تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۵۷۳۳۱

امیرهوشنگ افتخاری‌راد / روزنامه‌نگار
1)
حقیقت به بی‌راهه رفته است. برای بازگرداندن "اصالت" آن باید کاری کرد. امروز همان قوانین کار، همان نفس اعتراض و مبارزه که روزگاری خواهانش بودیم، شده است سلاح ستمگران، حقیقی وانمود شده است. از این‌رو است که می‌گویم حقیقت از اصالت خود دور افتاده است، باید کاری کرد!
2) حکایت ما به مثابه آن فردی است که از آسمان خراش (چه نام با مسمایی!) در حال سقوط است و با خونسردی می‌گوید: "خوب، تا این جا که همه چیز خوب پیش رفت".
3) در جامعه‌ای که اخلاق نباشد، هر کاری مجاز خواهد بود. اخلاق نه به معنای اخلاق سرمایه‌داری و نه اخلاق فاشیستی یا شبیه هر دوی آن. اخلاق "آن چه هست و باید باشد". "آن چه است" و ناپیدا است، همان ریشه‌های انسانی است که "باید باشد"؛ ریشه‌های انسانی قائم به ذات است نه فرع بر این نظام یا آن نظام.
آنان که از روی خیرخواهی یا استیصال برای براندازی فاشیسم، جانب نظام و اخلاق سرمایه‌داری را می‌گیرند، همسان همان‌هایی هستند که در بزنگاه تاریخی، برای درافتادن با سرمایه‌داری، جانب فاشیسم را می‌گیرند. هر دو گروه در تحلیل نهایی مدعی‌اند که ناگزیر از این دو شق هستیم. ملال و خستگی ناشی از مبارزات ناکام و جهنمی که از اردوگاه‌های کار اجباری به جهنم این دنیا افزود، گروه اول را به این تحلیل سوق داد که عجالتاً چاره‌ای از پذیرش نظام سرمایه‌داری و دموکراسی نیم‌بند و وانموده (representation) و متظاهر وجود ندارد. می‌گویند بیش از این گیرمان نمی‌آید و پایان تاریخ را می‌نویسند. غافل از آن که تاریخ سیر ماتریالیسم دیالکتیکی خود را طی می‌کند و خواهد کرد. گیریم که ایده‌ی دیالکتیک، خود سیر دیالکتیکی دارد. چنان که هانری لوفبور، مارکسیست فرانسوی، در دهه‌ی شصت از دیالکتیک سه‌تایی سخن گفت (Tripledialectics). دیالکتیکی با دو آنتی تز. "1) تز – آنتی تز 2) آنتی تز یا دیگر بودگی – سنتز"
گروه دوم هم برای آن که کاری صورت داده باشند، جانب فاشیسم را می‌گیرند، به خیال آن که عمل‌گرا هستند. این تقسیم‌بندی در حمله‌ی آمریکا به عراق کاملاً مشهود است. در روزگاری که همه چیز به ملال و عقیم بودن ختم شود، چشم داشت دیگر بی‌معنا است. مردم بی‌عمل و غرق ملال عراق، توان را از پا انداختن و حتی مذاکره با دیکتاتور را نداشتند، پس حالا که سرمایه‌داری لیبرال دموکراسی، نهایت تاریخ شناخته شده است، بهتر است همان کار را یکسره کنند.
جانب دیکتاتور را گرفتن نیز عمل‌گرایی عقیم است، صرفاً «بشنوید دو کلام از مادر عروس» است.
4) سیاست عقیم‌گرایی یعنی بی‌بوته کردن همه‌چیز؛ از مفاهیم عینی تا مفاهیم ذهنی. در شرایط خنثی‌سازی چیزها است که فاشیسم و سرمایه‌داری باقی می‌مانند.
