بسماللهالرحمنالرحیم
از اولین روزهای انقلاب لیبی در سال 1348 احساس میکردم علاقه دارم تحولات اوضاع لیبی و کارهای معمر قذافی را با دقت زیرنظر داشته باشم و حوادث این کشور اسلامی انقلاب کرده را که رهبر آن از آنسوی مدیترانه از قرآن و اسلام صحبت میکرد دنبال کنم. وقتی قذافی سلطان ادریس را کنار زد قرآن را بعنوان قانون مردم لیبی و خود را مجری آن معرفی کرد. این شعار در آن روزگار، سخت میتوانست جذاب باشد بخصوص برای جوانهای مسلمان ایرانی که جامعه خود را با سرعت سرسامآوری در حال فاصله گرفتن از قرآن میدیدند. حملات متقابل قذافی و شاه به یکدیگر در آن زمان و موضعگیریهای تند و قاطع قذافی علیه آمریکا و کشورهای متجاوزی که در حوزه نفوذ امریکا دست به جنایت میزدند از قبیل اسرائیل و همینطور حمایت بیدریغ او از گروهها و سازمانهای آزادیبخش بخصوص فلسطینیها توانسته بود محبوبیتی برای او در میان قشر جوان در کشورهای اسلامی از جمله ایران بیافریند.
جوانهای مسلمان متعهد علاقمند به پیاده شدن اسلام در جامعه که از اسلام زدائی در جهان بستوه آمده بودند وقتی میشنیدند قذافی نیمه شب در حالیکه عبائی بر دوش انداخته بود تا لباس نظامی خود را بپوشاند به یکی از بیمارستانهای طرابلس میرود تا خودش بدون اینکه کسی او را بشناسد از نزدیک بر چگونگی کار پزشکان و پرستاران بیمارستان نظارت کند و چون میبیند آنها به خود مشغولند و به او که به عنوان یک بیمار مراجعه کرده بود توجهی نمیکنند عبا را بر میدارد و خود را میشناساند و همانجا آنها را بازداشت میکند، بیاختیار برای قذافی جائی در دلهای خود مییافتند.
حتی خود مردم لیبی وقتی میدیدند قذافی عموی خود را که وزیر بود و در مسافرتش به یکی از کشورهای اروپائی مشروب خورده بود به سرعت به لیبی احضار میکند و تازیانهاش میزند بیاختیار به او علاقمند میشدند. این جاذبهها بود که از قذافی یک قهرمان مسلمان منادی پیادهشدن اسلام در دنیا ساخته بود و مسلمانان به تنگ آمده از بیاسلامی به او دل بسته بودند و در این میان بسیاری بودند که میخواستند از نزدیک لیبی را ببینند و با قذافی دیدار کنند و حرفهای او را بشنوند و کارهای او را زیر نظر بگیرند.
بالاخره بخت همراهی کرد و در دهمین سالگرد برچیده شدن پایگاههای نظامی آمریکا در لیبی به بهانه شرکت در جشنی که دولت لیبی به همین مناسبت برگزار میکرد به این کشور سفر کردیم. از طریق سوریه رفته بودیم با جمعی از دوستان که اصحاب الیمیناند و از چنین فرصتهائی هم برای زیارت تربت پاک زینب و رقیه پیامداران خون حسین(ع) استفاده میکنند نه اصحاب الشمال که طریق اروپا را برگزیده بودند چون میخواستند بادی از ینگه دنیا در این وقت کم به آنها بخورد تا مبادا بکلی از فرهنگ غرب تهی شوند آنهم در این شور و حال انقلاب فرهنگی که بعید نیست قصد ازاله غربزدگی داشته باشد البته اگر غرب مداران که حتی در شورای انقلاب فرهنگی هم ریش میجنبانند بگذارند.
آدم وقتی خودش را بر روی صحرائی از آبهای نیلگون و خاموش مدیترانه در پرواز ببیند خیالاتی میشود آنهم سوار بر بال مرغ بنزین خواری که همه چیزش نشان از نفت خواران دارد جز اینکه برخلاف آنها بجای آنکه سنگ پیش پای آدمیزاد بگذارد بسرعت او را به مقصد میرساند.
هنوز فرمول ترکیب زیتونهای لبنان با خمپارهاندازهای اسرائیل را حل نکرده بودم که خود را در برابر فرمول مشکلتری دیدم. مسلمانهای قبرس و لاسهای سیاسی یونان و ترکیه با آمریکا. آبهای نیلگون و خاموش مدیترانه و بالهای آن مرغ بنزین خوار هیچکدام نتوانستند مرا آنقدر خیالاتی کنند که از فکر لبنان و قبرس وقتی از روی آنهم میگذشتم بیرون بیایم.
شکرخدا که در لیبی از شر این هر دو راحت بودیم و روی زمین در امان از خیالاتی شدن، هم میتوانستم به لبنان و قبرس بیاندیشم و هم به شعارهائی که بعنوان برگزیدههائی از کتاب سبز قذافی بر در و دیوار شهرها و هتلها و رستورانها ومغازهها و اتوبوسها و حتی هواپیماها سبز شده بودند. شعارهای جالبی بودند: دموکراسی منهای شوراها مفهومی ندارد، حکومت و ثروت و اسلحه باید در دست ملت باشد، ملت نیابت بردار نیست، شوراها باید در همه جا حضور داشته باشند.
یک شعار بود که بیشتر از بقیه شعارها و در همه جا بچشم میخورد. حزبگرائی در هم شکستن دمکراسی است.
