اندیشه سیاسی - به دنبال آغاز عصر روشنگرى قرن هجدهم و دوران نوگرایى (مدرنیسم) در اروپا ،بنیان بسیارى از اندیشههاى دینى تزلزل پیدا کرد و تحت تاثیر نحلههاى فکرى رایج در این دوره قرار گرفت. بسیارى از جنبههاى دینى و اعتقادى مسیحیت و سایر ادیان الهى در هالهاى از ابهام فرو رفت و جایگاه آن مورد شک و تردید قرار گرفت. حتى برخى از متفکران، دین را عنصرى معرفى کردند که تاریخ مصرف آن به اتمام رسیده و شمارش معکوس جهت محو کامل آن از عرصه حیات بشرى آغاز شده است.
آنان با تکیه بر پراگماتیسم(1) و راسیونالیسم(2) و اومانیسم -انسانگرایى افراطی- رایج دراین عصر بر افول دین و رشد پدیده سکولاریسم تاکید داشتند. با این حال رویدادهاى آینده با خواست آنان همسویى پیدا نکرد و حتمیت مورد انتظار آنان تحقق نیافت و حتى تحولات سیاسى اجتماعى که در دو سه دهه اخیر شاهد آن هستیم موج دیگرى را علامت داد. تا اوایل دهه 1980 در بین متفکران علوم سیاسى این تمایل وجود داشت که نیروى دین را در سیاست نادیده و یا دست کم بگیرند و این بیشتر از زیربناهاى ایدئولوژیک و مثلا مارکسیستى منشا گرفته و در مواردى ناشى از گرایش عمومىتر در درون خود آن رشته به سکولاریسم بود. در آن دوران حتى برخى از علماى دینى نیز به علت حس آرمانخواهى از بعد سیاسى دین غفلت مىورزیدند. اکنون با رویدادهاى 20 ساله اخیر در جهان و با توجه به رشد فزاینده نقش دین در سیاست مىتوان با واقعبینى بیشتر طیفى از الگوهاى تعاملى میان این جنبه حساس و سرنوشتساز هستى آدمى را مشاهده کرد. نوشتار حاضر بر آنست تا با به چالش کشیدن نظریه سکولاریسم، نشان دهد که جهان امروز همچون گذشته جهانى دینى است با این تفاوت که نقش دین در عصر حاضر نسبت به قرن پیش پر رنگتر و رشد یابندهتر شده است.
1- سکولاریسم و سکولاریزاسیون:
سکولاریسم واژهاى بیگانه و غربى است که در فرهنگنامهها به “جدا انگارى دین از دنیا” و “جدایى دین از امور اجتماعی” و “جدایى دین از سیاست” معنا شده است. این سه معنا در طول یکدیگر قرار دارند. از این رو بررسى و نقد هر یک از آنها مىتواند نقد معانى دیگر را به همراه داشته باشد؛ بطور مثال اگر ثابت شود که در تعالیم دینى اداره امور دنیوى گنجانده شده است باید پذیرفت که دین در عرصه امور اجتماعى و سیاسى نیز راه دارد. نیز اگر ادعاى جدایى دین از سیاست مخدوش گردد معانى دیگر نیز بىاعتبار مىشود.(3)
سکولار (secular) به کسى مىگویند که علاقه و گرایشى به امور معنوى و مذهبى ندارد. (4) این واژه را به دنیوی، مادى و غیرمذهبى نیز ترجمه کردهاند.(5) در فرهنگ آکسفورد، سکولاریسم (secularism) چنین تعریف شده است: “اعتقاد به این قوانین، آموزش و سایر امور اجتماعى بیش از آنکه -یا به جاى آن که- مبتنى بر مذهب باشد بر دادههاى علمى بنا شود.(6) همان طور که گفته شد رایجترین معادل فارسى سکولاریزاسیون (secularization) “جدا انگارى دین از دنیا” است. “براین ویلسون” پس از یادآورى این نکته که مفهوم سکولاریزاسیون فاقد یک تعریف قطعى و مورد اتفاق است، چنین گفته است: “پدیدههاى همبستهاى که این مفهوم به آنها اشاره دارد طیف اجتماعى گستردهاى را در بر مىگیرد.
