سعید حجاریان
تا زمانی که روزنامه صبح امروز منتشر میشد، تلاش من این بود که در هر شماره موضوعی درباره قتلهای زنجیرهای مطرح شود و گمان نمیکنم هیچ شمارهای از آن روزنامه خالی از مطالبی مربوط به قتلهای زنجیرهای باشد. اما به هر تقدیر، روزنامه بسته شد و مجرایی برای طرح دیدگاهها درباره قتلها به گونهای سیستماتیک باقینماند. اکنون که نامه شریف شما قصد دارد در بخشی ویژه به این موضوع بپردازد، فرصت را غنیمت میشمارم و تلاش میکنم نکاتی را معروض دارم. من پرسش شما را که موضوع آن، آثار قتلهای زنجیرهای بر روند اصلاحات است، به سه بخش کوچکتر تقسیم میکنم و به آثار کوتاهمدت، میانمدت و درازمدت قتلهای زنجیرهای بر اصلاحطلبان میپردازم.
الف- آثار کوتاهمدت طبعاً تکانه اولیه ناشی از قتلهای زنجیرهای بر همگان گران آمد. بعد از یک پیروزی شیرین در انتخابات، این آزمونی سخت بود که اصلاحطلبان با آن رو به رو میشدند. گویی به آنها نهیب زده میشد که حقه مهر بدان نام و نشان است که بود و دوم خرداد تفاوت ماهوی با دوران قبل و بعد از خود ایجاد نکرده است. اگر قبل از دوم خرداد، ا توبوس از ارمنستان را داشتیم؛ حالا هم تکه تکه کردن داریوش و پروانه و مختاری و پوینده و دیگران را داریم و قصه همان است که بود.
این نهیب در پی آن بود که اگر دولت بیست میلیونی کشش ندارد، همین جا استعفا بدهد و برود، چرا که به قول آنها، رییسجمهور قبلاً نیز در پروندهاش دو مورد قهر و یک مورد استعفا داشت. بدین ترتیب تلاش شد تا پیشبینی آنان که میگفتند دولت نوپای خاتمی، شش ماهه سرنگون خواهد شد، درست از آب درآید. همانها که معتقد بودند؛ راستی خانم فیروزهی بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
اما علیرغم این نهیبها و غریوها، دولت اصلاحات پایمردی کرد و تا پذیرفتن مسئوولیت از سوی یک وزارتخانه از همین دولت پیش رفت؛ کاری که کمتر در دنیا سابقه دارد.
شما بنگرید؛ اگر بتوانند مدراک بدرفتاری یک سرباز آمریکایی را محو کنند، امکان ندارد که دولت آمریکا آن سرباز را به پای میز محاکمه بکشاند و جرم او را علنی کند. اما در این جا، بخشی از تشکیلات امنیتی را به عنوان جریان خود سر به مردم معرفی کردند. جریانی که از امکانات دولتی ارتزاق میکرد و برنامههای خود را پیش میبرد.
همین شجاعت اولیه دولت برای پیگیری موضوع، اصلاحطلبان را تشجیع کرد که میتوانند موانع راه توسعه سیاسی را از پیش پای خود بردارند و افقهای روشنی را در مقابل خود ببینند. در همین دوران بود که روزنامههای اصلاحطلب، به عنوان گروههای حقیقتیاب به دنبال کشف زوایای تاریک پرونده افتادند تا جریانی را که میخواست کشور را به سمت پلیسی شدن سوق دهد منزوی سازند و آنان را مجبور کنند که دست به حرکاتی بزنند که رسواتر شوند؛ مانند تهیه برنامه چراغ یا نوشتن مقالاتی برای گریز از نگاه تیزبین مردم.
در این مرحله، البته آثار مثبت بینالمللی پیگیری دولت را نیز نمیتوان فراموش کرد و دنیا با اعجاب و تحسین به این پدیده مینگریست. این امر باعث بالا رفتن پرستیژ دولت نیز شد.
پوشیده نیست که در همان اوایل کار، دولت در پیگیری پرونده، ضعفهایی هم از خود نشان داد، به خصوص آن که اعلام کرد خود را موظف به دنبال کردن بیش از چهار قتل نمیداند. همچنین سطح پیگیری را از مباشران به سطح عاملان اصلی بالا نبرد. این امر باعث شد که بر خلاف ادعای دولت که قرار بود غده سرطانی را درآورد و چشم فتنه را کور کند؛ امکان متاستاز به سایر اندامها فراهم شود که نمونهاش را در 18 تیر دیدیم.