برای من فهمیدن معنای این شعار و علت همه جاگیر بودنش خیلی آسان بود. چون کافی بود به یاد بیاورم که در ایران خودمان دقیقا همان کسانی و همان گروههائی بیش از دیگران دم از وابسته به هیچ حزب ودسته و گروه خاصی نبودن میزنند که نه تنها خودشان بوجود آورندگان گروههای خاص! هستند بلکه در این یکسال و چهار ماه که از انقلاب اسلامی ما میگذرد بیشترین تلاش را برای هر چه بیشتر سروسامان دادن به تشکیلات گروهی خودشان کردهاند. در لیبی هم به مصداق هر کجا میروی آسمان همین رنگ است، با اینکه تنها تشکیلات موجود که برای بررسی کتاب سبز قذافی کنفرانس ترتیب میدهد، همسان با قویترین شبکههای جاسوسی جهان همه چیز چای خوردن و صحبت کردم مردم را و از جمله ما را که مهمانشان بودیم زیرنظر دارد، همین شعارها را در قالب پوسترها و پلاکارتها و علم وکتلها به مغز آدم فرو میکند و هر ساله برای سالگرد برچیده شدن پایگاههای امریکائی جشن میگیرد همان تشکیلاتی است که قذافی خودش بوجود آورده و در حقیقت همان حزب قذافی است ولی او برای اینکه به دیگران اجازه ایجاد حزب و تشکیلات ندهد اسم حزب را روی آنچه خود دارد نمیگذارد و در و دیوار را از شعار مخالفت با حزب پر میکند همانگونه که کلیه تصمیمات را خود آقای قذافی بکمک جلود میگیرند و درعین حال شعار میدهند که ملت نیابت بردار نیست. لابد منظورشان اینست که آدمهای مرده نیابت برادر نیستند اما آدمهای زنده وکیل و وصی لازم دارند!! شوراهای مجلس آقای قذافی هم چنگی به دل نمیزنند. آنها در حقیقت صورتهای زیبائی هستند برای پنهان کردن واقعیت و سیرت حکومت.
دستاندرکاران حکومت میگویند همه تصمیمات را همین شوراها میگیرند و حتی قذافی هم در سخنرانی خود بمناسبت جشن دهمین سالگرد بیرون راندن آمریکائیها مطالبی را مطرح کرد و به شوراها تعارفی کرد که امیدوارم در فلان مساله این تصمیمات را بگیرند و در فلان مساله تجدیدنظر کنند. جالب این است که از یکطرف قذافی خواستههای خود را به شوراها دیکته میکند و از سوی دیگر همه جا ایادی او پوسترهائی مبنی بر اینکه تصمیمگیریها با شوراها است و آنها همه کاره هستند چسباندهاند.
در طرابلس، مرکزی وجود دارد که از شوراهای سراسر کشور از هر شورا یک نماینده در آنجا هست که با هم مینشینند و قیچی کردههای آقایان را میدوزند. این همان مجلس است البته از نوع انقلابیش منتهی آقای قذافی از اسمش بیزار است و در کتاب سبزش مجلس را یک نیرنگ علیه ملت دانسته و استدلال کرده است که اصولا کسی نمیتواند به نیابت از ملت تصمیم بگیرد. آدم در لیبی وقتی به این مسائل فکر میکند گیج میشود نمیداند دم خروس را قبول کند یا قسم حضرت عباس را؟!
جشن دهمین سالگرد برچیده شدن پایگاههای نظامی آمریکا را امسال دولت لیبی در جای خالی یکی از پنج پایگاه برچیده شده در 570 کیلومتری شرق طرابلس بنام "راس لانوف" در کنار دریای مدیترانه برگزار کرد. میهمانها در چادرهای بزرگی که از سادگی خاصی برخوردار بودند جای داده شده بودند و این سادگی در مورد چادر مخصوص برگزاری جشن هم رعایت شده بود همانگونه که خانه مسکونی قذافی در بنغازی هم نمونهای بود از سادگی و بیتکلفی. جشن، یک شبانه روز ادامه داشت. در این مدت خوانندههای عرب به نوبت و با تنوع سرود و ترانه میخواندند و حضار یعنی سربازان و درجهداران و افسران ارتش و مامورین امنیتی و خانوادههای آنها و تعدادی افراد سادهلوح که پیدا بود آنها را به آنجا آورده بودند و حتی در اوج جشن تعدادشان از دو سه هزار نفر تجاوز نمیکرد کف میزدند و با خوانندهها همراهی میکردند. میهمانان خارجی در آخرین قسمت جشن هنگام حضور خود قذافی در مراسم شرکت کردند. با اینکه از کشورهای لبنان، بلغارستان، یمن و صحرا هم نمایندگانی در جشن شرکت داشتند، فقط یکی از نمایندگان مجلس از ایران چند دقیقه صحبت کرد و بعد خود قذافی. البته در فاصله بین دو سخنرانی یکی از خلقیهای ایران که با رفقایش تحت عنوان "نویسندگان و روزنامهنگاران" در این جشن شرکت کرده بود بدون اینکه فرصتطلبی کرده باشد! مسئولین جشن را واداشت تا به او اجازه صحبت دادند و او ضمن سخنرانی کوتاهش خطاب به آقای قذافی گفت: ""ای زعیم بزرگ من بوی دلانگیز جمال عبدالناصر را از تو استشمام میکنم چرا که عبدالناصر میگفت اسلام همان سوسیالیسم است و تو سوسیالیسم را در لیبی پیاده میکنی....
