ممانعت از ظهور قدرت برتر منطقهای
برخی از نظریهپردازان آمریکایی معتقدند که آمریکا در ممانعت از ظهور قدرتهای برتریطلب در سراسر جهان، ذینفع است، حساسیت آمریکا نسبت به این امر هنگامی بیشتر میشود که قدرتهای مزبور از طریق اعمال زور، نظم و ثبات جهانی را مورد تهدید قرار دهند. آنچه در متن این استدلال نهفته است، به رسمیت شناختن نقش آمریکا به مثابۀ حافظ امنیت خلیجفارس است که حضور فیزیکی این کشور را در منطقه، به مثابۀ سمبل تعهدات امنیتی آمریکا در عرصه جهانی، قلمداد میکند اما، هدف واقعی آمریکا از حضور در خلیجفارس، حفظ تداوم رهبری این کشور در منطقه میباشد. به موازات افزایش حضور آمریکا در منطقه، بویژه پس از جنگ کویت، بر تعداد پرسنل، تسلیحات و تدارکات آمریکایی در منطقه نیز پی در پی افزوده میشود. تمامی این شواهد، به این باور دامن میزنند که گویا ایالات متحده تنها تضمینکنندۀ امنیت رژیمهای منطقه است. تحت این شرائط، هر قدرتی که بخواهد در منطقه ابراز وجود کند، در واقع مستقیماً آمریکا را به مبارزه طلبیده، و لذا، لازم است پاسخی در خور دریافت نماید. ایالات متحده با خروج از خلیجفارس، دیگر اماکنی برای تعقیب منافع ملی خود در منطقه ندارد.
در چشم برخی دیگر از صاحبنظران، حضور نظامی آمریکا در خلیجفارس، بخشی از یک استراتژی بزرگتر است که همانا ایجاد زمینه و محملهای لازم برای دخالتهای آیندۀ آمریکا در سراسر دنیا به مثابۀ تنها ضامن امنیت جهانی است. اما، این دیدگاه جاهطلبانه، در برخورد با کاهش قابل ملاحظۀ بودجه*
سیاستی برای استفاده از فرصت
سیاست آمریکا در قبال خلیجفارس که یکی از مهمترین صفحات تاریخ سیاست خارجی این کشور طی دهه گذشته بوده است، و باید از آن برای مقاطع دشوار آینده درس گرفت. «مهار دوگانه» که محور استراتژی آمریکا در قبال ایران و عراق میباشد، اکنون تا حدودی رنگ باخته است: حمایت متحدین اروپائی کاهش یافته، اختلافات درونی شورای همکاری خلیجفارس رو به افزایش است، زمینههای بیثباتی در عربستان سعودی تشدید میشود، و به بنبست رسیدن فرایند صلح خاورمیانه فشار بر رژیمهای منطقه را دو چندان ساخته است. اصول حاکم بر سیاست آمریکا در خلیجفارس، محتاج بازنگری است. بعلاوه، تروریسم که همچنان خطری جدی برای حضور گسترده نظامی آمریکا در منطقه محسوب میشود، چالشی جدی برای استراتژی منطقهای این کشور میباشد.
دسترسی به نفت ارزان
سیاست آمریکا در مورد خلیجفارس، که براساس دسترسی این کشور به منابع نفتی استوار است، برای غرب و در واقع برای آیندۀ رفاه و سعادت مردم این منطقه از جهان بسیار حیاتی میباشد. کشورهای بسیار کوچک نفتخیز در خلیجفارس، عموماً از دفاع از خویش در برابر قدرتهای عمده منطقه، عاجزند. اما، پس از فروپاشی امپراتوری شوروی، دیگر خطری جدی منابع نفتی خلیج را تهدید نمیکند. حتی جنگ ایران و عراق (88-1980)، علیرغم صدمهای جدی که بر سر سکوهای نفتی، خطوط انتقال نفت، پایانههای بارگیری، و نفتکشها وارد آورد، نتوانست بطور جدی بر بازار جهانی نفت و اقتصاد کشورهای غربی تاثیر بگذارد. امروزه اگر چه هیچ قدرت نظامی توانایی تهدید دسترسی غرب به نفت منطقه را ندارد اما، هنوز نظریۀ آسیبپذیری غرب طرفداران فراوانی دارد. هیچ دیکتاتور ضد آمریکائی در خاورمیانه (نه صدام حسین،... یا معمر قذافی) دیگر سعی نمیکند تحریم فروش نفت به غرب را توصیه نماید. بنابراین، اکنون سئوال اینجاست که غرب برای تداوم جریان نفت چه وظائفی پیش روی دارد؟
حتی اگر قطع جریان نفت را یک اجتمال بسیار بعید بدانیم، باز هم غرب پیوسته در این نگرانی به سر میبرد که کشورهای نفتخیز بتوانند کنترل بهای نفت را در اختیار خویش بگیرند. حمایت از عربستان سعودی، که بطور سنتی از سیاستی میانهروانه در زمینه بهای نفت پیروی میکند، محور استراتژی غرب و آمریکا در زمینه کنترل بهای نفت میباشد. عربستان سعودی قادر است با تغییر تولید انبوه خویش، بر بهای نفت در بازارهای جهانی تاثیر بگذارد، بدینترتیب دیگر کشورهای نفتخیز عملاً از عرصۀ تاثیرگذاری بر بهای نفت در بازارهای جهانی خارج میشوند. در شرائطی که ایالات متحده با هرگونه اعمال نظر اعضای تولید و بر بهای نفت مخالف است، عربستان سعودی نظامی آمریکا در دوران پس از جنگ سرد، کمرنگ شدن منافع استراتژیک آمریکا، و ظهور تدریجی قدرتهای جدید منطقهای، اعتبار خود را از دست میدهد.
