تاریخ انتشار : ۰۸ آذر ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۷۰۶
قاسم کاکایی اشاره: گروه اندیشه: شاید اساس همه تحولات بشری تعریف و استفاده صحیح از نظریه گفتمان باشد چرا که به واسطه وجود عقلانیت، انسان در مقام و جایگاه اصلی خود قرار می‌گیرد چنان که می‌دانید تمامی ادیان با استفاده از همین نظریه یعنی گفت‌وگو توانسته‌اند خود را معرفی و ترویج کنند و به عبارت بهتر متدنیان با استفاده از ابزار گفت‌وگو به این کار مبادرت ورزیده‌اند لیکن در روزگار جدید استفاده از ابزار گفتمان به جای آن که اولین روش برقراری ارتباط باشد آخرین آن‌ها قرار گرفته است و در برخی از موارد به هیچ وجه استفاده هم نمی‌شود صاحبنظران در عرصه دین به جای آن که از آموزه‌های دینی اولین برداشت یعنی پیوند و موازنه نظرات را برداشت کنند هر کدام به راه خود می‌روند و مواضع یکدیگر را تخریب می‌کنند. از این‌رو مقاله زیر را در خصوص گفت‌وگوی دو دین پر پیرو دنیا یعنی اسلام و مسیحیت از منظر دو عارف و فیلسوف بزرگ مسلمان و مسیحی یعنی ابن عربی و اکهارت برگزیده‌‌ایم تا مورد استفاده خوانندگان ارجمند قرار گیرد.

موضوع این مقاله گفت و گوی ادیان،‌ بویژه اسلام و مسیحیت است به عنوان بزرگترین و پرپیروترین ادیان ابراهیمی. ابتدا تذکر این نکته لازم است که این ادیان نیستند که به گفت و گو می‌پردازند، بلکه این متدیانند که در گفت و گو شرکت می‌کنند. چرا که هدف از گفت و گو، برخلاف مناظره، تغییری است که در اثر تفهیم و تفاهم در هر یک از دو طرف ایجاد خواهد شد و روشن است که ادیان و تمدنهای گذشته تغییر نمی‌کنند، بلکه متدینان و متمدنان هستند که برداشتهایشان از فرهنگ و دین دگرگون می‌شود و یا تکامل می‌یابد و راه تفاهم هموارتر می‌شود. امروزه، در دهکده بزرگ جهانی، ادیان بطور کلی و ادیان ابراهیمی بطور خاص، از یک طرف مواجه با حملات و خطراتی هستند که دین خاصی را نشانه نرفته، بلکه اصل دیانت و معنویت را مورد هدف قرار داده‌اند و قطعا سکولاریسم ومدرنیسم و پست مدرنیسم نه بدترین آنها هستند و نه آخرین آنها. از سوی دیگر این ادیان که مدعی رسالت هدایت و نجات بشرند، باید برای مشکلات و نابسامانی‌هایی که بشر امروز بویژه در بعد اخلاقی، روانی و معنوی با آن مواجه است، راه حلی بیابند. برخوردهای متعصبانه دینی که گاه تا حد توحش و نسل کشی بنام دین از بشر قرن بیستم شاهد بودیم، خود مشکل دیگری در مقابل ادیان است که البته خاص امروز نیست و سابقه تاریخی دارد. حال اگر بتوان برای ادیان، و بویژه ادیان ابراهیمی، اصل واحدی پیدا کرد، در این صورت، گفت و گوی ادیان بر مبنای آن اصل، هم می‌تواند تقویت جبهه واحد دین در برابر حملات عصر جدید باشد، و هم گامی در جهت تعاون برای حل مشکلات بشری، و هم زمینه‌ای برای کاستن از نزاعهای دینی و مذهبی. در این میان، چون پس از پیروزی انقلاب اسلامی، و آمیخته شدن اسلام با مسائل سیاسی، اسلام در صحنه‌های سیاسی و رسانه‌های گروهی جهان به عنوان یک خطر بالفعل برای فرهنگ و تمدن فعلی بشر قلمداد می‌شود، این گفت و گو برای مسلمانان بیش از هر زمان دیگری ضروری می‌نماید.