... خلق ایران و خلق لیبی باید تحت رهبری امام خمینی و شما انقلابشان را وسعت ببخشند و خلق ایران باید از تجربیات انقلاب شما بهرهبرداری کند." این سخنان مورد اعتراض شدید سایر گروههای ایرانی و بخصوص نمایندگان مجلس قرار گرفت بطوریکه رئیس گروه نمایندگان مجلس به او گفت: "ما میخواهیم انقلابمان را به جهان صادر کنیم. انقلابمان اسلامی است و اسلاممان نه سوسیالیسم است و نه کاپیتالیسم شما به چه حقی خودتان را نماینده ملت ایران جا میزنید و بجای آنها اینگونه بذل و بخش انقلابی میکنید؟!"
در لیبی امروز نام و نشانی از اسلام بر در و دیواری که پر از پوستر و شعار هستند دیده نمیشود ولی تا دلت بخواهد صحبت از عربیت است و سوسیالیسم، وضع شوراها را هم گفتم چگونه است. راستی این آقای خلقی فکر نکرد از عربیت و سوسیالیسم چه ارمعانی میخواهد برای ملت ایران که هفتاد هزار شهید داده تا اسلام را زنده کند نه سوسیالیسم را ببرد؟! این آقای خلقی عاشق ناصر بود برای اینکه ناصر عربها را به "پان عربیسم" معتاد کرد که بلائی شد به جان جهان اسلام. حالا بوی ناصر را از سوسیالیسم قذافی و عربگرائی او و شوراهای کذائیش میجوید. اصولا ایشان به شوراهای این چنینی عشق میورزد، و درست بهمین دلیل بود که هنوز آب غسل مرحوم طالقانی خشک نشده بود که شعار مستعار شورا سر داد و بالاخره به کمک دیگرخلقیون شورباهائی را به مردم حقنه کرد و حالا به لیبی آمده بود تا شوراهائی با رنگ سوسیالیستی برای مردم ایران به ارمغان ببرد هر چند خودش در مشهد ضیاع و عقار دارد و یک نیمچه بورژوا است!!
ملت ما باید حسابش را با این افراد و این گروهها هر چه زودتر قاطعانه تصفیه کند. در شرایطی که در جهان اسلام خاضعانه از امام میخواهد تا مسلمانان را در جهاد علیه کفر و ظلم و استعمار و استکبار رهبری کند و در حالیکه مردم لیبی برای اینکه عکس امام را از ما بگیرند از یکدیگر سبقت میگیرند و آن جوان مصری و آن برادر فلسطینی در بنغازی با شوری وصف ناشدنی میگویند ما عاشق شهادت در رکاب امام خمینی هستیم و اسلام واقعی را فقط و فقط در ایران سراغ داریم، چگونه میشود از یک ایرانی انتظار داشت قذافی را که تمام سلولهای بدنش را عربیت پر کرده و شعارش قومیت و سوسیالیسم است هم سنگ امام قرار دهد و حتی کار را به جائی برساند که انقلاب اسلامی ایران را محتاج آموختن و بکار بستن تجربههای انقلاب "ملی عربی سوسیالیستی لیبی" بداند آنهم در یک مجمع بینالمللی.
بهرحال این مردماند که باید تکلیف خود را با این قیمهای بریده از خلق روشن کنند و این مجلس شورای اسلامی است که باید تکلیف وزارت خارجه کذائی ما را روشن کند تا بتواند براساس معیارهای اسلامی نه معیارهای آقای قطبزاده نسبت به شرکت یا عدم شرکت ایران در چنین جشنهائی تصمیم بگیرد و معلوم کند که چه کسانی و چه گروههائی میتوانند در اینگونه مجامع شرکت کنند البته اگر بتواند خودش را قانع کند که نباید در کنفرانسی که آمریکا آنرا بنام اسلام تشکیل میدهد شرکت کند تا کار بجائی نرسد که حتی آقای قذافی هم در دیدارش با اعضاء مجلس از آن بنالد و به آن اعتراض کند.
آقای قذافی که آخرین سخنران بود، سخنانش را بدون بسمالله شروع کرد و کمترین بهاء را در طول صحبتش به اسلام داد و بجای آن از عربیت و قومیت و سوسیالیسم داستانها گفت. او در حمله به آمریکا و مصر و اسرائیل حق مطلب را ادا کرد ولی از مسلمانان مظلوم افغانستان حرفی نزد و ایران را نصیحت کرد با صدام که برادر خوانده قذافی است! آشتی کند هر چند که در دیداری که با او در بنغازی داشتیم در برابر انتقاد ما مصلحت در آن دید تا موضع ایران نسبت به این دو مساله را تایید کند و حتی بگوید ما فعلا چارهای نداریم جز اینکه با شوروی لاس سیاسی بزنیم تا وقتیکه بتوانیم شوروی را هم مثل آمریکا بیرون کنیم. اینهم یک نوع سیاست نه شرقی نه غربی است چه میشود کرد!؟
روزنامهها و رادیو تلویزیون لیبی در روزهای بعد از جشن میدان تاخت و تاز اخبار جشنهائی بودند که بگفته آنها مردم لیبی برگزار میکردند ولی من در قیافه مردم کوچکترین اثری از شادی ندیدم. یک جوان اهل بنغازی سخن از صدها زندانی سیاسی میگفت و یک اطریشی که مدتی بود در لیبی اقامت داشت معتقد بود لیبی امروز دقیقا همان ایران زمان شاه مخلوع است. بیتردید این قضاوت کمی افراطی است زیرا در عین حال که وسائل ارتباط جمعی و مطبوعات شدیدا تحت کنترل دولت است و هیچ حزب و گروهی حق فعالیت در لیبی را ندارد و مامورین امنیتی همه چیز را سخت زیرنظر دارند و صنعت و تجارت این کشور کاملا وابسته است هر چند نه به آمریکا اما به ایتالیا و فرانسه و سوئد و آلمان و ژاپن و شوروی وچین و تایوان که بیشتر آنها اقمار آمریکا هستند، در عین حال نمیتوان انکار کرد که دولت لیبی توانسته است در زمینههای مسکن و کشاورزی تا حدودی رفع مشکل کند همانگونه که قاطعانه در برابر مظاهر فساد و همچنین سرمایهداری ایستادگی کرده و به موفقیتهائی هم دست یافته است. درست است که رادیو تلویزیون لیبی همه روزه باید فرازهائی از کتاب سبز قذافی را بخوانند و مطالب آنرا در قالب سرودها و ترانهها پخش کنند و دو هزار نفر جمعیت حاضر در جشن را بگونهای نشان بدهند و توصیف کنند که مردم تصور کنند صدها هزار نفرند، ولی این را هم نمیشود نادیده گرفت که قذافی بسیار ساده و بیتکلف زندگی میکند نه در کاخهای افسانهای و برادران و خواهران و عموزادهها ودائیزادههایش مثل سرطان به جان مردم نیافتادهاند. اینها تفاوتهائی است که میان قذافی و رژیم شاه به چشم میخورد و انصاف اینست که نمیتوان این دو رژیم را یکسان دانست، کمی با هم تفاوت دارند.
