این پژوهش در شش فصل با مقدمهای تنظیم شده است. پیش از ورود به فصلها کلیاتی درباره سایر فصلها که مباحث اصلی را ارائه میدهند در ابتدا مطرح میشود. در مقدمه کتاب ابتدا به تعریف اصطلاح تفکیک و بیان سوالهای اصلی تحقیق پرداخته شده است. اصطلاح تفکیک برای نشان دادن تمایز بنیادین سه طریق فلسفه، عرفان و معارف خالص دینی از سوی صاحبنظران این نظریه انتخاب شده است. از بنیانگذاران این مکتب میتوان به آیتالله میرزا مهدی اصفهانی، آیتالله شیخ مجتبی قزوینی، آیتالله میرزا جواد آقا تهرانی، آیتالله میرزا حسنعلی مروارید و استاد محمدرضا حکیمی اشاره کرد که به تبیین و توضیح معارف مکتب تفکیک پرداختهاند.
در فصل اول به مباحث معرفتشناسی پرداخته شده است. در کلیات این فصل مروری بر نظریات فلاسفه درباره شناخت انداخته شده است و سپس به بررسی منابع و ابزار شناخت در مکاتب مختلف شرح داده شده است. آنگاه به این سوال پرداخته شده است که در این دیدگاه آیا عقل از ابراز و منبع معرفت به شمار میآید. لذا به این سوال ابتدا پرسش را به دو بخش تقسیم نموده است. اساس این تقسیم بر این مطلب استوار است که منظور از عقل بیان شود.
آنگاه اگر عقل به همان معنای فلسفی خویش باشد در این دیدگاه تاکید میشود که عقل از ابزار و منابع معرفت حساب نمیآید در دیدگاه مکتب تفکیک عقل دارای حجیت ذاتی است و همواره اشتباهناپذیر است همین حجیت ذاتی برای عقل و معرفت از آنجا پدید آمده است که دور و تسلسل و چراها را از بین میبرد بر این اساس عقلگرایی در این دیدگاه کاملا مورد پذیرش است اما به معنای متفاوت با آنچه فلسفه از عقل اراده میکند. لذا در این دیدگاه بر این باور هستند که به نفی اخبارگری و نفی عقل فلسفی بپردازند آنگاه به ویژگیهای عقل از دیدگاه مکتب تفکیک پرداخته شده است.
آنگاه نویسنده کتاب به نقد و بررسی تفسیر این دیدگاه از عقل پرداخته است و به ناسازگاریهای درونی و بیرونی این تفسیر از عقل اشاره گردیده است. آنگاه به مراحل نظریهپردازی برای ارائه نظریه معرفت تاکید شده است که اهم اصول نظریه معرفت در این دیدگاه عبارتند از تاکید بر عالم ذر، معلومات و کمالات کسب شده اختیاری نیست، اکتساب نقش چندانی در پیدایش معرفت ندارد، حصول شناخت کاملا خدامحوری است، باید مومن شد آنگاه عالم، بین معارف بشری و معرف الهی مبانیت تام برقرار است، صرفا تذکر و تنبیه برای حصول معرفت در همه حال کافی است و نیاز به کسب و تحصیل نیست، علوم بشری از وصول به معرفت ناتوان است، آنگاه پس از بررسی این اصول نویسنده کتاب به نقد و بررسی این اصول از منظر زبان شناختی، ناسازگاری درونی مطالب و مواضع ناهماهنگ، ناسازگاری درونی مطالب و مواضع پرداخته شده است.
از مباحثی دیگری که در این فصل به آن اشاره گردیده کیفیت آشنایی ذهن با وجود است درز این دیدگاه بحث از وجود و تصور و توهم و تعقل آن به طور کلی ضلالت و جهالت است چرا که وجود نه قابل تصور است و نه قابل تعقل بلکه با شهود حضوری و وجدانی قابل درک است آنگاه نویسنده کتاب در مقام نشان دادن نفی فلسفه به سخنان صریح بزرگان مکتب تفکیک در ارتباط با تباین کلی فلسفه با شریعت از مناظر جهانشناسی، هستیشناسی، شناخت و معرفت، خداشناسی، معارفشناسی، ارتباط فلسفه و وحی، عالم برزخ پرداخته شده است.
