تاریخ انتشار : ۰۵ آبان ۱۳۸۷ - ۱۳:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۳۹۶۷۵
ترجمه: مهشید بابایی اشاره:‌ ریکاردو سانچز فرمانده نیروهاى آمریکایى در عراق در سالهاى 2003 و 2004 میلادى کتاب خاطرات جدیدى تحت عنوان "عاقل تر در جنگ: داستان یک سرباز" منتشر کرده که شرح حال زندگى و خدمت نظامى اش در عراق است. سانچز وقتى در سال اول جنگ فرماندهى نیروهاى نظامى آمریکا را بر عهده داشت یک ژنرال سه ستاره و بلندپایه ترین افسرلاتین تبارارتش آمریکا بود.‌ در پى افشاى سوء رفتار در زندان ابوغریب در سال 2004، دونالد رامسفلد وزیر دفاع وقت آمریکا او را از سمتش بر کنار کرد. سانچز مى گوید به او قول ترفیع درجه داده بودند اما در سال 2005 ژنرال پیتر پیس رئیس جدید ستاد مشترک ارتش ایالات متحده با او تماس گرفت و اطلاع داد که دوران خدمت نظامى وى به پایان رسیده و هم اینکه به او ترفیع درجه داده نخواهد شد. شش ماه بعد اندکى قبل ازآن استعفاى رامسفلد، وى به در خواست وزیر دفاع در جلسه اى در پنتاگون حاضر شد. مجله تایم خلاصه کتاب خاطرات سانچز را منتشر کرده است که برگردان آن از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد. در این نوشتار سانچز توضیح داده است که بعد از آن جلسه چه اتفاقاتى افتاد:‌

ساعت 1:25 بعد از ظهر 19 آوریل 2006 وارد دفتر رامسفلد شدم. او اندکى قبل از جلسه اى در کاخ سفید برگشته بود و تنها فرد دیگرى که در دفتر او حضور داشت، جان رنگل رئیس دفترش بود.
رامسفلد با لحنى دوستانه به استقبالم آمد و گفت: ریک (مخفف ریکاردو) خیلى وقت بود تو را ندیده بودم. واقعا متاسفم که ترفیع نگرفتی. به لحاظ سیاسى اصلا نتوانستیم کارى کنیم که ترفیع بگیری. یعنى ارسال پیشنهاد ترفیع تو به سنا براى تو، ارتش و یا وزارت دفاع خوب نبود."
من پاسخ دادم: "مى فهمم، قربان."
بعد سر میز کنفرانس کوچکى رفتیم. او گفت:"ریک، حالا بگو ببینم برنامه زمانى ات چیست؟"
"قربان، مرخصى انتقالى من ماه سپتامبر شروع مى شود و بازنشستگى ام در هفته اول نوامبر خواهد بود."
گفت:"زمان زیادى است. چرا اینقدر طولانی؟"
گفتم:"مى خواهم بگذارم اول پسرم در ماه ژوئن از دبیرستان فارغ التحصیل شود. بعد از آن 45 روز دیگر از خدمتم مى ماند تا بتوانم بدون بازخرید شدن، با درجه ژنرال سه ستاره بازنشسته شوم."
گفت:"آهان، بله، حالا یادم آمد. به همین دلیل است که ما تو را در سمت کنونى ات در آلمان نگه داشتیم."
گفتم:"بله."
رامسفلد گفت:"ریک، مى خواهم بگویم که مایلم گزینه هایى به تو پیشنهاد کنم تا در لباس غیرنظامى در وزارت دفاع شاغل و به فعالیت ادامه بدهی." بعد او از احتمال استخدام من در بخش آفریقاى مرکز مطالعات استراتژیک و مرکز مطالعات دفاعى نیم کره زمین صحبت کرد. گفت در آنجا یک مدیر هست که مى خواهند منتقلش کنند و سمتش را به من بدهند.
گفتم:"قربان، راجع این پیشنهاد فکر خواهم کرد اما اظهار نظرى نمى کنم. فرصتهاى دیگرى هم دارم که باید بررسى شان کنم."
بعد رامسفلد یک یادداشت دوصفحه اى در آورد و به من داد. گفت:" من این را حدود دو هفته قبل، بعد از جلسه مصاحبه ترفیع درجه یکى از افسران نوشتم. او به من گفت یکى از بزرگترین اشتباهاتى که ما مرتکب شدیم این بود که بلافاصله بعد از پایان جنگ، گذاشتیم مرکز فرماندهى ارتش آمریکا و فرماندهى قواى زمینى نیروهاى ائتلافى منطقه عملیاتى عراق را ترک کنند که باعث شد کل ماموریت عراق به تو و سپاه پنجم ارتش آمریکا محول شود."