در لیبی علیرغم پول کلان نفتش هنوز فقر وجود دارد و در کنار ویلاهای اشرافی بنغازی و طرابلس حلبیآبادهائی را هم میتوان دید همانگونه که علیرغم کمکهای سخاوتمندانه قذافی به کشورهای دوست و نهضتهای آزادیبخش، بر روی پلههای مسجد بلال بن رباح در بنغازی انسانهای ناداری را میتوان دید که نشستهاند ودست گدائی به سوی مردم دراز کردهاند. در عین حال، مشکل بزرگ لیبی نه فقر است و نه اختناق و نه سیستم تک حزبی یا شوراهای دولتی بلکه مشکل اصلی فقر فرهنگی مردم لیبی است که بیداد میکند. از مساله بیسوادی اکثر مردم که بگذریم اصولا نظام حاکم بر جامعه لیبی با معیارها و ضوابطی بازی میکند که برای مردم امکان پیشرفت فرهنگی وجود ندارد. دولت لیبی با استخدام کلمات و شعارهای رنگارنگی که همه بوی مادیت میدهند چشم و گوش مردم را پر کرده و آنها را بسرعت بسوی تفکر مادی پیش میبرد. این شعار که "اوج خواستههای مردم تامین رفاه است" با خط درشت در بسیاری از خیابانها بر روی دیوارها بچشم میخورد و در مقابل، فقط یک شعار بظاهر اسلامی در جاده فرودگاه طرابلس جلوی چشم خارجیها گذاشته بودند که میگفت "قرآن قانون جامعه است" روشن است که اینهم برای خالی نبودن عریضه است و حقیقت اینست که اسلام در این نظام نقشی ندارد مگر اینکه اسلام به همان معنای در باریش منظور باشد.
در هتل شاطی در طرابلس دیدیم که زن و مرد با هم به استخر میریختند و در تلویزیون لیبی رقاصههای هفتاد قلم آرایش کرده عرب رقص و پایکوبی میکردند. وقتی با راهنماها درباره این مسائل صحبت میکردیم میگفتند آنها که در استخر هتل دیدید خارجی بودند و رقاصههائی هم که روی صفحه تلویزیون لیبی ظاهر میشدند مال سوریه هستند نه لیبی! لابد این از معیارهای اسلام انقلابی در لیبی است که عیبی ندارد زنهای خارجی عریان جلوی چشم مردهای لیبی به استخر بریزند یا در تلویزیون ظاهر شوند! در هواپیمای زوار در رفته و از جنگ برگشتهای که ما را از طرابلس به "راس لانوف" میبرد چند زن که به آزاد زنان زمان شاه خیلی شباهت داشتند دستجمعی سرودهای باصطلاح انقلابی میخواندند تا شادی ملت لیبی را به میهمانان ایرانی نشان بدهند. یکی از این زنها که عجوزهای بود و در ابتدا خود را سفت و سخت در چادر نماز چهارخانه دهاتی رنگش پیچیده بود در نیمههای راه در حالیکه ایرانیها سخت از سروصدای باصطلاح انقلابی این زنها در عذاب بودند تلاششان برای اینکه به آنها بفهمانند ما از شادی ملت شما! باخبریم و لزومی ندارد شما آنرا با این سروصداها به مغز ما فرو کنید بینتیجه مانده بود، از جایش بلند شد و در حالیکه چادر نماز را سخت به خودش پیچیده بود تا مبادا ذرهای از بدنش را نامحرم ببیند مشغول رقصیدن شد! در طرابلس که بودیم به یکی از افرادی که دولت لیبی همراه ما کرده بود تا ما را بپاید گفتم میگویند در جشن شما رقاصهها هم خواهند رقصید اگر اینطور است از حالا بما بگوئید تا ما شرکت نکنیم. در جواب گفت نه آقا ما مسلمانیم ما حتی حاضر نیستیم یک ذره از مسائل ناموسی بگذریم در این جشن هنرپیشههای عرب البته خواهند رقصید ولی خاطر جمع باشید آنقدر پوشیده خواهند بود که شما یک ذره از بدنشان را هم نخواهید دید!! در "راس لانوف" با یک دانشجوی مهندسی از تفاوتهای انقلاب اسلامی ایران با انقلاب لیبی صحبت میکردم و ضمن اینکه توانستم به او بفهمانم اگر مسلمانها دست از قومیت بردارند و همه زیر پرچم اسلام جمع بشوند و عربیت و عجمیت را کنار بگذارند همه چیز درست میشود و اسلام برخلاف تصور او و آقای قذافی سوسیالیسم نیست همانگونه که کاپیتالیسم هم نیست بلکه اسلام است، به او گفتم امید آن دارم که تا چند سال دیگر لیبی را در قیافهای دیگر ببینم دور از تعصبات قومی و آکنده از کرامتهای اسلامی. جوان در حالیکه به کمک آه سرد برخاسته از عمق جانش از این آرزو استقبال میکرد، گفت: پدر بیفرهنگی بسوزد. مردم لیبی از اسلام چیزی نمیدانند و به ظاهر آن اکتفا کردهاند، فرهنگ بیگانه غربی همه چیز ما را در خود حل کرده است، پدر من که پیرمردی است لب گور هنوز به زبان ایتالیائی صحبت میکند. استعمارگرها حتی زبان ما را هم مسخ کردهاند، ما تا فرق سر در فرهنگ غرب فرو رفتهایم. هیچ چیز چاره کار ما نیست جز اسلام، فقط اسلام.
