تاریخ انتشار : ۲۱ تير ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۲۲۱۷۵۵
ع. مهدی‌زاده اشاره: در جریان غائله 30 خرداد 60 سازمان مجاهدین خلق، دچار نوعی خبط استراتژیک و خطا در تصمیم گیری و خط مشی گردید. این سازمان مطالعات تئوریک خود را به طور یک بعدی - و بدون در نظر داشتن سایر تئوری ها - پیش برد و در فضاهای معرفتی، موقعیتی، گفتمانی، اجرایی و ... دچار تأخرهای چشمگیر شد.

انقلاب اسلامی بهمن ماه 1357 به اعتراف اغلب فعالان آن، انقلابی بود که زودتر از هنگام مورد انتظار به ثمر رسید. طبعاً در هر انقلاب، نیروهای انقلابی برای جایگزین ساختن نظامی تازه نیازمند تشکیلات و سازماندهی گسترده ای هستند و شکل دادن به تشکیلاتی در فاصله اندک میان بالا گرفتن تظاهرات خیابانی و پیروزی انقلاب اسلامی اساساً مقدور نبود. شورای انقلاب به عنوان نخستین نهاد انقلابی در دی ماه 1357 تشکیل شد و این امر گویای آن است که نیروهای اصلی انقلاب، "فعالیت تشکیلاتی " مدید و عمیقی را پیش از پیروزی انقلاب تجربه نکرده بودند. این در حالی بود که بدنه اصلی و واقعی انقلاب که به صورت توده وار، ارکان رژیم پهلوی را یکی پس از دیگری سرنگون می کردند به ضمانت رهبری امام خمینی در صحنه حاضر شده بودند و کمتر می‌توان نقشی برای احزاب و سامان های متعدد سیاسی در بسیج توده ای نیروهای انقلابی قایل شد. در واقع رهبری فرهمند امام خمینی و نفوذ نیروها و نهادهای مذهبی- از قبیل مساجد، حسینیه ها و هیأتها - بود که حضور انبوه معترضین به رژیم پهلوی را موجب گردید. بررسی شعارهای انقلابی مورد استفاده در تظاهرات خیابانی سال 57 گویای این واقعیت است. از سوی دیگر، شکسته شدن یک به یک سدها و سرنگونی سنگر به سنگر رژیم پهلوی، به مرور زمان احزاب و تشکل های سیاسی را- خواسته یا ناخواسته - به بیعت رسمی با امام خمینی و پیروان ایشان واداشت.
تحرکات انقلابی احزاب و گروه ها تا هنگام پیروزی انقلاب عمدتاً حول محور اتحاد و همبستگی شکل گرفت و از آنجا که موج انقلاب از سرنگونی گریزناپذیر سلسله پهلوی خبر می داد، احزاب، خود را به حرکت مردمی ملحق ساختند. هیچ یک از احزاب و گروه ها و صاحب نظران وابسته به آنها رهبری امام خمینی را انکار نکردند و آنچه غالباً محل اختلاف واقع می شد سهمی است که هر یک از گروه ها برای خود قایل می شدند.
با وجود قدرت بسیار زیاد امام خمینی در بسیج مردم و حضور پر شمار نیروهای انقلاب در روند سرنگونی رژیم پهلوی، خلأ تشکیلات، برقراری پیوند میان فروپاشی رژیم شاهنشاهی و استقرار حکومت بر آمده از انقلاب را با موانعی روبه رو ساخت. تشکیلات عمده ای که در مسیر پیروی از امام خمینی در بسیج عمومی نقش عمده ای را ایفا نموده بود روحانیت بود. شبکه بسیج گری انقلاب در روحانیون و مساجد خلاصه می شد؛ هر چند که گاه گروه های سیاسی نیز بیانیه ها و اعلامیه هایی را به صورت عمومی عرضه می داشتند، اما بسیج عمومی علیه رژیم پهلوی اساساً به این گونه فعالیت های تبلیغی محدود نمی شد.
در این میان، نیروهای عمده برخی از گروه های سیاسی تا آستانه انقلاب از بستر اصلی جنبش اجتماعی منتهی به پیروزی انقلاب دور مانده بودند. آزادی گروه هایی از زندانیان سیاسی در مهر و دی 1357 این دسته از گروهها را مقابل عمل انجام شده قرار داد، به طوری که توانایی انطباق حوزه های مطالعاتی تئوریک درون زندان و فضای اجتماعی ملتهب انقلاب برای آنها دشوار بود. سازمان مجاهدین خلق یکی از این گروهها بود که اصلی ترین عناصر و سران آن در دی ماه 57 از زندان آزاد شدند. این پس افتادگی از جریان اجتماعی تبعات ذهنی و عینی بسیاری را به سازمان مجاهدین خلق تحمیل کرد.
نخستین بیانیه سران مجاهدین خلق در بیست و یکم دی ماه 57 در تأیید تحرکات انقلابی روزنامه نگاران گویای این واقعیت است که سران این سازمان پس از آزادی از زندان و مشاهده پیشرفتهای جنبش انقلابی که در غیاب آنها (به سبب حضور در زندان) به بار می نشست، بیش از هر چیز نگران برخورداری از تریبون تبلیغاتی وسیع بودند و بدین وسیله قصد جلب نظر و توجه روزنامه نگاران را داشتند. کوتاه بودن این بیانیه دو سطری گویای تعجیل در پیوستن به جنبش مردمی است. (1)
در میان تشکل های مطرح و جا افتاده و گروه های سیاسی موجود در جامعه سیاسی آن روز ایران، عملاً رهبری انقلاب سه گزینه را برای همکاری و پذیرش در درون حکومت پیش رو داشت. این سه گزینه، جدا از گروههایی بود که صبغه کمونیستی داشتند، چرا که پیش از آن حضرت امام به کرات حضور کمونیست ها را در حکومت جدید نفی کرده بودند. (2)
سه گزینه‌ای که ائتلاف با آنها می توانست برای رهبری انقلاب مطرح باشد عبارت بودند از:
الف) ملیّون: این دسته در برخی موارد از خود پایبندی جدی به اسلام نشان نمی دادند و ملی گرایی محض را ترویج می کردند. این طیف را می توان محافظه کارترین گروههایی دانست که از سوی رهبری انقلاب به رسمیت شناخته می شدند. برخی از وابستگان دور و نزدیک این گروهها حتی در رژیم پهلوی عهده دار مسئولیت های اجرایی نیز بودند و یا اینکه با لایه هایی از رژیم ارتباط داشتند.
ب) ملیّون مذهبی: این طیف از گروه های میانه رو با محوریت نهضت آزادی و روشنفکران مذهبی- از قبیل مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحابی- در عین پایبندی به اسلام، تمایلات ملی گرایانه ای داشتند.
ج) سازمان مجاهدین خلق: این گروه تندروترین گروه در میان سازمانهایی بود که ادعای التزام به اسلام را مطرح می کردند. تندروی های آنان بدان حد بود که اگرچه برای مقابله با رژیم پهلوی در مشی مسلحانه با ناکامی روبه رو شده بودند، اما کماکان این رویه را تبلیغ می کردند.
طبعاً امام خمینی که در روند انقلاب هیچ گاه مشی مسلحانه را تأیید نکرده بودند و نیز روند محافظه کارانه و سازشکارانه ملیون را نسبت به رژیم پهلوی پسندیده نمی دانستند، طیف میانه را به توصیه استاد شهید مرتضی مطهری برای جایگزینی رژیم سرنگون شده پهلوی برگزیدند بدین ترتیب دولت موقت با تأیید و حمایت شورای انقلاب تشکیل شد.
پس از پیروزی انقلاب، گروهی از انقلابیون حکومت را در دست می گرفتند. تدبیر امام خمینی در عدم خلع بختیار از نخست وزیری- تا پیش از ورود ایشان به ایران - گویای این واقعیت است که انقلاب ها پس از پیروزی بیش از هر چیز با خطر هرج و مرج و بی دولتی روبه رو هستند. از سوی دیگر ورود به عرصه زمامداری مترادف با "سازماندهی جدید و طراحی تشکیلاتی " برای حکومت است و چنانکه پیشتر ذکر شد سرعت پیروزی انقلاب فرصت زیرسازی و ایجاد نهادها، تشکیلات و سازمان های تثبیت یافته انقلابی را به دولت جدید نداد. اساساً عزم برخی از انقلابیون برای تأسیس حزب جمهوری اسلامی گویای این خلأ تشکیلاتی و ضرورت پرداختن به این معوقه خطیر بود. از سوی دیگر مجاهدین خلق به عنوان گروهی که تجربیاتی در زمینه سازماندهی و تشکیلاتی به صورت مخفی داشتند، بر این گمان بودند که پیشینه و تجربه آنها در زمینه تشکیلات پنهان، وجه ممیزه ای است که رهبری انقلاب را ناچار خواهد ساخت برای مدیریت کلان جامعه بر این سازمان تکیه نموده به رادیکالیسم مورد نظر آنها تن در دهد؛ حال آن که پیشینه ملیون مذهبی دست کم در اداره کلان جامعه و نیز فعالیت های اجتماعی و گروهی بیشتر و عمیق تر بود. به ویژه این نکته حائز اهمیت است که سازماندهی و مدیریت تشکیلات پنهان ماهیتاً غیر قابل مقایسه با مدیریت کلان جامعه است و تناسب و سنخیتی میان این دو وجود ندارد.
