مهدی شکیبایی / سردبیر خبرگزاری قدسنا
پرسشی که شاید این روزها ذهن بسیاری از افکار عمومی منطقه را به خود مشغول کرده باشد اینکه این همه هیاهو و بحران در خاورمیانه بر چه اساسی است و چرا شصتمین سالروز اشغال فلسطین و تاسیس «اسرائیل» این همه برای رهبران جهانی مهم جلوه میکند که رئیسجمهور کشوری چون آمریکا به فاصله سه ماه از نخستین سفر طول دوران ریاست جمهوریاش به سرزمینهای فلسطینی مجددا به این منطقه بازگشته است. آیا به معنای آن است که در فلسطین موضوعی وجود دارد که از رکود اقتصادی آمریکا و حتی بحران داخلی این کشور مهمتر معنا میشود؟ آیا اتفاقی رخ داده است که پدیدآورندگان اسرائیل دور از چشم افکار عمومی منطقه و حتی جهان احساس خطر کرده و سعی در رفع آن هستند؟ اصولا آیا غرب موفق خواهد شد طرح نافرجام خود (تاسیس اسرائیل) را از خطر سقوط رهایی بخشد؟
به عقیده نگارنده اتفاق مهمی رخ داده است. اسرائیل پس از 60سال هنوز در مرحله اول از مراحل سه گانه ظهور، تثبیت و شناسایی یک پدیده قرار دارد. درست بازگشت به نقطه صفر. بازگشت به 14 مه 1948 زمانی که دقایقی پس از پایان قیمومیت انگلیس بر فلسطین «دولتی» تحت نام اسرائیل اعلام موجودیت کرد. از زمان اعلام موجودیت اسرائیل تا به امروز (60 سال) تمامی اتفاقاتی که در خاورمیانه به وقوع میپیوندد بخش غیر قابل انکار آن مربوط به تلاشهای غرب جهت تثبیت اسرائیل به عنوان یک کشور است. حال آنکه اسرائیل به عنوان عضوی از سازمان ملل محسوب میشود. همین تلاشها موید این نکته است که غرب به رغم گذشت بیش از نیم قرن هنوز موفق به تثبیت این رژیم نشده است. بسیاری معتقدند به زعم غرب تثبیت اسرائیل نه تنها اتفاق نیفتاد که موجودیت او نیز اینک با تقویت قدرت منطقهای جدیدی تحت نام « مقاومت» به خطر افتاده است. از این روست که تقریبا یک ماه پیش از شصتمین سالروز اشغال فلسطین یا به تعبیر غربیها شصتمین سال استقلال اسرائیل (گو اینکه اسرائیل تحت قیمومیت انگلیس بوده است) شاهد لشکرکشی دیپلماتیک مقامهای سیاسی کشورهای آلمان،آمریکا،فرانسه، انگلیس و...به سرزمینهای اشغالی فلسطین هستیم.
اما چرا منطقه این روزها شاهد این سطح از رفت و آمدهای سیاسی سران جهان به اسرائیل است؟ به دو دلیل... نخست؛ اتفاقاتی که پس از جولای سال 2006 (جنگ اسرائیل علیه لبنان) در منطقه بروز و ظهور یافته است و دوم؛ اتفاقاتی که قرار است در چارچوب طرحی سه گانه در روزها و ماههای آینده بر منطقه تحمیل شود.
الف) پس از شکست اسرائیل در جنگ علیه لبنان به دست حزبالله این کشور معادلات منطقهای به نفع جریان نوظهور مقاومت و به ضرر قدرت منطقهای اسرائیل تغییر یافت. طبیعی بود پیروزی حزبالله در جنگی نابرابر از سوی اسرائیل به تقویت زنجیرههای دیگر مقاومت در منطقه بینجامد. زنجیرهای که از ایران آغاز و با حرکت در مسیر عراق، سوریه، لبنان به سرزمینهای فلسطینی انتقال مییافت. همزمان با شکست اسرائیل جبهه متحد این رژیم نیز جایگاه منطقهای خود را از دست داد. جریان جدید مقاومت که به تازگی «ظهور» یافته بود با شکست اسرائیل به دست حزبالله، خود را در منطقه «تثبیت» کرد. تثبیت این جریان در منطقه که از اواسط دهه 80 قرن بیستم با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران آغاز شده بود برای اسرائیل و متحدانش بسیار سنگین بود. اسرائیلی که هنوز نتوانسته بود پس از 60سال از موجودیتش خود را «تثبیت» نماید شاهد تثبیت و حتی شناسایی پدیدهای بود که تقریبا کمتر از 20 سال از ظهورش در منطقه میگذشت. تثبیت قدرت جدیدی در منطقه به معنای افول قدرت قدیمی یعنی اسرائیل بود.این جابجایی قدرت که بازتاب آن امروزه به خوبی در تحلیلها و ارزیابیهای نظامی امنیتی منطقه و جهان قابل رویت است به معنای انزوای اتحاد آمریکا و اسرائیل در منطقه بود. آمریکایی که با دو لشکرکشی به منطقه(افغانستان و عراق) به قدرت منطقهای اسرائیل بیش از هرزمان دیگری نیاز داشت. تمامی این مولفهها باعث شده است که طی دوسال گذشته آمریکا وانگلیس در صدد طرحی نو برای رهایی از این انزوا باشند.پرونده هستهای ایران،بحران آفرینی در لبنان، ایجاد ناامنی در عراق،فشار بر سوریه...همه و همه دست و پازدنهای واشنگتن برای فرار از این بن بست سیاسی خود کرده بود.