ما در طول اقامتمان در لیبی تلاش کردیم با مردم و علما، دین و کسانیکه میتوانستند ما را در جریان واقعیات قرار دهند تماس بگیریم ولی با مشکلاتی که مراقبین ما ایجاد کرده بودند موفق به این کار نشدیم، اما از ظاهر قضایا چنین بر میآید که در اثر فشارهای موجود افراد یا گروههای شکل یافتهای که بتوان برای نجات مردم لیبی از فقر فرهنگی به آنها امید بست یا وجود ندارد و یا بسیار نادرند، کما اینکه در مسائل سیاسی هم وضع به همین منوال است.
کنترل شدیدی که مسئولین لیبی بر روی گروههای ایرانی داشتند سبب شد بسیاری از دوستان در مورد مسأله آقای موسی صدر حساسیت بیشتری پیدا کنند بطوری که اکنون این سؤال برای آنها بطور جدی مطرح است که بالاخره آقای صدر در لیبی مفقود شده یا خیر؟ آقای جلود در طرابلس از طرح این سئوال کمی عصبانی شد و سعی کرد با قسم و ارائه همان ادله سابق ثابت کند که لیبی در این قضیه دست نداشته است و آقای قذافی در بنغازی با تعجب به ما میگفت نمیدانم چرا ایران در عادی شدن روابط با ما از خود سردی و بیعلاقگی نشان میدهد.
بی تردید قذافی داخل لیبی با آن قدافی که در ذهن ایرانیها وجود دارد تفاوت فراوان دارد. بیتردید نظام شوراها و حکومت مردم و حتی سوسیالیسم قذافی آنچنان که هست با آنچنان که میگویند تفاوت فراوان دارد. با اینحال شما فکر میکنید آنچه در لیبی جریان دارد یک انقلاب است یا یک افسانه؟
در حاشیه سفر به لیبی
مقاله "لیبی انقلاب و افسانه را با این پرسش به پایان بردم. که: آنچه در لیبی جریان دارد انقلاب است یا افسانه؟ اکنون برآنم که شما را در یافتن پاسخ این پرسش تا حدودی یاری کنم و ضمناً نکتههائی از آنچه در سوریه و اردن دیدم عرضه نمایم. بدین ترتیب این میشود حاشیه آن متنی که قبلاً نوشتم. امیدوارم حاشیه از متن طولانیتر نباشد. در عین حال بد نیست پیش از آنکه وارد حاشیه نویسی به آن متن بشوم، یک حاشیه به خودمانیها بزنم که شاید ضرورتش بیشتر باشد بهرحال نقد را باید از خود شروع کرد.
دولت موقت آقای بازرگان وسواس زیادی بخرج میداد تا ذرهای اسراف در بیت المال نشود. این کاری بود بس پسندیده و مفید. اما در پارهای موارد همین کار پسندیده به کارهای ناپسندی منجر شد که در جمع بندی نهائی روشن میشود که این وسواسها را نباید بخرج داد. آقای بازرگان براساس همین فرمول تعویض اسکناسها و سکههای رایج شاهنشاهی را آنقدر به تاخیر انداخت که هنوز هم خود ایشان ناچار است کاغذها و فلزهای مزین به عکس آریامهر و تمثال بیمثالش را در جیب داشته باشد و به کمک نام و نشان شاه شاهان نان و پنیر بخرد و چه بسا که اگر همین عکس و تمثالها نباشد ایشان نتوانند نان شبشان را گیر بیاورند و نتوانند جواب رگ عشایشان را بدهند تا نفرینشان نکند.