بنابراین انتخاب گزینه میانه رو از سوی رهبری انقلاب، سازمان مجاهدین خلق را در امر تسخیر مناصب حکومتی جمهوری اسلامی ناامید کرد. بدین سبب، پس از پیروزی انقلاب صرفاً روحانیت در آماج تبلیغات منفی مجاهدین خلق قرار نداشتند؛ بلکه بیش از هر طیف دیگر به بازرگان و دولت موقت حمله می کردند. این حملات در شرایطی صورت می گرفت که مجاهدین خلق احساس می کردند می باید به تنها رقیب "صاحب تشکیلات " در درون حاکمیت جدید حمله کنند تا با حذف آن، راه نفوذ و سپس تصاحب نظام برای آنها گشوده شود. واقعیت آن است که لفظ "لیبرال " به عنوان یک اتهام به دولت موقت و تشکیلات وابسته به مهندس بازرگان، نه از سوی نیروهای انقلابی مذهبی و بدنه تحت رهبری امام خمینی، بلکه نخستین بار توسط مجاهدین خلق مطرح شد.
به موازات حملاتی که ذیل اتهام "لیبرال " از سوی سازمان مجاهدین خلق به دولت موقت وارد می شد، تشکیلات دیگر انقلاب که نفوذ و جایگاهی بسزا و خدشه ناپذیر در میان اقشار گوناگون داشت، هدف تبلیغات سازمان قرار گرفت. "لفظ ارتجاع " در تفاسیر، تحلیل ها و تبلیغات سازمان مستقیماً روحانیت را هدف قرار می داد؛ زیرا وابستگان مجاهدین خلق مدیریت کلان اجتماعی را از عهده روحانیت خارج و حق مسلم یا ملک طلق خود تلقی می نمودند. در بسیاری موارد وانموده های سازمان بر این شعار مبتنی بود که لیبرالیسم و ارتجاع دو روی یک سکه و هر دو جاده صاف کن امپریالیسم اند. حال آن که تشکیلات روحانیت- به دلایل ماهوی- اساساً همواره تشکیلاتی چند لایه و متکثر بوده است، به طوری که در اغلب موارد طیف های گوناگون و ناهمسو را به همراه نظام های خودکنترلی و خودانتقادی درون سیستمی در یک گستره واحد گردآورده، هویتی یگانه را شکل می داد.
تصور مجاهدین خلق از تشکیلات متکثر و متنوع روحانیت، نوعی از هم گسیختگی و بی نظمی را تداعی می نمود؛ اما در واقع امر پیوندهای تشکیلات روحانیت عمیق تر از اختلاف نظرها و سلیقه ها بوده است و می توان سازمان آن را سازمانی شبکه ای تلقی نمود؛ همچنان که یکی از شعارهای اصلی انقلاب- نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی- گویای برگذشتن از لایه های ظاهری "وابستگی " به " استقلال " بود. در آن زمان واژگانی همچون وابستگی و استقلال واژه هایی مدرن تلقی می شدند و این گونه جلوه ها بود که اندیشمندانی چون میشل فوکو را از بازتاب انقلاب اسلامی به وجود آورده بود.
در عین حال، پس از اشغال سفارت آمریکا و استعفای دولت موقت، عملاً تحلیل های سازمان مزبور با بن بست روبه رو شد. هدف از مجموعه تحلیل های مبتنی بر پیوند "لیبرالیسم " و "ارتجاع " آن بود که سرنوشت دولت موقت و ملیون مذهبی با روحانیت و امام خمینی یکسان جلوه داده شود و از آنجایی که به زعم سازمان مجاهدین خلق هیچ یک از این دو نمی توانستند در عرصه حاکمیت ماندگار شوند و از عهده برآیند، هر دو توأماً سرنگون شده، حکومت تماماً به آنها اهدا شود. بر خلاف آن، پس از استعفای دولت موقت، حاکمیت با نیروهای وابسته و وفادار به رهبری انقلاب نوسازی شد و عملاً مجاهدین خلق زمینه بروز نیافت. همچنین بر خلاف پیش بینی سازمان مزبور، روحانیت با خروج ملیون مذهبی،‌از حاکمیت خارج نشدند.
دلایل عدم اعتماد رهبری انقلاب نسبت به سازمان مجاهدین خلق
از سوی دیگر می توان پرسید از چه رو روحانیت با رهبری امام خمینی برای احراز مناصب اجرایی نظام جمهوری اسلامی به مجاهدین خلق اعتماد کافی نداشتند؟ این پرسش را می توان در چند محور پاسخ گفت:
1. شناخت رهبری انقلاب نسبت به مواضع ایدئولوژیک مجاهدین خلق:
پیشینه آشنایی رهبری انقلاب با مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق به دیدار دو تن از نمایندگان این گروه در سال 1351 باز می گشت. که جهت جلب حمایت امام خمینی در نجف با ایشان ملاقات کردند. اگرچه طی جلساتی نمایندگان مجاهدین خلق موفق به جلب نظر مساعد امام خمینی نشدند؛ اما در آن زمان چنین انعکاس یافت که موافقت امام را جلب نموده اند. حضرت امام این دیدار را چنین وصف می کنند:
من در نجف بودم. اینها آمده بودند که من را گول بزنند. بیست و چند روز- بعضی ها می گویند بیست و چهار روز- من حالا عددش را نمی دانم. بعضی از این آقایانی که ادعای اسلامی می کنند- بعضی هایشان- در نجف آمدند. بیست و چند روز آمد در یک جایی و من فرصت به او دادم تا حرف هایش را بزند. او به خیال خودش که می خواهد مرا اغفال کند. مع الاسف از ایران هم بعضی از آقایان که تحت تأثیر آنها واقع شده بودند- خداوند رحمتشان کند- آنها هم اغفال کرده بودند آنها را؛ و آنها هم به من کاغذ سفارش نوشته بودند که اینها "انهم فتیه " قضیه اصحاب کهف.
من گوش کردم به حرف های اینها که ببینم اینها چه می گویند. تمام حرف هایشان از قرآن بود و از نهج البلاغه. تمام حرف ها! من یاد یک قصه ای افتادم که در همدان اتفاق افتاده بود. ظاهراً زمان مرحوم حاج سید عبدالمجید همدانی یک یهودی آمده بود خدمت ایشان [و] مسلمان شده بود. ایشان دیده بود که بعد از چند وقت این یهودی خیلی مسلمان است و این قدر اظهار اسلام می کند که ایشان به او تردید کرده بود که این شاید قضیه ای باشد. یک وقت خواسته بودش و گفته بود که: "تو مرا می شناسی؟ " گفته بود که: "بله، شما از علمای اسلام هستید. چطور؟ "
"می دانید که پدران من کیستند؟ "
"بله، پیغمبر از اجداد شماست. "
"خودتان را می شناسید؟ "
"بله، من پدرانم یهودی بودند و خودم مسلمان شدم. "
گفته بود: "سر این را به من بگو که چرا تو مسلمان تر از من شدی؟ "
مردک فهمیده بود که این آن چیزی را که می خواهد بازی کند فهمیده است [و] فرار کرده بود.
