ابوالقاسم قاسمزاده
کلید واژه «بیداری اسلامی» که گردهمایی با این نام در تهران جریان دارد، بیش از آنچه که یک گفتوگو و بحث نظری باشد، بیان واقعیت درجریان در خاورمیانه و علیالخصوص در تعریف قیامهای مردمی در کشورهای عربی از شمال آفریقا تا حاشیه جنوبی خلیج فارس است. محک این واقعیت در جریان را میتوان در شعارهای مردم از لیبی تا بحرین مشاهده کرد و انکار آن ناممکن است.
بیداری اسلامی ریشه در فرهنگ و تاریخ کشورهای مسلمان دارد. فرهنگ که بر باور تودههای مردم مسلمان استوار است وتاریخ که گذر تجربههای تلخ و شیرین از مبارزات، قیامها و انقلاب در حوزه کشورهای اسلامی است، مرحله به مرحله بر بیداری اسلامی گواهی میدهد. اگرچه در گذر تاریخی ابزار و اشکال مبارزات و قیامها گوناگون و متفاوت بوده است، و در هر مقطع زمانی از این تاریخ شاهد کنشها و واکنشهای مختلف بودهایم اما در این زمان اساسیترین شاخص و ویژگی قیامها، مردمی بودن آن به صورت فراگیر است. این فراگیری چنان است که همه سازمانها و تشکلهای سیاسی، اجتماعی یا احزابی که صبغه اسلامی دارند و یا براساس مبارزه دموکراتیک برای برقراری دموکراسی و یا ملی گرایی در صحنه ظاهر شدهاند، اولا از پی ظهور قیامها و شعارهای مردم باز آمدهاند و حضور در صحنه پیدا کردهاند.
ثانیا، همه این تشکلهای سیاسی، اجتماعی در تلاشند تا خود را در کنار مردم تعریف کنند و تا امروز نتوانستهاند انکار «بیداری اسلامی» در بطن قیامها و خواستههای مردم مسلمان به پا خواسته را بکنند. بیداری اسلامی ریشه در هویت فرهنگی جوامع اسلامی دارد. این هویت برآمده از باور به دینی است که اصل قدرت را در باور و ایمان توحیدی تفسیر میکند و پذیرا است. «توحید کلمه و کلمه توحید» ریشه در جان فرهنگی هر مسلمان از هر قوم یا نژادی از عرب، فارس و ترک دارد. از همین ریشه فرهنگی است که هر مسلمانی ظلمستیز میگردد و شرک و کفر و نفاق را آفت توحید میخواند. نگاه توحیدی، اصل قدرت را از آن «خدا» میداند و همه انسانها را بندگان او میشمارد و از اینجا مفهوم «عدالت» توصیف میگردد و حریم آزادی و استقلال و کرامت انسانی مشخص میشود.
تفاوت و تضاد این باور فرهنگی با تعریف قدرت سیاسی متعارف، از یک منظر تفاوت «دینداری» و «بیدینی» است. در علم سیاست منهای دینباوری، قدرت سیطره غالب است که اگر واقعیت باشد از حقیقت توحیدی عاری است. سیطره در تعریف «قدرت» بر معیارهای سیاسی، مجاز به هر گونه روش مدیریتی میگردد که در آن آزادی، استقلال و حتی کرامت انسانها را در بقاء خود تعریف میکند. فرهنگ در بیداری اسلامی هیچ نیست. الا مبارزه در برابر چنین تعریفی از قدرت و سیطره آن.
«قدرت» در سیاست در مرزهای واقعیت سیطره یافته میچرخد و این وسعت سیطره است که قدرت امپراطوریها تا «ابرقدرتی» را در تاریخ همواره توجیه و تفسیر کرده است.
آزادی نیز در محدوده قدرت سیطره یافته میچرخد و تعریف مییابد. استقلال هم مفهومی منفک از دایره آن نباید داشته باشد. قیاس این نگاه و باور با «مردم سالاری دینی» قیاس و تضاد قدرت از آن خدا است (توحید) و قدرت از آن حاکم سیطره یافته (شرک، کفر و نفاق) در تاریخ تفکر و فرهنگ اسلامی است. بیداری اسلامی واقعیت در جریان است و نه یک مفهوم نظری و انتزاعی. این واقعیت ریشه در فرهنگ مردم و دینباوری آنها و در یک کلام مسلمان بودن دارد که اساس اسلام بر اصل توحید کلمه و کلمه توحید استوار است. اما در همین فرهنگ و در سیر زمان جوامع اسلامی استبداد زده شدهاند. استبدادی که از دینباوری مردم با پیوند زر و زور و تزویر بهرهگیری کرد و سربرآورد. قدرت استبدادی حاکم رسمیت دینداری مردم را محک میزد. آزادی و کرامت انسانی که باور توحیدی مسلمانان است در سلطه استبدادی شکلی و از محتوا تهی گردید.
مردم در بیداری اسلامی ازباور فرهنگی اصیل چشم به گذر تاریخی سلطه استبدادی با اشکال گوناگون آن گشودهاند.
تاریخ، تجربه زمان است که در خاورمیانه با موضوع و موضوعیت استبداد و استعمار خود را نشان داده است.
