به هنگام شرکت در اجلاسیه سال 1992 مربوط به شورای وزرای خارجه کنفرانس همکاری و امنیت اروپا در استکهلم مجبور شدم شیوه دیپلماتیک غیرمتعارف را بکار ببرم. در این مراسم سخنرانی خود را با ذکر عناوین برخی از دیدگاههای سیاست خارجی مخالفان بوریس یلتسین بعنوان موضع رسمی روسیه شروع کردم. اگرچه ایدههای مطرح شده توسط من با افراطیترین ایدههای مخالفین یلتسین فاصله بسیاری داشت، لیکن همکاران غربی مرا دچار یک هراس واقعی نمود. آنها برای چند دقیقه تصویر صحیحی را در مورد آن نوع روسیهای بدست آوردند که اگر کمونیستها یا ملیگرایان افراطی در مصدر قدرت آن باشند مجبور خواهند شد با آن مراوده داشته باشند.
در دسامبر 1994 نیز هیئتهای سیاسی حاضر در اجلاسیه شورای همکاری آتلانتیک شمالی در بروکسل با شگفتی مشابهی روبرو شدند. هیئت روسی بار دیگر همکاران غربی خود را شگفتزده نمود زیرا در آخرین لحظه مجبور شد برنامه همکاریهای ناتو - روسیه را به مورد اجرا بگذارد.
من بطور اصولی با استفاده از روش اعمال شوک در فرایندهای دیپلماتیک مخالف هستم. لیکن در هر دو مورد فوق با شهامت تمام از این روش استفاده کردم تا عملاً نشان دهم تهدیدات کنونی چه تأثیراتی بر مشارکت روسیه با غرب دارد.
اولین بار هنگامی بود که سیاستمداران غربی و بخصوص آمریکایی تلاش میکردند تا مانع از حمایت آشکار از گروه یلتسین شده و در پی جایگزین دیگری در بین نیروهای مرکزیت مسکو بودند، مجبور به استفاده از این روش شدم. در عمل اعضای مرکزیت دموکراتیک (democratic center) از سلطهطلبی جدیدی در زمینه سیاست خارجی سخن گفتند، بطوری که مایه نگرانی همکاران من در استکهلم گردید. اگر روسیه در چنین راهی پا میگذاشت در نهایت بصورت اجتنابناپذیری مشارکت رو به تزاید آن با غرب قطع میشد و در این مرحله رقابتهای جغرافیایی – سیاسی جایگزین رقابتهای ایدئولوژیکی شده و نتیجه آن بروز شکاف در اروپا بود.
دومین بار خطر از نوع دیگری بود لیکن همان نتیجه را بدنبال داشت. سیاستمدران غربی و این بار هم سیاستمداران آمریکایی بطور خاص - با شدت رو به افزایشی درصدد اعمال استراتژی جدیدی بر ناتو بودند به این ترتیب که بدون انجام هیچ تغییر و تحولی در زمینه اصول مشارکتهای بین متحدین و اروپای شرقی از جمله روسیه، ناتو را بسرعت توسعه دهند. چنین عملکردی مملو از خطر تعیین مجدد حدود اروپا بود. از طرف دیگر موجب سر برآوردن و رشد نیروهای ضدغرب و نیروهای سلطنتطلب در روسیه شده و بار دیگر مایه طرد همکاری با غرب و بروز شکاف در اروپا خواهد شد. و این مطلب دقیقاً همان چیزی بود که رئیسجمهور روسیه به هنگام سخنرانی در اجلاسیه کنفرانس همکاری و امنیت اروپا در بوداپست در سر داشت. وی صراحتاً علیه وارد کردن اروپا به یک «صلح سرد» هشدار داد.
باید تصدیق کنم که در هر دو مورد همکاران غربی من دقیقاً متوجه این نکته شدند. هر دو بحران سیاسی بجای اینکه به خاتمه یافتن گفتوگوهای ما در مورد ماهیت، جهتگیری و اشکال مشارکت روسیه با غرب منجر گردد، سبب شدت گرفتن آن شد. در حال حاضر گفتوگوها بر آینده روابط بین روسیه و ناتو متمرکز شده است. این گفتوگوها مانند عروسک ماتریوشگای روسی چندین وجه دارد که هر کدام در کنار دیگری میباشد.
