در ساختمان دبیرخانه
گروگان«کورت بارنس» مامور مخابرات:
کوشش ما در مرکز مخابرات سفارتخانه این بودکه هر چه زودتر راجع به سرنوشت اسناد محرمانه و وسائل ارتباطی تصمیمی بگیریم.
البته ما برای نابود کردن آنها مشکلی نداشتیم و راه و روش کار را به خوبی میدانستیم. ولی چون هنوز این اقدام مورد تائید کار قرار نگرفته بود، به همین جهت در بلا تکلیفی به سر میبردیم و نمیدانستیم بالاخره چه باید بکنیم.
در تماسهای که با بروس لینگن داشتیم یک بار از او پرسیدیم، چه موقع برنامه تخریب را آغاز کنیم؟ ولی کاردار که تشخیص میداد باید بیشتر صبر کرد، جواب داده بود فعلا دست نگهدارید.
در آن موقع مسئله مهم برای ما تخریب وسایل و لوازم موجود در مرکز مخابرات بود، که کاری سنگین و وقتگیر به حساب میآمد، وگرنه برای نابود کردن اسناد و مدارک محرمانه چندان به وقت و انرژی زیاد نیاز نداشتیم.
گروگان«چارلز جونز» (مامور مخابرات):
موقعی که احساس کردم همه سراسیمهاند و اوضاع درهمی پدید آمده، تصمیم گرفتم کار نابودی اسناد و مدارک محرمانه را شروع کنم. زیرا تجربیات گذشته به من آموخته بود که در مواقع بحرانی به خاطر اضطراب و دستپاچگی هرگز نمیتوان کارها را به صورت مطلوب به سامان رساند.
من چون قبلا طی وران جنگ شش روزه 1967 در قاهره و زمان سقوط ویتنام جنوبی در سایگون خدمت میکردم، به همین جهت از حجم کاری که برای نابود کرن تمام اسناد و وسایل میبایست صورت بگیرد کاملا آگاه بودم. بخصوص در قاهره، که چون فقط وقتی اوضاع خیلی به وخامت گرایید دست به کار شدیم و با حالتی عجولانه و سراسیمه کار انهدام اسناد و وسایل را آغاز کردیم. بعد از آن به خود گفتم که: «دیگر هرگز نباید در چنین شرایطی دست به عملیات تخریبی بزنم.»
در سفارتخانه تهران انبوهی از اسناد و مدارک محرمانه وجود داشت، که نگهدای اکثر آنها چندان برایمان ضروری نبود، و لذا قبل از اینکه دستور انهدام صادر شود، تصمیم گرفتم شخصا کار را آغاز کنم تا تمام مدارک غیرضروری را قبل از بروز شرایط بحرانی و سراسیمگی کارمندان نابود کرده باشم.
یکی از همکارانم وقتی دید قبل از تصمیمگیری مقامات مسئول سفارتخانه دست به کار شدهام، اقدام مرا ناشی از وحشتی بیاساس دانست و گفت: فکر نمیکند چنین عملی لازم باشد. ولی من در مقابل به او جواب دادم: «نه! مطمئن باش که وحشت من بیاساس نیست. چون از تجربیات گذشته پند گرفتهام و مِدانم که اگر بحران به اوج برسد و بخواهیم با دستپاچگی کار کنیم چه پیش خواهد آمد. بنابراین از هماکنون باید مقدمات کار آغاز شود تا اگر شرایط وخیم شد دست و پایمان را گم نکنیم.»
گروگان«بیل بلک» (مامور مخابرات):
با اینکه در خارج ساختمان دبیرخانه صدها نفر علیه آمریکا شعار میدادند و گهگاه با مشت به درها میکوبیدند تا شاید راهی برای نفوذ به درون ساختمان اصلی پیدا کنند،در طبقه دوم دبیرخانه همه ما آرام بودیم و هیچ یک نشان نمیدادیم که به وحشت و اضطرابی غیرعادی دچار شده باشیم. زیرا به نظر نمیرسید بین ما کسی غیر از این تصور کند که بحران موجود بتواند بیش از یکی دو ساعت دوام بیاورد.
در آن موقع «آل گولاسینسکی» (افسر امنیتی سفارتخانه) با «ما یک هاولند» (افسر محافظ کاردار) که اتومبیلش در جلوی وزارت خارجه ایران پارک شده بود، از طریق بیسیم ارتباط داشت. و ما با شنیدن گفتگوی آن دو میدانستیم که «بروس لینگن» (کاردار) به اتفاق «ویکتور تامست» (عضو ارشد سیاسی) در وزارت خارجه مشغول فعالیت هستند تا بتوانند مقدمات اعزام یک نیروی کمکی را برای نجات سفارتخانه از محاصره دانشجویان فراهم کنند.