یافتن گوهر واحد برای ادیان

اسلام به عنوان آخرین دین بزرگ عالم، به همه ادیان گذشته نظر دارد و بیش از هر دین دیگری باب گفت و گو را باز می‌کند و بویژه پیروان سایر ادیان ابراهیمی یعنی اهل کتاب را مخاطب قرار می‌دهد. اسلام اساس این گفت و گو را همان چیزی می‌داند که ما به عنوان اصل و گوهر دین تلقی می‌کنیم و‌ آن از نوع ایمان و باور و معناست نه از نوع عمل و صورت:«بگو ای اهل کتاب بیایید بر سر سخنی که بین ما و شما یکسان است بایستیم که جز خداوند را نپرستیم و برای او هیچ گونه شریکی نیاوریم و هیچ کس از ما دیگری را به جای خداوند، به خدایی برنگیرد»، «و با اهل کتاب جز به شیوه‌ای که نیکوتر است، مجادله نکنید، مگر با ستمگران آنان، و و بگویید به آنچه برما و به آنچه بر شما نازل شده ایمان آورده‌ایم، و خدای ما و خدای شما یکی است و همه ما فرمانبردار اوییم.»
آن کلمه مشترک که ادیان براساس آن می‌توانند به گفت و گو بپردازند همانا «خدا» و ایمان به اوست. بنابراین در این جا سخن از دینی است که باطن شریعت است ودر پس صورت‌های به ظاهر متفاوت همه شرایع، نهفته است. همچنان که به قول مولوی همین معنا در پس عالم ظاهر، پنهان و باطن است. این معنا و گوهر واحد نه تنها راه گفت و گو را آسان می‌کند، بلکه پاسخگوی تشنگی انسان معاصر نیز خواهد بود. همین معناست که با فطرت انسان آمیخته است و در جان او ریشه دارد و از راه ولایت بدان می‌توان رسید. مفهومی که برای مسیحیت در قالب عیسی علیه‌السلام تجلی یافته است و در عرفان دینی ما جایگاهی عظیم دارد. از این رو، در گفت و گوی بین ادیان، باید در جستجوی عرفان دینی باشیم. چرا که به گفته برخی از محققان: «در میان همه انواع اندیشه‌های بشری، عرفان تقریبا همیشه و همه جا یکسان است». به همین سبب بعضی دیگر، عرفان را چاره درد امروز ما دانسته و گفته‌اند:«ما هیچ زمانی در تاریخ به اندازه امروز نیاز به یادگیری زبان عرفا نداشته‌ایم. چرا که جدایی‌ها و خط کشی‌ها ما را تهدید به نابودی می‌کند. عرفای فرهنگ‌های مختلف با زبانی سخن می‌گویند که ما را متحد می‌سازند». و نیز ادعا شده است که عرفان در همه زمانها و مکانها یکی است و رهای از زمان و مستقل از تاریخ همواره یکسان بوده است. شرق و غرب وسایر اختلافات در این جا رنگ می‌بازد ... زیرا اینجا یک تجربه واحد اینجا بیشتر سخن نمی‌گوید و زبانها عارضی است. شرق غرب است و غرب شرق بنابراین، برای یافتن گوهر دین باید به باطن شریعت رفت. آن جا گمشده بشر است. خدایی است که از صورتها رنگ نپذیرفته است و این گوهر را در عرفان دینی می‌توان یافت. هیوستون اسمیت می‌نویسد:«علت گرایش بسیاری از افراد در قرن حاضر(بیستم) به ماتریالیسم، تلقی کردن خداشناسی سنتی به عنوان قرائت انحصاری از خداشناسی است ... اینان چون خداشناسی سنتی را سطحی و کودکانه یافته‌اند، ماده گرایی را به عنوان تنها روش زندگی صادقانه پذیرفته‌اند ... هیچ چیز برای کلیسا مهمتر از این نیست که به این افراد بفهماند که در پس درهای ظاهری و بیرونی کلیسا که همیشه باز است، در دیگری وجود دارد که بسته است، ولی قابل در زدن است. «مایستر اکهارت» از کسانی است که درآن سوی در منتظر است تا به آنان که از این در وارد می‌شوند، خوش آمد بگوید. به اعتقاد نگارنده این جا همانجاست که عرفا به نور ولایت انبیاء و اولیاء منورند. امثال ابن عربی نیز در همین جا ایستاده‌اند که باطن همه ادیان ابراهیمی است.