اولین آن عبارتست از اینکه غرب اوضاع داخلی روسیه و سیاست خارجی آنرا چگونه ارزیابی میکند. دومین وجه این هدف است که برای مشارکت بین روسیه و غرب از جمله اروپا مبانی استراتژیک لازم فراهم شود. در نهایت هدف بزرگتری وجود دارد مبنی بر اینکه همزمان با انجام تحولات توسط متحدین، مکانیسمها و ساختارهایی برای همکاری بین روسیه و ناتو بوجود آید.
اصلاحات روسیه = زمان توشه برداشتن
بر روی یکی از سنگهای گرانیتی اطراف جزیره تئودور روزولت در واشنگتن دی سی جمله معنیدار به چشم میخورد: «نظم بدون آزادی و آزادی بدون نظم هر دو مخرب هستند.»
شرایط کنونی روسیه مؤید صحت این عبارت است. فروپاشی ناگهانی نظام استبدادی حیات غیرمنتظرهای برای رشد سریع آزادیهای سیاسی و اقتصادی در روسیه فراهم کرده است. در عین حال نوعی سکون و زوال را بوجود آورده، که میتواند هر چیزی را از جمله اقتصاد، ثبات، قانون و نظم و در نهایت خود آزادی در روسیه را از بین ببرد. بخش قابل توجهی از مردم روسیه، بخصوص آنهایی که در استانها زندگی میکنند، هنوز طعم میوه دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد را نچشیدهاند لیکن تا بحال بارها تلخی جام شوکران تجزیه شوروی را احساس کردهاند. آنها از هم گسیختن پیوندهای اقتصادی، رشد سریع جداییطلبی و کوتهفکری، ریشهدواندن بزهکاریهای سازمان یافته منازعات قومی را مشاهده کردند و نهایتاً دچار فقر و محرومیت شدهاند. تمام این موارد به همراه بحرانهای عمیق اجتماعی برای آن دسته از نیروهای سیاسی که بجای استقرار نظام سابق علناً در پی برپائی نظام استبدادی ملیگرایانه با طبعی نژادپرستانه هستند زمینههای مساعدی را فراهم کرده است.
من شاید بعنوان یکی از اعضای دولت بیش از سایر اعضای کابینه در زمینه هشدار به روسها و جامعه جهانی در مورد تهدید «سرخ – قهوهای» و خطرات حاصل از انزوای روسیه فعالتر و رکتر بودهام. به هنگام اعادۀ مجدد انتخابات پارلمانی در سال 1993 و در زمانی که حزب افراطی ملیگرای ولادیمیر ژیرینفسکی تعداد قابل توجهی از آراء را به خود اختصاص داد، به همه ثابت شد که هشدارهای من تا چه حد ارزشمند بودند.
با این حال معتقدم نتایج انتخابات لزوماً از قبل مقدر شده نبوده است. رشد ناگهانی ملیگرایی افراطی را باید بعنوان نتیجه اشتباهاتی دانست که همکاران دموکرات من مرتکب شدهاند. یعنی همان افرادی که توانستند با کارایی نظام قدیمی را متلاشی کنند، ولی در ساختن یک نظام نوین ناتوان بودهاند. بنابراین نمیتوان رشد ملیگرایی را بعنوان اثبات این مدعا دانست که ملیگرایی در جامعه روسیه ریشههای عمیقی دارد. ما هنوز هم در توسعه اصلاحات خود بصورت کلی آن بهتر عمل میکنیم لیکن در زمینه انجام اقدامات صبورانه و متداولی که برای بپایان رساندن این اصلاحات لازم است ضعیف هستیم. به هر حال تجربه من به هنگام شرکت در انتخابات پارلمانی در مورمانسک در منتهیالیه شمال روسیه مؤید این حقیقت است که هر جایی که دموکراتها بعنوان کارشناسانی وارد عمل شوند که میدانند برای پیشبرد زندگی مردم چگونه اصلاحاتی باید صورت پذیرد انتخابات به نفع آنها بپایان خواهد رسید و هیچ دستاوردی برای وطنپرستی متعصبانه یا عوام فریبی وجود ندارد.