اگر تقی به توقی بخورد و شانس مسافرت بخارج را پیدا کنی میبینی که کار به همین جا ختم نمیشود. گذرنامه و دفترچه مایه کوبی و اعلامیه ورود به ایران همه و همه را هنوز باهمان نام و نشان شاهنشاهی به دستت میدهند. تازگیها جلد گذرنامههای جدید را از شر شاهنشاهی خلاص کردهاند ولی کاغذهای گذرنامه به همان علامتها و نشانها به تو نیشخند میزنند. البته شهرستانیها بیچاره هنوز مجبورند همان گذرنامههای قبلی را تحویل بگیرند و چند سال این آثار باقیه را تنگ بغلشان نگهدارند. بگذریم از اینکه شرم و ننگ بهمراه داشتن گذرنامه و دفترچه مایه کوبی که به چند زبان عنوان "دولت شاهنشاهی ایران" را یدک میکشند عاشقان انقلاب اسلامی ما را در برابر دوست و دشمن شکنجه روحی میدهد. راستی چگونه است که آقای بازرگان در مقابل مخارج اندک ازاله آثار کثیف شاهنشاهی این همه وسواس بخرج میدهد ولی اجازه خروج دزدان بیت المال با چمدانهای پرپول در دولت ایشان صادر میشود؟! لابد ایشان این تصمیم را تحت تاثیر همان سیاست که شاه باید سلطنت کند نه حکومت گرفته بودند! بازرگان را خدا رحمت کند، وارثان ایشان چرا برای این لکههای ننگ که هنوز بر دامن ایران باقی ماندهاند فکری نمیکنند؟
در آخرین شب اقامت در بنغازی برای اداء فریضه مغرب و عشاء به مسجد "بلال بن رباج" رفتیم تا به وعدهای که در دیدار روز جمعه به امام مسجد داده بودیم عمل کرده باشیم. امام مسجد اهل مصر و از فارغ التحصیلان الازهر بود. دیدار ما با او به دو منظور بود: یکی اینکه اطلاعاتی درباره روحانیت لیبی بدست بیاوریم و دیگر اینکه بدانیم نقش مسجد در کارهای سیاسی لیبی چیست. گفتگوها نشان داد که منبع اصلی پرورش روحانیونی که در لیبی فعالیت دارند الازهر است و بسیاری از آنها اهل مصر هستند. در طرابلس مرکزی وجود دارد بنام "جمعیه الدعوه الاسلامیه" که کارش اعزام مبلغین فارغ التحصیل دانشگاههای مختلف کشورهای اسلامی است. این مبلغین با پولی که قذافی سخاوتمندانه در اختیار جمعیه الدعوه قرار میدهد در کشورهای مختلف جهان از جمله کشورهای خاور دور مشغول تبلیغ اسلام هستند با این توضیح که مثل همکاران خود در داخل لیبی روحانیونی هستند دولتی نه آزاد و رها از کنترل حکومتی.
مسجد در لیبی فقط مرکز عبادت است مثل همه مساجد در همه کشورهای اسلامی، بگذرید از ایران که مردمش چون مسجد را سنگر مبارزه کردند پیروز شدند.
کاری که گویا مردم مصر هم این روزها به پیروی از ایرانیها و با زنده کردن نقش اصیل مسجد در صدر اسلام درحال شکل دادن به آن هستند. وقتی از امام مسجد بلال پرسیدم چرا در اینجا مسجد فقط محل نماز است که عبادت را در آن خلاصه کردهاند و عبادتهای دیگری چون بحثهای سیاسی را از آن گرفتهاند جواب قانع کنندهای به من نداد و آه سردی کشید و درحالی که خداحافظی میکرد گفت: مسلمانها چشمشان به امام خمینی است. سلام مرا به امام برسان و بگو فقط تو هستی که میتوانی مسلمانها را نجات بدهی.
بعد از رفتن امام، فقط یک جوان فلسطینی در مسجد باقی مانده بود که با ما صحبت کند او که از قبل بیصبرانه منتظر بود مسجد خلوت شود تا درد دلهایش را به ما بگوید، در طول صحبتش با ما به کمک چشمهایش همه جای مسجد را کنترل میکرد تا مبادا کسی به سخنانش گوش بدهد و برایش دردسر ایجاد کند. او که حسابدار یک شرکت در بنغازی بود پس از سئوالاتی که راجع به ایران از ما کرد و اطلاعاتی که از فلسطین در اختیار ما گذاشت از وضع مردم لیبی و خفقان شدید موجود و اسلام زدائی کشندهای که در آنجا مثل همه کشورهای عربی در جریان است شکایت کرد و در پایان هنگامی که ما با او خداحافظی میکردیم گفت: مسلمانها چشمشان به امام خمینی است. سلام مرا به امام برسان و بگو فقط تو هستی که میتوانی مسلمانها را نجات بدهی.
در میدان جمال عبدالناصر در بنغازی یک معلم جوان و پرحرارت مصری به سراغ ما آمد و چون انسان دردمندی که سنگ صبور پیدا کرده باشد از نامردمیهای سادات در مصر با ما بسیار سخن گفت و در پاسخ این پرسش من که لیبی را چگونه مییابی در حالی که به اطراف نگاه میکرد تا مبادا کسی او را زیر نظر داشته باشد گفت: این را بطور خلاصه بگویم که اسلام واقعی را فقط در ایران باید جستجو کرد، در وجود امام خمینی. آرزوی من اینست که به ایران بیایم دست امام را ببوسم و در ارتش اسلامی ایران علیه کفر بجنگم و شهید شوم. فقط در ارتش ایران چون اسلام واقعی را در جای دیگر سراغ ندارم. دو روز دیگر همان معلم مصری را در خیابان دیدم. وقتی فهیمد عازم ایران هستم گفت: سلام مرا به امام المسلمین امام خمینی برسان و بگو مسلمانها در انتظار تو هستند فقط تو هستی که میتوانی مسلمانها را نجات دهی.
گاهی که مامورین لیبی غفلت میکردند ما به بهانههای مختلف با مردم تماس میگرفتیم آنها هر جا ما را میدیدند و میفهمیدند ایرانی هستیم، بیاستثناء نام امام را به زبان میآوردند و به ما میگفتند سلام ما را به خمینی برسانید و با زبان حال انتظار قلبی خود را برای اینکه امام آنها را هم نجات بدهد مینمایاندند.