وجه مشترک همه آنها عبارت است از: توسل هرچه کمتر به توضیح و تبیینهاى ماوراءالطبیعی، توسل هرچه کمتر به منابعى که براى تامین اهداف ماوراءالطبیعى بکار مىآید و حمایت هر چه کمتر از اعمال یا فعالیتهایى که رابطه با قوانین ماوراى طبیعى یا اتکا به این نیروها را تشویق و تبلیغ مىکند.” وى سپس به پارهاى از واژههاى دیگر که بر همین معنا دلالت دارند اشاره کرده و گفته است: “تعابیر دیگر و کمابیش محدودترى که به برخى از تحولات همین فرایند اشاره دارند، عبارتند از: تقدس زدایی، علمانى یا غیرروحانى کردن و مسیحیتزدایی.” سپس ادامه داده است: “تعبیر سکولاریزاسیون در زبان انگلیسى به خصوص به پرچیدن مقامات و مناصب و کارکردهاى روحانى یا به انتقال برخى وظایف و کارکردهاى معین همچون قضاوت، آموزش و کارکردهاى اجتماعى از روحانیون به متخصصانى اشاره دارد که دیگر احراز شرایط عقیدتى ایشان براى قبول این وظایف و نقشها ضرورى یا مربوط و مناسب نمىنماید.”
همان گونه که ویلسون یادآور شده است؛ تعبیر مسیحیتزدایى بیشتر به زوال و افول یک سنت دینى خاص- به ویژه در زمینه نظارت و اشراف این سنت دینى بر فعالیتهاى نهادی- عنایت دارد، و به عنوان یک اصطلاح بر بىطرفى اخلاقى تعبیر سکولاریزاسیون چنین مىنویسد: “اگر بخواهیم سکولاریزاسیون را به اجمال تعریف کنیم، مىتوانیم بگوییم: فرایندى است که طى آن وجدان دینی، فعالیتهاى دینى و نهادهاى دینی، اعتبار و اهمیت اجتماعى خود را از دست مىدهند و این بدان معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعى به حاشیه رانده مىشود و کارکرد اساسى در عملکرد جامعه با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملى که اختصاصا به امر ماوراى طبیعى عنایت دارند، عقلانى مىشود.”(7)
با این تعاریف مشخص مىگردد که سکولاریزاسیون بیان کننده روندى است که در آن به تدریج عمل اجتماعى و نهادهاى اجتماعى از دین و حاکمیت مفاهیم ماوراى طبیعى فاصله مىگیرد و جداگانه عمل مىکند. همان طور که گفته شد سکولاریسم هم بیان کننده نوعى تفکر است که بر اساس آن به دنیا و امور دنیوى از زاویهاى مستقل از دین نگریسته مىشود. چنین برداشتى از سکولاریسم با قرائت کلمه “العلمانیه”، به کسر “عین” و سکون “لام” (العلمانیه) انطباق دارد که معادل سکولاریسم در زبان عربى است.
بر اساس این قرائت واژه العلمانیه مشتق از علم است و دعوت به سکولاریسم دعوت به علمگرایى است و علمانى کسى است که به امکان معرفت اخلاقى یا دینى معتقد نیست و به این دست از معارف- نسبت به معیارهاى معرفت تجربى که در علوم طبیعى یافت مىشود- خاضع نیست.
برخى (8) نیز واژه “العلمانیه” را به فتح “عین” و “لام” (العلمانیه) قرائت کردهاند و آن را مشتق از “عالم” مىدانند؛ به این معنا که “العلمانیه” درباره نقش انسان در عالم است و بر استقلال عقل انسانى در همه زمینهها تاکید دارد؛ بىآنکه عقل را نیازمند امور دینى و معنوى بداند. چنین اختلاف قرائتی، نشان مىدهد که صاحبنظران، هر چند ممکن است در ریشه و تکیهگاههاى سکولاریسم اتفاق چندانى نداشته باشند و آن را مبتنى بر امور مختلفى -مانند علمگرایی، انسان محوری، عقلگرایى و...- بدانند اما بر معناى جامع آن، یعنى اعتقاد بر جدایى دین از امور اجتماعی، سیاسی، حقوقى و... تاکید دارند.(9)