این که آمد بیست و چند روز آنجا و تمامش از نهج البلاغه و تمامش از قرآن صحبت می کرد، من در ذهنم آمد که نه، این آقا هم همان است؛ والا تو [که] خود اعتقاد به خدا و اعتقاد به چیز دیگری [داری]، چرا می آیی پیش من؟ من که نه خدا و نه پیغمبر و نه امام هستم. من طلبه ای در نجف هستم. این آمده بود که مرا بازی بدهد و من همراهی کنم با آنها. من هیج راجع به اینها حرف نزدم. همه حرف هایشان را گوش کردم. فقط یک کلمه را گفت: "ما می خواهیم قیام مسلحانه بکنیم. " گفتم: " نه خیر، شما نمی توانید قیام مسلحانه بکنید، بی خود خودتان را به باد ندهید. " (3)
علاوه بر این نمایندگانی که در سال 51 با امام خمینی در نجف دیدار کردند در سال 1354 به ایدئولوژی کمونیسم پیوستند. (4)
2. مخالفت رهبر انقلاب با مشی مسلحانه سازمان مجاهدین خلق:
گذشته از مواضع پیش از انقلاب، مجاهدین خلق همواره مبلغ مشی مسلحانه بود، به طوری که عملاً از تبلیغات سازمان مزبور، بر می آمد که انقلاب اسلامی را به رهبری امام خمینی به رسمیت نشناخته اند. این دیدگاه بعداً مورد اعتراف "مسعود رجوی " قرار گرفت:
[...] حتی یک سال قبل از ورود [امام] خمینی به ایران از روی اطلاعیه هایی که می داد، تفکر و ماهیتش را به طور مکتوب تحلیل نموده و بر خصایص ارتجاعی او انگشت گذاشته بودیم. در این تحلیل که بعداً خبرش در زندان به گوش رفسنجانی هم رسید، آشکارا گفته بودیم که اگر [امام] خمینی بیاید هیچ مسئله ای را از جامعه نخواهد توانست حل نماید و باز انقلاب دیگری لازم خواهد بود. (5)
امام خمینی نیز این گونه مواضع سازمان مجاهدین خلق را تشخیص دادند اما تا هنگامی که نقض رسمی قانون صورت نگرفته بود،‌و جنگ مسلحانه به مرحله علنی و عینی در سطح اجتماع در نیامده بود، از اعمال محدودیت بر سازمان مزبور خودداری نمودند. آیت الله محمد یزدی در خاطرات خود به این نکته اشاره می کند:
شب هنگام، حضرت امام به منزل ما تشریف آوردند. در آن ایام ما در منزل آقای اشراقی در خیابان دور شهر اقامت داشتیم. وقتی جلسه شکل طبیعی خود را پیدا کرد و دوستان که تنی چند از آنها اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه بودند جمع شدند آقای ... برنامه از پیش تعیین شده خود را شروع کرد. امام در پاسخ فرمودند: "من اعضای مجاهدین را می شناسم و با مواضع آنها آشنایی دارم و کتابهایشان را هم خوانده ام اما تا زمانی که اینها دست به اسلحه نبرده اند با آنها کاری نداریم. "
یکی از افراد شرکت کننده در جلسه، گفت: "حضرت عالی می فرمایید کتابهای اینها را خوانده اید. آیا اینها خطرشان از منافقین صدر اسلام بیشتر نیست؟ بعد، از این گروه برای اولین بار با تعابیر منافقین یاد کرد. امام مجدداً فرمودند: "من این طور نیست که اینها را نشناسم؛ ولی تا آنها سلاح را برای جنگ با ما از رو نبسته اند با آنها کاری نداریم. " یکی دیگر از اعضای جلسه گفت: "یعنی شما واقعاً از جانب اینها در حال حاضر احساس خطر نمی کنید؟ " امام بار دیگر همان جمله خود را تکرار کردند و در واقع به سیره جدشان امیرالمومنین(ع) در مورد خوارج عمل کردند. بعد از آن، دیگر اجازه ندادند که در آن جلسه، بحث مزبور ادامه پیدا کند و جلسه به سمت احوال پرسی معمولی سوق پیدا کرد. (6)
بنابراین هیچ گونه زمینه تفاهم و گفت و گو میان رهبری انقلاب و سازمان مجاهدین خلق باقی نماند، چرا که سران این سازمان بر مبنای خط مشی خود باور به انقلابی دوباره، نظام سیاسی و رهبری انقلاب را به رسمیت نمی شناختند. در حقیقت مجاهدین خلق، غیبت خود از جنبش مردمی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی را دلیل عدم مشروعیت آن می دانستند و هر گونه تحولی را که خارج از اختیارات و برنامه های این سازمان در ایران شکل می گرفت، باطل می شمردند. مجاهدین خلق همواره از انقلاب اسلامی تحت عنوان "قیام " نام می بردند.
3. نامشخص بودن هویت «سازمان مجاهدین خلق»:
هنگام پیروزی انقلاب، آنچه تحت عنوان "سازمان مجاهدین خلق " شناخته می شد، بخش مارکسیست شده این سازمان بود که بیشتر در خارج از کشور فعالیت می کردند. از این رو سران سازمان که بعداً تحت عنوان "سازمان مجاهدین خلق " شناخته شدند، پس از آزادی از زندان، نخست تشکیلات خود را با عنوان "نهضت ملی مجاهدین " در سراسر کشور معرفی کرده، سپس به نام مذکور معروف شدند. در این روند، مرکزیت مارکسیست سازمان مجاهدین خلق که تا سال 1357 در خارج از کشور به سر می برد با عنوان "سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر " به فعالیت پرداختند.
4. تمامیت‌خواهی مجاهدین خلق:
مجاهدین خلق اساساً به مشارکت در ارکان و نهادهای جمهوری اسلامی اعتقاد چندانی نداشتند و در صدد نفی تمامی نیروها جهت جای گیر شدن خود در مناصب بر می آمدند. به محض پیروزی انقلاب اسلامی، تمامی قراین نشان می دهد که آنها عمداً سمت و سوی تحولات را به آن جهت هدایت می کردند؛ ولی برای جذب نیروی بیشتر، خواهان فرصت بودند. مجاهدین سال 1358 را " سال افشاگری ارتجاع " و سال 1359 را "سال مقاومت " اعلام کردند. این پدیده نشان می دهد که مجاهدین خلق عرصه سیاسی کشور را با دیدگاهی تاکتیکی - استراتژیک می نگریستند. در وهله اول، قصد صدمه زدن به پایگاه مردمی روحانیت و بالاخص رهبری امام خمینی و در وهله دوم قصد متشکل ساختن یک حکومت جانشین برای جمهوری اسلامی را داشتند. این امر که سران سازمان مزبور همواره از انقلاب اسلامی با لفظ "قیام " یاد می کردند و آن را به منزله انقلابی ناتمام- یا کور- تلقی می کردند، گویای آن است که پیروزی را در تسلط یافتن خود بر تمامی قدرت سیاسی می دیدند. (7)
افزون بر این، شواهد و قراین مربوط به با برخوردهای بخشی از مجاهدین خلق که در سال 1357 در زندان بودند به روشنی گویای موضع تمامیت خواهانه آنهاست. دکتر حبیب الله پیمان در خاطرات خود چنین نقل می کند:
با اوج گیری مبارزه مردمی در سال 57 بچه های سازمان [مجاهدین خلق] از زندان برای من پیغام فرستادند که نظر ما این است که انقلاب الآن دارد به سرعت پیش می رود و به طور زودرس پیروز می شود. با امام صحبت کنید که به نحوی عمل شود که بختیار- که آن موقع نخست وزیر شده بود- فعلاً بماند و سقوطش به تأخیر بیفتد. استدلالشان این بود که ما هنوز زندانیم و آمادگی نداریم. این را صریح نمی گفتند؛ ولی به طور تلویحی روشن بود که سازمان ضربه دیده، آمادگی ندارد جنبش را رهبری کند و در پیروزی و تشکیل حکومت جدید نقش درجه اول داشته باشد. (8)
اساساً بینش مجاهدین خلق بر این پایه شکل گرفته بود که خودمحوری آنها تأمین شود و در غیر این صورت هیچ جنبشی را به رسمیت نشناسند. گذشته از پیغام هایی که از سوی سازمان مزبور به بیرون از زندان فرستاده می شد و قصد داشتند در غیاب خود انقلاب را به تأخیر اندازند، سران مجاهدین خلق، در زندان نیز کوشش می کردند این روند را پیش برند. آیت الله منتظری در خاطرات خود می نویسد:
