تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۷۳۹۸۵

علی‌محمد سابقی
در طول بیش از 50 سال استقرار حاکمیت حزب کمونیست در چین، روابط پکن و واشنگتن با فرز و نشیب‌های فراوان و غیرقابل‌پیش‌بینی مواجه شده که طیف وسیعی از اختلاف در دیدگاههای دوکشور این فراز و فرودها را به‌وجود آورده است. اثرات جنگ سرد و جهان دوقطبی کمونیسم و سرمایه‌داری، تضادهای عقیدتی، تقابل منافع، مسائل امنیتی منطقه‌ای، حقوق‌بشر، موضوع جزیره تایوان، کنترل تجارت و سلاح، قضیه میدان «تیان آن من»،‌ مسأله تبت و سین کیانگ، از اختلافات سابقه‌دار و قضیه تجارت جهانی، سرازیر شدن کالاهای ارزان‌قیمت چینی به بازار آمریکا، مسأله انرژی، بمباران سفارت چین در یوگسلاوی سابق توسط آمریکا در سال 1999، موضوع درگیری هوایی با هواپیمای جاسوسی آمریکا در سواحل شرق چین و اخیراً موضوع برنامه هسته کره شمالی و ایران، زمینه‌های جدید اختلافات بین این دو کشور را تشکیل می‌دهند؛ اختلافاتی که در شرایط حاکم بر روابط بین‌المللی و عدم توجه به آنها، روابط ناپایدار و شکننده چند دهه گذشته دو کشور را با چالش جدیدی روبرو می‌کند.
چین برای تحت‌کنترل درآوردن این مشکلات، طی بیش از دو دهه گذشته و پس از آغاز اصلاحات، همیشه به‌دنبال حل مناقشات خود با دیگر کشورها از طریق مصالحه و گفت‌وگو به‌منظور ایجاد ثبات در منطقه و تداوم توسعه پایدار اقتصادی‌اش بوده است. حل اختلافات کهنه مرزی با روسیه و دیگر کشورهای آسیای مرکزی از طریق سازمان همکاریهای شانگهای، حل موضوع پیوستن جزایر هنگ‌کنگ و ماکائو از طریق مذاکره با انگلیس و پرتغال و پذیرش یک کشور و دو سیستم، جذب بیش از 800 میلیارد دلار سرمایه‌گذاری خارجی طی دو دهه گذشته، گسترش روابط با اتحادیه اروپا، تصمیم‌گیری‌های مستقل در پاره‌ای از مسائل حاد بین‌المللی همچون موضوع جنگ آمریکا در افغانستان و عراق، حمایت از جهان چندقطبی، باز کردن یخهای موجود در روابط خود با هند، حل مشکلات مرزی با نپال و همکاری نزدیک با کشورهای عضو آسه‌آن و جنوب‌شرق آسیا، مبادلات گسترده تجاری با ژاپن و تایوان و حل دهها مشکل کوچک و بزرگ دیگری که همیشه برای روابط چین با کشورهای همجوار و حضور فعال در صحنه‌های بین‌المللی مشکل‌آفرین بوده است، ازجمله اقدامات این کشور برای تنش‌زدایی در روابط بین‌المللی و مسؤولیت‌پذیری و حضور فعال در عرصه جهانی محسوب می‌شود. ولی مهمترین دستاورد چین در عرصه دیپلماسی جهان در دو دهه گذشته، تنظیم مناسبات خود با آمریکا در چارچوب منافع ملی و تبدیل تئوری «تهدید چین» ایالات متحده، به گفت‌وگوهای استراتژیک بین دو کشور است. برای درک بهتر این موضوع لازم است موج سه‌گانه‌ای را که روابط چین و آمریکا در طول سه دهه قبل پشت سر گذاشته است مرور شود.
در طول بیش از 30 سال از آغاز روابط دیپلماتیک بین چین و آمریکا، مناسبات این دو کشور با چرخشها و چالشهای متعددی روبرو شده و طی این مسیر طولانی به سهولت انجام نگرفته است، بلکه با قبض و بسط‌ها و خوشی‌ و ناخوشی‌هایی همراه بوده و سه موج بزرگ را پشت سر نهاده است که بدان اشاره می‌شود.