می بینید که زبانها یکی است. مصری و فلسطینی و لیبیائی همه یک چیز را میخواهند، اسلام خمینی. راستی اگر در لیبی انقلاب شده چرا مردم در انتظار دیگری بسر میبرند؟ در تک و توک کتابفروشیهای لیبی جز چند کتاب درسی و مشتی مجله عربی و اروپائی چیز دیگری نمیشود پیدا کرد. در جبل الاخضر مجموعه زراعی نمونه لیبی، یک مشت ماشین آلات غربی به نمایش گذاشته شدهاند که اگر تعدادی آدمهای دانمارکی و بلغاری نباشند همان ماشینها هم قابل بهرهبرداری نیستند مامورین نمایش در لیبی آنقدر ناشی هستند که وقتی یک خانه را در جبل الاخضر بعنوان نمونهای از خانه روستائی که یک کشاورز در آن زندگی میکند به ما نشان میدادند یادشان رفته بود زن بلغاری را که با شوهرش در آن خانه زندگی میکرد، از باغچه توت فرنگی دور کنند تا ما او را نبینیم و دستشان رو نشود هر چند در بندر بنغازی نگذاشتند ما به اسکله برویم تا از نزدیک گوسفندهای بلغاری را که از کشتی پیاده میکردند ببینیم و همان مامورین در پایان دیدارمان با قذافی در میان تعجب ما مشتها را گره کردند و برای خوشایند ایشان و گول زدن مردم با فریادهای بلند شعار دادند و تلویزیونشان آنهمه مذاکرات را جا انداخت و فقط همین شعارها را نشان داد. اگر اینها همه را کنار هم بگذارید میتوانید به این پرسش پاسخ بدهید که آنچه در لیبی جریان دارد انقلاب است یا افسانه؟ بخصوص اگر اضافه کنید که کامیل شمعون هم اخیراً در برابر سادات و مسئله بحران مرزهای مصر و لیبی از قذافی حمایت کرده و تلویزیون لیبی هم این حمایت آقای شمعون را با آب و تاب نقل کرده است! لابد آقای قذافی و شمعون درصدد هستند اولین سالگرد برچیده شدن بساط فلسطینیها را در لیبی جشن بگیرند!!
سوریه و اردن نمایشگاههائی هستند که تمدن منفی و انسان کش غرب را در آنها به نمایش گذاشتهاند زنهای آلامد مقلد غرب، مغازههای لبریز از مصنوعات غرب، هتلهای دکوربندی شده به سبک غربی کازینوهای بالای شهر با رسم و رسوم غرب و... به اضافه قهوه خانههای پائین شهر که قماربازیهای دست دوم و سوم حتی افسران ارتش درحال جنگ با اسرائیل با همان لباس ارتشی و ستارههای روی دوششان روی صندلیهایش مینشینند و روی میزهایش ورقهای عمر و بختشان را رو میکنند و برای تسکین خاطر به مشروبات الکلی که بیشتر از آب پیدا میشود پناه میبرند و آخر شب پای تلویزیون که پنجرهای است به رقاصخانههای غربی و عربی خوابشان میبرد و اینها همه را در کجا میشود دید؟ در دمشق شهری که زینب دختر علی(ع) و خواهر حسین(ع) و پیام آور خون در کنار خود دارد و رقیه دختر حسین، سه ساله به یادگار مانده از به اسارت کشیدن انسانیت را دردل خود. آیا مردم دمشق تاکنون حتی یکبار از خود پرسیدهاند زینب و رقیه چگونه گذارشان به این شهر افتاد و این خیل مشتاقان که از راههای دور و نزدیک با شوری برابر با لهیب انسانیت به دیدار این زن و کودک میآیند چه چیز آنها را به اینجا میآورد؟ آیا در شهوت و لذت غرق شدگان انطاکیه به حلبی آباد دمشق که یادآور همان خرابه شام است سری زدهاند تا جویا شوند که چرا سرعباس و علی اکبر و حبیب بن مظاهر در فاصلهای به درازی فاصله انسان کشی تا انسانیت جدا از تنهایشان در خاک دمشق دفن شدهاند و چرا میلیونها مرد و زن عاشق، تربت همین سرها را با آب دیدگانشان شستشو میدهند؟ آیا مردم عمان پایتخت اردن حتی یکبار را زخود پرسیدهاند بنا کنندگان تماشاخانه رومیان در قلب شهرستان که صحنههای عیش و نوش گردنکشان را در بالا و سیاه چال مخصوص محرومان و مظلومان را در زیر به رخ هر نظاره کنندهای میکشد، اکنون در کجایند؟ و آیا هرگز به این نتیجه رسیدهاند که خودشان هم مانند پدرانشان در زندان فرزندان همان گردنکشان اروپائی هستند. لکن با این تفاوت که پدرانشان آن زندان کوچک را میدیدند و آگاهانه به آن کشانده میشدند ولی اینان به زندانی بس بزرگ که سقفش آسمان اردن است و خود آنرا نمیبینند ناآگاهانه روی آورده اند؟! ما اکثرالعبر واقل الاعتبار.
