انقلاب زبانشناسی چامسکی
چامسکی کار خود را در زبانشناسی، به قصد ایجاد تحول و انقلاب در این رشته آغاز نکرد. او محقق جوانی بود که خود را مقید کرد تا درباره سئوالات اساسی این حوزه بازاندیشی و بازنگری کند، زیرا پاسخهای موجود به جای ارائه راهحل، مشکل را دو چندان میکردند. بیش از پنجاه سال بود که زبانشناسان رویکردی آگاهانه به این سئوال اساسی داشتند که زبان چیست؟ و آخرین زبانشناسی که این سئوال اساسی را ساده و صریح رسیده «فردیان دو سوسور» بود که در بیست و یک سالگی و در سال 1878 کتابی درباره زبان منتشر ساخت. او پس از این کتاب در تمام مدت تدریس و تحقیقاتش هیچ کتاب دیگری ننوشت و پس از مرگ او در سال 1913 بود که تعدادی از شاگردانش یادداشتهای سخنرانیهای او را گردآوری کردند و در کتابی تحت عنوان «درسهایی در زبانشناسی همگانی1» به نام سوسور منتشر کردند؛ کتابی که پایهگذار زبانشناسی نوین بود.
سوسور زبان را رابط میان تفکرات فرد و اصوات تولیدی او میدانست. او تفکر را مدلول و صوت را دال نامید که از طریق نشانه زبانی (Sign) با هم مرتبط میشوند. سوسور میگفت که مطالعه زبان از طریق مطالعه نشانههای زبانی میسر است، مطالعهای که نه به شیوه تاریخی و نه به صورت مقابلهای، بلکه در یک زبان خاص و در یک مقطع زمانی خاص است. برای سهولت در این کار، او بین «زبان» و «گفتار» (لانگ و پارول) تمایز قائل شد و معتقد بود که باورها، تصورات و ذهنیات فرهنگ زبانی خاص در یک برهه زمانی خاص، بر روی هم جمع میشوند و زبان را به وجود میآوردند که از ارتباط آن با گفتار، نشانه زبانی مشخص میشود.
در آمریکا، زبانشناسی نوین ساختگرا در ابتدا به عنوان ابزاری برای انسانشناسی مطرح شد و لئونارد بلومفیلد، محقق و مدرس واژهشناسی زبان آلمانی در دانشگاه شیکاگو بود که باعث استقلال این رشته در آمریکا شد. کتاب او به نام «زبان» (1933) امروزه به عنوان اثر زیربنایی و کلاسیک مکتب زبانشناسی توصیفگرای آمریکا در نظر گرفته میشود. نقش بلومفیلد در پیشبرد این رشته، بنا به گفته یکی از مورخان این بود که: «از آن یک علم ساخت».
بلومفیلد معتقد بود که الگوهای صوتی یک زبان به طریقی سیستماتیک تغییر میکنند و تنها راه دستیابی به این تغییرات، داشتن شاکله منسجمی از روالها (Procedures) است و برای رسیدن به روال درست، باید تمام عوامل غیر زبانی را کنار گذاشت. بلومفیلد، خود را یک ماشینگرا (مکانیست) میخواند و به نظر او هر چیزی که با ذهن، تفکر و فعالیتهای ذهنی به هر شکلی مرتبط بود، موضوع مناسبی برای زبانشناسی نبود. زبانشناسان توصیفگرای آمریکا، تنها گفتار مدنظر سوسور (پارول) را مطالعه میکردند و به هیچ وجه به زبان توجهی نشان نمیدادند.
با این حال، زبانشناسی توصیفگرا یا زبانشناسی ساختگرای آمریکا، یک حوزه مستقل و تأثیرگذار بود تا اینکه چامسکی آن را دگرگون ساخت. اختلاف اساسی میان چامسکی و زبانشناسان پیش از او فارغ از همه مسائل فنی، در تضاد کامل آنها بر سر ماهیت و اعتبار ذهن بود. زبانشناس توصیفگرا، زبان را به عنوان «اصوات گفتاری که افراد تحت تأثیر محرکهایی خاص تولید میکند» تعریف میکرد، در حالی که چامسکی زبان را به عنوان ابزاری، جهت بیان آزاد تفکر و پاسخی به موقعیتهای جدید میداند و بنا به گفته او، ما در زندگی روزمره به طور مرتب جملاتی را تولید میکنیم که تاکنون آنها را به کار نبستهایم و همچنین جملاتی را درک میکنیم که تاکنون آنها را نشنیدهایم.