تسامح دینی
همانطور که گفتیم اسلام بیش از هر دین دیگر باب گفت و گو با سایر ادیان را باز می‌کند و با توجه با متأخر بودن اسلام از سایر ادیان، این امر طبیعی است. اسلام یهودیان و مسیحیان را اهل کتاب می‌خواند و کتاب آنان را حق می‌شمرد. حتی انجیل و توراتی را که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله در دست یهودیان و مسیحیان بود حاوی حق می‌داند. اما در این میان به مسیحیان صدر اسلام بیشتر روی خوش نشان می‌دهد و این بخاطر قوی بودن جنبه‌های معنوی در شرع مسیحیان آن زمان است. به تعبیر قرآن آنان اهل تلاوت آیات خدا، بیداری شب، اشک و نیایش، رهبانیت و سجده بودند و اسلام زمینه مساعدتری در گفت و گو با آنان می‌یابد. همچنین احادیث قدسی بسیاری در روایات اسلامی یافت می‌شود که از عیسی علیه السلام نقل شده است و باز هم نشانه جنبه‌های روحانی مسیحیت است که مورد تأیید اسلام می‌باشد.
از سوی دیگر مسیحیت نیز باب تسامح، تساهل و محبت را نسبت به سایر امتها باز می‌داند و حتی معتقد است که باید سایر امتها را با عمل محبت‌آمیز به سوی خدا دعوت کرد نه با زبان: «و سیرت خود را در میان امتها نیکو دارید تا در همان امری که شما را مثل بدکاران بد می‌گویند، از کارهای نیکوی شما که ببینند در روز تفقد خدا را تمجید نمایند.» اما علی رغم همه اینها پس از سپری شدن پنج قرن از ظهور اسلام، تاریخ شاهد یکی از بزرگترین، وحشیانه‌ترین و طولانی‌ترین جنگهای مذهبی بین مسیحیان و مسلمانان بود. جنگهایی که به جنگهای صلیبی معروف شد و قریب دویست سال طول کشید. این جنگها چیزی نبود مگر تعصب و جمود بر ظواهر دین که خیلی آسان آلت دست سیاست بازان و دنیا طلبان قرار می‌گیرد.
اما در دل همین جنگهای صلیبی است که بزرگترین عرفای مسیحی و مسلمان ظهور می‌کنند و با تمسک به گوهر دین باب گفت و گو بین ادیان را باز می‌نمایند. نمونه بارز آن ابن عربی (متوفای 1240 میلادی) و مایستر اکهارت(متوفای 1328میلادی) می‌باشند. ابن عربی در اندلس می‌زیسته و در غرب جهان اسلام، مرز برخورد با صلیبی‌ها، سفرها داشته و این جنگها را از نزدیک مشاهده کرده است. حتی با صلاح الدین ایوبی که از او به ملک ناصر یاد می‌کند، هم عصر بلکه مرتبط بوده و با پسر او، ملک ظاهر، دوستی وی فتح بیت‌المقدس در سال 581‌ق و پیروزی مسلمانان را که از آنان به سپاه توحید و مجاهد(غازی) یاد می‌کند، در سال 591‌ق پیش بینی می‌کند. با این اوصاف وی باید مسیحیان را کافر و محارب، و ایشان را بخاطر قول به تثلیث و احترام به صلیب مشرک بشمرد. اما با کمال شگفتی می‌بینیم که می‌گوید: اما اهل تثلیث بخاطر فردیتی که در تثلیث است، امید به تخلص آنان وجود دارد. چرا که فرد از صفات واحد است. پس آنان موحدند با توحید ترکیب وامید است که رحمت مرکبه آنان را فراگیرد ... چه بسا اهل تثلیث در حضرت فردانیت به موحدان ملحق شوند نه در حضرت وحدانیت. من در