در این اواخر آقای طالقانی را برده بودند در بهداری زندان قصر، آقایان کروبی و انواری و عسگراولادی و تعدادی دیگر هم در آن جریان با عفو شاه آزاد شدند. آقای هاشمی و آقای مهدوی کنی را هم به مناسبت چهارم آبان آزاد کردند؛ فقط [در زندان اوین] من مانده بودم و آقای لاهوتی. یک وقت دیدیم شب چهارم آبان در بند باز شد و مسعود رجوی و موسی خیابانی و بیست- سی نفر دیگر دنبالشان آمدند در بند یک که ما بودیم. از جمله آنها آقای سیداحمد هاشمی نژاد که قبلاً پیش ما بود و به تقاضای خودش رفته بود پیش آنها و علی عرفا که از طلبه های مدرسه حقانی بود و جزء حواریون مسعود رجوی شده بود [به چشم می خوردند]؛ اینها آمدند پیش ما. البته چند نفر افراد غیر مجاهدین خلق هم در بین آنها بودند. این در وقتی بود که امام از نجف رفته بودند به پاریس و زمینه های پیروزی، آشکار شده بود. مسعود رجوی کنار من نشست و موسی خیابانی کنار آقای لاهوتی. بعد مسعود رجوی شروع کرد به صحبت کردن. شاید حدود دو ساعت طول کشید. خلاصه حرف های او این بود که: "الآن آقای خمینی رفته پاریس و مثل این که زمینه هست که انقلاب پیروز بشود؛ حالا ایشان می خواهد چه کند؟ حکومت را به دست چه کسی می خواهد بدهد؟ " گفتم: "من چه می دانم؛ من که پیش آقای خمینی نیستم! " می گفت: "... اداره کشور نیاز به نیروی منظم و کارکشته ای که آماده باشند، دارد و تنها نیرویی که مذهبی هستند و هم تشکیلاتی دارند و می توانند کشور را اداره کنند ماییم؛ و شما که پیش آقای خمینی نفوذ داری، یک جوری به ایشان پیغام بده که چنانچه انشاءالله پیروز شدید، آن دسته و تشکیلاتی که می توانند کشور را اداره کنند و اهداف شما را پیاده کنند و آدم های مذهبی هستند، این تیپ مجاهدین هستند. " یک قسمت عمده از صحبت آنان پیرامون این مسئله بود. باز گفت: "بالاخره آقای خمینی حالا می خواهد چه کار کند؟ " گفتم: "من چه می دانم. ایشان یک آدم سیاسی است؛ لابد فکرش را کرده؛ من خبر ندارم. من اینجا مثل شما در زندان هستم. "
بعد وقتی رفتند، من از آقای لاهوتی سئوال کردم. آقای لاهوتی گفت که خیابانی هم عین همین مطالب را به من گفت. البته در آخر گفتند که ما آلان آمدیم دیدن شما و هر دیدنی یک بازدید هم دارد. بقیه هم همین طور نشسته بودند و صحبت های ما را غیر از دو سه نفر که آن جلو بودند کسی نمی شنید. (9)
جامعه‌شناسی انقلاب‌ها و زمینه‌های 30 خرداد
مطابق نظریات جامعه شناختی معطوف به پدیده "انقلاب "، اساساً انقلاب، نظمی را که در اجتماع حاکم است، ‌بر هم زده و نظمی موعود را نوید می دهد. در عین حال از آنجایی که منازعات و تضادها تشدید شده، به مرحله آنتاگونیستی رسیده است، امکان اتخاذ رویه ای جز انقلاب، وجود ندارد. همواره انقلاب در شرایطی بروز می یابد که بدیل های نظیر "رفرم " یا "تحولات بخشی "، نه تنها پاسخگوی مطالبات نیست، بلکه ممکن نیست. به بیان دیگر فارغ از این که رفرم مطلوبیت داشته باشد یا خیر، امکان آن منتفی است. چالمرز جانسون،‌از جامعه شناسان پیرو مکتب ساختی- کارکردی پارسونز، برای وقوع انقلاب چندین شرط را بر می شمارد:
1) ارزش های اجتماعی دچار ضعف شده باشند و قادر به ایفای کارکردهای خود نباشند؛ به بیان دیگر، نیازهای معطوف به ارزش در جامعه بی پاسخ مانده، وفاق در مورد آنها نباشد. در نظریه جانسون، عدم تعادل منتهی به انقلاب عمدتاً ناشی از ناهمخوانی بین ارزش های عمده جامعه و نظام تولید آن است.
2) حکومت قادر به استفاده از قدرت خود نباشد؛ این امر ممکن است بدین صورت نمود یابد که حکومت دارای قدرت باشد ولی در عین حال ناتوان از اعمال آن گردد و یا اساساً فاقد قدرت باشد. این نکته نیز قابل ذکر است که به جهت محدودیتی که در منابع سخت افزاری قدرت وجود دارد، حکومت ها در استفاده از این گونه منابع محدودیت هایی دارند. از این روست که همواره اعمال حکومت نظامی در حیطه زمانی محدود ممکن است. جانسون معتقد است بر هیچ جامعه ای نمی توان برای مدتی طولانی صرفاً با استفاده از زور حکومت کرد. اگر نظام حاکم نتواند بیشتر جمعیت را ترغیب کند که عادت ها و نگرش های سنتی خود را دوباره اتخاذ کند، تداوم نمی یابد. هنگامی که جامعه به وضوح دچار آشفتگی بنیادی شده باشد نیروهای مسلح به تدریج وفاداری خود را نسبت به حاکمان از دست می دهند.
3) نخبگان فرهنگی- سیاسی خارج از حاکمیت مصالحه ناپذیر شوند؛ این شرط بدان معناست که رفته رفته عرصه حاکمیت نحیف و عرصه مخالفان فربه می شود و شرایطی حساس بر کشور حاکم می شود.
4) عامل شتابزایی بر سایر عوامل افزوده شود؛ این عامل شتابزا غالباً به شکل سهل انگاری از جانب حکومت یا ابتکاری از جانب مخالفان بروز می یابد.
بنابر این الگو، شرایط پس از انقلاب اسلامی بدین صورت قابل تحلیل است که در پی فرو ریختن نظم کهن لزوماً باید نظم جدیدی استقرار یابد. در عین حال نظم جدید در حال استقرار مبتنی بر عقلانیت انقلابیون قابلیت تثبیت می یابد. موانعی که در هر انقلاب استقرار نظم جدید را با مشکل روبه رو می سازد به صورت ذیل خلاصه می شود:
الف) سیل جمعیت پرشوری که انقلاب را صورت داده اند به شرایط بی نظمی، دست از کار کشیدن و غوغا عادت کرده اند. این ویژگی به خصوص در انقلاب اسلامی بسیار حائز اهمیت است، چرا که فعالان و سلسله جنبانان انقلاب نیز منتظر پیروزی انقلاب با سرعتی که رخ داد، ‌نبودند و به رغم اعتماد ایشان به رهبری انقلاب و پیروی از وی، قدرت رهبری را در سرعت بخشیدن به پیروزی پیش بینی نمی کردند. فرایند جامعه پذیری دوباره در این میان با دشواری روبه رو می شود. نظام جدید در برقراری نظم جدید، معضلاتی پیش رو خواهد داشت.
ب) شعارهای انقلاب بر اذهان ملت مشارکت کننده در انقلاب، سایه می افکند و انتظارات عمومی، سقف توان برآورندگی منابع ملی را درمی نوردد. در این حالت آرمان ها، منفک از واقعیت شرایط واقعی ملی، منطقه ای و جهانی پیش می روند و رشد می یابند. شعارهای فراواقع گرایانه تا هنگام برقراری نظم تازه و جایگزینی حکومت انقلابی به مثابه پتانسیلی ضد امنیتی به شمار می روند؛ چرا که هنوز جوش و خروش و آرمان طلبی و احساسات پرشور در میان توده ها همچنان رواج دارد.
ج) خلأ برنامه در برقراری نظم جدید، حکومت تازه را در نحوه ارتباط با اقشار و گروه های اجتماعی و سیاسی با عدم قعطیت مواجه می سازد و نیز جدال هایی را بر سر مصادره انقلاب پدید می آورد. در انقلاب اسلامی علاوه بر آن که خلأ برنامه به سبب تقدم زمانی جنبش وجود داشت، تشکیلات حکومتی انقلاب حالتی "تفویضی " یافت. ماهیت تفویضی، موجب پدید آمدن اشکالاتی در اجرای برنامه ها توسط دولت موقت شد؛ زیرا تمکین به دولت موقت تنها معطوف به موارد مورد تأیید امام صورت می گرفت. از سوی دیگر ارزش های دولت موقت نیز در موازات ارزش های انقلابی ترویج یافته از سوی حضرت امام پذیرفته می شد و در صورت تقابل یا تنافر ارزش ها، مشروعیت دولت موقت با مشکل و چالش روبه رو می گردید؛ این مشروعیت، ماهیتی دموکراتیک، تکنوکراتیک یا حتی آریستوکراتیک نداشت، بلکه صرفاً مشروعیتی مفوض تلقی می شد. از این رو اختلافات دامن زده می شد. صرف نظر از این موارد، اساسا انقلاب - فی نفسه - پدیدآورنده اختلافات و تعمیق گر شکاف هاست و در خلأ ناشی از اختلاف نظرها و شکاف ها است که گروه های سیاسی حاشیه ای بروز می یابد.