موج اول: بازدید ریچارد نیکسون رئیس‌جمهور وقت آمریکا از چین
پس از تأسیس جمهوری چین کمونیست در سال 1949، روابط بین پکن و واشنگتن قطع و بیش از دو دهه در وضعیت قرمز به‌سر می‌بردند. به‌دنبال تغییر شرایط بین‌المللی در اواخر دهه 70 میلادی و به‌ویژه قطع رابطه با «برادر بزرگتر» اتحاد جماهیر شوروی، در سال 1972، چین همزمان با دو بحران داخلی و شرایط سخت بین‌المللی روبرو شد. این کشور برای برون‌رفت از این وضعیت دنبال راه‌حل بود و آمریکا نیز که از تفرقه در بلوک کمونیسم جهانی خوشحال به‌نظر می‌رسید مترصد فرصتی برای نزدیکی به چین و استفاده از آن علیه اتحاد شوروی بود. شرایط بین‌المللی و زمینه‌ها و منافع مشترک این فرصت را برای هر دو کشور فراهم کرد و «ریچارد نیکسون» با سفر غیرمترقبه خود به چین،‌ یخ‌های ضخیم موجود در روابط دو کشور را در وضعیت ذوب شدن قرار داد. در این سفر بود که اولین بیانیه مشترک دو دولت صادر و بنای همکاری‌های متقابل و برقراری روابط دیپلماتیک بین دو کشور گذاشته شد. این بیانیه، موج اول روابط بین دو کشور را ایجاد کرد که تا اواخر دهه 80 میلادی ادامه یافت.
موج دوم: اواخر حکومت کلینتون
اگر بپذیریم که با سفر نیکسون، روابط، چین و آمریکا به حالت عادی بازگشت، باید اذعان کرد که این روابط در اصل فاقد جهت‌گیری‌های استراتژیک بود. پس از سفر «لی تینگ هوی» به آمریکا در سال 1995 نیز اگرچه روابط دو کشور بهبود یافت، اما هنوز از جهت‌گیری مشخصی برخوردار نبود. در پی سفر «جیانگ زمین» رئیس‌جمهوری سابق چین به آمریکا و بازدید متقابل «بیل کلینتون» از چین، شرایط به‌گونه‌ای تغییر یافت که زمینه برای دستیابی به امضای قرارداد «همکاری‌های راهبردی سازنده» فراهم شد. این وضعیت تاریخی موج دوم روابط بین دو کشور را ایجاد کرد که حادثه بمباران سفارت چین در «بلگراد» در بهار 1999 توسط نیروهای آمریکایی، مجدداً آن را به پایین‌ترین سطح خود رساند.
موج سوم: واقعه یازدهم سپتامبر
حادثه یازدهم سپتامبر، بهترین فرصت مناسب را برای پایه‌ریزی روابط جدید براساس حفظ منافع مشترک و با درنظر گرفتن شرایط جدید بین‌المللی و تغییر محیط امنیتی و مبارزه با تروریسم بین‌المللی را فراهم آورد. این عملیات که پیامدها و تغییرات گسترده و اساسی در استراتژی امنیتی کشورهای مختلف ازجمله چین و به‌ویژه آمریکا به‌وجود آورد، موجب شد موضع آمریکا نسبت به چین به‌عنوان «رقیب راهبردی» به‌دلیل جواب مثبت چین به نیاز حمایت از آمریکا در جنگ علیه تروریسم جهانی، تغییر یابد و هر دو کشور درک بهتری نسبت به یکدیگر پیدا کنند و رفتارهای منعطف‌تری نسبت به هم نشان دهند. در چنین شرایطی بود که پکن در مبارزه با تروریسم در زمینه‌های سیاسی، اطلاع‌رسانی، حقوقی و مالی از واشنگتن حمایت کرد و دولت آمریکا نیز درمقابل بلافاصله مهمترین چالش امنیتی چین در غرب این کشور، (جدایی‌طلبی گروه «ترکستان شرقی») را با قرار دادن نام آن در فهرست گروه‌های تروریست بین‌المللی، حل کند. درنتیجه، وضع به‌گونه‌ای شد که «کالین پاول» وزیر امورخارجه وقت آمریکا گفت: در حال حاضر روابط بین چین و آمریکا در بهترین موقعیت از زمان آغاز روابط سیاسی بین دو کشور قرار دارد.
شکی نیست که درخلال موج سوم روابط نیز عقب‌نشینی‌های شکننده‌ای که متأثر از عوامل مختلف بوده، در روابط دو کشور وجود داشته است، ولی منافع مشترک در زمینه‌های مبارزه با تروریسم و همکاری‌های اقتصادی و همراهی در تعامل‌های بین‌المللی، مانع از به‌خطر افتادن جدی روابط شده است.
