در مورد رابطه عقل و وحی دو نوع نگاه موجود است. یک نگاه بر این باور است که عقل و وحی رابطه تعارضی با یکدیگر دارند یعنی عقل و وحی نسبت جانشینی با همدیگر دارند که آقای سروش همین نوع نگاه را قبول دارد. ولی نگاه دوم بر این اعتقاد است که عقل و وحی لازم و ملزوم یکدیگرند که نه تنها معارض یکدیگر نیستند بلکه موید و مکمل یکدیگرند
مطهری تحلیل اقبال از وحی را دارای اشکالات زیر میداند. الف: اگر نظر اقبال درست باشد دیگر نیازی به وحی نیست زیرا هدایت عقل تجربی جانشین هدایت وحی خواهد بود به گفته مطهری این فلسفه اگر درست باشد فلسفه ختم دیانت است نه ختم نبوت ، و کار وحی اسلامی تنها اعلام پایان دوره دین و آغاز دوره عقل و علم است. این مطلب نه تنها خلاف ضرورات اسلام است بلکه مخالف نظریه خود اقبال است.
اسلام همواره به عنوان یک دین خاتم در طول تاریخ مطرح بوده است. با بعثت پیامبر اسلام مهر خاتمیت بر نبوت خورد و دریافت وحی از عالم غیب به طور کلی قطع شد. اندیشه ختم نبوت یک سلسله پرسشهایی را به دنبال دارد که متکلمان و فیلسوفان دین باید پاسخگوی آنها باشند به نظر میآید که در طرح مسله ختم نبوت سه پرسش زیر مطرح میگردد:
1- اگر بعثت پیامبران معلول نیاز بشر به پیام الهی باشد با توجه به آنکه در گذشته همواره ارسال رسل و انزال کتب تجدید میشده است آیا لازمه ختم نبوت این نیست که بشر از دریافت پیام الهی بینیاز شده است؟ 2- میدانیم که پیامبران دو دسته بودهاند یک دسته پیامبران تشریعی و یک دسته پیامبران تبلیغی. چرا با ختم نبوت فقط مهر خاتمیت بر پیامبران تشریعی نخورده بلکه لااقل هیچ پیامبر تبلیغی نیز ارسال نخواهد شد؟ 3- آیا لازمه ختم نبوت قطع میان انسان با عالم غیب نیست؟ آیا بشر دیگر نیاز ندارد که با ماورای ماده ارتباط داشته باشد؟ اینها سوالاتی است که در این مقاله سعی در جواب دادن به آنها هستیم.
1- علل تجدید نبوتها: چرا پیامبران یکی پس از دیگری مبعوث میشدند و هر از چند گاه یکبار شریعت جدیدی را عرضه میکردند؟ آیا امکان نداشت که در طور تاریخ فقط یک پیامبر برانگیخته میشد و تعالیم الهی را عرضه میکرد؟ در واقع چه عواملی سبب تجدید نبوتها بوده است؟
خلاصه علل تجدید نبوتها چه بوده است؟ در پاسخ به این سوالات دو عامل، برای تجدید نبوتها مطرح میشود: 1- افراد بشر در طول تاریخ، تعالیم پیامبران را تحریف میکردند تحریف در کتابهای مقدس و عدم دسترسی انسانها به پیام الهی عامل انسانی برای ظهور پیامبران بوده است. 2- به جهت عدم رشد فکری انسانهای گذشته، امکان آن نبود تا تعالیم الهی یکباره عرضه شود از این رو پیامبران میبایست مناسب با ظرفیت فکری انسانها مرحله به مرحله پیامالهی را ابلاغ کنند تا سرانجام در آخرین مرحله که بلوغ فکری حاصل شد یکباره همه پیامهای الهی ارایه شود. به نظر مطهری بشریت در دوره پیامبر خاتم به مرحلهای رسیده که میتواند پیام الهی را به طور کامل حفظ کرده و اجازه ندهد تا تحریفی در آن صورت گیرد. «ظهور پیاپی پیامبران تنها معلول تفسیر و تکامل شرایط زندگی و نیازمندی بشر به پیام نوین و رهنمای نوین نیست، بیشتر معلول نابودیها و تحریف و تبدیلهای کتب و تعلیمات آسمانی بوده است.» (1)
2- مبانی خاتمیت: از آنجا که دین اسلام با انسان سرو کار دارد تحلیل خاتمیت بدون تبیین این دو عنصر امکان پذیر نیست لذا مطهری از یک سو به تبیین دین و ضرورت آن برای انسان میپردازد و از سویی ماهیت انسان را تبیین میکند تا میان انسان و دین جاوید پیوندی ابدی برقرار سازد.