عطف به مطالب پیش گفته، سه خلأ در نتیجه تسریع پیروزی انقلاب اسلامی موجب طرح سازمان مجاهدین خلق شد و از آنجا که تجربه فعالیت تشکیلاتی سیاسی در سابقه مجاهدین خلق وجود داشت، توانستند این سه خلأ را تبدیل به سه فرصت سیاسی برای خود نمایند: "خلأ نظم "، "خلأ تحقق شعارها " و "خلأ برنامه ". در مجموعه فعالیت های تبلیغی سازمان مزبور همواره توسل به یکی از شخصیت های سیاسی محبوب دیده می شود. تظاهر به پیروی از امام خمینی، اظهار نزدیکی به آیت الله طالقانی و بعدها مصادره آنچه توسط مجاهدین خلق "محبوبیت سیاسی بنی صدر " تصور می شد، گویای این فرایند است. اختلافات سیاسی به مرور موجب آن شد که پاره های پراکنده ای از مشروعیت، مورد اختلاف، معلق و تصاحب نشده باقی بماند و آنچه مجاهدین خلق در آن موفق بودند، مصادره این پاره های پراکنده ی مشروعیت فاقد متولی بود. در عین حال مجاهدین خلق همواره غافل از آن بودند که هژمونی رهبری و گفتمان حضرت امام هیچ گاه در این تکه مشروعیت های سرگردان مبادله نمی شود، بلکه اساسی ترین و تعین کننده ترین عنصر سیاسی و - به خودی خود - تنها عامل مشروعیت زای واقعی می باشد. عدم درک صحیح این واقعیت سرانجام مجاهدین خلق را به ورطه پیوند حیات سیاسی این سازمان با حیات سیاسی بنی صدر سوق داد و در نهایت منجر به حادثه 30 خرداد 1360 و ورود سازمان به فاز مبارزه مسلحانه شد.
تأخیر زمانی گذار به نظرم جدید موجب در هم ریختگی و گسیختگی نقش های اجتماعی نیز بود، به طوری که قدرت، نه در چارچوب سازمان ها و نهادهای اجتماعی، بلکه در چارچوب نهادهای انقلابی و جزیره ای بروز و ظهور می یافت. در این میان پایین بودن ضریب قدرت مدیریت سیاسی با افزایش سرسام آور ضریب قدرت اجتماعی همراه شد؛ قدرتی که حکومت - در شرایط خاص پس از انقلاب- قادر به مهار و نظم بخشی سریع آن نبود. خرده قدرت های خارج از کنترل دولت اساساً همان عرصه ای بود که گروه های سیاسی مختلف، مانند مجاهدین خلق و پیکار، فداییان و ... در آن به تنازع و ادامه حیات می پرداختند. واقعیت آن است که چنانچه ادعای این گونه گروها مصداق واقعی و دقیقی در انقال داشت و ایشان در حقیقت صاحب سهمی در پیروزی جنبش انقلابی منتهی به انقلاب اسلامی بودند، نیازمند تبلیغات گسترده ای در "عرصه های خاکستری " جامعه نبودند. با مرور حقایق سال های نخستین انقلاب می توان دریافت که بیشترین عضوگیری ها و گسترش های سازمانی این گروه ها پس از پیروزی انقلاب صورت گرفت و نفوذ اجتماعی ایشان عطف به ماسبق نمی شد. به عنوان نمونه، سازمان مجاهدین خلق در آستانه پیروزی انقلاب مجموعاً شامل تشکیلاتی با 150 نفر عضو می شد؛ حال آن که در نیمه دوم 1359، پانصد هزار نسخه از نشریه این سازمان به فروش می رفت (یا توزیع می شد) که اکثر مخاطبان آن پس از انقلاب رشد کرده بودند. این امر خود گویای ذی نقش نبودن مجاهدین خلق در شکل گیری انقلاب اسلامی و حاصل بهره برداری از خلأهای سه گانه پیش گفته و عرصه های خاکستری می باشد.
انقلاب اسلامی در روند پیروزی، از سوی اشخاصی که نمایندگی گفتمان امام خمینی را بر عهده داشتند، صاحب تشکیلات و سازمان مشخص نبود و شبکه تشکل بخشی انقلاب که از طریق روحانیون، مساجد و ... اداره می شد، رابطه سلسله مراتبی و مستمر با رهبری نداشتند، بلکه رهبری غالباً با فاصله زیاد و به صورت شعاعی- مستقیم یا غیر مستقیم- رابطه ای دورادور با تمامی این پایگاه ها برقرار می کرد. قدرت این شبکه ارتباطی غالباً‌در آن بود که به طور مستقل میان پایگاه های انقلاب ایجاد ارتباط می کرد. امام هیچ گاه در نقش فرمانده یا رئیس ستاد مرکزی انقلاب مطرح نبود و مخاطب پیام های خود را تمامی مردم قرار می داد. نزدیکان حضرت امام نیز که نمایندگان فکری ایشان بودند، درسازماندهی اجتماعی نقش تعیین کننده ایفا نمی کردند. بنابراین در شبکه های ارتباطی شکل دهنده انقلاب، روابط توده انقلابیون شکل غیر رسمی داشت و سازمانی را در قالب تعریف کلاسیک آن شکل نمی داد. (10)
دولت موقت به تصریح مهندس بازرگان "سیاست گام به گام " را در پیش گرفت، حال آن که تحرک اجتماعی معطوف به سرشت انقلاب شاید ظرفیت و تحمل چنین سیاستی را نشان نمی داد. خلأهای سه گانه در فضای شورانگیز انقلاب چنان در هم تنیده بود که برنامه های درازمدت و تحقق زمان مند مطالبات و شعارها بی معنا به نظر می رسید. از این رو گروه هایی از مردم، در چالش با دولت موقت قرار گرفتند. در این میان افراد یا گروه های حاشیه ای گاه ادعای حل یک شبه مشکلات را مطرح می ساختند.(11) در عین حال چنین ادعاهایی در بخش هایی از افکار عمومی باورپذیر به نظر می رسید؛ چرا که سهولت پیروزی انقلاب در مقایسه با سایر انقلاب ها این تصور را پدید آورده بود که تا سر منزل مقصود فاصله زیادی وجود ندارد و هنگامی که شعاری محقق نمی شود، اراده و خواستی را به عنوان پشتوانه خود ندارد! بدین ترتیب فضای یأس و بدبینی دامن زده شد و انقلابی که به واسطه رهبری فرهمند و مدیرانه امام خمینی با کمترین خونریزی به بار نشسته بود، به تحرک گروه های حاشیه ای، "توهم معجزه " را به "توهم توطئه " گره زد. محور تبلیغات سازمان مجاهدین خلق و نیز متکای سازمان های کمونیستی بر این قرار گرفت که عدم تحقق شعارها، ناشی از عدم اراده دستگاه اجرایی است و عدم اراده دستگاه اجرایی طبعاً به دست های پنهان خارجی تعبیر می شد. مخاطبان این گونه تبلیغات رفته رفته بر این گمان شدند که هنگامی که سرنگونی "ژاندارم منطقه " که قدرت های خارجی را پشتوانه خود قرار داده بود، در مدت زمانی اندک و با هزینه ای نه چندان گران ممکن شده است، طبعاً بر پا ساختن نظام جدید بسیار آسان تر است، مگر آنکه اراده خارجی یا کسالت و نقشه توطئه آمیز در کار باشد! این تبلیغات هنگامی با پاتک روبه رو شد که اشغال سفارت آمریکا نه توسط نیروهای مدعی "مبارزه با امپریالیسم "، بلکه از سوی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام که هیچ گونه وابستگی تشکیلاتی جز به حضرت امام نداشتند، صورت گرفت.
در مرحله نخست، مجاهدین خلق با به کار بردن اصطلاحات "ارتجاع " و "لیبرالیسم " برای روحانیت و دولت موقت، کوشیدند هم سرنوشتی میان امام خمینی و نیروهای ملی و ملیون مذهبی پدید آورند. این استراتژی سرانجام با شکست مواجه شد. همزمانی استعفای دولت موقت و اشغال سفارت آمریکا و نیز حضور نیروهای کیفی در درون حاکمیت از سویی نشان داد که هژمونی گفتمان امام با کناره گیری دولت موقت از میان نمی رود و از سوی دیگر چنین نمایان ساخت که امام و روحانیت با اضطراری در نیروی کیفی مدیریتی روبه رو نخواهند شد که جمهوری اسلامی را به یک گروه سیاسی با مواضع پاندولی ایدئولوژیک بسپارند، چرا که مجاهدین خلق هیچ گاه ریشه های تغییر ایدئولوژی سال 54 را به انحراف ایدئولوژیک خود نسبت ندادند و آن را صرفاً یک "توطئه اپورتونیستی " تفسیر کردند.