به عبارت دیگر، استفاده روزمره و متداول ما از زبان خلاقانه است، این در حالی است که از دیدگاه مکتب توصیفگرای زبانشناسی، توانایی ما در تولید و درک جملات جدید از طریق نظریههای مختلف رفتاری و مکانیکی قابل توجیه است؛ یعنی اینکه ما در کودکی جنان بار میآییم که به محرکهای معینی پاسخ دهیم یا عادات معینی از استفاده زبان را اکتساب نماییم و یا اینکه جملات جدید را از طریق قیاس یا جملات قدیمی تولید کنیم.
بنابر عقیده چامسکی، استفاده خلاقانه از زبان با محدودیتهای تبیین مکانیکی سازگار نیست، جنبه خلاقانه زبان که در توانش ذاتی ذهن انسان نهفته است، فارغ از محرکهای خاص بیرونی و بر اساس موقعیتهای جدید، بدیع و نوآورانه است و باعث زایش افکار و تصورات جدید در ذهن ماست. در حقیقت معنای خلاقیت ذهنی زبان در این است که شکلگیری تفکرات و احساسات و بروز آنها از طریق زبان است. از طرفی فرآیندی که تفکر را از ساختهای انتزاعی ذهن میسازد، با فرآیندی که تفکر را به زبان گفتاری مبدل میسازد تفاوت دارد. معنای این گفته آن است که ابزار احساسات و تفکرات ما، لزوماً نسخه کامل و دقیقی از زبان نیست. [تفاوت توانش و کنش زبانی].
به نظر چامسکی، مطالعۀ زبان ضرورتاً باید ذهنگرا باشد زیرا در غیر این صورت، محدود به شکل سطحی یا بیرونی آن میشود که توصیف پخش کوچکی از زبان است. به قول چامسکی این مساله مانند یک کوه یخی است که ما تنها سطح آن را میبینیم، اما در زیر این سطح، زیربنایی پیچیده و با اهمیتتر وجود دارد.
اگر چه، تمایز میان ژرف ساخت2 و روساخت3 در زبان، قبل از چامسکی توسط سوسور (زبان و گفتار) و ویتگنشتاین (به شکلی صریحتر) مطرح شده بود، اما چامسکی بر خلاف پیشینیانش، وجود این ساخت دوگانه را کلیدی برای پاسخ به سئوالات اساسیتر در مورد ماهیت ذهن میدانست. او میگوید، «ویژگیهای عام ساخت دستوری بین همۀ زبانها مشترکند و این ویژگیها، نمایانگر خصوصیات اساسی و معینی از ذهن است... بنابراین همگانیهای4 خاصی برای زبان وجود دارند که محدودیتهایی را بر گسترۀ زبانهای انسانی اعمال میکنند.»
تلاش اصلی چامسکی در زبانشناسی این بوده که نظریهای ارائه کند که ساز و کار این همگانیهای زبان را توجیه کند. او بعضاً از همگانیهای زبان تحت عنوان «ذهنیات ذاتی یا مجرد» نام برده که خود باعث پیچیدهتر شدن نظریات وی است. به عبارت فنی، همگانیهای زبان از نظر او تنها «شرایط بسیار محدود کنندهای هستند که قواعد دستور آنها را برآورده میسازند.» برای روشنتر شدن مطلب، اگر به عنوان مثال در جمله «جان از راستگویی لذت میبرد.»
جای فاعل «جان» را به مفعول «راستگویی» عوض کنیم، جمله به این صورت میشود که «راستگویی از جان لذت میبرد» پر واضح است که این جمله غیر دستوری است، به هر زبانی که بیان شود و علت این امر، آن است که اصولی همگانی یا ویژگیهایی اساسی در ذهن سخنگویان وجود دارد که جمله اول را دستوری و جمله دوم را غیردستوری میکند و سؤال اصلی که پیشروی چامسکی و همکارانش قرار دارد، این است که این اصول همگانی را در هر نقطه از فرآیند زبان، از قواعد گرفته تا ژرف ساخت، رو ساخت و سرانجام تعابیر آوایی و معنایی که به واژگان نسبت میدهیم، بیابند.