2- تفاوت سکولاریسم و سکولاریزاسیون:
دستاوردهاى این دو پدیده اجتماعى یک چیز است و آن حذف دین و آموزشهاى مذهبى از متن برنامههاى مدیریتى و کشوردارى است؛ با این تفاوت که سکولاریسم به عنوان یک ایدئولوژى و طرز تفکر خاص ،آگاهانه براى نیل به این مقصود تلاش مىکند، ولى سکولاریزاسیون صرفا یک فرایند و پدیده اجتماعى است که در شرایط خاص و بر اثر یک سلسله عوامل اجتماعى به جداسازى دین از دنیا مىانجامد.(10) ویلسون درباره تفاوت این دوچنین گفته است: سکولاریزاسیون اساسا به فرایندى از نقصان و زوال فعالیتها، باورها، روشهاى اندیشه و نهادهاى دینى مربوط است که عمدتا با سایر فرایندهاى تحول ساختارى اجتماعى یا به عنوان پیامد ناخواسته یا ناخودآگاه فرایندهاى مزبور رخ مىدهد؛ در حالى که سکولاریسم یا دنیوىگرى یا اعتقاد به اصالت دنیا یک ایدئولوژى است. قائلان و مبلغان این ایدئولوژى آگاهانه از همه اشکال اعتقاد به امور و مفاهیم ماوراى طبیعى و وسایط غیردینى و ضد دینى به عنوان مبناى اخلاق شخصى و سازمانى حمایت مىکنند.(11)
3- تصورات تاریخی:
گفته شده است که تعبیر سکولاریزاسیون در زبانهاى اروپایى بار نخست در معاهده وستفالى (westophali) در سال 1648 میلادى به کار رفت و مقصود از آن توضیح و توصیف انتقال سرزمینهاى تحت نظارت کلیسا به زیر سلطه اقتدار سیاسى غیر روحانى بود. در آن ایام تعبیر سکولاریس (secularis) در بین مردم متدوال بود و تفکیک میان امر مقدس و دینی(sacred) و امر دنیوى و عرفى (secular) تداعى کننده اعتقاد به برترى امور و مفاهیم مقدس یا دینى بر امور دنیوى یا غیرمقدس بود.
علاوه بر این دیرزمانى بود که کلیسا کشیشهاى موسوم به دینى را از کشیشهایى که عرفى دانسته مىشدند -یعنى روحانیونى که در درون تشکیلات دینى خدمت مىکردند از روحانیونى که در خدمت جامعه بیرون از تشکیلات دینى بودند- تفکیک مىکرد. بعدها تعبیر سکولاریزاسیون به معناى متفاوت -گرچه مرتبط با همان مفهوم اولیه- به معاف و مرخص کردن روحانیون از قید عهد و پیمانشان براى خدمت به کلیسا اطلاق شد. این اصطلاح بعدها براى دلالت بر نوعى تحول اجتماعى به کار رفت که جامعه شناسان پیشین از جمله آگوست کنت پیش از آنکه تعبیر سکولاریزاسیون کاربرد گسترده جامعهشناختى بیابد آن را مىشناختند.
در جریان یا فرایندى که با این تعبیر توضیح داده مىشود نهادهاى گوناگون اجتماعى به تدریج از یکدیگر تمایز مىیابند و هر روزه از قید قالبهاى مفروضات دینى که پیشتر از عملکرد آنها خبر مىداده و در موارد زیادى خود این عملکردها را بر مىانگیخته و هدایت مىکرده، رها مىشوند. پیش از آنکه این تحول واقع شود، عمل اجتماعى در گستره بسیار وسیعى از فعالیتها و تشکیلات انسانى مطابق و موافق با پیشفرضهاى ماوراى طبیعى تنظیم مىشد، جریان تمییز و تمایز ساختارى که در آن نهادهاى اجتماعى به عنوان امور متمایزى تلقى مىشوندکه خود مختارى یا استقلال قابل توجهى دارند، نیز متضمن از دست رفتن حاکمیت مفاهیم ماوراى طبیعى بر امور بشر است؛ از این رو نوعا به عنوان جدا انگارى دین و دنیا از یکدیگر شناخته مىشود.