حفظ ثبات منطقهای
تغییرات عمدۀ سیاسی و اجتماعی در منطقۀ خلیجفارس، که در آینده بسیار محتمل میباشد، مطمئناً تاثیری بیثباتکننده بر کل سیستم جهانی برجای میگذارد. ایالات متحده نمیتواند وضع موجود را همچنان حفظ کند.
در واقع، آمریکا، توانائی بسیار محدودی برای شکلدهی و تاثیرگذاری بر تحولات داخلی کشورهای منطقه دارد. بمبگذاریهای سال 1995 و 1996، در تاسیسات آمریکائی در عربستان سعودی، خود گواه این مدعاست. تنها هدف امنیتی واقعگرایانۀ آمریکا در خلیجفارس، جلوگیری از تجاوز کشورها به یکدیگر است و غیر از این، ایالات متحده، کار چندانی برای «حفظ ثبات» در منطقه نمیتواند انجام دهد زیرا از سوئی خطرات، بیشتر جنبۀ داخلی داشته و از سوی دیگر ارتباط میان ثبات و جریان نفت بسیار ضعیف است.
حفظ امنیت اسرائیل
امنیت اسرائیل، هدف اساسی آمریکا در خاورمیانه است. اما، ارتباط مستقیم این مسئله با خلیجفارس چندان مسلم نیست. به استثنای نقشی که ایران در لبنان ایفاء میکند، مشکلاتی که اسرائیل در حال حاضر از ناحیه تروریسم متحمل میشود؛ ریشه در منطقۀ خاورمیانه دارد. مهمترین خطری که از منطقه خلیجفارس امنیت اسرائیل را تهدید میکند، وجود سلاحهای امحاء جمعی، بویژه موشکهای دوربرد است که احتمال دارد روزی علیه این کشور بکار گرفته شوند. اما، آسیبپذیری اسرائیل در برابر این موشکها، بیشتر از نیروهای آمریکائی مستقر در منطقه و یا کشورهای دوست آمریکا در منطقه نیست. با توجه به سیستمهای مدرن موشکی، اکنون حتی روسیه، هند و یا اروپا نیز در تیررس این موشکها قرار دراند. سیاست آمریکا در مورد منع گسترش سلاحهای امحاء جمعی در مقیاس وسیع، با هدف از بین بردن این تهدید تنظیم و دنبال شده است. اما، آنچه که در این مقطع در مورد سیاست آمریکا در زمینۀ حفظ امنیت اسرائیل میتوان گفت این است که این سیاست را به هیچوجه نباید یک بعد فوقالعاده از سیاست آمریکا در خلیج فارس تلقی کرد.
حفظ برتری آمریکا در بازارهای منطقه
کمک امنیتی آمریکا و حضور این کشور در خلیجفارس، برتری این کشور را در بازارهای منطقه به دنبال داشته است. این برتری (اگر چه نه انحصاری) بویژه در زمینه فروش تسلیحات، محسوس است. در شرائطی که تقریباً همه کشورهای منطقه بر فروش و صادرات فرآوردههای تسلیحاتی داخلی تاکید میکنند. اما، رشد فزایندۀ خرید تسلیحات آمریکائی این سئوال را در اذهان کارشناسان مطرح کرده است که ایالات متحده به صادرات خویش به منطقه سوبسید پرداخت میکند. بعلاوه، ایالات متحده در ایران و عراق، اهداف استراتژیک والاتری را صرفنظر از مسئله تجارت و سرمایهگذاری دنبال میکند. دسترسی به بازارهای خلیجفارس، یک مسئله جدی برای اروپا و ژاپن نیز محسوب میشود اما، نمیتوان این مسئله را انگیزه اصلی برای تدوین استراتژی آمریکا در خلیج فارس ذکر کرد.
