* در سه دهه اخیر همواره دو گروه با نامهای چپ/راست، اصلاحطلب/اصولگرا، اصلاحطلب/محافظهکار با یکدیگر رقابت میکردند. تغییر نامهای این دو گروه در مراحل مختلف به چه دلیلی صورت گرفته است؟
** نامگذاری جریانات عمدتاً اقدامی است که توسط نخبگان صورت میگیرد و بعضاً در صحنه عمومی مقبولیت مییابد. اما همگان در این واقعیت اشتراک نظر دارند که هرچه میگذرد و بر پیچیدگیهای صحنه سیاسی افزوده میشود ناکارآمدی این نامگذاریها واضحتر میشود. متأسفانه این نامها که به برچسب سیاسی نزدیکترند تا عناوین منطبق با واقعیت، بیشتر از آنکه باعث روشن شدن صحنه سیاسی شود منجر به ابهام شده یا به وسیلهای مبهم و فراگیر در دست کسانی تبدیل میشود که قصد راندن رقیب از صحنه سیاسی را دارند.
اساساً بر این اعتقادم که سادهسازیهای اینچنینی در سیاست هرچند موجب صفبندیهای سریع میشود ولی باعث انحراف اذهان عمومی نیز میشود. واقعاً چه کسی اصولگراست و چه کسی نیست. چه کسی اصلاحطلب است و چه کسی نیست. آیا اصولگرایان به معصومیت نهادها یا اشخاص و مدیران قائلند که آنها را از هرگونه اصلاحی بینیاز میکند؟ و آیا اصلاحطلبان با اصول اعتقادی مردم در چالشند؟ یا همگی آنها را باید فاقد اصول و پرنسیب دانست؟ تردیدی نیست که امکان وجود تعدادی تندرو مخالف عقلانیت در هر دو طرف هست ولی آیا جریانات غالب را با این تفکیکها میتوان از هم متمایز ساخت. من شدیداً در این مورد تردید دارم.
* اگر بخواهید عرصه سیاست ایران را ترسیم کنید از چند گروه نام میبرید.
** اصلاً نام بردن از گروهها به عنوان شاخصهای صحنه سیاسی میتواند غلطانداز باشد. دهها و بلکه صدها گروه مدعی وجود دارد ولی مهم آن است که کدامین آنها واقعاً نقش موثری در رفتارهای سیاسی جامعه دارند و کدامیک ریشه در مردم و طبقات اجتماعی دارند و کدامیک قدرت خود را از لابیهای سیاسی و نه مردم کوچه و بازار یا نخبگان میستانند. به ویژه آنکه بسیاری از گروهها اساساً کپی همدیگرند و هیچ سخن نویی از آنها صادر نمیشود و تنها تصور شده که تعدد تشکیلات به معنای تعدد اندیشهها یا راهبردهاست. طبعاً دو بلندگو که دو سخن منطقی را مطرح میکنند برتر از صد بلندگو است که یک سخن را ولو منطقی تکرار میکنند.
پس بر این باورم که برای دستهبندی نیروهای عامل صحنه سیاسی چهار شاخص را میتوان در نظر گرفت. نخست شاخص تشکیلات مستقل؛ یعنی وجود سازمانی که اعضا را گردهم آورده و میتواند با درهم تنیدن عزمها گروهی نخبه را در فرآیند سیاسی به ظرفیت عملیاتی تبدیل کند. دوم: شاخص تولید اندیشه؛ پارهای از افراد یا تشکلها ولو به معنای مصطلح اگر در پی قدرت سیاسی نباشند قادرند با تولید اندیشه سیاسی جریانات فکری پدید آورده و بر مسیر تحولات سیاسی نقش و اثر جدی داشته باشند. سوم: شاخص پشتوانه اجتماعی؛ یعنی فکر یا تشکیلاتی که حمایت اجتماعی را داشته باشد یا حداقل بخش قابل تاملی از جامعه آنها را به عنوان مطرحکنندگان مطالبات خویش به رسمیت شناسند.
چهارم: شاخص اثرگذاری در بافت قدرت؛ به این معنا که جریانات و افرادی هستند که قادرند با اثرگذاری در بافت قدرت سیاستها یا رویکردها را دگرگون سازند. گاهی ممکن است بعضی از این شاخصهها در جریانات یا افرادی جمع شود که طبعاً هرچه تعداد شاخصها در جریانی زیادتر باشد قدرت تاثیرگذاری و اهمیت آن جریان یا فرد در معادلات سیاسی بیشتر خواهد بود.
