگاه کنم. همه آنها متعلق به MAIN یک کمپانی خصوصی بود، بودند. حتی یک پنی هم از NSA یا هیچ سازمان دولتی دیگر نگرفته بودم. در بیشتر حالات همین قانعم می کرد.
برونو، یک بعد از ظهر، من را به دفترش فراخواند. در حالیکه پشت صندلی ای که رویش نشسته بودم قدم می زد، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :«و کاری فوق العاده انجام داده ای». و با صدای ناصافی ادامه داد : »برای اینکه تشکر خود را از این بابت نشان دهیم، فرصتی برای تمام عمر به تو می دهیم، چیزی که افراد کمی حتی هنگامی که دو برابر سن تو دارند به آن می رسند».
فصل 10 - پاناما
هواپیمای من در آخرین ساعات شب یکم آپریل و در گرماگرم یک طوفان حاره ای، در فرودگاه بین المللی توکومن پاناما به زمین نشست. طبق رسم معمول آن روزها، همراه با چند تن از مدیران دیگر یک تاکسی گرفتیم و از آنجائیکه اسپانیایی بلد بودم در صندلی جلو کنار راننده نشستم. بی هدف به شیشه جلوی تاکسی خیره شدم.
برای بیش از نیم قرن، الیگارشی ای از خانواده های متمول که با واشینگتن ارتباط نزدیکی داشتند بر پاناما حکومت کردند. دیکتاتورهای راست گرایی که از هیچ وسیله ای برای خدمت به منافع آمریکا فروگذار نکردند. آنها همانند بیشتر دیکتاتورهای آمریکای لاتینی متحد واشنگتن، خدمت به منافع ایالات متحده را به سرکوب تمام جنبش های مردمی متاثر از سوسیالیسم ترجمه کردند. آنها از فعالیت های ضد کمونیستی سیا وNSA در نیم کره جنوبی پشتیبانی کرده و به کمپانی های بزرگ آمریکایی همچون استاندارد اویل، راکفلر و یونایتد فروت ( که بعدا به تملک جرج اچ دبلیو بوش در آمد) کمک کردند. این دولت ها ظاهرا احساس نمی کردند که منافع آمریکا به قیمت زندگی مردمانی که در فقری وحشتناک به عنوان بردگان مجازی مزارع و شرکت های بزرگ می زیستند، تمام می شود.
خانواده های حاکم بر پاناما به پاس حمایت هایشان، با یک دو جین دخالت نظامیان آمریکایی به نفع خود از زمان استقلال پاناما تا 6891 پاداش داده شدند.
در قفسه های کتابخانه عمومی بوستون به صورت اتفاقی به مقاله ای در مجله ای گمنام برخورده بودم . نگارنده مطلب خود را با دکترین سرنوشت (Manifest Destiny) آغاز کرده بود که در طول سال های 0481 در میان تعداد زیادی از آمریکایی ها محبوب بود. این دکترین بیان می داشت که پیروزی آمریکای شمالی تقدیری الهی بود که خدا، و نه انسان، فرمان به از بین رفتن بومی ها، جنگل ها، بوفالوها، زهکشی مرداب ها، کانال کشی رودخانه ها و رشد اقتصادی ای که به استثمار مداوم نیروی کار و منابع طبیعی بستگی داشت داده بود.
مقاله من را به تفکر در نوع نگاه کشورم به جهان واداشت. دکترین مونرو (Monroe Doctrine) برای اولین بار در 3281 در نطق رئیس جمهور جیمس مونررو بکار رفت، بعدا و در جریان سال های 0581 و 0681، به عنوان دکترین سرنوشت و به این صورت استفاده شد که ایالات متحده در تمام نیم کره جنوبی دارای حقوق ویژه ایست که این حقوق شامل حمله به هر کشور یا ملتی در آمریکای مرکزی و جنوبی می شود که از سیاست های ایالات متحده حمایت نکند. تدی روزولت با توسل به دکترین مونرو، دخالت آمریکا در جمهوری دومینیکن و ونزوئلا و نیز«آزادسازی» (جداسازی) پاناما از کلمبیا را توجیه کرد. رشته ای از رئیس جمهورهای بعدی نیز- خاصه، تفت، ویلسون و فرانکلین روزولت - در طول سال های پایان جنگ جهانی دوم از این دکترین به عنوان محملی برای توسعهء اقدامات واشنگتن در سراسر قاره آمریکا استفاده کردند. و در نهایت طی نیم قرن دوم قرن بیستم، ایالات متحده از تهدید کمونیسم برای توجیه گسترش این مفهوم به کشورهای سراسر جهان، شامل ویتنام و اندونزی، استفاده نمود.
پانامایی ها به وجود مدرسه آمریکاییها و مرکز آموزش نظامی حاره ای نیروی جنوبی ایالات متحده که هر دو در ناحیه کانال واقع شده بودند معترض بودند. برای سال های متمادی نیروهای نظامی ایالات متحده از دیکتاتورها و روسای جمهور آمریکای لاتین برای فرستادن فرزندان و فرماندهان نظامی خود به این مراکز - که بزرگترین و مجهزترین مراکز خارج از آمریکای شمالی بودند - دعوت می کردند. در این مراکز بود که آنها بازجویی و مهارت های عملیات سری را در کنار تاکتیک های نظامی برای مبارزه با کمونیسم و دفاع از دارایی های خود و کمپانی های نفتی و سایر کمپانی های خصوصی فرا می گرفتند و فرصت ارتباط با فرماندهان ارشد نظامی آمریکایی را پیدا می کردند.
این مراکز و تسهیلات نظامی مورد تنفر آمریکای لاتینی ها - مگر عده معدودی که از قبال آن سود می بردند - بود. این مراکز به عنوان آموزشگاه های جوخه های مرگ و شکنجه گران راست گرا شناخته می شدند که حکومت های ملل زیادی را به رژیم های توتالیتر تبدیل کرده بودند.
طوفان حاره ای بر شیشهء ماشین می کوبید، چراغ راهنمایی سبز شد و راننده با بوق زدن به ماشین جلویی اشاره کرد که حرکت کند. به موقعیت خودم فکر می کردم. برای انعقاد قراردادی که می توانست اولین طرح گسترش اصلی گسترده MAIN را رقم بزند به پاناما فرستاده شده بودم. این طرح می توانست سرمایه گذاری میلیارد دلاری بانک جهانی، بانک توسعه اینترآمریکن و USAID در بخش های انرژی، حمل و نقل و کشاورزی این کشور بحرانی وکوچک را توجیه کند. البته این طرح جز دسیسه ای برای مقروض کردن ابدی پاناما و در نتیجه برگشت به وضعیت آلت دست آمریکا بودنش چیزی بیش نبود.
تاکسی که حرکت کرد احساس گناهی در من جرقه زد. اما توانستم بر آن غلبه کنم. اصلا باید چرا به چنین احساس توجه می کردم؟ در جاوا وارد این عرصه شده بودم، روحم را فروخته بودم و اینک می توانستم فرصتی برای تمام عمر برای خودم خلق کنم. می توانستم در یک حرکت ثروتمند، معروف و قدرتمند شوم.