در مرحله بعد، مجاهدین خلق فرایند مشروعیت یابی خود را با ابوالحسن بنی صدر تعریف کردند و حملاتی روشن تر به رهبری انقلاب نمودند. مجموعه مقالاتی که در نشریه مجاهد (ارگان سازمان مجاهدین خلق) درباره رهبری منتشر شد، حاوی تندترین حملات به حضرت امام بود و بیت الغزل و پیام اصلی آنها- هر چند تحت لفافه های مذهبی- همانا عدم مشروعیت رهبری امام بود.
در این میان، مجاهدین خلق به تصور آنکه آرای انتخاباتی کسب شده توسط بنی صدر به معنی - یا قابل تبدیل به - مخالفت با امام است، روی بنی صدر سرمایه گذاری کردند و این سرمایه گذاری تا بدان جا پیش رفت که پس از خروج از ایران، در یک پیوند تبلیغاتی دختر ابوالحسن بنی صدر به ازدواج مسعود رجوی درآمد. در عین حال مجاهدین خلق رفته رفته پیرامون بنی صدر را اشغال کرده، تبلیغات خود را روی او متمرکز نمودند. رودر رویی های بعدی بنی صدر با حزب جمهوری اسلامی و رهبری انقلاب نتایج ناسازگاری های خصلتی وی و تبلیغات سازمان مزبور روی بنی صدر بود و یا حداقل مجموعه طرح ها و عملکردهای سازمان در رویکرد بنی صدر بی تأثیر نبوده است.
تأخرها و فرصت‌های مجاهدین خلق
اکنون با گزارش نظری به ضرورت ها و استلزامات انقلاب ها و تبیین شرایط حاکم بر اوضاع قبل و بعد از انقلاب، می توان چارچوبی کاربستی با عنوان تأخرها و فرصت های سازمان مزبور به شرح زیر ارائه نمود.
الف) تأخرها
1. تأخر تئوریک:

سازمان مجاهدین خلق و سران آن به لحاظ تئوریک دچار نوعی تأخر و عقب ماندگی بودند. مجاهدین خلق مشی چریکی را همچنان که در رژیم پهلوی سرلوحه عمل خود قرار داده بود، در فضای پس از انقلاب نیز به عنوان خط مشی اصلی برگزید. در واقع این سازمان تنها گروه سیاسی به شمار می رفت که نسبت به فرمان تحویل سلاح ها سرپیچی نمود و در عین حال با هیچ یک از نهادهای انقلابی نظیر کمیته ها و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همکاری نداشت.
به لحاظ تئوریک، مجاهدین خلق کماکان پیرو تئوری های مارکسیستی بودند و بهره ای از نظریه های دیگر جنبش های اجتماعی نبرده بودند. گرچه سران سازمان مزبور نسبت به طیف مارکسیست شده همین سازمان در قبل از انقلاب- که سازمان پیکار را تشکیل داده بودند- انتقاد می کردند؛ اما ناخودآگاه و در عمل، جز مارکسیسم، ‌به نحله تئوریک دیگری وابسته نبودند؛ چرا که خاستگاه نگاه انقلابی آن سازمان در مارکسیسم- به عنوان علم مبارزه- خلاصه می شد. مجاهدین خلق در فضای خلأ تئوریک همچنان مارکسیسم را "علم مبارزه " و یگانه راه پیشبرد اهداف می دانستند و در مباحث تئوریک به آن تأسی می جستند. تأکید عمده بر مفهوم "تکامل " با رویکرد داروینیسم اجتماعی و با پیش فرضهای مبتنی بر جبر تاریخ و عدم خروج از دیدگاه های مبتنی بر تضاد دیالکتیکی، نشانه دوگانگی مبنایی سازمان مزبور در حوزه ایدئولوژی بود. در حالی که پارادایم های دیگری یافت می گردید که از نظریه های مرتبط با تغییرات اجتماعی بر اساس جامعه شناسی نظم و اسلوب های غیر مارکسیستی سخن می گفتند. در این جا در صدد نفی نگرش دینی بنیانگذاران سازمان نیستیم بلکه نقطه تأکید ما بر مسئله دوآلییسم قهری یا اختیاری سازمان متمرکز است.
2. تأخر استدراکی (نسبت به وضع موجود):
در مباحث سازمان مجاهدین خلق، همواره التباس و اشتباهی میان جنبش چریکی و جنبش اجتماعی وجود داشت. چه بسا کوته نگری سران این سازمان از آن رو تاب و گنجایش به رسمیت شناختن انقلاب اسلامی را نداشت که در قامت یک جنبش اجتماعی ظاهر شده بود و اساساً نشانه ای از جنبش چریکی در آن به چشم نمی خورد. گویی جهاز فکری شرطی شده تئوریسین های مجاهدین خلق، جنبش اجتماعی را که بر آمده از یک جنبش چریکی نبوده باشد، هضم نمی کرد.
در عین حال نباید فراموش نمود که تئوری های جامعه شناختی مرتبط با جنبش چریکی بسیار محدود و وابسته به شرایط خاص اجتماعی است که در آن توصیف و توضیح هر انقلابی ممکن نیست. به عبارت ساده تر، همان گونه که جای دادن هندوانه ای در یک استکان غیر ممکن است، تبیین انقلاب اسلامی و شرایط ایران پس از انقلاب، با تئوری های جنبش چریکی محال است. بدین ترتیب خطای تحلیلی سازمان مجاهدین خلق در عمق چارچوب استدراکی آن نهفته بود و عدم درک سران آن سازمان نسبت به نظریه های جامعه شناسی موجب شد تمامی اقداماتی که در جهت جبران ضعف ها به انجام رساندند تحت تأثیر تنگ نظری در استدراک انقلاب، به خطاهای فاحش استراتژیکی و تاکتیکی منتهی شود.
3. تأخر معرفتی:
سران مجاهدین خلق نسبت به جایگاه، توان و امکانات خود همواره دچار نوعی خودشیفتگی و بزرگ اندیشی بودند. برآوردهای ایشان نسبت به سازمان خود، واقعیت را بازتاب نمی داد، بلکه تصور یا تخیلی را که در ذهن داشتند باز می تاباند. در عین حال تحلیل مبتنی بر تضاد دیالکتیکی همواره مانع از آن بود که تکثر و تنوع بازیگران سیاسی را در "صورت بندی پیچیده ایران " پس از انقلاب تشخیص دهند و به جای مشارکت سیاسی نوعی سیاست نوسانی قهر و آشتی را در پیش می گرفتند. همچنین به سبب پیروی از رویه "همه یا هیچ " در انتظار تقدیم حاکمیت سیاسی به خود بودند.
سران مجاهدین خلق هیچ گاه در صدد شناخت امام و نیروهای پیروی وی برنیامدند و چه بسا که چنین شناختی در چارچوب تحلیلی آنها امکان پذیر نبود. این واقعیت که مجاهدین خلق در 30 خرداد 1360 برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بر روی 11 میلیون آرای آقای بنی صدر سرمایه گذاری نمودند، نشانگر بی اطلاعی آنها از هژمونی گفتمان امام خمینی بود؛ چرا که بخش عمده ای از آرای رئیس جمهور وقت حاصل آن بود که وی خود را شخصی پیرو خط امام خمینی نشان داده بود. مشروعیت بنی صدر مشروعیتی تبعی بود؛ زیرا رهبری بلامنازع امام خمینی در افکار عمومی تنها عنصر مشروعیت بخش جمهوری اسلامی به شمار می رفت.
4. تأخر فضایی:
سران مجاهدین خلق، در برقراری نسبتی صحیح با فضای اجتماعی انقلاب اسلامی دچار نوعی گنگی بودند. در واقع آنها پس از هفت سال با اجتماع ارتباط برقرار می کردند و از فضای مناسبات سیاسی زندان به فضای سیاسی باز و گسترده در زمان اوج اعتراضات و تظاهرات مردمی پرتاب شدند. آنها در فضای انقلاب و تظاهرات و اعتراضات خیابانی تنفس نکرده بودند و از این رو در چارچوب گفتمان محدود و بسته زندان، خیال باز تولید وجهه سیاسی خود را داشتند.
همچنین فضای حاکم بر مناسبات و صورت بندی های سیاسی زندان بر نحوه تحلیل آنها نسبت به شرایط جدید تأثیری همه جانبه نهاده بود، به طوری که پروژه خود را بر این مبنا تعریف می کردند. دریافت نادرست فضایی نسبت به شرایط، موجب آن شده بود که سران سازمان مزبور پس از انقلاب، در شرایط تجاوز خارجی بخواهند از طریق جنگ چریکی شهری یک نظام سیاسی دارای مشروعیت فرهمند را به چالش بطلبند.