البته این واقعیت را نباید فراموش کرد که هنوز هم نیروهای آمریکایی تندرو و طرفدار تئوری «رقیب راهبردی»، چین را به‌عنوان تهدید علیه منافع آمریکا به‌حساب می‌آورند و معتقدند که چین از جنگ علیه تروریسم آمریکا سوءاستفاده کرده و در قاره آسیا، آفریقا و آمریکا لاتین برنامه‌ریزی همه‌جانبه‌ای را علیه منافع آمریکا تدارک دیده و با توسعه اقتصادی و تقویت جایگاه خود، منافع ایالات متحده را در درازمدت به چالش کشیده است. این درحالی است که برخی دیگر از تحلیلگران آمریکایی می‌گویند که توسعه‌ی چین نه‌تنها برای آمریکا، بلکه فرصتی برای تمام جهان به‌ویژه در زمینه‌های تجاری و اقتصادی است و تئوری «فرصت» را در مقابل تئوری «رقیب» مطرح می‌کنند. این گروه اضافه می‌کنند، با پیشرفت روند جهانی شدن، چین و آمریکا در زمینه‌های سیاسی و اقتصادی آنچنان عمیقاً با هم تنیده خواهند شد که شکل جدیدی از پیوستگی به همدیگر را به‌وجود خواهند آورد و درنتیجه از درون به نیروی قوی‌تری برای توسعه روابط دست خواهند یافت و دور سوم موج فراگیر به‌وجود خواهد آمد که با دو موج اول و دوم تفاوت ماهوی دارد. درعین‌حال، دو موج اول، گذرا و شکننده بود، درحالی‌که موج سوم به‌دلیل جهانی شدن و پیوستگی‌های حاصل از آن عمیق و دائمی خواهد بود.
برخی از تحلیل‌گران نظریه دوم معتقدند، گفت‌وگوهای استراتژیک اخیر بین رهبران دو کشور نشان می‌دهد هر دو کشور فهمیده‌اند که اگرچه روابط آنان پیچیده و همراه با مشکلات است، ولی درعین‌حال قابل‌ کنترل و مدیریت است. «لوای‌ای» محقق برجسته مؤسسه مطالعات بین‌المللی لندن در این زمینه می‌گوید: فکر می‌کنم هر دو طرف به این دیدگاه مشترک رسیده‌اند که اگرچه در روابط دو کشور مشکلات حل‌نشده‌ای وجود دارد که مانع از دوستی کامل خواهد شد، ولی این مشکلات در مقایسه با منافع مشترک مهمتر، لزوماً منجر به درگیری نخواهد شد.
«رابرت زولیک» معاون وزارت خارجه آمریکا در یک سخنرانی، ضمن تشریح روابط کنونی چین و آمریکا گفت: روابط پیچیده‌ای است که دربرگیرنده عوامل فزاینده همکاری‌های نزدیک اقتصادی و سیاسی است و درعین‌حال اختلافات جدی را هم به‌همراه دارد. چین زمانی نقش پرمسؤولیت‌تر در جامعه بین‌المللی به‌دست خواهد آورد که دولت این کشور بیشتر به‌سوی دموکراسی و آزادی حرکت کند و روابط بین پکن و واشنگتن حالت سازندگی بیشتری به خود بگیرد.
سخنگوی وزارت خارجه چین نیز در پاسخ به اظهارات مقام آمریکایی گفت: واشنگتن باید بیشتر به فکر مسائل داخلی خود باشد و در امور داخلی چین دخالت نکند. موضوعات داخلی هر کشور باید توسط مردم همان کشور حل‌وفصل شود. ما باید به حقوق کشورهای دیگر در انتخاب شیوه توسعه خود احترام بگذاریم. ما به روند توسعه اقتصادی و بهبود وضعیت مردم چین و همچنین سیاست خارجی خود تا رسیدن به تعهدات بین‌المللی ادامه خواهیم داد.
آغاز بازی بزرگ در آسیا
پس از حادثه یازدهم سپتامبر و همزمان با آغاز گفت‌وگوهای استراتژیک بین چین و آمریکا، یکسری فعالیت‌های راهبردی دیگر در منطقه جنوب‌شرق آسیا در حال انجام است که روی‌هم‌رفته می‌توان آن را بازی بزرگ آسیا نامید (مشابه بازی‌ای که در قرن نوزدهم بین روسیه و انگلیس در جریان بود). این بازی‌ها که از آغاز قرن بیست‌ویکم به صورت سه بازی فرعی از یک بازی بزرگ در حال اجرا است، به شرح ذیل است:
بازی اول: بین چین و آمریکا
این روزها، پکن اعتماد به نفس بیشتری در تعامل با آمریکا از خود نشان می‌دهد. این امر ناشی از این واقعیت است که چین دریافته که آمریکا به‌عنوان قدرت برتر جهانی درصدد نابودی چین نیست، بلکه تلاش می‌کند پکن را به‌عنوان شریکی مسؤولیت‌پذیر وارد سیستم بین‌المللی کند تا از این طریق هم این غول آسیایی در حال بیدار شدن را کنترل کند و هم از آن در راستای منافع خود در منطقه بهره‌برداری نماید.