طى این جریان مفاهیم ماوراى طبیعى به تدریج از همه نهادهاى اجتماعی، جز آن نهادهایى که اختصاص تام به مقولات ماوراى طبیعى دارند طرد مىشوند. این مفاهیم و امور ماوراى طبیعى در حالیکه هنوز هم مىخواهند بر سایر حوزههاى زندگى اجتماعى سایه بگسترانند اندک اندک به عنوان نهادهاى دینى جداگانهاى تلقى مىشوند که دامنه آنها هر روز محدودتر مىشود. سرانجام جامعهشناسان معاصر از سکولاریزاسیون یا سکولاریسم براى نشان دادن مجموعهاى از جریانات استفاده مىکنند که طى آن زمام امور جامعه، امکانات و منابع و افراد از کف مقامات دینى خارج شده، روشهاى تجربى مشربانه و غایات و اهداف این جهانى به جاى شعایر و نحوه عملهاى نهادینى نشسته است که معطوف به غایات آن جهانى یا فوق طبیعىاند.(12)
از آنچه گفته شد این نکته نیز بر مىآید که سکولاریزاسیون و به دنبال آن سکولاریسم، خاستگاه غربى دارد و در اروپاى مسیحى پدید آمده است. ویلسون در این باره مىگوید: “جدا انگارى دین و دنیا مفهومى غربى است که اساسا فرایندى را که به خصوص به بارزترین وجه در طول قرن جاری، در غرب رخ داده است، توصیف مىکند.”(13) بنابراین آنچه در باب سکولاریسم در دنیاى غرب رخ داد نخست به صورت یک پدیدار و فرایند اجتماعى نمایان شد و به تدریج شکل یک ایدئولوژى رسمى را به خود گرفته و با جامعهشناسان، متکلمان و فلاسفه دین و دیگر نظریه پردازان غربى روبهرو شد.
4- علل و زمینههاى پیدایش سکولاریسم:
روشن است که پیدایش و رشد سکولاریسم در دامان فرهنگ و جامعه غربى -مسیحى بوده واز پدیدههاى فرهنگی- سیاسى عصر جدید یعنى پس از رنسانس علمى و نهضت اصلاح دینى در غرب به شمار مىرود. از ا ین رو در ابتداى بررسى هر یک از زمینههاى پیدایش سکولاریسم به دوره نوزایى و رنسانس که پیامآور قطعى جدا انگارى دین و دنیا است اشاره مىشود سپس به تحلیل و بررسى اجمالى آنها از دیدگاه دین خواهیم پرداخت. لازم به توضیح است عواملى که در پیدایش سکولاریسم مطرح گردیدهاند هیچ یک به تنهایى به عنوان علت تامه قلمداد نخواهند شد ولى مجموعهآنها را مىتون علت تامه سکولاریسم تلقى کرد این عوامل که داراى گرایشهاى گوناگون فلسفی، کلامی، سیاسی، اجتماعى و تاریخىاند بدین قرارند:
1- از جنبه فلسفى باید از فلسفه حسى وتجربى یاد کرد که یگانه راه شناخت جهان را مشاهده حسى و آزمون تجربى مىداند. این تفکر فلسفى پس از رنسانس در دنیاى غرب رواج یافت. پذیرش چنین فلسفهاى مفاهیم و آموزههاى دینى و متافیزیکى را مورد بىمهرى و انکار قرار خواهد داد.
2- از جنبه کلامى و الهیات مىتوان از عقایدى چون تثلیث، گناه جبلى و فدا و مانند آن یاد کرد که در الهیات مسیحى به عنوان عقاید دینى شناخته شده توجیه خردپسندى براى آنها وجود ندارد.
3- به لحاظ منابع اولیه دینى باید این نکته را مور توجه قرار داد که در کتاب مقدس کنونى مسیحیان قوانینى که بتوان با استناد به آنها خطوط کلى برنامههاى زندگى را ترسیم کرد یافت نمىشود، بدین ترتیب دانشمندان و مصلحان جامعه به قوانین عقلى و تجربى روى آوردند؛ چرا که در متون دینى اصول و قوانینى که راهگشا باشد و بتوان با آن جوامع کنونى را اداره کرد دیده نمىشود.
4- از نظر تاریخى نیز مسیحیت در نخستین دوره حیات خود حکومت تشکیل نداد و در امر مدیریت جامعه دخالتى نداشت تا اینکه پس از قرنها که کلیسا اقتدار یافت اندیشه تشکیل حکومت را در سر پروراند. در آغاز با امپراتوران درامر اداره جامعه مشارکت کرد و سرانجام به قدرت سیاسى بلا منازع مبدل شد. (14)
5- از جنبه اجتماعى نیز پس از آنکه کلیسا بر همه شئون سرنوشت سیاسى جامعه مسیحى تسلط یافت هم از نظر اخلاقى و هم از دیدگاه سیاسى و اقتصادى به انحراف گرایید و این انحرافات نقش مهمى در مشوب جلوه دادن چهره دین و حکومت دینى داشت و منشا قیام علیه حکومت مسیحى شد. (15)
6- آزارها و شکنجههایى که از سوى دستگاه دینى مسیحى (کلیسا) بر اهل دانش وارد شد و جو اختناق و استبداد از دیگر عوامل ایجاد نفرت و بدبینى در ذهن مردم -به ویژه دانشمندان و آزاد اندیشان- بود که به صورت معارضه با دین و یا بى اعتنایى به آن در فرهنگ غربى نمایان شد و به تدریج به دیگر جوامع سرایت کرد. اگر ما بخواهیم علل یاد شده درباره پیدایش سکولاریسم در جهان غرب را مورد بررسى قرار دهیم که آیا این عوامل در فرهنگ اسلامى قابل جریان است؟ که اگر جواب مثبت باشد نشان از این دارد که در جامعه دینى مسلمانان هم سکولاریسم قابل رخنه و نفوذ است و اگر جواب منفى باشد مشخص مىگردد که این عوامل قابل تطبیق بر فرهنگ دینى نیست و نمىتوان فرهنگ دینى مسلمانان را فرهنگى سکولار نامید.
