تاریخ انتشار : ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۳:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۸۳۰۱۶
گفت وگو با شهرام شرفخواه درباره واقعه 8 شهریور 1360
اشاره: ابوذر معتمدی:تیمسار شرفخواه جزء افرادی بود که در زمان رژیم گذشته با آنکه تمام مدارج نظامی را طی اما از رسیدن به درجات عالیه به عللی دور نگاه داشته شده بودند، درجاتی که شخص شاه باید زیر ورقه آن را امضا می کرد. تعلل شاه بی مورد نبود، تیمسار در همان ابتدای جوانی و وارد شدن به مجموعه نظامی کشور جزء افرادی بود که داوطلبانه به نگهبانی و حراست از دکتر محمد مصدق اشتغال داشتند، جرمی که پس از کودتای 28مرداد باعث شد وی سال های متمادی را در شهرهای دور از مرکز بگذراند.او پس از انقلاب جزء معدود امرای ارتشی بود. در زمان واقعه هشت شهریور تیمسار شرفخواه از طرف نیروی زمینی در جلسه شورای امنیت به ریاست شهید باهنر شرکت کرده بود، متن کوتاه زیر قسمتی از گفت وگویی است که سال گذشته با مهندس شهرام شرفخواه فرزند ایشان آنجام شده است. او ماجرا را چنین توضیح می دهد:

جلسه ای در روز هشتم شهریور بود، من صبح زنگ زدم خدمتشان و هماهنگ کردم. راننده و محافظ ایشان می گفت: ساعت حدود یک بعدازظهر نیروی زمینی را ترک می کنند، آن طوری که آقای محمد قنادی راننده پدر که بسیار دوست دارم ایشان را دوباره ببینم برایم تعریف کردند. جناب سرهنگ وصالی هم همراه ایشان به مقر نخست وزیری در خیابان پاستور می روند، جناب قنادی با عنوان اینکه محافظ پدر هم بودند همراه با یک سری از پرونده ها و کیف ها داخل ساختمان می روند، این سه نفر همراه با وسایلشان به در ورودی ساختمان و مکانی که حراست حضور داشته می رسند، مرتبه اولی نبود که پدر به این ساختمان می رفتند و در آنجا اکثرا ایشان را می شناختند، مامور مربوطه ابتدا کمی این پا و آن پا می کند و مردد با اظهار شرمندگی می گوید، تیمسار موردهایی از نظر امنیتی پیش آمده است که باید جست وجویی انجام شود، پدر هم در ابتدا استقبال می کنند به علت ضعف امنیتی که به آن اذعان داشتند، و همیشه از آن نگران بودند، بارها عنوان کرده بودند که این ضعف امنیتی ما را دچار مشکل خواهد کرد.
پدر می پرسند که چه کاری باید آنجام شود افسر مربوطه پاسخ می دهد که ابتدا باید کیف ها جست وجو شود، پدر کمی هم متعجب بودند، چون این مسائل اصلا تا آن زمان سابقه ای نداشته، می پرسند که چه کسی این دستور را داده است عنوان می شود که حاج آقا کشمیری این دستور را صادر کرده اند. تا آن زمان گویی با ایشان آشنایی نداشته اند، می پرسند ایشان چه کسی هستند عنوان می کنند رئیس حفاظت نخست وزیری، که دستور داده اند کیف تمام کسانی که امروز به داخل ساختمان می آیند، حتی اعضای جلسه بازرسی شود، امروز حتی کیف ایشان را هم بازرسی کرده ایم.