کشف معنوی آنان را چنین دیدم و قادر به تمییز بین موحدان و اهل تثلیث نبودم. ابن عربی مسیحیان را حتی بخاطر صورت گرایی، سرزنش نمی‌کند، بلکه سعی می‌نماید که برای این کار آنان توجیه و محملی بیابد و بر‌ آن است که این صورت گرایی به نحوی دیگر در اسلام نیز وجود دارد: از اصول عیسویان توحید تجرید از طریق مثال است. چرا که وجود عیسی علیه السلام از ذکوریت بشری نبود، بلکه از تمثیل روح در صورت بشر بود. به همین جهت بر امت عیسی بن مریم علیهما السلام. نه بر سایر امم. قول به صورت غالب شده است. آنان در کلیساهای خود تصویرهایی می‌کشند و با توجه به آنها در نفس خودشان به عبادت می‌پردازند، چرا که اصل پیامبرشان از تمثیل بوده و این حقیقت تا به امروز در امت او ساری شده است. هنگامی که شرع محمد صلی الله علیه و آله آمد. از صورت نهی کرد، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله حاوی حقیقت عیسی علیه السلام بود و شرع او شرع وی را در برداشت. در نتیجه برای ما مشروع ساخت که خدا را بپرستیم آن گونه که گویا او را می‌بینیم(اعبد الله کانک تراه). بنابراین او را برای ما در خیالمان داخل ساخت و این همان معنای تصویر است. با این تفاوت که آن را در حس نهی کرد تا مبادا این امر در این امت[نیز] بصورت حسی درآید. این تسامح ابن عربی نسبت به مسیحیت از شیوه کلی او در برخورد با عقاید گوناگون در باب خداوند نشات می‌گیرد. او معتقد است که خداوند در عین این که در هیچ قید و بندی قرار نمی‌گیرد، ولی در عین حال هر قیدی را قبول می‌کند. ابن عربی نام این امر را اتساع الهی می‌گذارد. به اعتقاد او عارف بالله نیز این وسعت و سعه صدر را دارد که آسان به انکار این و آن که دم از خدا می‌زنند نپردازد: اهل کشف بر همه مذاهب و نحل و ملل و گفتارها در باب خداوند، اطلاع جامع دارند و به هیچ یک از آنها جاهل نیستند. بعضی از عقاید خاص و گفتارهایی که اهل ملل و نحل در باب خدا و هستی اظهار می‌دارند متناقض هستند، بعضی مختلف هستند و بعضی متماثل، صاحب کشف می‌داند که این گفتار و اندیشه‌ها و عقاید از کجا اخذ شده‌اند و آنها را به موضع [واقعی] خود منسوب می‌کند و برای فائلان آن عقاید عذر پیدا کرده، آنان را تخطئه نمی‌نماید و قول آنان را عبث نمی‌شمرد. زیرا خدا آنچه را در زمین و آسمان و بین آنهاست، عبث نیافریده و انسان را نیز بیهوده خلق نکرد. بلکه او را آنچنان آفرید که بر صورت خدا باشد. پس هر که در عالم است به کل جاهل است و به بعض عالم. مگر انسان کامل [که به کل عالم است.] بنابراین، انسان کامل آن توانایی را دارد که گوهر دین را که ولایت مرتبط است ادراک کند و در هر عقیده‌ای در باب خداوند بارقه‌ای از حقیقت بیابد. این امر از اعتقاد ابن عربی برمی‌خیزد که: هر چه در وجود است، حق است و هر چه در شهود است، خلق است. بنابراین بین عالم واقع و آنچه در شهود عارفان می‌آید هماهنگی می‌یابد: بر اهل