تجربه انتخابات مرا متقاعد ساخته که ما باید برای به جریان انداختن اصلاحات، یک دولت دموکراتیک قوی داشته باشیم. ناکامی در این مورد سبب میشود حفظ دموکراسی غیرممکن باشد چه رسد به حفظ تمامیت ارزی خود روسیه. من درباره کشوری صحبت نمیکنم که منبع قدرت آن ناشی از توانایی آن در اعمال کنترلهای شدید بر جامعه یا اقتصاد است مانند آنچه که در دنیای کمونیست صورت میگرفت بلکه در مورد کشوری بحث میکنم که منبع قدرت آن ناشی از توانایی آن در ارائه خدمت به یک جامعه متمدن میباشد.
در عین حال بدون وجود گفتوگوهای مستقیم اجتماعی که براساس آزادی بیان صورت گیرد و بدون آزادی انتقاد از حکومت تصور یک قدرت دموکراتیک مقتدر غیرممکن است. مخالفان سیاستهای رسمی حتی در بحرانیترین شرایط نباید سرکوب شوند. فقط در چنین شرایطی است که دولتمردان میتوانند فعالیتهای خود را در موعد مقرر به انجام برسانند و در عین حال حمایت عمومی را نیز به خود جلب نمایند.
هر دو وجه این مشکل به هنگام بروز بحران چچن در مقابل ما قرار داشت. در طول سه سال متوالی دار و دسته جنایتکار جوهر دودایف در جمهوری چچن حقوق بشر را نقض میکردند و نهالهای نورس نهادهای دموکراتیک را پایمال مینمودند و به تسلیح خود میپرداختند. آنها تشکیلات ارتشی متداول بوجود نیاوردند بلکه لشگری از بزهکاران حرفهای بوجود آورده بودند که هسته مرکزی آن را جنایتکارانی که از حبس آزاد شده بودند اداره میکردند، تقریباً حدود 200000 نفر از مردم جمهوری چچن بر اثر فشارهای قومی و محدودیتهای سیاسی موجود به سایر نقاط روسیه فرار کردند. رژیم حاکم در گروزنی به چپاول دارائیهای دولتی پرداخت و در سطح بسیار گستردهای به فروش تسلیحات در منطقه قفقاز و جنوب روسیه مشغول شد.
رهبران جدید آنجا نفت سیبریا را به خارجیها فروختند و مبادلات تجاری مشکوکی داشتهاند که شاید میلیونها دلار خسارت به خزانهداری مملکت وارد کرده است. از قبل نیز میتوانستیم دقیقاً بروز چنین شرایطی را حدس بزنیم زیرا دولت دموکراتیک روسیه دچار ضعف شده بود و نمیتوانست نهضت جداییطلبان در چچن را کنترل نماید، در صورتی که انجام چنین کاری با حداقل تلفات انسانی و بدون احتیاج به استفاده وسیع از ارتش امکانپذیر بود.
در نهایت دولت روسیه مجبور شد علیه جماعت تا دندان مسلح جمهوری چچن که مقصود اصلیشان نابودی اتحاد و تمامیت ارزی فدراسیون روسیه بود وارد عمل شود. تلاشهای مقامات فدرال برای یافتن راهحل مسالمتآمیز برای این بحران به شکست انجامید زیرا رژیم دودایف این تلاشها را حاکی از ضعف روسیه تلقی میکرد. بنابراین زمانی فرا رسید که استفاده از سلاح اجتنابناپذیر شده بود.
تصمیم رئیسجمهور در مورد استفاده از ارتش برای سرکوب این شورش دقیقاً با موازین جهانی و ضوابط کنفرانس امنیت و همکاری اروپا مطابقت داشت چرا که براساس این ضوابط کشورهای عضو و غیرعضو نباید اجازه دهند نیروهای مسلحی که فراتر از محدوده و کنترلهای مقامات قانونی قرار دارند در کشورشان وجود داشته باشند. یکی از دلایلی که سبب شد تلاش روسیه برای اعمال نظم و قانون در جمهوری چچن چنین عواقب ناخوشایند و تاسفآوری برای مردم غیرنظامی آنجا در پی داشته باشد این بود که دولت روسیه آمادگی لازم برای مواجهه با این نوع تهدید نوظهور را نداشت. این وقایع تاسفآور هم مردم روسیه و هم جامعه جهانی را شدیداً تحت تأثیر قرار داد.