آن طور که می گفتند آن روز صبح کشمیری وقتی وارد مجموعه می شود در ابتدای امر دستور می دهد تا کیف همه حتی اعضای جلسه هم بازرسی شود. در این حین کیف خودش را هم در جلوی مسئول بازرسی می گذارد تا داخل آن را ببیند، مسئول کمی با حیرت و شاید هم ناراحتی رو به کشمیری می گوید، شما چرا حاج آقا اما کشمیری با اصرار می گوید من با بقیه فرق ندارم و کیف را آنجا بازرسی می کنند، چند قدم از گیت رد نشده بود که یک دفعه می گوید یک پرونده را جا گذاشتم، به سرعت به سمت ماشین می رود که از داخل به خوبی دیده می شده و پرونده را بر می دارد و به داخل می آید، این مرتبه با توجه به بازرسی پیشین سریع گیت را رد می کند و بازرسی نمی شود، این احتمال وجود دارد که او در این فاصله کیف قبلی را با یک کیف جدید با همان شکل و شمایل در ماشین عوض کرده و کیف حاوی بمب را برداشته است.کیف همراه پدر، سرهنگ وصالی و محافظ پدر را جست وجو می کنند و هنگامی که آنها قصد دارند به داخل ساختمان وارد شوند، مامور امنیتی عنوان می کند جناب تیمسار هنوز یک مسئله دیگر هست حاج آقا کشمیری دستور داده اند هیچ ماشینی در محدوده خیابان پاستور تا خیابان ولیعصر فعلی پارک نشود، پدر از این مسئله ناراحت می شود که دلیلی نیست در این بعد مسافت ماشینی پارک نشود. و رو به آقای قنادی می کنند که من وقتی از جلسه بیرون آمدم ماشینم باید جلوی در پشت همین ماشین باشد این ماشین متعلق به چه کسی است این سئوال را پدر با تعجب از مسئول امنیتی می پرسد. که متوجه می شوند این ماشین متعلق به خود آقای کشمیری است، بعد با حالت طنزی عنوان می کنند، پس ماشین خود ایشان می تواند اینجا پارک شود و تنها بقیه نمی توانند.
*هیچ ماشینی در آن اطراف حق پارک نداشت؟
**بله، در نزدیک آن ساختمان پارکینگ کوچکی هست، آن روز دستور داده بودند نه در جلوی ساختمان و نه در پارکینگ و حتی نه در خیابان هیچ ماشینی اجازه پارک ندارد.
*آقای شرفخواه جای دقیق ماشین ایشان را طبق نقل قول ها یادتان هست؟
**بله، آنجا در سکوریت داشت و ماشین کشمیری دقیقا جلوی در پارک شده بود که نقل قول پدرم و آقای قنادی تاکید بر این مسئله دارد.
*بعد از رد شدن از گیت حفاظت چه اتفاقی افتاد؟
**به طور معمول رسم بود که ابتدا ناهار می خوردند و بعد از آن جلسه تشکیل می شد، در جلسات مسئول حفاظت باید حضور پیدا می کردند، و ایشان مسئول ضبط جلسات بوده اند، البته آن جور که تعریف می کنند کشمیری بسیار منضبط بوده، در آن روز خاص که معمولا مامور حفاظت در زمان ناهار هم حضور داشته اند ایشان در محل غذا خوردن نبوده اند و مشخص نشد که در آن لحظات کجا و به چه کاری مشغولند. تا ساعت 30/2که به جلسه وارد می شوند، در جلساتی در این سطح معمول آن است که آخرین گروه امنیت همزمان با افراد امنیتی از اتاق خارج می شوند، که اتاق یک لحظه هم خالی نماند. آن روز هم این اتفاق افتاد همزمان با ورود افراد به جلسه افراد امنیتی از اتاق خارج شدند، و آنجا بود که پدر برای اولین بار آقای کشمیری را دیدند.