آگاهی تاریخی بخش دیگر و مهم از مفهوم بیداری اسلامی است که اکنون مردم شعارهای خود را از درون این گذر تاریخی انتخاب کردهاند. شعار مرگ بر دیکتاتور روشنترین شعار مرگ بر «استبداد» است که مردم خاورمیانه حداقل در یک قرن اخیر خود را گرفتار و در بند قدرتهای سیطره یافته استبدادی دیدهاند و سلطه دولتها و حاکمان مستبد را در مسیر این تاریخ تجربه کردهاند.
شعار سرنگونی استبداد، اگرچه احساس عمومی مردم در خاورمیانه است اما برآمده از تجربه فرهنگی و تاریخی در طول زمان از نسلی به نسل دیگر است.
استبداد از اشکال ساده آن در این مسیر به قدرتهای استعماری پیوست و همگونی روشهای استبدادی و استعماری را در مسیر تجربههای تاریخی و در زندگی مردم در خاور میانه نشان داد. اگر یک ایرانی مسلمان امروز خود را با شعار «دمکراسی طلبی» سران دولتهای آمریکا و انگلیس با حجم تبلیغاتی وسیع آن میبیند، نگاهی به گذر تاریخی میکند و شاید از پرسشهای او تجربه تلخ کودتای بیست و هشت مرداد 32 باشد که چگونه دو دولت آمریکا و انگلیس برای بقاء استبداد متصل به استعمار خود دولتی مردمی و دمکراتیک را سرنگون کردند. آن هم از طریق دلارهای آمریکایی و کودتای نظامی.
استبداد متصل و پیوسته به استعمار برای مردم خاورمیانه تنها در تجربه روابط تاریخی آنها با غرب بسته نشده است. شرق استعمارگر در جهان دوقطبی و ابرقدرتی شرقی و غربی کارنامه و پرونده منحوس و ننگین دارد. سلطه قدرت شرقی با سیطره ایدئولوژیکی تجربه تلخ تاریخی برای اغلب کشورها در خاورمیانه است. آن زمان که ناسیونالیسم افراطی و یا سوسیالیسم عربی میداندار مبارزه شدند از درون آن «حزب بعث» بیرون زد و سیطره قدرت فلاکت بار صدام را شرق سوسیالیسم بر عراق حاکم کرد. تجربه سیطره امنیتی در اغلب کشورهای عربی از مفهوم قدرت استالینیستی برآمد. عربها تجربه تاریخی روشنی از شعارهای ناسیونالیسم زده و یا سوسیالیسم زده متصل به «مسکو» دارند. آنچنان که دیگران تلخی تجربه سلطه واشنگتن و لندن را در مسیر حاکمان مستبد در کشورهای خود داشتهاند.
«مصر» در این مسیر در طول نیم قرن هم استبداد شرق زده و هم غرب زده را تجربه تاریخی کرده است. ایران نیز اگرچه سلطه استبداد برآمده از کودتای آمریکایی و انگلیسی را در کارنامه سیاسی، اجتماعی خود دارد، اما در این مسیر تجربه بزرگترین و اولین حزب کمونیست استالینزده و یا توده نفتیها را در گذر تاریخی خود دیده است. انقلاب اسلامی در ایران همچون قیامهای مردم در کشورهای عربی با نفی استبداد و استعمار سربرآورد.
تا آنجا که در انقلاب اسلامی از نگاه رهبر آن امام خمینی شعار نه شرقی نه غربی فراگیر گردید. نهضت اسلامی در انقلاب اسلامی تبلور یافت و با تکیه بر نیروی بیبدیل مردمی و سیاست مستقل (نه شرقی، نه غربی) براساس بیداری اسلامی با شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی پیروز شد و شکل گرفت.
خلاصه کلام درک بیداری اسلامی را بر اساس دو پایه فرهنگ و تاریخ برای همه مسلمانان در منطقه خاورمیانه و در جهان میتوان تفسیر و ارزیابی کرد. ریشه این هر دو را، فرهنگ و تاریخ، اولی در باور دینی مسلمانان براساس توحید کلمه و کلمه توحید و دومی در تجربه نسل بعد از نسل در مسیر حرکتهای سیاسی و اجتماعی آنها علیه استبداد و استعمار باید جستجو کرد.
این فرهنگ و تاریخ در برابر چشمان نسل امروز در جوامع اسلامی و در قیام نسل جوان در کشورهای عربی گشوده شده است. تاریخی که سلطان مستبد حاکم را تا «ظلالله» سایه خدا پیش برد، نامید و توصیف کرد و اطاعت از خلیفه جور را اطاعت شرعی و دینی خواند. در انقلاب اسلامی ایران رهبری انقلاب با اصل «نه شرقی، نه غربی» اصالت فرهنگ دینی برای دستیابی به استقلال را به ارمغان آورد و برای آزادی، براساس «میزان رای مردم است» تاریخ سلطه استبداد متصل به استعمار را واژگون کرد. بیداری اسلامی در فرهنگ و تاریخ، آگاهی تودههای مردم مسلمان از مفهوم استقلال و آزادی است.
اگرچه بیداری اسلامی خود یک پیروزی بزرگ برای همه جوامع مسلمان است، اما پرسش امروز چنین است آیا این پیروزی منجر به محو هرگونه استبداد و قطع دست قدرتهای استعماری در کشورهای اسلامی خواهد شد؟ آیا بار دیگر از چاله به چاه نخواهیم افتاد؟ آیا «بیداری» اگرچه لازم ولی کافی است؟ یا خطرها در پیش است؟
نمیدانم ـ اما در دل این بیت از علامه اقبال لاهوری را زمزمه زمزمه میکنم:
گمان مبر که به آخر رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است