ریشههای انقلاب زبانشناسی چامسکی را باید در دوره کودکی وی جستجو کرد. ویلیام چامسکی، پدر نوام، از اساتید زبان عبری و تعالیم مذهبی یهودیان در دانشگاههای فیلادلفیا بود و علاوه بر مطالعات دستور زبان عبری قرون وسطی (قرن سیزدهم میلادی) و نگارش یکی از مهمترین کتابهای زبان عبری، در مسائل تعلیم و تربیت نیز، صاحب نظر بود. مادرش میکوه اسرائیل نیز معلم او در خانه و مدرسهای بود که پدرش مدیریت آن را بر عهده داشت.
پدرش برای گریز از خدمت در ارتش تزاری روسیه، در سال 1913 به فیلادلفیای آمریکا، مهاجرت کرد و همانجا بود که نوام در سال 1928، چشم به جهان گشود. او از زمان کودکی تا دوازده سالگی در مدرسهای درس میخواند که به خلاقیت فردی دانشآموزان، اهمیت فراوانی میدادند و در یک چنین فضای پویایی، هر کسی بنابر استعداد خود، کار مهمی میکرد و ارزش هیچ کاری کمتر از دیگری نبود و در واقع همه دانشآموزان ممتاز پرکار بودند و در همان مدرسه، مادرش معلم بود. زمانی که او ده سال بیشتر نداشت، اقدام به بازخوانی و تصحیح کتاب دستور زبان عبری قرون وسطایی کرد که پدرش آن را نگاشته بود و این سرآغاز کاری بود که سالها بعد به صورت نظریهای چشمگیر به دنیا عرضه شد.
چامسکی در سال 1945 وارد دانشگاه پنسیلوانیا شد؛ اما پس از گذشت دو سال تصمیم گرفت که به دنبال علاقهاش دربارۀ مسائل سیاسی به فلسطین برود و به یکی از گروههای فعال سیاسی بپیوندد، اما والدین او برای منصرف کردنش، وی را به زیلیگ هریس، زبانشناس برجسته و استاد دانشگاه معرفی کردند که به شدت درگیر آن نوع مسائل سیاسی بود که افکار چپگرایانه پسرشان را هم دربر میگرفت. چامسکی پس از آشنایی با او تصمیم گرفت در پنسیلوانیا بماند و علاوه بر مطالعه ریاضیات و فلسفه و کلاسهای زبانشناسی هریس نیز بهرهمند شود. در آن زمان هریس، کار عمده خود را، حول زبانشناسی ساختگرا، پایهگذاری کرده و کتاب «شیوههای زبانشناسی ساختگرا»6 را به رشته تحریر در آورده بود.
بنابر گفتۀ چامسکی «بازخوانی و تصحیح این کتاب باعث شد که من زبانشناسی را در سطح عالی بیاموزم قبل از اینکه از کلاسهای او استفاده کرده باشم.» هریس به چامسکی پیشنهاد کرد که دربارۀ دستور عبری تحقیق و کار کند. او دربارۀ این دوره از زندگیاش چنین میگوید: «در ده سالگی به تصحیح و بازخوانی کتاب دستور زبان عبری قرن سیزدهم پرداختم و این مسأله بسیاری از کارهای آینده مرا تحتالشعاع خود قرار داد، زیرا به جای اینکه با دید ساختگرایانه به این حوزه نزدیک شوم با یک پیشینه غیررسمی کاری در زمینه زبانشناسی کلاسیک، وارد این حوزه شدم، گرچه حتی نمیتوان آن را پیشینه هم به حساب آورد، زیرا من هیچ چیزی در این مورد نمیدانستم و تنها تمایل داشتم که کارهای تاریخی انجام دهم. اگر چه هرگز به زبانشناسی تاریخی، نکتهای نهفته است که زبانشناسی ساختگرا، آن را به طور کلی کنار گذاشته است.