گفتم:"بله قربان همین طور است."
او بالحنى آزرده اما سرسختانه گفت:"آخر چطور شد که ما این کار را کردیم؟ من راجع به این قضیه هیچ چیز نمى دانستم. حالا مایلم این یادداشت را بخوانى و اگر اشکالى در آن مى بینى به من بگویى تا اصلاحش کنم."
در آن یادداشت رامسفلد اظهار داشته بود که یکى از بزرگترین اشتباهات استراتژیک جنگ، صدور فرمان استقرار تعداد زیادى از نیروها در عراق اجازه خروج مرکز فرماندهى ارتش آمریکا و فرماندهى قواى زمینى نیروهاى ائتلافى از آن منطقه عملیاتى در ماه مه و ژوئن سال 2003 میلادى بود.‌
او افزوده بود:"همین کار ژنرال سانچز را مسئول عملیات در عراق کرد، آن هم با نیروهایى که در سطحى عملیاتى و تاکتیکى تمرکز داشته و براى عمل در سطح استراتژیکی/عملیاتى آموزش ندیده بودند." او همچنین نوشته بود که نه اوو نه هیچ کسى از مافوق هایش در دولت نمى دانستند که این دستورات صادر شده است و اینکه وقتى فهمید ژنرال مک کرنان به کویت سفر کرده و قرار است تعداد نیروها تا ماه سپتامبر آن سال به 30 هزار نفر کاهش یابد از تعجب گیج و مات شد. او نوشته بود:"من نمى دانستم که فرماندهى نیروها به سانچز واگذار شده است."
بعد از دیدن این جمله دیگر یادداشت را نخواندم چون مى دانستم این حرف سراسر مزخرف است.
بعد از یک نفس عمیق گفتم:"آقاى وزیر، وجود مشکل، همانگونه که فرمودید صحت دارد اما یادداشت شما ابعاد مشکل را به درستى در بر نمى گیرد."
به علاوه به راحتى نمى توانم باور کنم که شما نمى دانستید که نیروهاى (ژنرال) فرنکس و (ژنرال) مک کرنان از منطقه عملیاتى خارج شده و به دیگران دستور داده شده تا قواى خود را به جاى آنها مستقر کنند.
در اینجا رامسفلد بسیار هیجان زده شد، از صندلى خود بیرون پرید و در صندلى کنار دست من نشست طورى که بتواند یادداشتى را که در دستم بود ببیند. آنگاه تقریبا با فریاد گفت:"پس بگو ببینم دقیقا با کدام قسمت این یادداشت موافق نیستی؟"
گفتم:"آقاى وزیر، وقتى سپاه پنجم آماده جنگ مى شد، تمام توجه ما به عملیات در سطح تاکتیکى بود. نیروهاى این سپاه در سطح استراتژیک نه آموزش دیده بودند و نه عملیات کرده بودند چه رسد به اینکه به عنوان قواى سرفرماندهى مشترک عمل کنند. تمام ژنرالهاى قواى زمینى نیروهاى ائتلافى که به آنها تیم رویایى مى گفتیم، دسته جمعى آن کشور را ترک کردند. انتقال فرماندهى به آن نحو کاملا اشتباه بود چون توجه سرفرماندهى نیروهاى ارتش آمریکا فقط به خروج از منطقه عملیاتى و پایان ماموریت بود. هیچ توجهى به عملیات بعد از مناقشه نشده بود. هیچ توجهی! از نظر آنها جنگ تمام شده بود و داشتند مى رفتند. همه افراد داشتند به این دستورات عمل مى کردند و تمام رسته ها مى دانستند که چنین دستورى صادر شده است."
من که کمى گرم شده بودم، قدرى مکث کردم بعد مستقیم به چشمان رامسفلد خیره شدم و گفتم:"قربان، نمى توانم باور کنم شما نمى دانستند که من مسئول امور در عراق شده ام."
پاسخ داد:"نه! نه! هرگز به من نگفتند نقشه این است که سپاه پنجم مسئولیت کل عملیات را بر عهده بگیرم. من باید دستورات را صادر کنم و استقرار قوا در منطقه عملیات را تائید کنم. آنها هم بدون هرگونه دستور و یا ابلاغیه اى از جانب من نیروهایشان را برگرداند."
گفتم:"فرمان، من ..."
با لحنى عصبانى حرفم را برید که: "تو چرا راجع به این موضوع به کسى چیزى نگفتی؟"
گفتم:"خوب، جناب وزیر تمام فرماندهى ارشد در پنتاگون مى دانستند چه اتفاقى دارد مى افتد. فرنکس دستورات را صادر مى کرد و مک کرنان هم آن دستورات را اجرا مى کرد."