در این افق تاریک و یاس آور چقدر روحبخش است که روزنه امیدی هم دیده شود و من این روزنه امید را با چشمانم دیدم و سرشار از امید و آرزو به ایران آمدم. آمدم تا بنویسم و به شما مژده بدهم که در میان نسل جوان عرب چه در سوریه و چه در اردن و آنطور که جستجوهای ما نشان داد در کشورهای دیگر عرب حرکت تازه و اصیلی به چشم میخورد که جرقهای است برای پیدایش مشعلی که بیگمان میتواند همه آن تاریکیها را بزداید و شب ظلمانی جهان عرب را به صبح روشن اسلام بدل نماید. هم در سوریه و هم در اردن پسران و دختران جوان و پرجوش و خروشی را دیدیم که به اسلام عشق میورزند و در سطح بالائی از آگاهیهای سیاسی قرار دارند و برداشتهای جالبی از اسلام بدست آوردهاند که میتواند رهگشای آنها در این حرکت اصیل باشد.
موج انقلاب اسلامی ایران به اعماق جان این جوانها راه یافته و میرود تا سراسر وجودشان را پر کند. کویر تفتیده جهان اسلام و بخصوص جهان عرب امروزه بیش از هر چیز به سیلی که باید از انقلاب اسلامی ایران به آن کویر سرازیر شود، نیاز دارد. جوانهای عرب با چنان عشقی از امام خمینی سخن میگویند که نظیرش را فقط در پاکباختگانی که آهسته در گوش امام زمزمه عشق میکنند و از او میخواهند تا دعا کند شهید شوند میتوان یافت، خمینی بت شکن از این پس خمینی مرزشکن است چرا که هم مرزداران به احترام خمینی مرزها را از پیش پای ایرانیها بر میدارند و هم قلبهای مسلمانان در برابر کاری که خمینی کرد دیگر هیچ مرزی را به رسمیت نمیشناسند. افسوس که سفارتخانهها ما در این کشورها و اکثر کشورها هنوز درحال و هوای دوران طاغوت بسر میبرند و برای بازگشت شاه یا بختیار دهن دره میکشند. چه میگویم وقتی وزارت خارجه ما وضعش آنچنان باشد که وزرایش یا در خط غرب باشند و یا در فکر صدور بیانیههای تبلیغاتی و یا در اندیشه شرکت در کنفرانسهای اسلامی از نوع آمریکائی از سفارتخانهها چه انتظاری میتوان داشت؟ مگر اینکه جوانهای متعهد و مسئول ما خود سفیرانی شوند با رسالت پیام اسلام در سراسر جهان.
در مسجد جامع شهر عمان یک جوان اردنی که جریانهای موجود در داخل ایران را کم و بیش میشناخت درحالی که یک روزنامه اردنی دردست داشت به سراغ ما آمد و دلسوزانه پرسید مگر در ایران مسئلهای مهمتر از نوار آقای آیت درباره آقای بنی صدر وجود نداشت که روزنامه انقلاب اسلامی خود را وقف این خبر کرده و مسئله را آنقدر بزرگ کرده است که روزنامههای اردن آنرا در صفحه اول خود میگنجانند؟
در جواب گفتم اینها برخورد آراء و عقاید است و آنقدرها مهم نیست که شما فکر میکنید. گفت چرا اتفاقاً مهم است. شما گویا یادتان رفته است که مردم ما در انتظارند ببینند شما برای ما چه میکنید. شما باید انقلابتان را صادر کنید. نباید این چنین نیروهایتان را بخودتان مشغول کنید تا دشمن از راه برسد. من میدانم که روزنامههای مزدور اردنی درصدد هستند اینگونه مسائل را بزرگ جلوه بدهند و ما را از انقلاب اسلامی ایران ناامید کنند ولی همه این را نمیدانند شما را به خدا کمی به فکر ما باشید، سعی کنید مسائل کوچک را اینهمه بزرگ نکنید به اصل بپردازید نه به فرع. یک نفر آدم در یک اطاق در بسته یک حرفهائی زده حالا درست یا نادرست این که اینهمه بوق و کرنا لازم ندارد. والله شما در برابر ملتهای جهان مسئول هستید کمی هم به آنها بیاندیشید.
در اتوبوسی که با آن از عمان به دمشق میآمدیم چند زن و مرد فلسطینی با ما همسفر بودند. یکی از آنها جوانی بود خوش فکر و پای بند به اسلام. علاقه فراوانی نشان داد با ما صحبت کند و دوستان او هم با علاقه از این پیشنهاد او حمایت کردند. او که در بیت المقدس به کار معلمی مشغول بود و از سردمداران اعتصابات و تظاهرات فرهنگیان علیه اسرائیل است پرسشهای فراوانی از انقلاب اسلامی ما داشت که جوابهای قانع کننده و به تعبیر خودش بسیار مفیدی شنید ولی او هم از دامن زدن به اختلافات داخلی در ایران رنج میبرد و عیناً همان تقاضاها را از ملت ایران بخصوص روزنامههای ما بارها تکرار میکرد.
وقتی نوبت ما شد به درخواست یکی از دوستان دو سئوال را با او در میان گذاشتم: یکی اینکه چرا در کشورهای عربی اینهمه روی عربیت تکیه میکنند و از اسلام که میتواند جامع عرب و عجم باشد سخنی به میان نمیآورند؟ دیگر اینکه از یاسر عرفات و جرج حبش چه میدانی و نظرت درباره آنها چیست؟
برادر فلسطینی به اطراف خودش در اتوبوس نگاه کرد و فقط درباره سئوال اول توضیح داد که تکیه بر عربیت خواست استعمار است و از اینکه توضیح بیشتری درباره دو سئوال بدهد عذرخواهی کرد و گفت موقعیت را برای پاسخ دادن مناسب نمیدانم.
به او گفتم یک سئوال دارم که قطعاً جوابش را میتوانی بدهی گفت چه سئوالی؟ گفتم: چقدر به دمشق مانده؟
خنده معنیداری کرد و گفت: نیمساعت.
خرداد 1359