* آیا دوران جدیدی در حیات سیاسی ما آغاز شده است؟
** دوران جدید مستقل از گذشته خیر ولی دوره متفاوت آری. اصولاً تاریخ انقلاب اسلامی نشان میدهد هر هشت سال تغییری قابل تامل در روشها، منشها، رویکردها و جهتگیریها پدید آمده است که فی نفسه نه مثبت و نه منفی است. برای قضاوت باید دید آیا این تحولات جامعه را به سمت تعالی و نه لزوماً پیشرفت فاقد تعالی به پیش برده است یا خیر. دوره حالت انقلابی، دوره جنگ، دوره سازندگی هاشمی، دوره اصلاحات خاتمی، دوره دولت مردمگرای احمدینژاد را میتوان دورههای این تاریخ دانست.
* دلایل به وجود آمدن تغییر پارادایم از نظر شما چیست؛ تغییر مطالبات مردم، اقتضائات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و بینالمللی؟
** باور حکومتگران به قدرت یا ضعف خود و حتی تغییرات جمعیتی پارهای از عواملی هستند که میتواند به تغییر الگوهای رفتاری و حتی اندیشهای جامعه و حاکمان منجر شود.
* آیا این امکان وجود دارد که یکی از این گروهها را از بدنه قدرت بیرون گذاشت؟
** با دستهبندی پیشین بستگی دارد که گروه سیاسی در معادلات از چه شاخصهای موثری برخوردار است. بعضی از گروهها را میتوان از صحنه کنار نهاد بدون آنکه جامعه اصلاً واکنشی داشته باشد زیرا بعضی از گروهها منشاء مردمی ندارند و وجود و عدمشان یکی است. اگر بعضی از گروهها را کنار نهی چهرههای سیاسی به واکنش میپردازند چون آن چهره در صحنه لابیگری مطرح بوده است اما بعضی از گروهها یا افراد ریشههای مردمی داشته و هرگونه کنش در قبال آنها ممکن است واکنش مردمی یا در بخشی از مردم داشته باشد. پس بستگی دراد با چه گروهی مواجه باشیم و فرآیند کنارگذاری چگونه مدیریت شود.
* بدنه اجتماعی این گروه چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؛ آیا تبدیل به اجتماعی خاموش میشود یا جذب گروه دیگر؟
** اگر گروهی دارای بدنه اجتماعی باشد طبعاً واکنش محتمل از سوی آنها برحسب میزان اتصال گروه با پیکره اجتماعی مهم است. هواداران ممکن است واکنش نرم یا خشن داشته باشند و طرف مقابل هم همینطور. اگر قدرت کنار گذارنده بیش از هوداران باشد معمولاً از لحاظ روانی سه حالت را میتوان تصور کرد: گرایش به انزوا، گرایش به جایگزینسازی گروه راهبر با حفظ دیدگاه و گرایش به تغییر دیدگاه و روش.
* به نظر شما امروز نام اصولگرایی برای تمامی مصادیق این نام مناسب است؟
** صراحتاً میگویم خیر. به سه دلیل: اولاً تعریف مشترک مفهومی که کاربرد عملیاتی داشته باشد برای اصولگرایی به مثابه یک جناح ارائه نشده است. زیرا اگر چنین بود این مفهوم برای ایجاد همگرایی میان گروههای موسوم به اصولگرا کفایت میکرد و اینگونه رفتارهای ستیزگرایانه در میان چهرهها و گروهها مشاهده نمیشد؛ برای اثبات ابهام مفهومی این اصطلاح به عنوان یک ترم جناحی ذکر اصطلاحاتی نظیر اصولگرایان معاویهصفت و امثال آن کفایت میکند زیرا مگر ممکن است فردی با تعریف متین جامعتین اصولگرا شمرده شود و در همین حال معاویهصفت هم باشد؟! دلیل دوم تحلیل و تصریح مقام معظم رهبری است که به گمانم به دلیل مبنای عقلی و عملی آن باید فصلالخطاب دانسته شود ولی نمیدانم چرا تلاش میشود آن را ندیده بینگارند.
مقام معظم رهبری اسلامی در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی در آخر خرداد سال 85 صراحتاً اعلام کردند «اصولگرایی به حرف نیست؛ اصولگرایی در مقابل نحلههای سیاسی رایج کشور هم نیست. این غلط است که ما کشور یا فعالان سیاسی را به اصولگرا و اصلاحطلب تقسیم کنیم. اصولگرا و فلان؛ نه. اصولگرایی متعلق و پایبندند و آنها را دوست میدارند؛ حالا اسمشان هرچه باشد.» دلیل سوم؛ باید جامعه سیاسی ما از تقسیمات مبتنی بر اعتقادات خارج شود زیرا مفروض ما آن است که همه جریانات ما در بستر اعتقادات اسلامی و در چارچوب قانون اساسی عمل میکنند لذا باید برنامهها معیار تقسیمات باشد و نامگذاریها هم در همین راستا تعریف شود.