آنگاه نویسنده کتاب در هر مقام به نقد و بررسی سخنان بزرگان اهل تفکیک پرداخته که رئوس آن عبارتند از اینکه: آنطور که بزرگان این مکتب اعتقاد دارند فلاسفه اهل تاویل هستند اتهامی بیش نیست و اینکه میان مسائل فلسفی با حوزه علوم الهی و اسلامی بیگانهانگاری وجود ندارد و تا اندازهای مباحث فلسفی رهنمون به واقعیت هستند و اینکه عدم سنخیت معارف بشری و الهی ادعایی بیش نیست و آنگاه به تحلیل ماجرای اختلاف آرای فلسفی پرداخته شده است که چرا ما در طول تاریخ فلسفه مواجه با نظامهای مختلف و متناقض میان فلاسفه هستیم اگر فلسفه رهنمون به حقیقت دارد آیا این اختلافات میان آراء فلاسفه خود دلیلی بر رد ادعای رسیدن به حقیقت فلسفه نیست؟ و در نهایت به تحلیل ارتباط عقل و دین اشاره گردیده است.
در فصل دوم این کتاب به مسائل هستیشناسی اشاره شده است که موضعگیریهای هستیشناسی این دیدگاه برای ابطال وحدت وجود بوده است و اتخاذ موضع اصالت ماهوی در مقابل اصالت وجود که در فسلفه اسلامی پذیرفته شده و نفی جعل وجود مدعای مصرح و موکد در این راستاست.
مباحثی که در این دیدگاه به هدف نفی فلسفه و عرفان به جای مباحث فلسفی و عرفانی جانشین میسازد با همه ضبعه استدلالی در پاسخگویی به جوانب مساله ناکافی است نفی مقولات عشر و سخن از یک جوهر و یک عرض، نفی هیولی و صور نوعیه، تغییر بحث از ماهیت و وجود به خالق و مخلوق و مالک و مملوک زاویههایی از تلاش در همین جهت است همچنین نشاندن ماهیت به جای وجود و قول به اصالت آن در جعل و تحقیق برای تامین توحید در مباحث الهیات بالمعنی الاخص و فرض کردن فرد مصداقی برای ماهیت با تنظیر به وجود که دارای مفهوم و مصداق است در این راستا میباشد.
لذا آنچه که از مباحث هستیشناسی این دیدگاه بدست میآید این است که آنها رو بنای مباحث فلسفی یعنی وحدت وجود را ویران میسازد و آنگاه به تبع آن به لوازمی گرفتار میشود که در فلسفه به آنها اعتنایی نمیگردد مثل شکیک در ماهیت، تردید در خیریت وجود، اصالت جعل ماهیت. چرا که فلسفه اسلامی آنچه که اصالت دارد وجود است و با این مبنا لوازمی که دیدگاه مکتب تفکیک برای ماهیت قائل هستند در فلسفه برای وجود اعتبار دارد.
در فصل سوم سیری در مباحث طبیعت و جهان را از سوی این دیدگاه بررسی میکند که اهم رهآوردهای آن چنین است:1ـ طبیعت و ماورءالطبیعه معادل خداوند و ماسواست به این تعبیر که ماورءالطبیعه به خداوند مجرد از ماه و جسم اختصاص دارد و طبیعت به معنای جسمانیت و مادیت است که همه موجودات را شامل میشود بنابراین قلمرو عالم واسطه موجود نیست تلاش برای ابطلال وحدت وجود و برقراری تغایر تام بین خالق و مخلوق، اعتباریت وجود و تباین موجودات و اصالت ماهیت و انکار قاعدهالواحد در تبیین صدور موجودات، جایگزینی واژه جعل با واژه تملیک و برچیدن جعل و مجعول به تصور پدید آمدن رابطه تولیدی بین جاعل و مجعول از اهم دیدگاه تفکیک در این زمینه است.
2ـ در نفی نظاممندی عقلی و حکومت وجوب و ایجاب فاعلی بر جهان این دیدگاه به اختیار مطلق فاعل میاندیشد و اختیار مطلق خداوند را حاکم بر همه چیز میداند لذا صدور کثرات را در رتبه واحد از واحد من جمیع الجهات بدون محذور میداند.
اشتباه این دیدگاه این است که همانند اشاعره بین «یجب علیه» یعنی بین وجوب ناشی از کمال و قدرت و وجوب تحمیل شده خلط شده است.