مبانی انسانشناسی:
1- دین امری فطری است چون فطرت انسانها تغییر ناپذیر است لذا میتوان دینی را ارایه کرد که متناسب با قطرت باشد. هماهنگی آخرین شریعت با فطرت انسان و رمز خاتمیت است. «فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التی فطرالناس علیها» (روم/30) 2- تکامل انسان روی خط معین و مشخص و با هدف و مقصد شناخته شده صورت میگیرد. تکامل فردی و اجتماعی انسان یک مسیر هدایت شده و هدفدار است و بر روی خطی است که صراط مستقیم نامیده میشود. (2)
مبانی دین شناسی: مطهری سه پیش فرض را در تبیین دین مطرح میسازد:
الف: وحدت ادیان: همه پیامبران از دین واحدی به نام اسلام طرفداری میکردند. همه آنها مردم را به یک دین دعوت میکردند. اشتراک انبیای در یک هدف خاص و مشترک بودن اصول اساسی تعالیم همه آنها موجب شده تا از اسلام به عنوان دین واحد یاد کنند.
ب: پیامبران دارای شریعتهای مختلف بودند یعنی علاوه بر اسلام که مشترک میان همه آنها بوده، هر یک دارای شریعت و منهج خاصی بودند. هر پیامبر تشریعی، شریعت خاصی را متناسب با بلوغ فکری انسانها ارایه داده که با ظهور پیامبر خاتم کاملترین شرایع الهی شده است. «تفاوت و اختلاف تعلیمات انبیای با یکدیگر از نوع اختلاف برنامههایی است که در یک کشور هر چند یکبار مورد اجرا گذاشته میشود و همه آنها از یک قانون اساسی الهام میگیرد. تعلیمات پیامبران در عین پارهای اختلافات، مکمل و متمم یکدیگر بوده است. اختلاف و تفاوت تعلیمات آسمانی پیامبران از نوع اختلاف مکتبهای فلسفی یا سیاسی یا اقتصادی که مشمل بر افکار متضاد است نبوده است، انبیاء تابع یک مکتب و یک تز بودهاند. تفاوت تعلیمات انبیاء با یکدیگر از نوع تفاوت تعلیمات کالاسهای عالیتر با کلاسهای دانیتر یا از نوع تفاوت اجرایی یک اصل در شرایط و اوضاع گوناگون بوده است.»
ج: شریعت محمدی به عنوان دین خاتم یک طرح کلی و جامع و همه جانبه و شامل همه کارهای جزیی است به گفته مطهری اسلام « از نوع قانون است نه برنامه، قانون اساس بشریت است» (4) در واقع دین خاتم جامع همه ادیان الهی است.
از نظر مطهری در دوره خاتمیت عالمان دین با رجوع به منابع دین میتوانند پاسخگوی نیازهای بشر باشند. اجتهاد در دوره خاتمیت در بینیازی بشری از دین جدید نقش مهمی را ایفا میکند. از همین روی در دوره ختم نبوت حتی نیازی به وجود پیامبران تبلیغی نخواهد بود.