تشویق اصلاحات سیاسی و اقتصادی و مسئله حقوق بشر
اگر چه تشویق اصلاحات سیاسی و اقتصادی و حمایت از حقوق بشر در منطقه، همیشه در اظهارات سیاسی مقامات آمریکائی از جمله اهداف اصلی آمریکا عنوان میشود اما، این سیاست، اغلب در برخورد با دیگر اهداف آمریکا، چون «ثبات» در مراحل بعدی اولویت قرار میگیرد. اگر ایالات متحده میخواهد خلیجفارس به سوی بلوغ سیاسی و حاکمیت دولتهای مسئول بر منطقه حرکت کند، لیبرالیزاسیون پیششرط این هدف است اما، این پروسه، آشوب و تغییرات پیشبینی نشده را نیز به ناچار همراه دارد. هرسال که میگذرد این مشکل واشنگتن (چگونه میتوان لیبرالیزاسیون را در کنار ثبات و حفظ وضع موجود به پیش برد؟) دشوارتر میشود. هر چه جلوی این تغییرات بیشتر گرفته شود ماهیت مخرب و انفجاری آنها بیشتر میشود.
بزرگترین چالشی که در حال حاضر رویاروی ثبات خلیجفارس قرار دارد، ماهیتی درونی دارد: وجود رژیمهای خودکامه، کسری بودجۀ هنگفت، افزایش نرخ موالید، هزینۀ خدمات اجتماعی، و بیکاری گسترده، اندیشۀ دمکراسی، مشارکت و برابری اجتماعی، در میان نخبگانی که یا تحصیلکردۀ غرب میباشند و یا معتقد به اصول سیاسی غرب میباشند، رواج فراوان دارد. طبقۀ متوسط رو به رشد منطقه نیز خواهان ایفای نقشی مهمتر در ادارۀ اجتماع میباشد. خواستۀ مردم در زمینۀ کاهش امتیازات خاندانهای حکومتگر، با مقاومت شدید ایشان روبرو میگردد اما، تمامی رژیمهای منطقه خلیجفارس احساس میکنند که فشار برای انجام اصلاحات و لیبرالیزه کردن حیات سیاسی اجتماعی جامعه، روز به روز طاقتفرساتر میگردد.
تقریباً همه کشورهای منطقه، هر یک به نوعی با چالش اسلامگرایان در داخل روبرو میباشند. علت محبوبیت اسلامگرایان نیز سرکوب درازمدت تمامی احزاب مخالف در این کشورها بوده است. بحرین اکنون با قیام اکثریت شیعۀ خود روبروست که سالها مورد سرکوب قرار گرفته و از حقوق اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خویش محروم بودهاند. خانوادۀ سلطنتی سعودی نیز مانند شاه ایران در 20 سال قبل، به نظر نمیرسد مخالفان داخلی را جدی گرفته و یا حداقل در آینده نزدیک، برنامهای برای اصلاحات سیاسی در دست انجام داشته باشد.
سیاست نظامی آمریکا در منطقه خلیجفارس، نمیتواند چندان بر آشوبهای داخلی کشورهای منطقه تاثیر بگذارد. بعلاوه، حضور آمریکا در سرزمین مقدس مسلمانان، برای مردم منطقه تحریکآمیز میباشد. اسلامگرایان ناراضی سعودی، اخراج کفار را از خاک مقدس مسلمانان مهمترین هدف خویش اعلام کردهاند. ایالات متحده باید همچنان از فرآیند لیبرالیزاسیون در منطقه حمایت کند تا از این طریق بتواند مانع تغییرات سیاسی خشونتآمیز و عکسالعمل شدید ضد آمریکائی مردم منطقه گردد. اشکال کار اینجاست که در شرایطی که ناکامی رژیمهای منطقه در اجرای برنامههای لیبرالیزاسیون ایشان را در مخمصهای جدی قرار میدهد، اجرای چنین برنامههائی نیز موجب گشوده شدن باب دستهبندیهای سیاسی، اجتماعی، قومی و دیگر ناآرامیهای اجتماعی میگردد که ویژگی عام جوامعی است که پس از سالیان دراز سرکوب و خفقان، ناگهان در راه دموکراسی گام میگذارند.