موردی که من بدیهی فرض کردم و از این جهت خوشحالم، این است که یک تحقیق زبانشناسی نباید به توصیف اکتفا کند و از تبیین غافل بماند. زبانشناسی تاریخی با تبیین این موضوع سر و کار دارد که چرا یک نوع ساخت و فرم یا انواعی از ساختها در یک برهه زمانی وجود داشته است؛ اما زبانشناسی ساختگرا، تاکید داشت که تبیین و تفسیری صورت نگیرد و در این نگرش، تبیین، نوعی فلسفهبافی کودکانه تلقی میشد؛ و حقیقتاً تنها ابتکار عملی که من در حوزه زبانشناسی به کار بستم، این بود که تبیینهایی توصیفی7 ارائه کنم و بکوشم تا نظریه ساخت همزمانی8 زبان را مطرح کنم که توزیع پدیدهها را تبیین نماید. لااقل در اولین کارم با خود آگاهی بسیار زیادی به عنوان تبیینهایی که افراد مختلف در زبانشناسی تاریخ ارائه کردند متکی بودم، آن نوع زبانشناسی که از همان دوران کودکی با آن آشنا بودم.
من هیچگونه اطلاع دیگری از زبانشناسی نداشتم تا اینکه در دانشگاه با زیلیگ هریس آشنا شدم.» او به یاد میآورد که: «کار من بر روی دستور عبری، هیچگونه پایگاه نظری زبان شناختانه نداشت، اما باید از پیشینه و تجربه خود در زبانشناسی تاریخی بهره میجستم. من کار خود را بدون پرسیدن سئوالاتم و با دستور زایشی9 آغاز کردم که به نظرم تنها شیوۀ قابل قبول بود و تلاش میکردم که سیستمی از قواعد را بیابم که ما را قادر میساخت تا تمامی ساختهای جملات زبان را توصیف کنیم.
به سرعت دریافتم که برای انجام این کار، باید فهرست بلند بالایی از قواعد مدون داشت. علاوه بر این متوجه شدم که نظم منطقی این قواعد تا حدی به نظم و توالی تاریخ وابسته است که من با آن آشنا بودم. بعد دریافتم که اگر به زبان، نظم منطقی درستی بدهیم قادر خواهیم بود تا بخش قابل توجهی از پدیدهها را تبیین کنیم که ظاهراً در غیر این صورت، قابل تبیین است و من دربارۀ این مسئله، سالیان سال و به تنهایی کار کردم.»
چامسکی در سال 1951، پایاننامۀ خود را تحت عنوان «واژ - واجشناسی زبان عبری نوین» به دانشگاه ارائه کرد و موفق به اخذ درجه کارشناسی ارشد از آن دانشگاه شد. علاوه بر این، او مطالعات خود را در زمینه فلسفه در محضر نلسون گودمان دنبال میکرد و پس از فراغت از تحصیل، گودمان او را به عضویت جامعه علمی یهودیان هاروارد در آورد. چامسکی در این دوره در جهت ارتقای شیوههای زبانشناسی ساختگرا، کار میکرد و پس از گذشت چهار سال موفق به دریافت درجه دکتری از دانشگاه پنسیلوانیا شد. او در این سالها، دانشجو و در عین حال همکاری هریس بود و به طور همزمان، نگرش زایشی خود را دربارۀ دستور زبان عبری دنبال میکرد.
وی در آخرین سال حضور در هاروارد، با علاقهای وافر، دست نوشتههای نهصد صفحهای خود را دربارۀ نگرش زایشی به دستور، کامل کرد و آن را «ساخت منطقی نظریه زبانی» نامید و یک فصل از این دست نوشتهها را تحت عنوان «تحلیل گشتاری» به گروه زبانشناسی دانشگاه پنسیلوانیا ارائه کرد و درجه دکتری خود را دریافت کرد. در آن زمان یکی از خوانندگان رسالۀ دکتری او گفته بود: «من نمیدانم این موضوع به چه حوزهای تعلق دارد، اما مطمئناً زبانشناسی نیست.» چامسکی چنین میگوید: «من به طور کلی به نگرش هریس معتقد بودم. او تصور میکرد که زبانشناسی ساختگرا، الگوی درستی است و تلاش میکرد که بر روی آن کار کند. امری طبیعی برای من به عنوان دانشجوی او، این بود که بگویم بسیار خوب! شیوههای مختلفی در زبانشناسی ساختگرا وجود دارد، بیایید آنها را مدون کنیم و ببینیم نتیجه کار چیست. در حقیقت اولین مقاله من که در مجله منطق نشانهای10 چاپ شد و اکنون به نظرم کار احمقانهای است، تلاشی برای فائق آمدن بر نارساییهای کابرد شیوههای ساختگرایانه و رفع ایراد از آنها بود و این کار حجیمی بود که پس از پایان تحصیلات به آن پرداختم. در همان زمان بر روی نگرش دستور زایشی هم کار میکردم، اما تصورم این بود که این کار دیوانگی است و آن را به هیچکس نشان نمیدادم».