3- نقد اندیشههای اقبال در مورد خاتمیت: اقبال لاهوری دیدگاه خاصی در مورد خاتمیت اسلام و ختم نبوت دارد که مورد نقد شهید مطهری قرار گرفته است. اقبال در دیدگاه خود در باب ختم نبوت بر عنصر تجربه دینی تاکید دارد و آنرا اساس دین میداند و حتی معتقد است که دین بر اساس آن میتوان مستقل از علم و فلسفه استمرار پیدا کند. به بیان دیگر اگر علم بر مبنای حس و تجربه و فلسفه بر مبنای استدلال شکل میگیرد، دین منبع مستقلی چون تجربه درونی است. از نظر اقبال، نبوت نوعی تجربه دین یا خودآگاهی باطنی است و این تجربه میان پیامبران و عارفان مشترک است به زعم اقبال تجربه پیامبرانه که ماهیت وحی را تشکیل میدهد چیزی جز اتصال با ریشه وجود نیست. مطهری مبانی فکری اقبال را به صورت زیر جمعبندی مینماید:
1- وحی دارای مفهومی گسترده است طبق آیات قرآنی انواع هدایتها را شامل میشود از هدایت جماد و نبات گرفته تا هدایت انسان را در بر میگیرد.2- وحی از نوع غریزه است یعنی هدایت وحی یک نوع هدایت غریزی است. 3- وحی هدایت حیات جمعی انسان است. پیامبر برای هدایت جامعه در صورت لزوم به صورت غریزی آنچه را که مورد نیازش است دریافت میکند. 4- جانداران در مراحل اولیه از هدایت غریزی برخوردارند و هر چه موجودات کاملتر شوند از قدرت غریزه آنها کاسته میشود یعنی وحی و عقل جانشین غریزه میشود. 5- جامعه انسانی در مسیر تکاملی خود به جایی میرسد که نیروی تعقل و اندیشه در آن رشد یافته و نیاز به غریزه در آن ضعیف خواهد شد یعنی عقل و اندیشه میتواند جایگزین وحی شود و هدایت انسانها را بر عهده بگیرد. (5)6 - جهان بشریت دو دوره اسلامی دارد: دوره هدایت و وحی و دوره هدایت عقل و تفکر در طبیعت و تاریخ. 7- پیامبر اسلام هم به جهان قدیم تعلق دارد و هم به جهان جدید، وحی پیامبر به دوران قدیم تعلق داشت ولی روح تعلیمات او که دعوت به مطالعه در طبیعت و تاریخ و تفکر است مربوط به دوران جدید است. وحی متوقف میشود، اما مطالعه در طبیعت و تاریخ استمرار مییابد به گفته اقبال :« زندگی در وحی منابع دیگری از معرفت (طبیعت و تاریخ) را اکتشاف میکند که شایسته خط سیر جدید آن است ظهور و ولادت اسلام ظهور و ولادت عقل برهانی استقرایی است. » (6)
نقد و بررسی: مطهری تحلیل اقبال از وحی را دارای اشکالات زیر میداند.الف: اگر نظر اقبال درست باشد دیگر نیازی به وحی نیست زیرا هدایت عقل تجربی جانشین هدایت وحی خواهد بود به گفته مطهری « این فلسفه اگر درست باشد فلسفه ختم دیانت است نه ختم نبوت، و کار وحی اسلامی تنها اعلام پایان دوره دین و آغاز دوره عقلو علم است. این مطلب نه تنها خلاف ضرورات اسلام است بلکه مخالف نظریه خود اقبال است. تمام کوششها و مساعی اقبال در این است که علم و عقل برای جامعه بشری لازم است اما کافی نیست، بشر به دین و ایمان مذهبی همان اندازه نیازمند است که به علم. اقبال خود تصریح میکند که زندگی نیازمند به اصول ثابت و فروغ متغیر است و کار اجتهاد اسلامی کشف انطباق فروع بر اصول است.» (7)
ب: لازمه نظریه اقبال این است که با پیدایش عقل تجربی باید تجربه درونی پایان یابد چرا که تجربهها و مکاشفات اولیای الهی از نوع غریزهاند و با ظهور عقل تجربی نیازی به هدایت غریزی نیست در حالی که اقبال تصریح میکند که تجربه باطنی برای همیشه باقی بوده و در کنار طبیعت و تاریخ از منابع سه گانه معرفت است.