در برخورد با مسئله تغییرات داخلی، ایالات متحده باید میان حمایت از کشورهای دوست و حمایت از رژیمهای سیاسی این کشورهای تفاوت قائل شود. ایالات متحده نباید به هیچوجه در نظر افکار عمومی منطقه، حامی رژیمهائی شناخته شود که فاقد حمایت مردمی و مشروعیت قانونی میباشند. قائل شدن تفاوت میان رژیم و کشورهای خلیجفارس، اگر چه در تئوری آسان است اما در عمل بسیار دشوار به نظر میرسد زیرا ایندو در اغلب موارد در یکدیگر گره خورده است و وظیفه دیپلماسی نیز برخورد با رژیمهای موجود میباشد. همکاری آمریکا - عربستان سعودی در مقابله با ناراضیان داخلی و خارجی عربستان، که تحت نام مقابله با تروریسم صورت میگیرد، بسیار برای آیندۀ آمریکا خطرناک است. در شرائطی که تروریسم یک خطر جدی در منطقه محسوب میشود، اما، اغلب رژیمهای خاورمیانه تلاش میکنند تمامی مخالفان خود را به تروریسم متهم نمایند. این مشکلات نشانگر آن است که ایالات متحده باید به آرامی اما با قاطعیت از ارزشهای سیاسی اعلام شده خود (حقوق بشر، مشارکت مردم در حیات سیاسی اجتماعی و غیره) در منطقه دفاع نماید.
«مهار دوگانه»: استراتژی مرگبار
ضعف مفرط سیاست آمریکا در قبال عراق و ایران، ناشی از برخورد مشابه با دو رژیمی است که مشکلات کاملاً متفاوتی را آفریدهاند و راهحلهای متفاوتی را نیز میطلبند. «مهار دوگانه» اکنون به لحاظ ژئوپولتیک محکوم به شکست است. «مهار دوگانه» فاقد انعطافپذیری حقوقی است که لازمۀ اجرای دقیق تحریمهای پیچیده علیه این دو کشور میباشد و این امر، موجب به درازا کشیدن رویاروئی طرفین گردیده است. اغلب متحدین واشنگتن معتقدند که ایالات متحده از ایران غول ساخته است اما، از بخورد عملی با این غول طفره میرود.
واشنگتن، ایران را یکی از خطرات اصلی برای امنیت جهانی جلوه میدهد اما در عین حال بطور جدی مانع گسترش روابط اقتصادی متحدین خود با جمهوری اسلامیایران نیز نمیشود. در شرائطی که ایران سیاست تضعیف همسایگان را به کمک ابزارهای ایدئولوژیک، پیگیرانه دنبال میکند، منافع این کشور، برخلاف عراق، ایجاب میکند که وضعیت موجود منطقه خلیجفارس همچنان ثابت و بدون تغییر باقی بماند: در صورت قدرتگرفتن هر کشور دیگر خلیجفارس، «برتری طبیعی» ایران بر منطقه، زایل میشود. بعلاوه ایران، برخلاف عراق و عربستان سعودی که میتوانند از طرق و مسیرهای مختلف نفت و گاز خویش را صادر نمایند، برای صدور فرآوردههای نفتی خویش تنها متکی به خطوط دریائی خلیجفارس میباشد.
ایالات متحده، در به انزوا کشاندن ایران، جای هیچ مصالحه و سازشی باقی نگذاشته است. کار به جائی رسیده است که هرگونه اصلاح در این استراتژی، مستلزم جلب نظر مساعد کنگره است که در آن جا مسئله از حساسیت سیاسی فوقالعاده برخوردار بوده و با مقاومت فراوان روبرو میگردد. رویاروئی با ایران، بر خلاف مقابله با عراق که شکل مخالفت با یک فرد (صدامحسین) را به خود گرفته است، میتواند چندین دهه به درازا بیانجامد. ایالات متحده، درب هر گونه مشارکت استراتژیک ایران را در مسائل منطقه بسته است: مقابله با عراق و تضعیف صدامحسین، احداث خطوط لولۀ انتقال نفت و گاز از آسیای میانه، دریای خزر و منطقۀ قفقاز و... مخالفت شدید آمریکا با عبور خطوط لوله از خاک ایران (که به دلائل اقتصادی و عملی، بسیاری از کشورهای منطقه مایل به آن میباشند) راه را برای یکهتازی روسیه باز گذاشته است. تقریباً تمامی مسیرهای جدید شرقی - غربی برای خطوط لولۀ نفت، گاز، راهآهن و حملونقل جادهای، در کنار مسیر تاریخی «جادۀ ابریشم» به نحوی از ایران میگذرد زیرا ایران از موقعیتی مرکزی در این مسیرها برخوردار است. هر روز که میگذرد، تناقضات فوق در سیاست آمریکا تشدید، میشود. سیاست آمریکا همچنین باید به نحوی تنظیم شود که مانع اتحاد این دو رقیب دیرین (ایران و عراق) علیه آمریکا گردد. در حال حاضر ایران و عراق، بیش از آنچه از یکدیگر هراس دارند از آمریکا میترسند.