یکی دو سال پس از اخذ درجه دکتری، هیچ ناشر و نشریهای حاضر به همکاری با او برای چاپ مقالات و دست نوشتههایش نبود تا اینکه یک روز، نمایندهای از انتشارات آلمانی موتان به گروه زبانشناسی مؤسسه تکنولوژی ماساچوست MIT)) که چامسکی در آنجا تدریس میکرد، سر زد و دست نوشتهای را به طور اتفاقی در گوشۀ میز چامسکی دید و درباره آنها سئوال کرد.
چامسکی در جواب گفت که اینها یادداشتهای تدریس اوست که از دست نوشتههای نهصد صفحهای وی گردآوری شدهاند. نماینده انتشارات موتان نگاهی به آن انداخت و گفت: «ما آن را چاپ میکنیم.» از این رو بود که موتان کتاب «ساختارهای نحوی» را در سال 1957 به چاپ رساند. او در این کتاب به سبب تأکید بر اهمیت تبیین خلاقیت زبان از استادان خود متمایز گشت و دستور گشتاری را به عنوان تبیینی نیرومند برای چگونگی ساختن جملات عرضه کرد. این کتاب بر نگرش برخی از زبانشناسان ساختگرا، تأثیر گذاشت و «رابرت لیز» یکی از زبانشناسان ساختگرا، پس از خواندن این کتاب، حمایت خود را از آن اعلام نمود و در «مجله زبان» نقد خوبی بر آن نوشت و از آن زمان به بعد این کتاب مورد توجه همگان واقع شد و انقلابی را در این رشته به پا کرد.
او در سال 1965 در کتاب جنبههایی از نظر نحو»12 تغییرات قابل توجهی در دستور گشتاری به عمل آورد که ضرورت مرتبط ساختن ژرفساختها و روساختها را معناشناسی و واجشناسی عنوان میداشت. در همان زمان که نظریۀ معیار او تمام حوزه زبانشناسی را فرا گرفته بود. نظریههای وی به طور کلی بر اساس دو نوع برداشت از زبان استوار بودند؛ یکی اینکه دستور زبان، دانش پایهای را که همه سخنگویان آن را دارند توصیف میکند و دوم اینکه، استفاده ما از زبان اساسآً همراه با خلاقیت است. بنا به گفته وی، خلاقیت در گسترۀ غنی، پیچیده و دامنهدار هر آن چیزی که شما تولید میکنید، آشکارا است و شما آزادید هر چه میخواهید بگویید و هر چه را در ذهنتان میگذرد، بیان کنید و درباره هر چیزی که میخواهید فکر کنید.
چامسکی در فاصله سالهای 1964 تا 1966 سه کتاب در حوزۀ زبانشناسی به رشته تحریر در آورد که همگی در جهت تصدیق و تایید نظریات وی و پاسخ به منتقدان و بازنگری در نظریه او و مسائل دیگر بودند. غالباً یک کاشف و یا مبتکر، مجموع انرژی ذهنی خود را درباره دیدگاه اصلی تحولآفرین خود جمع میکند و پس از آن باقی کارش را صرف تکرار خود یا تغییراتی جزئی میکند، در حالی که پیروانش بهتر میتوانند تأثیرات کارش را ببینند و آن را پیش ببرند. چامسکی که از مدتها قبل یه پیشنهاد همکارش- موریس هاله - به مطالعات تاریخ زبانشناسی روی آورده بود، در سالهای 65 – 1964 و هنگامی که برای استفاده از مرخصی سالیان (پس از هفت سال کار) در مرکز مطالعات ذهنی هاوارد به سر میبرد، خود را کاملاً در تاریخ زبانشناسی، غرق کرد و نتایج مطالعاتش به «زبانشناسی دکارتی» ختم شد؛ کتابی که اندیشههای او دربارۀ ماهیت ذهن را صریحاً بیان میکرد و علاوه بر این دیدگاههای سیاسی وی را نیز به طور تلویحی میتوان از این کتاب استنتاج کرد.