به یاد دارم که در همان زمان، نمایندگان کانون نویسندگان از رییسجمهور درخواست ملاقات کردند و با وجود تلاش من برای ترتیب ملاقات، رییسجمهور این امر را به خود من که در آن زمان مشاور ایشان بودم محول کردند. من تقاضا کردم که آقای مسجدجامعی هم همراه من باشند. بدین ترتیب، نمایندگان کانون نویسندگان، قدمرنجه فرموده، به دفتر ما آمدند. به خوبی برخی از چهرهها را به یاد دارم؛ مرحوم گلشیری، آقای دولتآبادی، خانم سیمین بهبهانی، خانم فرشته ساری، آقای علی اشرف درویشیان، آقای چنگیز پهلوان و برخی چهرههای دیگر که در خاطرم نمانده است.
در جریان آن ملاقات، اولین تقاضای آنان، امنیت بود. میگفتند که جانشان در خطر است و مرتب تهدید میشوند و بعضی از شبها را در منزل اقوام میگذرانند. به یاد صحبتهای بهزاد نبوی در دوران پیش از وقوع قتلهای زنجیرهای افتادم که به آقای خاتیم میگفت: اگر رقیب شما برنده شده بود، جای ما گوشه زندان اوین بود. اما حالا که شما انتخاب شدهاید، آنهاحتماً مار ترور میکنند. من این قصه را برایشان تعریف کردم و آنها هم تلخندی بر لب آوردند. خواستههای دیگری هم داشتند که پیگیری کردم و در مورد مسأله امنیت، قرار شد وزارت کشور مأموریت حفظ امنیت جانی آنان را برعهده بگیرد.
مجموعاً میتوان گفت که در کوتاه مدت و در چند ماهه پس از قتلها، دولت اقتدار لازم را نشان داد و توانست جریان خودسر را منکوب کند. خودسر که میگوییم؛ منظور جریانهایی هستند که غیر مسؤولند و به جایی نیز پاسخگو نیستند. البته اختیارات دارند ولی به موازات آن مسؤول اعمال خود نیستند. در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتیم مثل آرژانتین و شیلی، جریان گم شدگان وجود دارد که مادران همراه با عکس فرزندانشان، میتینگهای بزرگ برپا میکنند. این نشان دهنده آن است که جریاناتی خارج از مسؤولیت قانونی، دست به آدم ربایی میزنند و با به سر به نیست کردن آدمها، فجایعی عظیم را به بار میآورند.
مثلاً در همین قصه قتلهای کرمان، با که قصه سیاسی نیست، عدهای خودسر دست به چند فقره قتل فجیع زدهاند با استناد به بندهایی از قانون جزا که در آن تصریح شده است؛ اگر کسی دیگری را با شبهه مهدورالدم بودن به قتل برساند، قصاص از او ساقط است و تنها باید دیه بپردازد، و این عده حالا هم منتظر بخشودگی هستند. این سوء استفاده از خلاء قانونی در کشور ماست و معلوم نیست که کی و کی قرار است این موارد را در قانون جزا اصلاح کند. تازه آقایان به فکر تشکیل ستاد حفاظت اجتماعی افتادهاند که قضیه را دهها برابر تشدید خواهد کرد. یک نفر هم پیدا نمیشود که تجربه کشوری مثل پاکستان را در دوره ضیاءالحق در تشکیل «شرطهالخمیس» بررسی کند و ضایعات و گرفتاریهای این کشور را در تشکیل این سازمان نشان دهد.
ب- آثار میانمدت: بعد از گذشت حدود یک سال و با سرد شدن موضوع، کما بیش آثار میانمدت قتلها معلوم شد. از جهتی با دستگیری عاملان قتلها، دیگر شاهد تروری سیاسی نبودیم؛ هر چند قتلهای زنجیرهای غیر سیاسی همیشه روی میدهد؛ مثل خفاش شب، قتلهای پاکدشت و ... که ناشی از مسألهها و انحرافهای اجتماعی است و در این جا، به بررسی آن گونه قتلها کاری نداریم.
در بررسی آثار میانمدت، میتوان گفت که وزارت اطلاعات در قیاس با تشکیلات موازی که در حال شکلگیری بود و بنا را بر خشونت گذاشته بود تا حدود زیادی وجهه مناسبی پیدا کرد. به هر حال و به قول معروف؛ هر رشتهی پاره میتوان بست/ لیکن گرهیش در میان هست. میخواهم بگویم که اصلاحطلبان توعی بدبینی نسبت به رقبای خود احساس کردند و این که مسأله آنها، حیات و ممات اصلاحات است و به چیزی کمتر از آن رضایت نخواهند داد، به خصوص که روند پیگیری پرونده نیز به دستاندازهای بیهوده و گاه مضحک افتاد.