ج: از عبارات اقبال چنین بر میآید که با ختم نبوت الهامات و مکاشفات اولیای الهی ادامه دارد اما حجیت گذشته را ندارد و باید مانند هر امر دیگر مورد تجربه عقلانی قرار گیرد. یعنی عصر خاتمیت عصر عقل است و باید تجربه پیامبران و تجربه باطنی را با معیارهای عقلی سنجید. این مطلب از نظر مطهری نه در دوران قبل از خاتمیت و نه بعد از آن قابل پذیرش نمیباشد.«این اندیشه به آن معنی نیست که تجربه باطنی که از لحاظ کیفیت، تفاوتی با تجربه پیغمبرانه ندارد، اکنون دیگر از آنکه واقعیتی حیاتی باشد منقطع شده است... اندیشه خاتمیت را نباید به این معنی گرفت که سرنوشت نهایی زندگی، جانشین شدن عقل به جای عاطفه است. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب. ارزش عقلانی این اندیشه در آن است که در برابر تجربه باطنی، وضع مستقل نقادانهای ایجاد کند و این امر با تولد این اعتقاد حاصل میشودکه حجیت و اعتبار ادعای اشخاص به پیوستگی با فوق طبیعت داشتن در تاریخ بشری به پایان رسیده است... بنابراین به تجربه باطنی و عارفانه اکنون بایدبه چشم یک تجربه کاملا طبیعی نظر شود و مانند سیماهای دیگر تجربه بشری نقادانه مورد بحث و تحلیل قرار گیرد.»(8)
د: اشکال اساسی اقبال در این است که وحی را از نوع غریزه میداند و با رشد عقل برهانی و استقرایی کار غریزه را پایان یافته میداند در حالی که غریزه ناآگاهانه و نازل از حس و عقل است. اما وحی آگاهانه دارای هدایت فوق حس و عقل است.
4- دیدگاه دکتر سروش در مورد خاتمیت: دکتر سروش در مورد مساله خاتمیت دیدگاه خاصی دارد. این دیدگاه در واقع تفسیر خاصی است که وی از نظریه اقبال لاهوری به میان آورده است. از نظر سروش بشریت در عصر جدید از مکتب الانبیا مستغنی شده است. یعنی «نسبت آدمیان با مکتب انبیاء عوض شده است و سلطه ای که مکتب پیامبران در دورههای گذشته بر آدمیان داشتهاند- اینک سستتر شده است.» (9) وی استغنای از انبیا را بیمعنی نمیداند و معتقد است که رابطه پیامبر با مردم مانند رابطه طبیب با بیمار یا معلم با شاگرد است. البته این رابطه به معنای خاصی است. به این معنا که تلاش طبیب در جهت نفی نسبت طبیب با بیمار است نه حفظ و تقویت آن. رابطه معلم و شاگرد هم این گونه است که معلم آن قدر به شاگرد میآموزد که شاگرد به سطح معلم میرسد و دیگر نیازی به معلم خود نداشته باشد. (10) سروش نظریه اقبال درباب خاتمیت را میپذیرد. یعنی نظریهای که گفتیم به ختم دیانت میانجامد نه ختم نبوت. از نظر وی اگر بر اثر تلاش انبیاء مردم خداپرست و مرگآگاه شوند و جامعه از عدالت لبریز شود دیگر نیازی به تذکار نبی نخواهد بود. (11) از نظر سروش اگر آدمی بر اساس هر مکتب و مرامی روح تعالیم انبیا را بپذیرد یعنی خداپرست شود و عدالت بورزد، دیگر نیازی به پذیرش تعالیم پیامبر نخواهد بود بشریت در سطوح مختلف به پیام پیامبر خاتم نیاز دارد که در هر مرحلهای از رشد و کمال خودسطحی از آن نیاز را از دست میدهد امروزه هم که جوامع غربی بدون اطاعت از تعالیم انبیا به ابعاد مثبتی راه پیدا کردهاند در واقع کثیری از تعالیم انبیا- آگاهانه یا ناآگاهانه- در آنها رسوخ کرده است و در این زمینهها نیازی به تعالیم انبیا ندارند.(12)
