* آقای بازرگان بفرمائید که منسب شما در سال / 1332 چه بود؟
** بازرگان: من اونموقع فقط معلم بودم، استاد ماشینهای حرارتی بودم، آقای مهندس خلیلی رئیس دانشکده فنی بود، دکتر عابدی هم معاون بود.
* زمانیکه 16 آذر رخ داد شما دانشکده بودید؟
** بازرگان: اتفاقاً من دانشکده نبودم. بعدازظهر فهمیدم، یعنی زمانیکه دکتر عابدی توسط حکومت نظامی دستگیر شده بود. من پیشنهاد کردم که حالا که این کار را کردهاند چون آقای دکتر عابدی یکی از استادان بود و این عمله هم بدستور رئیس دانشکده بوده (یعنی زدن زنگ) و شخصاً مسئول نیست گفتم نامهای بنویسم و بخواهیم که باید دکتر عابدی را آزاد بکنند بلافاصله یا اینکه همه ما را بگیرند و اگر اینکار را نکنند، از همین الان درس ندهیم. من همینکه این مطلب را گفتم گو اینکه عده زیادی از معلمین تو اتاق بودند، یکی از اینور رفت یکی از اونور همه در رفتند و آنهائی که در رفتند یکیش گنجهای بود، یکیش اصفیا بود، اینها هنوز یادم است.
* آقای دکتر عابدی چرا دستگیر شده بود؟
** بازرگان: بچهها که سر کلاس بودند 2 تا سه سرباز آمدند بیکی از کلاسها که 2 تن از شاگردها را که بقول خودشان شکلک درآورده بودن، دستگیر کنند. آمدند از معلم خواستند که بگوید کی بودند؟ معلم هم آقای مهندس شمس ملکآرا بود، ایشان هم خبر داد به رئیس دانشکده که مهندس خلیلی بود مهندس خلیلی گفت که اجازه ندارند، بیرون دانشکده باشند و حق ندارند داخل کلاس بیایند و اگر آمدند تو کلاس و خواستند دخالتی بکنند، بعنوان اعتراض زنگ زده شود وقتی سربازها رفتند تو کلاس، در همین حین آقای دکتر عابدی دستور داده بود که زنگ بزنند. زنگ زدند بچهها ریختند بیرون و شعار زنده باد مصدق دادند. سربازها هم قبلاً دستور داشتند که شروع میکنند به تیراندازی که تصادفاً این سه نفر کشته میشوند. بعد از این جریان دکتر عابدی را گفتند «ساقی» آمد، دکتر عابدی را گرفت.
* تاثیر این جریان در اوضاع مملکتی، چه بود؟
** بازرگان: اونموقع اصلاً محیط و جو آشفته بود، ما خبردار بودیم و بعداً از روحانی شنیدم. من زمانیکه مدیر کل سازمان آب بودم روحانی هم معاون من بود. روحانی میگفت، «شب قبل که در هیئت وزرا کسانی که خیلی مخالفت کردند جهانشاه صالح و جهانبانی، اینها خیلی علیه دانشجویان نقشه کشیدند و دستور از شب قبل بود که باید کشت، باید کوبید، تکان اگر بخورند، بچهها، باید کوبید، عقب بهانه میگشتند. و بالاخره با یک بهانه، سربازها میآیند مسلسل میبندند طرف دالانی که از آن صدای شعار «مصدق پیروز است شاه پفیوز است»، میآمد.
* زمان شما، برخورد نیروهای چپ با شما چگونه بود؟
** بازرگان: اونوقتها نهضت آزادی بود و جمعی دیگر از گروههای ملی تودهایها هم بودند، اون زمان مستقیماً هم دستور از حزب میگرفتند. یک کاری یا بساطی تو دانشکده راه میاندختند.
مثلا اعتصابی میخواستند راه بیندازند. یا خواستهائی داشتند. باهاشون صحبت میشد، متقاعد میشدند، قبول هم میکردند که این حرفشان بیمعنی است و درست نیست بعد میگفتند که خوب اجازه بدهید که ما مذاکره کنیم. میرفتند، حزب میگفت، نه برمیگشتند و میگفتند، «نه»