واقعیت این است که حادثه یازدهم سپتامبر نشان داد که آمریکا حتی از درون در معرض تهدید سلاح‌های غیرمتعارف گروه‌هایی است که به جنگ‌افزارهای مدرن نیازی ندارند، درحالی‌که ساختار ارتش آمریکا براساس جنگ‌های منظم و متعارف بنا شده است و برای جنگیدن در شرایطی که نمی‌داند حمله دشمن کی، کجا و چگونه به‌وقوع خواهد پیوست، آمادگی ندارد و تغییر ساختار نیرو برای مقابله با چنین شرایطی هم، نیاز به زمان و منابع بیشتری دارد. نگهداری مداوم این همه نیروی وسیع در شرایط ویژه آماده باش، برای دفاع از موقعیت رهبری جهانی، چالش جدی برای نیروهای آمریکایی است و فرسایش روانی آنان را دربردارد. در چنین وضعیتی بهترین راه‌حل برای آمریکا این است که به‌نحوی بحران‌های بین‌المللی را مهار کند که وارد جنگ نشود. استراتژی موردنیاز آمریکا در شرایط فعلی این است که به‌جای استفاده از زور و قدرت برای تسلط بی‌چون‌وچرا، به تأثیر انداختن ظهور قدرتهای جدیداور- آسیایی و جلوگیری از دستیابی آنان به مقاصد جاه‌طلبانه است.
در این زمینه، چین به‌صورت جدی از سوی ژاپن مدعی، کره جاه‌طلب و تایوان تا حدودی مهار شده و نیازی نیست که آمریکا نیروهای استراتژیک خود را به شرق آسیا گسل داد. ضمن اینکه کشورهای عضو آسه‌آن با ژاپن یا تایوان در مقابله با چین وارد عمل نخواهند شد. نفوذ چین هم در جنوب‌شرق آسیا محدود است. سرمایه‌گذاری‌های چین در جنوب‌شرق آسیا در سال 2004 مبلغ 1/1 میلیارد دلار یا 7/7 درصد کل سرمایه‌گذاری‌های پکن در خارج از کشور را به‌خود اختصاص داده، درحالی‌که سرمایه‌گذاری‌های آمریکا در این منطقه به مبلغ 4/85 میلیارد دلار بالغ بوده است. مجموع سرمایه‌گذاری‌های چین در منطقه جنوب‌شرق آسیا از سال 1995 تا سال 2003 تنها 92 درصد سرمایه‌گذاری‌های خارجی در کشورهای عضو آسه‌آن بوده درحالی‌که اتحادیه اروپا 83/28 درصد و آمریکا 47/16 درصد را به خود اختصاص داده است.
باتوجه به واقعیت‌های فوق، بعید به‌نظر می‌رسد آمریکا برای مقابله با چین در این منطقه به عملیات نظامی نیازمند باشد. آمریکا درصورت لزوم می‌تواند از طریق سازمان‌های غیردولتی و شرکت‌های فراملیتی سرمایه‌گذار، سیستم بانکی شکننده چین را مختل کند. از همین‌رو، است که چین اخیراً مقررات مربوط به فعالیت‌ NGOها در این کشور محدودتر کرده است.
دومین بازی: بین چین و ژاپن
این بازی تا حدود زیادی، رنگ تاریخی به‌خود گرفته است. دولت‌های جنوب‌شرق آسیا ماجراجویی‌های ژاپن در سال 1941 را که به‌مدت چهار سال به‌طور کشید، فراموش نکرده‌اند ولی رفتار ژاپنی‌ها در این قضیه با چین از نوع دیگری بود.
هر دو جنگ ژاپن علیه چین بین سال‌های 95-1894 و 45-1937 دقیقاً با قصد خرد کردن این ملت صورت گرفت و فرصت‌های نادر تاریخی که برای تجدیدقوا و حیات جدید به چین به‌وجود آمده بود را از بین برد. به‌ویژه جنگ 1937 با هدف پیش‌گیری از تجدیدقوای دولت چین که پس از چندین دهه جنگ داخلی تازه متحد شده و درحال تجدید ساختار اقتصادی بود را از آنان سلب و ضربه مهلکی به آن وارد کرد.