با توجه به همین نگاهی که در مورد خاتمیت دارد در ارتباط خاتمیت با امامت از جمله مهدویت آقای سروش قایل به نظر خاصی گردیده است که البته برگرفته از آرا اقبال است که در اینجا به بررسی و نقد آن میپردازیم. دکتر سروش در سخنرانی تحت عنوان «تشیع و مردمسالاری» اشکالی در خصوص انطباق اندیشه امامت و مهدویت با ختم نبوت مطرح کردهاند که واکنشهایی را برانگیخته است. این اشکال که مبتنی بر آرای اقبال و تفسیر مساله خاتمیت است به طور خلاصه این است که ختم نبوت به معنای پایان دوره عصمت و وحی است و در واقع پایان دوره ولایت و مرجعیت شخص در تشریع است علت خاتمیت بلوغ عقل بشر است و این دوره به بعد زمان مرجعیت اشخاص و حق تشریع برای افراد به سر میآید و تنها استدلال است که میتواند مرجع عمل واقع شود اما شیعه با پذیرش نظریه امامت و تداوم آن در مهدویت عملا ختم نبوت را بیمعنی کرده است. زیرا معتقد است که امام هم عصمت دارد که تداوم بخش ولایت و مرجع شخص است و هم علم غیب دارد و محدث و مفهم است که این ماهیتا هیچ تفاوتی با ختم نوبت ندارد و تنها اسم آن عوض گردیده و مهدویت و امامت همان اتودتیه پیامبر را دارند. در واقع حرف سروش بر سر این مطالب است که جامعه بشری دو دوره را باید پشت سر گذارد که دوره اول همان وحی است که با ختم نبوت یا به عبارتی ختم دیانت به پایان رسیده است و دوره دوم دوره حاکمیت عقل برهانی و استقرایی است که بعد از ختم دیانت نبوت حکومت آن فرا میرسد لذا اگر قایل به امامت و مهدویت شوید لازمه آن این است که اصلا ختم نبوتی صورت نگرفته است و به عبارت دقیقتر در دوره امامت و به خصوص مهدویت چگونه میتوان مهدویت را با دموکراسی جمع کرد دموکراسی که ویژگی اصلی آن عقل جمعی و استقرایی است.
نقد و بررسی آرای دکتر سروش در باب خاتمیت و رابطه آن با امامت و مهدویت:
1- اینکه دکتر سروش رابطه پیامبر با مردم را مانند رابطه طبیبی با مربض میداند که رابطه آنها بعد از مدت محدودی قطع میشود نظر باطلی اس زیر پیامبر مانند طبیبی است که به درمان بیماریهای اخلاقی و امراض قلبی افراد میپردازد. روایت انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ناظر به همین معناست. وقتی که بناست پیامبر طبیب روح انسانها باشد و افراد همواره در معرض بیماریهای اخلاقی قرار داشته باشد دیگر نیازی به نفی رابطه بیمار با طبیب روح ندارد.
2- مجموعه تعالیم پیامبر فرد و جامعه را به کمالات فردی و اجتماعی میرساند. برای این تعالیم نمیتوان سطوح مختلف قایل شد، به گونه ای که در هر مرحله از مراحل رشد و کمال فردی و اجتماعی بتوان سطحی از آن را رها ساخت.
3- در مورد رابطه عقل و وحی دو نوع نگاه موجود است. یک نگاه بر این باور است که عقل و وحی رابطه تعارضی با یکدیگر دارند یعنی عقل و وحی نسبت جانشینی با همدیگر دارند که آقای سروش همین نوع نگاه را قبول دارد. ولی نگاه دوم بر این اعتقاد است که عقل و وحی لازم و ملزوم یکدیگرند که نه تنها معارض یکدیگر نیستند بلکه موید و مکمل یکدیگرند در این نوع نگاه که عمدتا نصوص دینی با آن سازگارند و اساسا دینداری بر اساس عقل و تفکر است و مخاطب اصلی وحی، عقل است.
4- یکی از دلایل ختم نبوت، تکامل عقول بشری است ولی از بلوغ عقل بشری یک نکته برداشت میشود که بشر میتواند برنامه هدایت را یکجا تحویل بگیرید و نیازمند ولی جدید نیست نه اینکه اصلا نیازمند محتواهایی که از طریق وحی به او میرسد نیست. عدم نیاز به تجدید ولی غیر از عدم نیاز به اصل ولی است.