3ـ با استظهار از روایات، مادهالمواد همه عالم ماسوا جسمانیها بسیط فرض شده که با حیثیت لطافت همه موجودات جسمانی از آن به وجود آمدهاند مهمترین مشکل اینگونه برداشت از روایات غلبه دید ما دیگری بر عالم است که از این مادهالمواد جسمانیت را تحویل داده است.
4ـ نکات بسیاری در نفی مقولات عشر و هیولا در تبیین عالم جسمانی طبیعت و صورت نوعیه و نفی عالم عقول مطرح شده است که واکاوی آنها وجود ابهامات و ناسازگاریها جدی را در این نظریه آشکار میسازد.
فصل چهارم کتاب اختصاص به مباحثی درباره شناخت نفس و هویت روح در دیدگاه مکتب تفکیک است که اهم نتایج حاصل از تبیین و نقد آن چنین است:
1ـ نقطه عزیمت تبیین درباره شناخت نفس منوط به تبیین مباحث معاد است که بین معرفهالنفس دینی و فلسفی تمایز و تباین تام برقرار است چراکه به اعتقاد دیدگاه مکتب تفکیک نفس انسان در نظر شریعت ماده محض است و تجرد فلسفی اصلا قابل تحمل نیست همه کوشش این دیدگاه بر این استوار است که تجرد را از نفس بزداید، چه تجرد تام و چه تجرد ناقص، چه در حدوث و چه در بقا، هیچگاه تجرد برای نفس قابل پذیرش نیست.
این دیدگاه نقطه خبط فلاسفه را در همین نکته یافته است که فلاسفه قائل به تجرد نفس هستند وانگهی این عقیده سبب رای به اتحاد کمالات ثانوی (علم و…) با نفس شده و در نهایت سیر نفس آن را مجرد محض دانستهاند. همه نظریات این دیدگاه در باب نفس بر مادیت صرف نفوس انبیا استوار است این مطلب تفریع بر نظریه جهان شناختی این دیدگاه است که کل ماسوا را ماده میداند و انسان هم یکی از موجودات ماسوا است که از ضمیمهشدن دو ماده جسمانی تشکیل شده است.
2ـ در فصل پنجم متاب نتیجه بحث درباره معاد و جهان آخرت چنین است: که همان ذهنیت مادهانگارانه در علمالنفس در این بحث نیز جاری است مبادی انسانشناسی و مبادی جهانشناسی با تاثیر عمیق از مادهگرایی و جسمانیتپذیری در تصویر نظریه معاد در این دیدگاه ثمربخش بوده است.
در باب معاد هم به صورت افراطی قائل به معاد جسمانی در این دیدگاه هستیم که معاد را قائم بر جمعآوری همه اجزاء متفرق دانسته شده است و معاد روحانی نیز در سایه رای به جسمانیت تفسیر و توجیه میشود چون روح خود جسم لطیف است بنابراین معاد روحانی یعنی معاد جسمانی و معاد جسمانی یعنی معاد بدنی. به عبارت دیگر بر اساس ثنویت ترکیبی بین دو جسم لطیف (نفس) و خشن (بدن)، حشر هر دو جسم، تفسیر معاد روحانی و جسمانی را به دنبال دارد. رهیافت نهایی نظریه معاد در این دیدگاه معاد رهیافت نهایی نظریه معاد در این دیدگاه معاد عنصری و جسمانی محض است.
در فصل ششم کتاب از بحث درباره واجب متعال(خداوند) رهیافتهای ذیل استنتاج میشود:
1ـ مبادی معرفتشناختی دیدگاه تفکیک برای شناخت خداوند موثر واقع شده است از جمله رای به خدا محوری محض در پدید آمدن معرفت انسانی در شناخت خود خداوند، معرفی خداوند به وسیله خود اوست.2ـ تعبیرات نامانوس و تفسیر غیرمالوف برای عالم ذر و تاکید بیش از حد و روشن دیدن زوایا و مجهولات این عوالم گوشهای دیگر از چارهجوییهای بیحاصل جهت تحکیم مبانی و مبادی نظریه معرفت فطری است.
3ـ رای به تعطیل عقل برای معرفت الهی به بهانه مفتوح بودن معرفی خداوند به وسیله خود او نیز گوشهای دیگر از ناکامی در نظریهپردازی است که با حذف وسایط ثمربخش برای معرفت به این نقطه ختم شده است.