پرسید:"(جان) ابى زید چه؟ او آن وقت معاون بود."
گفتم:"قربان، ژنرال ابى زید به محض احراز پست ریاست سرفرماندهى کل نیروهاى مسلح ارتش آمریکا موضوع را دریافت و فراوان با من همکارى کرد تا جریان کار را برگرداند. ژنرال بل هم این را مى دانست و به من پیشنهاد داد که افسر عملیاتى خود را براى کمک به من اعزام کند. در اوایل ماه ژوئیه، زمانى که ژنرال کیان با ما ملاقات کرد، ساختار کاملا نامناسب نفرات را به وى توضیح دادم و گفتم با آن ترتیب کار ما به شکست خواهد انجامید. او حرف مرا پذیرفت و گفت فورا به شناسایى ژنرالهایى خواهد پرداخت که بتوانند نیروهاى تحت امر خود را براى پر کردن شکاف بوجود آمده اعزام کنند."
رامسفلد گفت:"بله، بله، ژنرال کیان آدم خوبى بود. اما این شکست بزرگى بود و باید مستند شود تا دیگر تکرار نشود." بعد گفت به ژنرال اد جیامباستینی، معاون رئیس ستاد مشترک دستور خواهد داد تا تحقیقاتى را دراین زمینه صورت دهد.
من گفتم:"خوب، به نظرم این کار، کار مناسبى است. در آن صورت همه شماها قادر خواهد بود بفهمید که در منطقه چه روى مى داد." رامسفلد گفت:"راستى چرا این موضوع در بسته موسوم به درسهاى گرفته شده در عراق که براى من فرستاده شد نبود؟"
جواب دادم: "قربان من نمى توانم به این سوال پاسخ بدهم. اما فرماندهى در سطوح مختلف از موضوع اطلاع داشت."
بعد از پایان ملاقات از ساختمان پنتاگون بیرون رفتم، در حالى که سرم را تکان مى دادم و از خود مى پرسیدم آخر رامسفلد چطور از من انتظار دارد حرفهایش را باور کنم. همه مى دانستند که مرکز سرفرماندهى دستور کاهش نیروها (در منطقه عملیاتى عراق) را صادر کرده بود. روابط عمومى وزارت دفاع هم راهنماهایى را بخشنامه کرد که ارتش چطور باید به سوالات مطبوعات در باره این جابجایى نیرو پاسخ بدهد. (حتی) طرحهایى براى اجراى رژه هاى پیروزى در دست تهیه بود. و در اواسط ماه مه سال 2003، خود رامسفلد تعدادى از یادداشتهایى را که عادت داشت بنویسد و ما به آنها "دانه برف" مى گفتیم براى ژنرال فرنکس فرستاده بود و در آنها از وى سوال کرده بود چگونه مى خواهد تمام نیروها را دوباره در کویت مستقر کند. وزیر دفاع از جریان اطلاع داشت همه مى دانستند.‌
پس رامسفلد داشت چکار مى کرد؟ نوزده ماه قبل از آن در سپتامبر 2004، وقتى در گزارش موسوم به گزارش "فى - جونز" به وضوح مسلم گردید که سپاه هفتم نیروهاى مشترک زمینى ارتش آمریکا به قدر کافى نفرات ندارد، او مرا از اروپا فراخواند و ادعا کرد موضوع را نمى دانسته است. او گفت:"من این قضیه را نمى دانستم. چطور ممکن است چنین چیزى اتفاق افتاده باشد؟ چرا راجع به موضوع چیزى به کسى نگفتی؟"
حالا هم دقیقا همان کار را کرده بود، فقط با این تفاوت که این بار از قبل یک گزارش کتبى حاضر کرده بود و تکذیبیه هاى خود را مستند کرده بود. بنابر این معلوم شد که اینکار عادت وزیر دفاع است و من این را دریافته بودم. کارش این بود که کاملا ادعاى ناآگاهى کند. بپرسد که چرا به وى اطلاع نداده اند؟ سعى کند ثابت کند که دیگران سعى دارند کار را خراب کنند. شاهدانى هم در دفتر کارش جمع کند تا ناآگاهى وى از موضوع را تائید کنند و بعد قضیه کتبى یادداشت کند. رامسفلد با این کارها اساسا داشت پشت خود را محکم مى کرد. او داشت سلسله تکذیبیه هایى براى خود ترتیب مى داد تا اگر روزى اقداماتش زیر سوال رفت بتواند از خود دفاع کند و تازه بدتر از همه اینکه او سعى داشت تمام گناهان را به گردن ژنرالهایش بیندازد.