5- عدم بلوغ بشری در دو مورد بوده است یکی در مورد تحریف کتب آسمانی و مورد دوم توان انطباق صحیح برنامه کلی بر حوادث زمانی است که تحریف کتب آسمانی به دلیل انحصار سواد متون مقدس در دست عده خاصی بود و وقتی در زمان پیامبر سوادآموزی و حفظ کردن متن مقدس گسترش یافت دیگر نیازی به تجدید نبوت نبود و عملا هر گونه تحریف عملا منتفی گشت. و در مورد مساله دوم که توان انطباق صحیح برنامه کلی بر حوادث زمانی بود این کار ابتدا توسط پیامبران تبلیغی صورت میگرفت و در دوره ختم نبوت وظیفه انطباق برنامه کلی بر حوادث زمانه بر دوش علما افتاد. اما وقتی علما اختلاف میکنند چه باید کرد؟ لذا نیاز به کس دیگری بود که بتواند این اختلاف را حل و فصل نماید که این وظیفه بر عهده امام بود. نکته مهم که اساس معنای بلوغ بشر است دقیقا در همین جاست که در دوره ختم نبوت انسان یا انسانهایی پیدا شدند که بتوانند کل محتوای وحی را از پیامبر با عقل خود دریافت کنند و برای انطباق هر حادثه جدید بر برنامه کلی نیازمند وحی جدید نباشند و اینها همان امامان هستند.
6- دکتر سروش بر این عقیده است که جامعه بشری بعد از رحلت پیامبر به امامان معصوم نیازی ندارد بلکه از پرتو عقل باید راه زندگی را بپیمایند، این عقیده نویسنده مذکور پیامد بدی را به دنبال خواهد داشت زیرا: وانهادن زندگی فردی و اجتماعی انسان بر عهده عقل جمعی نتیجهای جز یک «آنارشیسم معرفتی» ندارد. بیان وظایف بر عهده کدام یک از عقول جمعی واگذار شده است؟ امروزه نحلههای مختلف اعم از مادی و معنوی (سوسیالیسم، کمونیسم، لیبرالیسم، اگزیستانسیالیسم و ... هر کدام مدعی رهبری جامعه و ترسیم راه و رسم زندگی میباشند ولی این عقول جمعی تاکنون نتوانستهاند در الفبای اقتصاد به وحدت کلمه برسند تا چه رسد هدایت بشر.
آیا واقعا واگذاری بشر به رهنمود انسانهای والا که تاریخ زندگی آنان بر تقوا و طهارت و علم و دانش آنان گواهی میدهد، بهتر است یا اینکه حیات بشری را در بستری بیابیم که با صدها «ایسم» مدعی رهبری میباشند و انسان را در صحنههای گوناگون با چالشهای جدی مواجه میسازند. همگان میدانیم که لنین و استالین با عرضه مکتب سوسیالیسم منشا چه خونریزیها گردیدند و چه خفقانی را به ارمغان آوردند که تاریخ کمتر به خود دیده است. آیا «نازیسم» به طرح این مکتب توانست ملت آلمان را سعادتمند سازد یا اینکه تخم عداوت در میان جامعههای بشری پاشید و نژادپرستی را بار دیگر زنده کرد.
7- خاتمیت یا انقطاع وحی تشریعی: همه مسلمانان یکدست و یکدل خاتمیت پیامبر گرامی (ص) را از ضروریات اسلام شمرده و آن را یک اصل استوار و خلل ناپذیر تلقی نمودهاند و هر نوع تاویل و تحریف را در آیه خاتمیت مردود شمرده و به آن ارجی ننهادهاند قرآن در این باره میفرماید: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شی علیما» (سوره ص، آیه 40)
«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است.» با توجه به این بیان باید گفت که پیامبر اسلام خاتم پیامبران است و با رحلت او وحی تشریعی قطع شده و او آیین الهی را تکمیل کرد و هر چه بشر نیاز داشت در آیین او وجود داشت. از طرفی دیگر گرفتاریها و کشمکشها مانع از آن شد که پیامبر به تبیین برخی از اصول و احکام عملی موفق گردد ولی برای جبران این بخش گروهی به امر الهی ماموریت یافتند که به تبیین آنچه پیامبر به توضیح آن نایل نیامده است بپردازد و این گروه همان عترت رسول(ص) است که حدیث متواتر به آن اشاره گردیده است «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» اکنون سوال میشود که سرچشمه علوم آنان و به اصطلاح مصادر دانش آنان چیست؟ چگونه احکام و تکالیفی را بیان میکنند که در قرآن و سنتهای باقیمانده از پیامبر نیست؟ و این همان شبههای است که آقای سروش بر آن تکیه دارند. حال ما در این زمینه همه به مجموعه دیدگاههای او در چند محور پرداخته و آن گاه به تحلیل و نقد این زمینهها میپردازیم.