به نظر ما چنین امری حتمی بود و فقط میبایست کمی انتظار بکشیم زیرا دولت ایران چارهای جز حمایت از ما نداشت و در سفارتخانه نیز همگی مطمئن بودیم که دولت به هر حال وظیفهاش را انجام خواهد داد. بخصوص که پس از چندی ضمن گوش دادن به پیامهای بیسیم، از «مایک هاولند» نیز شنیدیم که خطاب به «گولاسینسکی» میگفت: «هماکنون گروه نجات در راه است.»
گروگان«جان لیمبرت» (افسر سیاسی):
پس از ارسال پیامی به واشنگتن مبنی بر درخواست حق اولویت اضطراری برای مکالمه با وزارت خارجه آمریکا، حدود ساعت 2 یا 3 بعد از نیمه شب به وقت واشنگتن بود که مامور کشیک وزارت خارجه پس از دریافت پیام ما تلفنی تماس گرفت و من کمی با او صحبت کردم تا «الیزابت سویفت» (کارمند بخش سیاسی سفارتخانه) بتواند خود را به میز منشی کاردار برساند و جریان وقایع را گزارش دهد.
اتاق منشی کاردار 4 یا 5 خط تلفن داشت که «سویفت» از طریق یکی با واشنگتن صحبت میکرد و من با تلفنهای دیگر سعی داشتم ضمن تماس با اعضای دولت ایران نتیجه مذاکراتم را در اختیار «سویفت» بگذارم تا او مطلب را به «هارولد ساندرس» (معاون وزارت خارجه آمریکا در امور خاورمیانه)، که در آ» لحظه پشت خط بود، برساند.
از این کار نیز دو هدف داشتم: اول اینکه قضیه حمله به سفارتخانه را به اعضای دولت ایران اطلاع دهم، و بعد هم مطمئن شوم که دولت به کمکمان خواهد شتافت.
در تماس اول، به دفتر وزیر خارجه زنگ زدم. ولی چون او در محل کارش نبود، با دفتر نخستوزیری تماس گرفتم. موقعی که یکی از خانمهای منشی نخستوزیر تلفن را برداشت، ابتدا خودم را معرفی کردم و گفتم که از کجا تلفن میکنم. ولی بعد که داشتم جریان حادثه را برایش شرح میدادم، دفعتا صحبتم را برید و گفت: «اوه آقای مترینکو! خیلی خوشحالم که صدایتان را میشنوم. راستی میتوانید بگویید ویزای گذرنامههایی که به سفارتخانه فرستاده بودیم حاضر شده یا نه؟«. چارهای نداشتم جز آنکه به او بگویم اشتباهی گرفته و من «مایکل مترینکو» نیستم و اگر هم دولت نتواند کاری برایمان انجام دهد، احتمالا هرگز ویزایی برای گذرنامههای ارسالی خود دریافت نخواهد کرد.
بعد از آن، موقعی که گرفتاریهای پدید آمده در سفارتخانه را برایش تشریح کردم، خانم منشی گفت: «زیاد از این بابت نگران نباشید. چون همین الان گروه نجات اعزامی ما متشکل از نیروهای انقلابی و ماموران پلیس در راه هستند و عنقریب در ظرف 20 دقیقه یا کمی بیشتر خود را به سفارتخانه خواهند رساند. شما هم کاملا خاطرتان جمع باشد و بدانید که اصلا جای نگرانی نیست.»
در جوابش گفتم: «از شنیدن این مطلب خیلی خوشحالم. امیدوارم آنچه گفتید واقعیت داشته باشد.» و بعد هم که منشی نخست وزیر تاکید کرد: «تنها خواسته دانشجویان قرائت اعلامیهای در سفارت آمریکا و سپس ترک آنجا است»، به وی پاسخ دادم: «اگر اینطور است و آنها میخواهند فقط اعلامیهای قرائت کنند و بعد هم بروند، از نظر ما اشکالی ندارد. عامل عمده نگرانی ما فقط این است که خونی ریخته شود و به کسی آسیب برسد. حالا هم گروه نجات در راه است، خیلی خوشحالم و امیدواریم بتواند هرچه زودتر اینها را از سفارتخانه بیرون کنند. چون به نظر ما هر مسئله ناگواری که اتفاق بیفتد، شما مسئول آن خواهید بود.»
در پایان نیز ماحصل گفتگوهایم با منشی نخستوزیر را نوشتم و به «الیزابت سویفت» که مشغول مکالمه با واشنگتن بود دادم، تا او هم عینا مطالب مرا با «هارولد ساندرس» در میان بگذارد. ادامه دارد...