5. تأخر روش‌شناختی:
روش های تبلیغاتی و تاکتیک های سیاسی مجاهدین خلق نیز کهنه بود؛ همان طور که خود دیر به جنبش مردمی سال 1357 ملحق شدند. مشی چریکی به عنوان یک روش، دست کم نزد نظریه پردازان آن، استلزاماتی دارد که از آن جمله است حاکمیت چند پاره و بحران مشروعیت. بنابراین اتخاذ این روش در شرایط رهبری امام خمینی با شعار اصلی "وحدت کلمه " و حاکمیتی یکپارچه و متفق با ریشه های عمیق مردمی به لحاظ روش شناختی نیز یک خطای فاحش استراتژیک به شمار می آمد.
6. تأخر عمل‌گرایی:
عمل گرایی با رویکرد والونتاریستی نیز از تأخرهای مجاهدین خلق بود. این سازمان از سویی همواره خود را مسلح نگاه داشت و از سوی دیگر در تمام کنش های سیاسی خود این تمایل را ابراز نمود. این رویکرد موجب می گشت که جمهوری اسلامی، همواره با نگاه تردید، احتیاط و تهدید یا آسیب به سازمان بنگرد. در پس زمینه تمامی تحرکات سیاسی سازمان مزبور، پیش از 30 خرداد 1360 میل به دست گرفتن تمامی قدرت از طریق بازنمایی خود در قالب یک تهدید نظامی داخلی به چشم می خورد.
از آنجا که محمل تشکیل و نمو این سازمان، شرایط سیاسی سال های واپسین رژیم پهلوی بود، همواره با عاملی به نام عدم امکان گفت و گو مواجه بودند و این عامل را به عنوان دلیل رویکرد مسلحانه در مبارزه خود عنوان می داشتند. به همین جهت، پس از انقلاب با وجود امکان گسترده گفت و گو، به سبب تربیت نیافتگی در فضای گفت و گو، به سمت عمل رادیکال مسلحانه متمایل شدند و هاضمه ضعیف آنان نسبت به شرایط، موجب گردید به سوی محو امکان گفت و گو گام بردارند.
7. تأخر تحلیلی و برآوردی:
تحلیل های مجاهدین خلق نسبت به حاکمیت سیاسی، طی سال های متمادی حول رژیم پهلوی شکل گرفته بود؛ در تحلیل های پس از انقلاب نیز گویی با رژیم پهلوی مبارزه می کنند. در واقع پیچش یا چرخشی اساسی، در برآوردهای آنان به چشم نمی خورد. این اعوجاج تا بدان جا بالا گرفت که انتظار داشتند در عصر 30 خرداد 1360 با یک "ضرب تنه " جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. تأخر تحلیلی و برآوردهای معوج در مراحل بعد به رویه هایی همچون "زدن سرانگشتان نظام "، "زدن تیر خلاص " و... انجامید.
8. تأخر گفتمانی:
به لحاظ گفتمانی، تولیدات تبلیغی مجاهدین خلق در فاصله پیروزی انقلاب اسلامی تا خرداد 1360 دارای مشخصه های قابل توجهی است. لمپنیسم از جمله برجسته ترین این مشخصات است. در این گفتمان، نفی فرهنگ گفت و گو بیش از آنکه از طریق نوعی تعریف تئوریک و استدلالی پیش رود، از طریق ریز مؤلفه های گفتمانی پیش رفته است. بنابراین بخش عمده ای از تلاش های سازمان مزبور در آنتاگونیستی کردن تضادهای سیاسی و قطبی ساختن فضای بحث سیاسی در لمپنیسم گفتمانی آن بروز می کند. اصطلاحات و لحن زبانی تولیدات تبلیغی مجاهدین خلق گویای نوعی نگاه هژمونیک و تحکم آمیز است. در مباحث تئوریک، عموماً از قیدهای اطلاق (قطعاً، به هیچ وجه، مطلقاً و ...) استفاده شده است. هنگامی که این گفتمان به لحاظ کارکردی به سمت تهییج می رود نوعی رمانتیسیسم شبه شاعرانه منحط در آن به چشم می خورد. (12) این رمانتیسیسم هنگامی که با عناصر لمپنی با کارکرد تهییجی گره می خورد به ادبیات فوویستی (توحش گرایانه) تبدیل می شود، چنان که - فرضاً- هرگاه انتقادی به آن سازمان صورت گرفته است، در پاسخ آنها لفظ "لجن پراکنی " را می توان مشاهده کرد.
9. تأخر معطوف به کیش شخصیت:
چنانکه در تحلیل گفتمانی و برشمردن سایر تأخرات سازمان مزبور ذکر شد، خودمحوری و تمامیت طلبی در تمامی ارکان آن ملاحظه می شود. بدین سبب در بازار سیاست مبلغ این اعتقاد است که نمونه فرد اعلا، کامل و فصل الخطاب سیاسی را عرضه می دارد. این خودشیفتگی در ساختار سازمانی مجاهدین خلق در قالب سانترالیسم (مرکزیت گرایی) افراطی، نمود می یابد. گرچه سازمان، ساختار خود را سانترالیسم دموکراتیک تعریف می کرد،‌ اما عملاً جایگاه دموکراسی در سانترالیسم تخطی ناپذیر آن صرفاً در قالب نام یا تعارف باقی می ماند و عینیتی نمی یافت. افزون بر این در رویکرد سیاسی نیز به سمت برجسته سازی و سوررئالیستی نشان دادن رهبری سازمان در مقابل رهبری فرهمند امام خمینی پیش رفت. تا جایی که سران آن رفته رفته باور کردند که نقش و جایگاهی برجسته تر از امام را دارا هستند. پس از شکست های مکرر 30 خرداد 60 به بعد به ازای هر شکست سیاسی عنصر "کیش شخصیت " برجسته تر شد.
10. تأخر زمانی:
سازمان مجاهدین خلق با زمان خود سازگار نبود. تحولات اجتماعی را در نمی یافت و با قانون تغییر ضرورت های زمانی و شرایط اجتماعی بیگانه بود. این سازمان نمونه کامل یک سیستم نامنعطف را به نمایش گذاشت و به همین سبب هیچ گاه در عینیت اجتماعی به تحلیل نرسید و در بیان توانایی های خود- همانند تمامی گروه های سیاسی صرفاً مدعی- بر این موضوع تأکید ورزید که حل و رفع مشکلات و مسائل اجتماعی، یک شبه ممکن است. هنگامی که سران مجاهدین خلق به کمک واسطه ها از رهبری انقلاب می خواستند که پیروزی را تا حضور آنها به تأخیر اندازد، می توان دریافت که زمان ذهنی آنها سال 1917 و تصورشان از انقلاب، انقلاب روسیه بوده است. مشی شبه استالینیستی آنها در درون سازمانشان گویای این واقعیت است.
11. تأخر سازمانی و ساختاری:
چنانچه شناختی واقع گرایانه در سران سازمان مجاهدین خلق وجود می داشت، طبعاً باید در نحوه سازماندهی و تشکیلات خود تغییری اساسی صورت می دادند. در آن صورت، ضرورت این نکته آشکار می شد که مشی چریکی و مبارزه مسلحانه، نحوه سازماندهی متمرکز و کنترل همه جانبه، برآورنده نیازهای سیاسی پس از انقلاب اسلامی نیست. مجاهدین خلق هیچ گاه حتی در دوران فعالیت علنی - از مشی مسلحانه فاصله نگرفتند و آموزش ها و کتابچه های آموزش چریکی را بعد از انقلاب نیز نگاشته و منتشر کردند. عدم تحویل اسلحه به دولت انقلاب، ایجاد خانه های امن و تلاش در جهت استخدام نفوذی هایی در درون نهادهای جمهوری اسلامی، نشانه های تأخر ساختاری آنها بود.
اندکی پیش از 30 خرداد 1360، مرکزیت مجاهدین خلق، درخواست ملاقات با حضرت امام کردند. امام خمینی در پاسخ آنها گفت: "شما اسلحه ها را تحویل دهید. من نزد شما می آیم. " با وجود این، هیچ تلاش درخوری معطوف به اجرای این خواست، از سوی آنها صورت نگرفت؛ زیرا در سازمان مزبور اساساً تصور و درک تعامل ساختاری وجود نداشت. ساختار سازمان مجاهدین خلق برای دوره پیش از انقلاب طراحی شده بود و دست نبردن و تجدیدنظر نکردن در این ساختار، به وضوح نتیجه را به سوی رادیکالیسم سوق می داد. در عین حال برخی برخوردهای تند و افراطی در نیروهای پیرو امام، موسوم به حزب الله، مشاهده می شد. اما این گونه برخوردها، تا حدودی در شرایط آن روز طبیعی بوده است. در شرایطی که این دسته از نیروها احساس می کنند که ثمرات انقلاب در حال از دست رفتن است و آرمان ها رو به افول می گذارد و عمل به توصیه های رهبری انقلاب با احتیاط، بی توجهی و تعلل همراه می شود، طبیعی است که ساکت نمانند و در نتیجه این برخوردها، نزاعی دو سویه شکل گیرد، چنانکه در روز 30 خرداد 1360 در نتیجه این برخوردها تعداد کشته ها و زخمی های حزب الله بیش از سازمان بود.