از آن سو، بالا بردن مطالبات مردم درباره پیگیری قتلها، اصلاحطلبان را وادار میکرد که فشار خود را بر دولت زیاد کنند و دولت نیز توان آن را نداشت که با قوه قضاییه به چالش برخیزد. کم کم مردم به این نتیجه رسیدند که اصلاحات و اصلاحطلبان توان ادامه راه را ندارند و پرچمی را که برداشتهاند، سنگینتر از آن بوده است که بتوانند آن را حمل کنند و به مقصد برسانند.
شعار عبور از خاتمی و به یک معنا شعار عبور از اصلاحطلبان حکومتی در همین مقطع مطرح شد.مخصوصاً وقایعی مثل کوی دانشگاه، باطل کردن 700 هزار رأی در انتخابات مجلس ششم برای وارد کردن برخی چهرهها و حرکتهای ایذایی لباس شخصیها، نشان از آن داشت که دولت اقتدار کافی برای پیشبرد دموکمراسی در کشور را ندارد. اما به هر حال نمیتوان نادیده انگاشت که شوک اولیه ناشی از قتلهای زنجیرهای و پیگیریهای دولت، جامعه را به شدت سیاسی کرده بود. مردم پیگیر اخبار بودند، هنوز روزنامهها خوانده میشدند، جامعه مدنی رفته رفته تقویت میشد و احزاب سیاسی به خود شکل میدادند. این موارد را نباید نادیده گرفت، مخصوصاً با اعلام نتایج مجلس ششم خون تازهای در رگهای اصلاحات جریان پیدا کرد. نتیجه دور بعدی انتخابات ریاستجمهوری و تجربه شوراها را نیز میتوان به این فهرست افزود. برخی از موارد گفته شده، نتیجه بلاواسطه قتلهای زنتجیرهای نیست ولی در مجموع و با تسامح میتوان آن موارد را نیز محصول فرعی قتلها برشمرد؛ مثلاً در جریان ترور خود من مردم خیلی بسیج شدند.
پ-آثار درازمدت: در درازمدت، این قضیه کماکان دو وجهی خواهد ماند. از یک سو برکاتی جهت دموکراسی در برخواهد داشت. به قول معروف؛ دیدی که خون نا حق پروانه شمع را / چندان امان نداد که شب را سحر کند؟ به نظر من، خون پروانه اسکندی، درخت نوپای دموکراسی در ایران را آبیاری کرد. من از میان همه کشتهشدگان، با فروهرها و آقای مجید شریف آشنا بودم و به مجید شریف قولی داده بودم که با رفتن او، همچنان بدهکار ماندم.1
خون کشته شدگان قتلهای زنجیرهای، برخی از موانع دموکراسی از پیش پای این م لت برداشت، اما از سوی دیگر این نمره منفی را در کارنامه اصلاحات باقی گذاشت که نتوانسته است به عهد با مردم وفا کند. حتی بعضی پا را فراتر گذاشتهاند و معتقدند که اساساً اصلاحطلبان از ابتدا با رقبایشان سروته یک کرباس بودهاند و در این قضایا، نوعی تقسیم نقش صورت گرفته است؛ چه برای فریب مردم، چه برای فریب جهانیان. اکنون شاهد آن هستیم که غربیها، به ویژه آمریکاییها، روی این نکته پافشاری میکنند که اصلاحطلبان و غیر اصلاحطلبان یک پارچه هستند و بنابراین ما تنها با مردم صحبت میکنیم.
از دید بسیاری از مردم نیز این به نوعی بازگشت به شرایط پیش از دوم خرداد است و به معنای آن است که همگی دوباره سوار اتوبوش ارمنستان شدهایم و روز از نو، روزی از نو. وقتی پس از یک شکست، آدم دوباره خود را سر جای اول ببیند، احتمال این که بار دیگر تلاش به خرج دهد و کمر همت بر میان بندد و کار را شروع کند، کم است. به همین لحاظ، نوعی سیاست گریزی یا نشستن به امید دست غیبی یا حرکتهای کور افراطگرایانه در میان برخی دیده میشود که هیچ کدام از آنها پاسخ حل مسأله دموکراسی در ایران نیست و این روند ادامه دارد تا چشمانداز تازهای پیدا شود.