از اینرو در یک تحقیق واقع بینانه و منصفانه، آگاه و مطلع مىگردیم که هیچ یک از عوامل یاد شده و یا دست کم مجموعه آنها در جهان اسلامى جایى ندارد و بدین جهت جهان اسلام سکولاریسم را بر نمىتابد و اگر در جایى با فشارهاى سیاسى و مانند آن تحمیل شود دوام و استمرار نخواهد یافت زیرا: الف) فلسفه اسلامى فلسفهاى است که بر پایه عقل و برهان مىچرخد و از عهده تبیین مفاهیم و آموزههاى دینى و متافیزیکى بر مىآید، با فلسفههاى مسیحى خصوصا فلسفههاى حسى کاملا متفاوت است.
ب) در الهیات اسلامی، از عقاید تناقض آلودى چون تثلیث و معتقدات خرافى و نامعقولى چون فدا و گناه جبلى اثرى نیست. اگرچه در برخى از نحلههاى کلامى پارهاى عقاید نامعقول یافت مىشود، اما این گونه عقاید و آرا، باورهاى عمومى و رسمى در الهیات اسلامى به شمار نمىآید. ج) در زمینه قوانین مربوط به زندگى اجتماعى بشر نیز فقه اسلامى که از قرآن کریم و احادیث معتبر اسلامى و قواعد روشن عقلى سرچشمه گرفته است توانایى پاسخگویى به نیازهاى بشر را در همه زمینهها دارد. بدیهى است که چنین مذهب و آیینى به هیچ وجه نمىتواند تسلیم تفکر سکولاریسم شود؛ از صحنه اجتماع و زندگى بشر بیرون رود و در مسائل فردى و عبادى خلاصه شود. د) از نظر تاریخى نیز اسلام در مرحله نخست حیات خود -عصر رسالت- تشکیل حکومت داد و اداره جامعه را بر پایه قوانین دینى تجربه کرد. در عصر خلفا نخست نیز حکومت دینى استمرار یافت، و گرچه در این مراحل مواردانحرافاتى پدید آمد، در مجموعه شاکله حکوت دینى و اسلامى بود.
5) روحانیت اسلام -به ویژه روحانیت شیعه- نیز در طول تاریخ طرفدار حقوق مستعضعفان و دادخواه مظلومان و یاور محرومان بوده است واز نظر زندگى دنیوى نیز قناعت و زهد را پیشه خود ساخته است. در این جا موارد استثنایى مقصود نیست بلکه نهاد روحانیت به عنوان یکى از نهادهاى جوامع اسلامى منظور است؛ چنانکه حساب وعاظ السلاطین نیز از جامعه روحانیت اصیل جدا است. از این مقایسه اجمالى روشن مىشود که اندیشه و تلاش برخى براى گستراندن پدیده سکولاریسم به جوامع اسلامی، خصوصا جوامعى چون ایران اسلامی، نااستوار و غیر منطقى است. آری، تبیین مسئله سکولاریسم و ریشهها و نشانهها و پیامدهاى آن براى آگاه ساختن جامعه از جریانات فرهنگى عصر کارى پسندیده و لازم است ولى تبلیغ سکولاریسم و معرفى آن به عنوان یک پدیده علمى و واقعیت اجتناب ناپذیر براى بشر متمدن خطایى بزرگ است و جز مشکل آفرینى در جریان اعتقادى و اخلاقى افراد جامعه -خصوصا جوانان- نتیجهاى در پى نخواهد داشت.(16)