دکتر سروش بیان میدارند که « چگونه میشود که پس از پیامبر خاتم کسانی درآیند و به اتکای وحی و شهود سخنانی بگویند که نشانی از آنها در قرآن و سنت نبوی نباشد و در عین حال تعلیم و تشریع و ایجابشان در رتبه وحی نبوی بنشیند و عصمت و حجیت سخنان پیامبر را پیدا کند و باز هم در خاتمیت خالی نیفتند؟ پس خاتمیت چه چیزی را نفی و مع میکند و به حکم خاتمیت وجود و وقوع چه امری ناممکن میشود؟»
و چنان خاتمیت رقیقی که همه شئون نبوت را برای دیگران میسور و ممکن میسازد بود و نبودش چه تفاوتی دارد. شیعیان با طرح نظر غیبت، خاتمیت را دو قرن و نیم به تاخیر انداختهاند.» حاصل سخن ایشان این است که اعتقاد به پیشوایی امامان معصوم (ع) و مرجعیت علمی آنها با اصل خاتمیت پیامبر اکرم(ص) مسدود گشت و دیگر به هیچ فردی وحی فرود نخواهد آمد. از طرف دیگر معنی مرجعیت امامان معصوم این است که احکامی از آنان دریافت میکنیم که ریشه در قرآن و سخنان پیامبر ندارد و لازمه آن این است که آنان به سان پیامبر نبی بوده و مورد خطاب وحی واقع شدهاند و در نتیجه احکامی که از عالم بالا دریافت کردهاند. در حقیقت این امامان نیز به سان پیامبر خاتم به لباس نبوت آراسته شدهاند.
نقد: آنچه که ما از نویسنده گرامی و کسانی که دچار این سوال هستند خواهش میکنیم که بین انشاء احکام و اخبار از احکامی که بر رسول خدا نازل شده فرق بگذارند. انشاء احکام جدید ناقض خاتمیت است ولی اخبار از احکامی که بر قلب پیامبر فرود آمده است تایید خاتمیت و نشانه آن است. شگفت این جاست که افرادی الهام به مادر موسی را یا سخن گفتن فرشتگان با مریم و همسر ابراهیم را که همگی در قرآن آمده است میپذیرند، اما سخن گفتن فرشتگان با امامان معصوم و در جریان گذاشتن آنها نسبت به احکامی که قبلا تشریع شده دچار تردید و اعتراض میشود.
8- آقای دکتر سروش در سخنان خود با تناقضهایی روبه رو هستند. جناب ایشان به یک رشته اصول معتقدند که هرگز با ختم نبوت یا انقطاع وحی سازگار نیست این اصول عبارتند از: الف) تداوم وحی نبوی ب) اعتقاد به پاورالیسم دینی و صراطهای مستقیم.