تداوم حاکمیت صدام حسین بر عراق، برای منطقه و مردم عراق بسیار زیانبار است و لذا حذف او، پیش شرط هر گونه تحول مثبت در منطقه به شمار میرود. اما، این مهم تاکنون تحقق نیافته زیرا در کمال تعجب، ایالات متحده، مصراً خواستار تحقق آن نیست. دیر یا زود، آمریکا باید این حقیقت را بپذیرد که ایران و عراق دو بازیگر عمده در صحنۀ مسائل امنیتی منطقه میباشند. تنها در آن زمان است که آمریکا گامهای مشخصی را در جهت ادغام این کشورها در ساختار امنیتی منطقه برخواهد داشت.
برنامه بیهدف
امروزه، امنیت خلیجفارس، بر پایۀ تعهدات یکجانبۀ آمریکا در قبال دولتهای منطقه استوار است. تاکنون هیچ تشکیلات فراگیر منطقهای برای امنیت خلیجفارس ایجاد نگردیده است که بتواند منافع و نگرانیهای کشورهای منطقه را بیان نماید. شورای همکاری خلیجفارس، ایران و عراق را شامل نمیشود ضمن اینکه عربستان سعودی نیز که ثروتمندترین کشور خلیجفارس محسوب میَود، قبل از آنکه در زمینه مسائل امنیتی «تدارککننده» باشد، «مصرفکننده» است. تاکنون رهبران کشورهای خلیجفارس، تلاش چندانی برای ایجاد ساختار امنیت جمعی در منطقه نشان ندادهاند. کشورهای همکاری خلیجفارس، که اساساً سازمانی برای همکاریهای اقتصادی است، تاکنون با ایجاد یک ساختار نظامی مشترک برای مقابله با تهدید ایران یا عراق، با مسامحه برخورد کرده است. چند تلاشی نیز که تاکنون در این زمینه انجام گرفته، همگی با ناکامی روبرو گردیده است. بازوی نظامی شورای همکاری خلیجفارس، حتی با کمک غرب نیز، همچنان متشکل از مجموعهای از نهادهای نظامی ملی باقی خواهد ماند. که فاقد همکاری و همگامی نزدیک با یکدیگر میباشند.
از سوی دیگر، روابط میان اعضاء شورای همکاری خلیجفارس نیز بسیار شکننده است. اغلب کشورهای منطقه خلیجفارس، با یکدیگر اختلاف دارند: قطر با بحرین، قطر با عربستان سعودی، عربستان با یمن، عمان با عربستان و غیره. کشورهای کوچکتر که نسبت به تسلط بلامنازع عربستان بر شورای همکاری، بدبین هستند، از آن نگرانند که در درازمدت عربستان به تهدیدی برای حاکمیت ملی ایشان تبدیل شود. اعضاء شورا، همچنین در زمینه مسائلی چون چگونگی و آهنگ اصلاحات منطقهای، سیاستهای تاکتیکی در برابر ایران و عراق، و درجۀ پایبندی به «مسئله عرب» با یکدیگر اختلافنظر دارند.
حساسیت ژئوپولیتیک منطقه «خلیج فارس در دوران پس از جنگ سرد» از چند عامل ناشی میشود که مهمترین آنها عبارتند از: تحولات قفقاز و آسیای میانه، طرحهای مربوط به احداث خطوط لوله انتقال نفت و گاز، نقش فزایندۀ ترکیه، کردها و حتی هند و پاکستان (دو کشور اخیر اکنون دارای تعهدات گستردهای در قبال کشورهای خلیجفارس میباشند.) تمامی عوامل فوق، نشان میدهند که آمریکا باید برداشت خویش را از امنیت منطقهای، گسترش داده و در این رابطه از خود انعطاف بیشتری نشان دهد.