ب) رفت و آمدهای سیاسی اخیر آمریکا به منطقه خصوصا اسرائیل بعد دیگری نیز دارد. حالا اسرائیل پس از شصت سال، بیش از هر زمان دیگری به حمایت سیاسی – نظامی غرب از یک سو و ماجراجوییهای کورکورانه برای اثبات وجودش از سوی دیگر دلبسته است. همان حسی که فردای 14 مه 1948 در درون سران وقت رژیم تازه تاسیس اسرائیل بیدار شده بود. اما آیا شرایط امروز جهان و منطقه با شرایط دهه چهل قرن گذشته برابری میکند؟ بدون شک خیر نه اسرائیل در شرایط آرمانی دهه 40 و 60 قرار دارد و نه آمریکا و انگلیس از جنگ جهانی دوم سربلند بیرون آمدهاند. نه اسرائیل در جنگ اثباتش موفق شده است و نه آمریکا و انگلیس در لشکرکشی به دو کشور مسلمان پیروز شدهاند. افزون براینکه پدیدهای نو در منطقه ظهور یافته که از دهه 80 قرن گذشته تا هشتمین سال از آغاز هزاره سوم میلادی مراحل ظهورو تثبیت را با موفقیت پایان و اینک در مرحله شناسایی به سر میبرد و چه بسا در آیندهای نزدیک این مرحله را نیز پشت سرخواهد گذاشت. در جدال برای ناکامی در شناسایی این جریان نوظهور غرب همه توان خود را بکار بسته است. این توان نه برای تثبیت اسرائیل بلکه برای ممانعت از الگو گیری جریانی جدید تحت نام مقاومت است. طرح غرب برای رویارویی با این مرحله (تثبیت اسرائیل و جلوگیری از شناسایی مقاومت) چیست؟ جنگی سیاسی - نظامی سه جانبه و همزمان در فلسطین، لبنان و عراق.
براساس طرح سیاسی نظامیای که آمریکا و اسرائیل به کمک برخی متحدان عربی خود برای تابستان خاورمیانه تدارک دیدهاند، عراق، فلسطین و لبنان یکجا هدف برنامههایی است که میبایست در نهایت به نفع منافع استعماری آمریکا (ممانعت از شناسایی جریان مقاومت و تثبیت اسرائیل) پایان یابد. از دید تیم نومحافظه کار حاکم بر کاخ سفید نتایج حاصله از مثلث ویرانه عراق، لبنان و فلسطین در مدت باقی مانده تا پایان عمر ریاست جمهوری بوش میبایست به تحولی انجامد که منجر به ابقای حضور نظامیان آمریکا در عراق شود. نظامیانی که براساس مصوبه شورای امنیت سازمان ملل میبایست تا پایان سال 2008 از عراق خارج شوند. خروج این تعداد نظامی پس از پنج سال اشغال عراق و عدم دستیابی واشنگتن به کمترین دستاورد از این ماجراجویی بیشک فاجعهای جبرانناپذیر برای آمریکاییها تلقی خواهد شد بنابراین کاخ سفید در صدد طرحی نو افتاد. این طرح شامل اعلام تشکیل دولت فلسطینی، امضای توافق امنیتی با دولت عراق و بروز جنگ داخلی و یا احتمالا جنگ خارجی علیه لبنان با هدف سرگرم کردن این کشور در تحولات درونی و تحلیل توان آن است.