دولت چین علی‌رغم مناقشات گذشته، همیشه در این آرزو بوده است که ژاپن از نظر نظامی کمتر به آمریکا متمایل باشد و از اوایل قرن بیست‌ویکم رهبران پکن جهت تغییر مناقشات خود با ژاپن، ایده جدیدی را مطرح کرده‌اند و می‌گویند: واقعیت بسیار مهمتر از تاریخ است.
این موضوع حتی توسط برخی از استراتژیست‌های چینی هم ابراز شده که پکن حاضر است کینه‌های تاریخی را پشت سر بگذارد. ولی تعجب‌آور است که ژاپن با آن سابقه بد تاریخی و اطلاع از ایده جدید چینی‌ها، با بازدید مکرر رهبران خود از معبد «یاسوکومی» زخمهای کهنه چین را بارها و بارها باز کرده و مانع از التیام آن می‌شود.
به ‌نظر می‌رسد رهبران هر دو کشور بر اثر ادعاها و کنش‌های گذشته خود در موقعیتی قرار گرفته‌اند که پایین آمدن از آن برایشان دشوار است.
بازی سوم: بین هند و چین
بخش سوم از بازی بزرگ آسیا، بین هند و چین است و آمریکا هم با استفاده از دیپلماسی سنتی هند مبنی بر بهره‌برداری از بالانس بین قدرت‌های بزرگ، درگیر ماجرا شده است. هند از نظر جغرافیایی کاملاٌ بر اقیانوس هند مسلط و نسبت به چین به منابع انرژی و خطوط کشتیرانی بین‌المللی نزدیک‌تر است. در حالی ‌که چین به‌ وسیله سلسله جزایری همچون ژاپن، کره و تایوان احاطه شده و با کشورهای متعددی همسایه است که بر پیچیدگی استراتژیک و ناامنی‌های آن افزوده‌اند. هند اغلب با کشورهای ضعیف‌تری احاطه شده و انفجار هسته‌ای آن در سال 1998 نشان می‌دهد که دیگر نیازی به وحشت از همسایه‌ی شمالی ندارد.
بنابراین از این پس توجه خود را به چالش درازمدت جنوب و اقیانوس هند متمرکز خواهد کرد. به همین سبب است که به ‌سرعت به توان دریایی در آب‌های اقیانوس و موشک‌های دوربرد خود می‌افزاید.
هند از نظر راهبردی و بالقوه به آمریکا متمایل است. چرخه دموکراسی و آزادی موجود در هند، در مقایسه با قدرت کنترل از مرکز چین کمتر توجه آمریکا را به خود جلب می‌کند. به ‌هر حال بعید به‌ نظر می‌رسد که هند وارد هرگونه ائتلافی علیه چین شود، بلکه ترجیحاً تلاش خواهد کرد که پشت سر توان بالقوه چین پنهان شود و روند تجدیدحیات خود را دنبال کند.
از سوی دیگر هم به ‌نظر نمی‌رسد که چین از حضور فزاینده هند در جنوب‌ شرق آسیا واهمه داشته باشد. در همین راستا، سفیر چین در دهلی‌نو، این کشور را برای ایفای نقش هرچه فعالتر در امنیت تنگه مالاکا فراخواند. برای چین ورود هند به جنوب‌ شرق آسیا می‌تواند وضعیت کنونی دوطرف در مقابل یک طرف (آمریکا و ژاپن در مقابل چین) را تغییر دهد.
بنابراین هم‌اکنون بازی بزرگی در آسیا در جریان است که چین بازیگر اصلی آن به‌ حساب می‌آید.
در عصر حاضر، قدرت‌های بزرگ در تلاشند تا با یافتن راه‌های مشترک و کنار گذاشتن اختلافات، مشترک با تهدیدها و بحران‌های بین‌المللی مقابله کنند. فعالیت برای شکل‌دهی و ایجاد ساختارهای لازم برای این نوع همکاری‌ها و افزایش گفت‌وگو و مذاکره، پیش‌زمینه‌ی این اقدامات است که به‌ ویژه در جنوب ‌شرق آسیا در حال انجام است. چین هم در همین راستا، گفت‌وگوهای استراتژیک خود با قدرتهای بزرگ همچون روسیه، ژاپن، هند و آمریکا را آغاز کرده است و دومین دور مذاکرات آنان با آمریکا اخیراً در واشنگتن برگزار شد.