پس از گذشت 5 سال از زمانی که جرج بوش جنگ عراق را آغاز کرد امسال از سال اول جنگ هم مصیبتبارتر بود. نه تنها آنها هیچ سلاح کشتار جمعی نیافتند بلکه این جنگ باعث شد که امنیت فردی میلیونها عراقی به خطر بیفتد، یک کابوس حقوق بشر اتفاق بیافتد و تعداد کشتههای هر سال بسیار بیشتر از تعداد کشتههای جنایات سه دههای صدام حسین باشد.
خسارت به آمریکا هم عظیم بوده است. حدود 4000 سرباز کشته شدند و وجهه آمریکا در خاورمیانه به شدت آسیب دید. برای بوش و نو محافظه کاران این جنگ یک شکست سیاسی کامل بود. پروژهی آنها برای عراق این بود که یک دموکراسی سکولار بسازند و بر روی این خرابهها سنگری برای دموکراسی بناکنند. اما این کشور اکنون توسط شیعیان اداره میشود که عدهی زیادی از آنها به ایران نزدیکند.
در نتیجه بوش امروز مجبور است که در میان دولتهای عربی بچرخد تا یک متحد علیه ایران پیدا کند تا بتواند یک حضور استراتژیک در منطقه خلیج فارس داشته باشد.
مساله دیگر حضور القاعده و ترورهای پیاپی آنهاست. القاعده ایی که قبل از ورود آمریکا درعراق وجود نداشت. البته این مساله در مقابل دیگر ضررهای آمریکا برای عراق چیز مهمی نیست.
بسیاری از منتقدان از مشکلات اشغالگری انتقاد میکنند، به عنوان مثال برنامه ریزی وجود نداشت و تعداد زیادی اشتباه در چند ماه اول اتفاق افتاد که شامل از هم پاشیدهشدن ارتش عراق و ناتوانی در تامین برق و آب عراقیها میشد. این مفاهیم میتواند در این عبارت جمع بندی شود: "پیروزی در جنگ و شکست در صلح".
ممکن است به نظر برسد که یک اشغال هوشمندانه وکارآمد ممکن بود موفق باشد. این کاملا غیرعادی است. مانند دیگر اعراب، عراقیها یک حافظه تاریخی دیرین پر از دخالت آمریکا و انگلیس در خاورمیانه دارند. دخالتی که منجر به سرنگون کردن رژیمها و سر کار آوردن دولتهای دست نشانده برای دست یافتن به نفت میشد. وقتی آمریکاییها در میانه سال 2003 بیان کردند که اشغال آنها پایان مشخصی نخواهد داشت و هیچ جدول زمانی برای خروج نیروها ارائه نکردند بسیاری از عراقیها به مخالفت برخاستند.
هنوز هم برای اداره عراق از الگوی واشنگتن در اشغالگری آلمان و ژاپن سالهای 1945 استفاده میشود و به نظر میرسد فراموش کردهاند کشوری عربی را اشغال کرده اند که یک سابقه طولانی ضدآمریکاییگری دارد. کنعان مکیه یک فعال سیاسی عراق که بوش را به جنگ علیه صدام تشویق میکرد یک سال پیش با این جمله پشیمانی خود را اعلام کرد:"اولین و بزرگترین اشتباه آمریکاییها ایده اشغال بود."
متفکران عراقی مانند دیگر متخصصان خارجی در زمینهی عراق این خطر را قبل از شروع جنگ به خوبی پیشبینی میکردند. آنها سعی میکردند که به بوش و بلر هشدار بدهند که با مقاومت بسیار شدیدی در عراق روبرو خواهند شد. صدام به راحتی سرنگون میشد و این اصلا پیروزی بزرگی نبود. تا وقتی که اشغال ادامه پیدا کند مقاومت مسلحانه هم خواهد بود. آنها هم چنین گوشزد کرده بودند که شیعهها و سنیها در خلا وجود صدام اسلامگراتر خواهند شد و ساختار سیاسی هر شکلی هم طراحی شود باز هم این گروههای ضد غربی قدرت را به دست خواهند گرفت.
شگفتآور است که افراد کمی در تیم بوش و مشاوران نخست وزیر انگلیس این نکته را فهمیدند. بیشتر نقدها متوجه اطلاعات غلط نظامی در مورد تلاش صدام برای دست یابی به سلاح کشتار جمعی شد. در حالی که شکست اطلاعات سیاسی صدمات بیشتریی به همراه داشت اما مشکل اصلی مهاجمان کمبود برنامه نبود بلکه کمبود تحلیل بود.
دلایل متعددی برای این امر وجود دارد، هیچ کدام از دولتهای لندن و واشنگتن متخصصان کارآمد نداشتند. این دو کشور از سال 1990 حتی در عراق سفارتخانه هم نداشتند. فرانسویها، آلمانیها، ایتالیاییها و روسها که سفارت داشتهاند آینده را بسیار بهتر پیش بینی کرده بودند.اما به نظر میرسد درسهای شکست نومحافظهکاران به اندازه کافی روشن است جز برای خود نومحافظه کاران.