او پس از مطالعات فراوان دریافت که مخالفتش با زبانشناسی ساختگرا، بخشی از مسأله بزرگتری دربارۀ متدلوژی فلسفه، روانشناسی و علوم اجتماعی بود. او بر این عقیده است که فیلسوفان معاصر به جای اینکه بکوشند تا فیلسوفان قدیم را در بافت تاریخی و ذهنی مختص خود آنها درک کنند، تمام اهمّیّت را در مطالعاتشان به تاریخ فلسفه میدهند.
چامسکی با مطالعات تاریخ زبانشناسی توانست تا دید خود را دربارۀ نظریات اصلی موجود درباره زبان وسعت بخشد و آنها را نه تنها به تاریخ حوزه کاری خود بلکه به جریانات عمده فکری و عقاید دورههای نوین مرتبط سازد. گرایشهای غالب در حوزههای مختلف علوم انسانی به مدت بیش از نیم قرن قبل از او ماهیتاً، تجربه گرایانه بودند، با این فرض که دانش انسان صرفاً از طریق تجربه به دست میآید و دیدگاه زبانشناسان ساختگرا او روانشناسان رفتارگرای متأثر از تجربهگرایی این بود که رشد جنبۀ خلاقانۀ استفاده از زبان، تنها از طریق آموزش یا عادت و یا قیاس با تجارب گذشته، امکانپذیر است.
به هر حال، تلاشهای چامسکی برای درک ماهیت ذهن و زبان او را به سوی همگانیهای زبان رهنمون شد و بدین ترتیب خود را در میان سنت عقلگرای فلسفه یافت (دانشمندانی چون افلاطون، دکارت، لایب نیتس و کانت) و در برابر فیسلوفان تجربهگرایی (چون ارسطو، هابز، لاک، هیوم، ویتگنشتاین، کواین و دونالدسون) قرار میگرفت. شایان ذکر است که تفاوت عمدۀ این دو نوع دیدگاه ناشی از میزان تأثیر و جایگاه دو مفهوم ماهیت (موهبت زیستی و ذاتی) و طبیعت (محیط) در دانش بشری است. بنابر نظر چامسکی، کودک قبل از اینکه شروع به سخن گفتن کند، قواعد و اصول زبان را میداند و از این ساختها در جهت فراگیری دستور زبان خودش بهره میگیرد.
البته باید گفت که کودک با توانایی صحبت کردن به زبان خاصی، متولد نمیشود؛ او ابتدا باید چیزهای زیادی بیاموزد و از لحاظ فیزیکی و روانی و رشد کند قبل از اینکه بتواند همۀ مهارتهای زبان را به دست آورد. او محتاطانه میگوید: «دانش زبان حاصل از عمل متقابل ساختهای ابتدایی معینی از ذهن، فرایندهای در حال تکامل و تأثیر و اثر متقابل محیط است». چامسکی کارهایش را «تنها شروع و آغاز سادهای به سمت و سوی درک جامع حوزه غنی تجربه زبانی» میداند. با وجود این، همین آغاز ساده، مطالعه زبان را متحول ساخته و به مساله فراگیر ذهن و چگونگی کارکرد آن جهت و تعریف تازهای داده است.
کوتاه سخن اینکه، اگر سئوال اساسی چامسکی مبنی بر اینکه «زبان چیست؟» منجر به بروز انقلابی در رشتۀ زبانشناسی و تأثیر عمیق در حوزههای دیگر علوم انسانی و طبیعی شد، این جهش میتواند مقدمهای باشد برای وقوع انقلاب بزرگتر دیگری حول محور این سئوال اساسی و همیشگی که «انسان چیست؟» و بنا بر نظر او، شاید از این طریق بتوان به طرح و نقشه اسرارآمیز و پیچیده ذهن و هوش بشر، پی برد و اصول و قواعد حاکم بر راهبری کارکردهای ذهن و فرآیندهای شناختی را کشف و در معرض دید همگان قرار داد.