ببینید قوانین کار و کارگری تا چه پایه، بی‌مایه شده‌اند! مبارزات گذشته، امروزه تنها ثبت کاغذی شده‌اند. کارفرمای تولیدکننده (چه صنعتی و چه فرهنگی) – البته – بی‌رمق و هضم کارفرمای دلال‌صفت (چه تجاری و بازاری، چه صنعتی و فرهنگی) شده و اگر هنوز رمقی داشته باشد، همپای کارفرمای دلال‌صفت، پشت قوانین کار عقیم شده، کارگر را نیز عقیم می‌کند و او را به حداقل "نیاز" راضی نگه می‌دارد. کارگر عقیم با سیاستی که بر او حاکم است، هر کاری برایش قابل توجیه است. پس دست به هر کاری می‌زند تا حداقل نیاز را فراهم کند: ریاکاری، تظاهر، دروغ‌گویی، آدم‌فروشی و البته سکوت عقیم. همین کارگر در توجیه اعمال کارفرما به مابقی کارگران توصیه می‌کند که طبق قوانین کار، کارفرما آزاد است بدون توجه به شرایط کارگر این کار را انجام دهد. پس اگر دویست‌هزار تومان حقوق می‌خواهی باید به سکوتی عقیم تن‌سپاری. تو تنها مهره‌ای هستی که باید به پیچ دیگر بخوری. اصناف و انجمن‌ها و کمیته‌های کارگری نیز در خدمت کارفرما و توجیه اعمال او، آن قوانین عقیم را به رخ می‌کشند.
5) سیاست ملال و عقیم، همان چیزی است که فاشیسم و کاپیتالیسم فربه امروز خواهان آن است. نباید گول رویارویی آن‌ها را خورد. عمل آن‌ها یک نتیجه دارد: نفس اعتراض و مبارزه را عقیم کردن. چنان که فرد در هر لحظه و در حین سقوط بگوید: "خوب، تا اینجاش که خوب بود". عقیم کردن دیگر سیاست‌ها، کار اصلی سیاست، عقیم است. "از خود بیگانگی" و "ملال‌آوری" فرد و شرایط در همین راستا است. پشت عبارتی چون "مردم انقلابی ما" نمی‌توان ملال مردمان را پنهان کرد. مردم عقیم و ملال‌آور، در فقدان اخلاق، ریاکار و متظاهر و دروغ‌گو می‌شوند و برای توجیه کار خود هیچ مرزی نمی‌شناسند. این مردم پشت ترافیک سنگین، زیرآلودگی شدید هوا، روی زلزله‌ای نهان، دیگر رنج کشیدن را فراموش کرده‌اند. اعصاب دردمند آن‌ها از کار افتاده است. تنها با "غرولند کردن" و "باری به هر جهت" و گاهی با "آه" کوتاهی سر می‌جنبانند و برای حداقل "نیاز" خود حرص و سگ‌دو می‌زنند. مردمی که از چند دهه پیش‌، تحت سرکوب و خشونت بوده‌اند؛ مردم بی‌رمق و عقیم، دیگر نیازی به خشونت ندارند. پس هم سیاست عقیم، هم سیاست عدم خشونت و هم سیاست خشونت را بی‌بوته می‌کند. در این شرایط دستگیری نویسنده، وکیل و کارگر هیچ اثری بر دیگران ندارد. دیگر کسی از خبری تکان نمی‌خورد. سیاست عقیم می‌گوید آرام باشید که اوضاع تحت کنترل است. و نویسنده‌ی چپ‌گرا در برابر کارفرمای شبه‌سرمایه‌دار دم نمی‌زند، به اعمال او تن می‌دهد تا آب باریکه‌ی او قطع نشود. به همین دلیل همگان لُمپَنِ پرولتاریا شده‌اند.
6) اکنون کعبه‌ی آمال عده‌ای شده است دستیابی به نظام سرمایه‌داری. چرا که آن را سپری در برابر فاشیسم می‌دانند. اما هر دوی آن‌ها دو روی یک سکه‌اند. چرا که سیاست هر دوی آن‌ها سیاست عقیم‌گرایی است. نباید گول فاشیسم را خورد که دعوت به مقابله با سرمایه‌داری می‌کند. آخر چگونه در شرایطی که بی‌اخلاقی را بر جامعه حاکم کرده است و در انواع و اقسام تحدیدها کوتاهی نمی‌کند، به آن اعتماد کرد؟
7) رستگاری وجود ندارد مگر آن که اعتراف کنیم به سقوط؛ رستگاری در ادارک به سوق مهیا می‌شود. این اولین گام در رسیدن به سیاست اعتراض است. تنها با بنیان‌گذاری اخلاق حقیقی می‌توان برابر سیاست عقیم ایستادگی کرد.