اما جزئیات این بحران شدید، بطوری که تاکنون در تاریخ روسیه سابقه ندانسته است، به اطلاع مردم روسیه و تمام مردم جهان رسید. مردم روسیه نه تنها قادر بودند اطلاعات مستقلی از جبهههای جنگ بدست آوردند بلکه میتوانستند در مورد این حوادث آشکارا و آزادانه بحث نمایند و اراده و رأی خود را از طریق پارلمان و مطبوعات به حکومت روسیه منتقل نمایند. در تمام مدتی که بحران چچن ادامه داشت سرگی کوالف رئیس نمایندگی حقوق بشر در روسیه میتوانست عقاید و نظریات خود را از طریق رسانههای گروهی روسیه به اطلاع جهانیان برساند. و حتی زمانی که دیدگاههای وی در مورد اوضاع چچن بصورت چشمگیری با مواضع دولتی تفاوت داشت، رئیسجمهور روسیه وی را از انجام وظایف خود منع نکرد. به عقیده من این دستیابی آزاد به اطلاعات موجب افزایش این امید میشود که جامعه ما میتواند درسهای لازم را از بحران چچن کسب نماید و از طریق تقویت دموکراسی و حفظ وحدت و تمامیت روسیه را، حل مناسبی برای آن بیابد.
برای تداوم بخشیدن به اطلاعات در روسیه لازم است کشور خود را پاکسازی نمائیم. دوران ریخت و پاش و هدر دادن نیروها بپایان رسیده است و حال زمان توشهبرداری فرا رسیده است. هماکنون اصلاحگران روسیه با شرایط دشواری روبرو شدهاند. اصلاحات مورد نظر آنها یا به شکل متدوال و غیرنظامی صورت خواهد پذیرفت و یا در غیر این صورت «دست خشنی» به انجام آن میپردازد و این همان روشی آشنایی است که در دوران شوروی سابق مشاهده میکردیم.
مشکل مشابهی نیز در سیاست خارجی خود داریم. مردم روسیه میخواهند کشورشان بصورت یک قدرت متکی به خود درآید و بتواند در صحنههای بینالمللی منافع جامعه خود را حفظ نماید. هدف اصلاحگران این است که عملاً نشان دهند که فقط یک روسیه دموکرات که بر روی جهان باز باشد و سیاستهای خود را با همکاری دموکراسیها جهانی تنظیم نماید میتواند این کار را به نحو مؤثری انجام دهد. اصلاحگران این کار را از طریق حفاظت از منافع ملی روسیه در زمینه امنیت و تجارت بینالمللی و همچنین دفاع موثر از حقوق اتباع روسیه در خارج انجام میدهند نه اینکه به نشر اعلامیههای طولانی و لفاظی درباره مشارکت بپردازند.
به همین دلیل نباید برخوردهای تند و خشن روسیه در زمینه حفاظت از این منافع را بعنوان اعمال قدرت تند و خشن در نظر گرفت. هنگامی که آمریکا و متحدین آن در اروپای غربی یا ژاپن با یکدیگر اختلافات سیاسی داشته باشند یا حتی به جنگ تجاری یکدیگر بروند هیچکس بفکر انتقاد از این کشور یا آن کشور نیست که چرا درصدد اعمال زور بر یکدیگر یا پیگیری امیال توسعهطلبانه خود و یا سرکوب دموکراسی هستند. پس چرا در مورد روسیه چنین است؟ هنگامی که روسیه با شرکای غربی خود بر سر موضوعی اختلافنظر پیدا میکند بلافاصله زنگهای خطر بصدا در میآیند و ادعا میشود که مشارکت روسیه با غرب یا دچار افول و رکود شده و یا بطور کامل غیرممکن است.
حدس میزنم حداقل تا حدودی به این دلیل است که غرب هنوز با این واقعیت آشنا نیست که در روسیه افکار عمومی و نهادهای قانونی اگر گرایشات متفاوت سیاسی در یک پارلمان و یا در سطح مردم را، حتی اگر آنرا شدیداً غیرقابل قبول بدانیم، درک نکنیم دموکراتهای بیچارهای بیش نیستیم. منظور من این نیست که از مواضع خود دست برداریم بلکه مواضعی اتخاذ کنیم که تا حد ممکن حمایتهای عمومی را به خود جلب نمائیم. تمام این موارد علائمی است که نشان میدهد روسیه به یک کشور معمولی تبدیل شده است و نظام دموکراتیکی دارد که بخوبی عمل میکند.