ب) فرصت‌های سازمان
1. سازمان مجاهدین خلق از معدود گروههای سیاسی بود که در سال های منتهی به انقلاب اسلامی تجربه عمل تشکیلاتی را در پیشینه خود داشت. چنین تجربه ای را با این وسعت- و البته ماهیتی دموکراتیک تر- تنها حزب توده، در دهه 1320 پشت سر گذاشته بود. از این رو تشکیلاتی تر و برنامه ریزی شده تر عمل می کرد.
2. سازمان مزبور آمادگی زیاد داشت و با در اختیار داشتن اعضای سازمان مند، میلیشیا و اسلحه بسیار، در انتظار ساعت "س " و آغاز جنگ با نظام جمهوری اسلامی بود.
3. مجاهدین خلق از ماه نخست پیروزی انقلاب اسلامی افرادی را در اماکن حساس نفوذ داده بودند.
4. از قدرت بسیج و بازتولید شعارهای آتشین پیش از انقلاب برخوردار بودند و می توانستند توده ها و جوانان را در شرایط پس از انقلاب، همچون پیش از انقلاب رادیکال نگه دارند و از مفاهیم مرتبط با انقلاب- همچون شهادت، ایثار، گذشت و ... - بهره برداری حداکثری نمایند.
5. حرکات مجاهدین خلق بسیار حساب شده و برنامه ریزی شده پیش می رفت، به طوری که همواره، پیشاپیش اسلوب حرکات بعدی خود را مشخص می کردند.
6. سازمان مزبور در بیان انتقاد و ایراد و نقد برنامه ها، تسلط و تقدم داشت، به طوری که قادر بود تمام برنامه های حکومت جدیدالتأسیس را به باد انتقاد بگیرد. این رویه با توجه به اینکه در جامعه آن روز، گاه انتقادها گوش شنوای بیشتری نسبت به بیان نقاط مثبت داشت، از جاذبه خاصی برخوردار بود.
7. مجاهدین خلق از طریق نفوذ، نوار مربوط به حسن آیت را در اختیار داشتند و از این نوار بهره برداری تبلیغاتی زیادی، برای نزدیک شدن به بنی صدر به عمل آوردند.
8. سازمان مجاهدین خلق در پیشینه قبل از انقلاب خود شهدایی داشت که در زیر شکنجه ها یا توسط جوخه های رژیم پهلوی کشته شده بودند و از این عنصر برای تحریک احساسات مردم استفاده می کرد.
9. جایگاهی که این سازمان توانسته بود نزد برخی از شخصیت ها کسب کند مورد بهره برداری زیادی قرار گرفت و همواره سران مجاهدین خلق از این جایگاه خرج می کردند.
10. امکانات تبلیغی، تهییجی، انتشاراتی، آموزشی، ارتباطی و عاطفی فوق العاده ای را کسب کرده بود.
11. پس از نزدیکی به بنی صدر، مجاهدین خلق از امکانات نهاد ریاست جمهوری، استفاده تشکیلاتی زیادی کردند. مرکز سنجش افکار و روابط عمومی نهاد ریاست جمهوری، در دوران بنی صدر کاملاً‌ متأثر و تحت اختیار این سازمان قرار داشت.
12. مجاهدین خلق، قدرت تبلیغاتی عجیبی در تغییر نامحسوس شعارهای خود، به نحوی ظریف داشتند. به عنوان نمونه، نخست شعار انحلال ارتش را سرلوحه خود قرار دادند و سپس در دورانی که بنی صدر فرماندهی کل قوا را بر عهده داشت، حمایت از ارتش را شعار خود کردند.
13. سازمان مزبور توان جنگ روانی، فضاسازی، تحریک احساسات، انجام اقدامات حماسی و ... را داشت که در شرایط آن زمان برای بسیاری جالب و دلپذیر بود.
14. مجاهدین خلق توان فوق العاده ای در انجام حرکات تخریبی داشت و از ابزارها در جهت آچمز ساختن طرف مقابل با چیرگی استفاده می کرد. به عنوان مثال، در برخی از گزینش ها رسوخ کرده، افرادی را با علم به وابستگی به احزاب کمونیست،‌گزینش می نمود و در تبلیغات خود چنین بیان می داشت که کشور به دست "توده ای ها " افتاده است.
15. مجاهدین خلق در بسط خشونت در جامعه، نقشی غیر قابل انکار داشت و از سویی با رسوخ در دادستانی مشوق اعدام ها بود و به احکام حبس ابد اعتراض می کرد. از سوی دیگر برخی ساده اندیشان در میان نیروهای انقلاب نیز- ندانسته یا به سبب نداشتن تحلیل مناسب از شرایط- فریب سازمان را خورده بودند. این روند در دراز مدت تا حد زیادی به سود سازمان و در کوتاه مدت به زیان انقلاب بود؛ زیرا شرایط انقلاب اسلامی را در فضای جهانی دشوارتر می ساخت.
مجاهدین خلق و انتخاب نقطه عطف 30 خرداد 60
از مجموعه مطالب پیش گفته چنین نتیجه گرفته می شود که سازمان مجاهدین خلق، دچار نوعی خبط استراتژیک و خطا در تصمیم گیری و خط مشی گردید. این سازمان مطالعات تئوریک خود را به طور یک بعدی - و بدون در نظر داشتن سایر تئوری ها - پیش می برده است. در فضاهای معرفتی، موقعیتی، گفتمانی، اجرایی و ... دچار تأخرهای چشمگیر بود. پلیس سیاسی رژیم شاه را با نظام جمهوری اسلامی مورد مقایسه قرار می داد و نسبت به اقتدار امنیتی نظام تازه تأسیس، به چشم تحقیر و استخفاف و استحقار می نگریست. اقتضائات و استلزامات پیش و پس از انقلاب را از هم تمییز نمی داد.
رهبری نظام و توان آن را کوچک می شمرد. به سیاهی لشکر تبلیغاتی خود و میلیشیا اعتمادی فوق العاده پیدا کرده بود. وجهه نظر خود را نسبت به روحانیت در مقایسه با پیش از انقلاب،‌تصحیح ننموده بود. تمام آرای رئیس جمهور وقت را در چارچوب اپوزیسیون- و در تقابل با امام- تحلیل می نمود. به قدرت نفوذ خود در ارکان اصلی نظام دل بسته بود و سرنگونی جمهوری اسلامی را در گرو تلاش ها و اقدامات تخریبی و انفجاری آنها می دانست. ایجاد فضای رعب و وحشت در هوادارن نظام را کارساز و مفید تلقی می کرد و یگانه راه عقب نشینی ایشان از نظام را در گسترش چنین فضایی می پنداشت و بدین منظور- به تعبیر رجوی- سرانگشتان نظام را هدف قرار می داد. مولفه وقوع جنگ تحمیلی را از منظومه تحلیلی خود کاملاً کنار گذاشته بود و شرایط هنجارین آن را در نظر نمی گرفت. برخوردهای احساسی، ‌عاطفی و حماسی را بسیار کارآمد می دانست و بدین منظور تحریک احساسات و مظلوم نمایی را سرلوحه عمل خود قرار می داد. رادیکالیسم منبعث از شرایط انقلاب را که در تمام انقلاب ها بروز دارد، بسیار جدی تلقی می کرد و همه چیز را از دست رفته می پنداشت و رسالت خود را در مبارزه قهرآمیز با آن منحصر می نمود. تشکیلات مخفی خود را با دست و پا کردن خانه های امن و تیمی و ذخیره سازی سلاح در هیچ موقعیتی کنار نمی گذاشت و نهایتاً در یک جمله، داروی حجیم "جنبش های اجتماعی " را در کپسول مضیق و کوچک "جنبش چریکی " جای می داد و ناخودآگاه یا در عمل تئوری های در حال نخ نما شدن و غیر بومی را با استقراض از رژی دبری، کارلوس ماریگلا و دیگران دنبال می نمود. عواملی از این قبیل موجب گشت طرفین نزاع خسارات جبران ناپذیری متحمل گردند و انرژی های متراکم موجود در پس از انقلاب به سوی رویارویی ها و کشمکش های لاینحل به پیش بروند و فضای استقرار به فضای بی ثباتی و ناامنی و شرایط نظم آفرین به موقعیت های چالش زا و قهرآمیز بدل گردد.
سی خرداد 1360 تجربه ای تلخ تلقی است که هیچ گاه از حافظه تاریخی کشور و ملت پاک نخواهد شد.