الله است که علم هر فرقه و دینی را درباره خداوند بدانند تا او را در تمام صورتها مشاهده کنند و در موطن انکار نمانند. زیرا خدای تعالی در وجود سریان دارد. پس غیر از [شخص] محدود، کسی او را انکار نمی‌کند. اهل الله تابع کسی هستند که اهل او محسوب می‌شوند[یعنی خدا] و حکم او بر آنان جاری است و حکم خدا عدم تقیید است. پس او دارای وجود عام است و اهل او دارای شهود عام‌اند ... کسی که وجود او(خدا) را مقید سازد، شهود خویش را مقید ساخته است واز اهل الله نیست. اکهارت نیز به عنوان کشیش رسمی کلیسای کاتولیک در زمان جنگهای صلیبی، قطعا در مسائل سیاسی تابع پاپ و کلیسا بوده است و علی القاعده می‌باید موضع خصمانه‌ای نسبت به شرق مسلمان داشته باشد؛ ولی او در پس ظواهر دین، جویای گوهر آن است. به همین جهت، هز چند عارفی بسیار آرام و مودب است، تنها موردی که نگارنده ملاحظه کرده است که جاده اعتدال خارج شده و به تندی سخن گفته، در برابر مقدس مآبان مسیحی است که حقیقت دین را در پای ظواهر آن قربانی می‌کنند: آنچه می‌خواهم بگویم یک حقیقت است و حق را بر حقانیت این مطلب، به شهادت می‌گیرم و قلبم را گرو می‌گذارم ... آنان که از مادیت و دنیای حقیر خود بیرون نیامده وبرای اعمال خویش در پیشگاه ربوبی وزنی قائلند و باطن حقایق الهی را تا حد همین اعمال ظاهری پایین می‌آورند، به ظاهر شایسته نام مقدس‌اند اما باطنشان خری است که هیچ ادراکی در باب حقیقت الهی ندارد. همین خر مقدسها را می‌بینم که از آن سو، اکهارت را به محاکمه کلیسا می‌کشند و آثارش را توقیف می‌کنند و از سوی دیگر، در جناح مسلمانان، شیخ اشراق را به فرمان سردار جنگهای صلیبی، صلاح الدین ایوبی و بدست پسرش ملک ظاهر به جرم بی‌دینی شهید می‌نمایند اکهارت نیز مانند ابی عربی معتقد است که برای حقیقت یک منبع بیشتر وجود ندارد. تکون و تشریع هر دو از همین منبع سرچشمه می‌گیرند. فلاسفه غیر مسیحی، و در رأس آنان ابن سینای مسلمان، موسی علیه السلام و مسیح علیه السلام همه حقیقتی واحد را تعلیم کرده‌اند و صرفا در نحوه بیان تفاوت دارند. او نیز مانند ابن عربی عارف کامل را کسی می‌داند که اهل تسامح در باب عقاید باشد: خدا برای اولیا و انبیا شریعتی قرار داد و به آنان قدرتی عطا فرمود تا آن را به همان نحو که می‌فهمند تبعیت کنند. بنابراین آن طریقه نیکوترین کاری بود که آنان می‌توانستند انجام دهند. ولی خدا هرگز بندگی انسان را مقید به طریقی خاص نکرده است. هر امکانی که در یک شیوه زندگی وجو دارد،‌ درهمه شیوه‌های دیگر نیز یافت می‌شود. چرا که آن طرق نیز عطای خداوند است و خداوند عطایش را از هیچ کس منع نکرده است. هیچ طریق خیری با سایر طرق در تضاد نیست. ما موظفیم که طرق دیگر نیکان را ملاحظه کنیم و هیچ یک را خوار نشماریم. بگذار تا هر یک، راه خود را بپیماید و محسنات سایر طرق را نیز اخذ نماید و در نتیجه جامع ارزش‌های همه طرق باشد.