تیم حاکم برکاخ سفید به کمک اسرائیل و برخی متحدان عربی خود سرمایهگذاری عظیمی روی این پروژه سهگانه که در نهایت به تثبیت تلآویو منجر خواهد شد، انجام داده است و براساس برنامه زمانبندی شده ابتدا عراق سپس فلسطین و پس از آن نوبت لبنان بود. در فلسطین موافقت ابومازن رئیس تشکیلات خودگردان برای چشمپوشی از بیتالمقدس و آوارگان اخذ شده است و اعراب نیز در اینباره هرگونه تصمیمگیری را برعهده ابومازن گذاشتهاند. با توجه به احاطهای که کاخ سفید بر ابومازن دارد امضای سند تشکیل دولت فلسطینی توسط ابومازن امری یقینی است مگر آنکه افکار عمومی فلسطین در پی تغییری باشد. این درحالی است که یاسر عرفات رئیس فقید تشکیلات خودگردان فلسطین در چنین وضعیتی (کمپ دیوید دوم) تصمیمگیری در مورد بیت المقدس را به جهان عرب و اسلام واگذار کرد و به همین دلیل آمریکاییها از او عبور کردنداما ابومازن به این دلیل که توسط خود آمریکاییها به قدرت رسیده نه به دلیل سوابق مبارزاتیاش به راحتی تسلیم خواستههای واشنگتن شده است. تهدید او به استعفا نیز حاکی از این موقعیت جدیدش میباشد.ضمن آنکه اعراب نیز به دلیل جایگاه بسیار ضعیفشان در معادلات بینالمللی توان مقاومت در برابر مطالبات آمریکا را ندارند و بر این اساس قضیه فلسطین را صرفا فلسطینی میدانند و تصمیمگیری در این مورد را به ابومازن محول کردهاند. این در حالی است که مراسم باصطلاح جشن 60 سالگی اسرائیل که بوش در آن شرکت خواهد کرد نیز به عنوان زمینهای برای امضای این معامله بزرگ تدارک دیده شده است. موفقیت بوش در این نبرد فضای جدیدی را برای واشنگتن خلق خواهد کرد. این فضای جدید نیازمند آن است که آمریکاییها چند صباحی در عراق بیشتر بمانند. از اینرو طرح موسوم به توافق امنیتی (بخوانید امنیتی سیاسی و اقتصادی) به دولت عراق پیشنهاد شده است صرفا در ازای این نکته که عراق از تحت بند هفت منشور سازمان ملل خارج شود. یعنی استقلال خود را از سازمان ملل بازیابد. آمریکا در ازای این وعده (خروج عراق از تحت بند هفت) خواستار آن شده است که این کشور باید عامل استقرار منطقهای باشد به این معنا که با اسرائیل سازگار گردد.
دستیابی به نتایج مورد نظر در دو حلقه فلسطین و عراق (با علم به نیاز مبرم بوش به نتایج آن) نیازمند از کار انداختن لبنانی است که نشان داده است در دو سال اخیر بیشترین تاثیرگذاری را بر تحولات خاورمیانه داشته و به دلیل موقعیت بسیار استراتژیکش مانع از تحقق منافع استعماری آمریکا است. بنابراین جریان معارض یا به بیانی دیگر جریان مقاومت در لبنان میبایست در ابتدا خنثی و سپس حذف شود. حذف جریان معارض در لبنان از دید واشنگتن تنها از طریق جنگ داخلی و توزیع بحران و تنش امکانپذیر است. (زیرا آزمون اقدام نظامی علیه این جریان در جنگ تابستان 2006 به شکست انجامید). از دید کاخ سفید تضعیف معارضان در لبنان بدون شک به تضعیف جایگاه جریان حماس و جهاد اسلامی در فلسطین و تقویت جریان 14 مارس در لبنان منجر خواهد شد و تضعیف حماس و جهاد به معنای قدرتیابی ابومازن است تا او به راحتی بتواند در معاملهای که واشنگتن و تلآویو پیش روی او گذاشتهاند قادر به تصمیمگیری باشد.
دلایل لشگرکشی دیپلماتیک غرب به «اسرائیل» بویژه با علم به مدت زمان باقیمانده از عمر دولت جورج بوش رئیسجمهوری آمریکا که سودای آقایی بر جهان را در سر داشت اکنون بیش از هر زمان دیگری قابل ارزیابی است. تثبیت اسرائیل و تلاش برای تغییر معادلات منطقهای در مدت باقیمانده از عمر دولت بوش بهترین تفسیر از فضای سیاسی کنونی منطقه و جهان است. در سالروز فاجعه اشغال فلسطین اینک تثبیت هویتی به نام دولت و ملت فلسطینی بیش از هرزمان دیگری قابل لمس بوده حال آنکه اسرائیل پس از 60 سال همچنان با سه بحران کشنده، مشروعیت، تهدیدات امنیتی و جمعیتی دست و پنجه نرم میکند.