ایشان درباره موضوع نخست چنین مینویسد: «تجربه نبوی یا تجربه شبیه پیامبران، کاملا قطع نمیشود و همیشه وجود دارد» (13) و درباره موضوع دوم ایشان به جای یک صراط به صراطهای متعددی معتقد است و پلورالیسم را به معنای وسیعی پذیرفته و همه قرائتهای از اسلام را حق و مایه نجات میداند. در این صورت با این اعتقاد چگونه قرائت شیعه را در باب امامان تخطئه میکند و به قرائت مقابل آن معتقد است و به اصطلاح خار را در چشم دیگران میبیند اما تیر را در چشم خود نمیبیند ایشان در تعابیری میگوید: « این نکته مرا باید به گوش جان شنید و تصویر و منظر باید عوض کرد و به جای آنکه جهان را واجد یک خط راست دید که تقاطعها و توازیها و تطابقهایی با هم پیدا میکنند بل حقیقت در حقیقت غرقه شد»(14) اگر ایشان اعتقاد دارد که همه اعتقادات صحیح است چگون اعتقاد شیعه را در باب مرجعیت علمی ائمه، خط کج و شکسته میبیند این سخنان متعارض نشانه چیست؟، ایشان در جای دیگر اشاره میکند که « اسلام سنی فهمی است که از اسلام و اسلام شیعی فهمی دیگر. و اینها و توابع و اجزایشان همه طبیعیاند و رسمیت دارند.» (15) اگر بنا به گفته ایشان اسلام شیعه فهمی است از اسلام و طبیعی و رسمی است، چگونه ایشان اعتقاد به شیعه به مرجعیت علمی ائمه را غیرطبیعی میداند و به رسمیت نمیشناسد.
9- ایشان میگوید که انبیا دارای سه ویژگی هستند که عبارتند از: الف: دانش آنان بدون واسطه از جانب خداست. ب: آنان در رفتار و گفتار معصوم از گناه و خطا میباشند. ج: سخنان آنان برای دیگران حجت است.
آنگاه نتیجه میگیرد که هر گاه ما دانش امامان شیعه را بدون واسطه و اکتسابی ندانیم و از این طرف آنان را در گفتار و رفتار معصوم بشناسیم و سخنانشان برای دیگران حجت باشد در این صورت با انبیا تفاوتی نداشته و مساله خاتمیت کاملا مخدوش است. در تحلیل و نقد گفتار ایشان این نکته را باید متذکر شویم که اولا: درست است که پیامبران این سه ویژگی را دارند ولی آنان علاوه بر آن سه ویژگی، ویژگی چهارمی دارند که آن ویژگی در امامان موجود نیست. انبیا دارای منصب نبوت و صاحب شریعتاند و پایهگذار آن میباشند ولی امامان فاقد این ویژگی چهارم میباشند یعنی نه منصب نبوت دارد و نه صاحب شریعت، بلکه آنها بر اثر عنایات الهی بازگو کنندگان شریعت میباشند. و ثانیا درست است که پیامبران از این سه ویژگی برخوردار هستند ولی آنچنان نیست که هر کس که دارای این سه ویژگی است پیامبر است و به قول معروف « هر گردویی گرد است ولی هر گردی گردو نیست» و به تعبیر منطقیان میان این ویژگیهای سهگانه و نبوت رابطه عموم و خصوص مطلق جاری است یعنی هر نبی دارای این سه خصوصیت است ولی آنگونه نیست که دارندگان این سه خصوصیت، نبی باشند. ثالثا: لازم به ذکر است که برای ویژگی اول یعنی علم لدنی میتوان گفت چه بسا بر قلب نورانی انسانهای وارسته حقایقی از عالم بالا الهام میشود و دریافت خود را اکتسابی نمیدانند ولی هرگز پیامبر نمیباشد. و درباره ویژگی دوم که عصمت است یادآور میشویم که عصمت از ویژگی انحصاری نبوت نیست. و درباره ویچگی سوم میتوان گفت که حجیت سخن ملازم با نبوت نیست به گواه آنکه حکم خرد بر همگان حجت است و نیز فتوای فقیهان بر دیگران حجت میباشد ولی هیچ فقیهی نبی نیست.
خلاصه آنکه این ویژگیها چه تکتک و چه جمعی از علائم انحصاری پیامبران نیست هر چند همه پیامبران دارای این ویژگیها هستند ولی آنچه که مایه امتیاز پیامبران از دیگران است، این است که صاحب شریعت بوده و به عنوان پایهگذار شریعت میباشند اما هرگز این ویژگی اخیر در امامان نیست و کسی ادعای آن را ندارد.
ما از نویسنده سوال میکنیم که چه اشکالی دارد که خدا گروهی را آموزش دهد تا آنچه را که بر صاحب شریعت فرو فرستاده ولی زمان، مهلت تبیین آن را نداده است به مردم ابلاغ کنند و آنها را در زندگی پیراسته از گناه سازند.(16)