4- حق مطلق و حق معتقد به دیدگاه تسامح آمیز ابن عربی و اکهارت نسبت به عقاید، چنانکه گفتیم، از شناخت آنان نسبت به خدا ناشی می‌شود. چرا که خداوند وسیع‌تر از آن است که مقید به اعتقاداتی شود که زاییده تخیلات انسانهاست و یا در بند برداشتی قرار گیرد که محصول اندیشه محدود بشر است: جناب کبریایی لاابالی استمنزه از قیاسات خیالی است. به اعتقاد ابن عربی، هر کس خدایی را می‌پرستد که ساخته و پرداخته ذهن خودش می‌باشد و به اصطلاح خدا را در اعتقاد خویش مقید می‌سازد: خدا در اعتقاد بندگانش تخلق پیدا می‌کند. زیرا هنگامی که کسی در خدا تفکر می‌کند، در نفس خویش و با فکر خویش آنچه را بدان معتقد است، خلق می‌نماید. پس غیر از آن خدایی را که خود با فکر خویش خلق کرده است نمی‌پرستد. به او گفته است باش و او پیدا شده است. به همین سبب به ما مردم امر شده است که خدایی را بپرستیم که رسول آورده و کتاب بدان ناطق است، زیرا هنگامی که تو این خدا را بپرستی چیزی را پرستیده‌ای که مخلوق نیست، بلکه خالق خود را پرستیده‌ای و حق عبادت را درباره او بجا آورده‌ای. و مسلم است که خدایی که رسولان معرفی می‌کنند، یکی بیشتر نیست. اکهارت نیز کلماتی دارد که کاملاً با گفته ابن عربی هماهنگ است: انسان نباید خدایی داشته باشد که صرفا مخلوق اندیشه خودش باشد و نباید به چنین خدایی راضی شود. زیرا در این صورت با از بین رفتن اندیشه، خدا نیز از بین می‌رود. بلکه باید خدایی داشت که حاضر و از اندیشه بشر بسیار فراتر باشد. اما باید توجه داشت که خدایانی که در اندیشه‌های انسانی تجلی می‌کنند و بدان معتقد می‌شوند و ابن عربی آنها را حق معتقد به می‌نامد، تجلی همان خدای واحدند در ظرف اندیشه‌ها و مزاج‌های مختلف. در اعتقاد به چنین خدایی خطلیی نیست. خطا آنجا رخ می‌دهد که این حق معتقد را حق مطلق پنداشته غیر او را انکار کنیم. عارف کامل به این نکته واقف است و خدا را با همه تجلیاتش می‌پذیرد. این که انسانها خداوند را به اعتقادات خویش مقید می‌سازند و جلوه‌های دیگر خدا را در سایر اعتقادات منکر میِ‌شوند، مضمون روایاتی است که در آنها چنین عنوان شده است که در قیامت، خداوند برای بندگانش تجلی می‌کند و بندگان تنها آن صورتی را از خدا قبول می‌کنندکه با مزاج‌ و طبع و عقلشان موافق افتد و بقیه را انکار می‌کنند. به تعبیر ابن عربی: روز قیامت خداوند تجلی می‌کند و می‌گوید من پروردگار شما هستم. با آن که او را می‌بینند و با وجود رویت و برداشته شدن حجاب، او را انکار می‌کنند و تصدیق نمی‌نمایند. اما هنگامی که خدا به صورت و یا علامتی که آن را می‌شناسند، تحول پیدا کرد، وی را تصدیق کرده می‌گویند تو پروردگار مایی. در حالی که این همان است که آن را انکار می‌کردند و از وی برائت می‌جستند و آن همین است که بدان اقرار و اعتراف کردند. در جای دیگر علت آن انکار و این قبول را در این می‌داند که هر کس خدا را با عینک عقیده خویش می‌بیند و در آینه خدا جز خود و عقاید خود را مشاهده نمی‌کند: هر شخصی به روش عقیده‌ای دارد که با آن عقیده به او رجوع می کند واو را در آن عقیده طلب می‌نماید. پس اگر خدا در آن عقیده بر او تجلی نماید، به او اقرار می‌کند و اگر در غیر آن عقیده برایش ظاهر شود، او را انکار می‌نماید و از او برائت می‌جوید. در واقع نسبت به او اسائه ادب می‌کند، هر چند از دیدگاه خویش نسبت به او ادب می‌ورزد. پس هر معتقدی، تنها از طریق آنچه در نفس خودش خلق می‌کند به خدا معتقد است. پس خدا در اعتقادات آنان مجعول است، یعنی آنان جز نفس خویش و آنچه را در آن جعل کرده‌اند نمی‌بینند.          ادامه دارد...