*شما مطمئن هستید این اولین دیدار آنها بوده چون نقل قول هایی هست که کشمیری مدتی را هم دبیر این جلسات بوده است؟
**من با توجه به حضور ذهن قوی پدرم، و بنا به نقل خود او می گویم که این اولین باری بود که کشمیری در این جلسه حضور پیدا می کرد، شاید تا پیش از این در ساختمان حضور داشته و شاید در جلساتی که پدرم حضور می یافت این اولین برخورد ایشان بوده، نمی دانم شاید در جلساتی که ایشان حضور نداشتند، کشمیری بوده، اما در هر صورت این اولین ملاقات پدرم بوده است. بنا به قاعده ای که بود شهید فلاحی در این جلسه شرکت می کردند و در صورت اینکه در ماموریت بودند، پدرم در این جلسات شرکت می کرد، و می دانم که از ابتدای انقلاب و در صورت نبود فرمانده نیروی زمینی ایشان به تناوب در این جلسات شرکت داشتند. تا آخرین بار که 8 شهریور بود که اولین و آخرین باری بود که کشمیری را می دیدند.
*برگردیم به ادامه جلسه.

**دقیقا ساعت 30/14جلسه شروع شد و هر یک از آقایان هم یک ربع وقت داشتند تا به نسبت وظیفه خود شرحی را در جلسه ارائه کنند. آنهایی که پدرم در یاد داشتند و بنا به وظیفه شغلی می شناختند این افراد بود، سرهنگ وحید دستجردی رئیس شهربانی که در همین واقعه به شهادت می رسند، سرهنگ احیانی رئیس ستاد ژاندارمری، سرهنگ کتیبه رئیس اداره دوم، سرهنگ وحیدی از ستاد مشترک و فرمانده سپاه پاسداران این افراد بودند.
*در مورد اتاق و نحوه نشستن افراد هم مستنداتی دارید؟
**آقای نخست وزیر بالای میز بودند، سمت راست آقای باهنر یک صندلی بود که جای آقای کشمیری بود و در مقابلش یک دستگاه ضبط قرار داشت، سمت راست آن صندلی، پدر نشسته بود، آن کیف کذایی جلوی این صندلی خالی قرار داشت و سمت چپ آقای باهنر هم آقای رجایی نشسته بود، یکی از خاطرات خصوصی پدر این مسئله است که گویا آن جلسه اولین جلسه ای بود که آقای رجایی ریاست جمهور بودند و آقای باهنر هم به عنوان نخست وزیر تازه منصوب شده بودند، آقای رجایی آمده بودند که در این جلسه معارفه آقای باهنر را انجام بدهند و از اعضا که چندین جلسه ایشان را همراهی کرده بودند تشکر کنند و به محل ریاست جمهوری بازگردند و به کارهای دیگر برسند، اگر بخواهیم یک مرور کنیم، اینگونه است که در ابتدا آقای کشمیری همراه با آقایان وارد اتاق می شود، دستگاه ضبط را چک می کند، مقداری با نامه ها بازی می کند، در آن موقع کسی به عنوان آبدارچی در جلسات حضور نداشت، استکان و چای در گوشه اتاق آماده بود و هر کس میل داشت برای خودش می ریخت و احیانا تعارف بقیه می کرد. کشمیری قبل از خروج به سمت فلاسک می رود و در همین حین از پدرم هم می پرسند که چایی میل دارید، پدرم بعدها برایم تعریف کرد که نحوه سئوال برایم صادقانه به نظر نمی آمد.
پدر فارغ التحصیل روانشناسی از دانشگاه اصفهان بود و آنجا تصمیم گرفتند که پس از بیرون آمدن از جلسه یک مقدار درباره این شخص سئوال کنند. بعد از این سئوال خیلی خونسرد یک چای جلوی آقای باهنر گذاشتند و یک چای هم در مقابل آقای رجایی و عنوان کردند من بیرون یک کاری دارم. بروم آن را انجام بدهم، برخواهم گشت. 5 دقیقه معارفه انجام شد، شهیدرجایی قصد داشتند بعد از مراسم تودیع به ریاست جمهوری برگردند و از آن لحظه آقای باهنر رئیس جلسه بودند. این تقدیر بود که آقای باهنر و بقیه با اصرار از آقای رجایی می خواهند که این جلسه را هم حضور داشته باشند، آقای باهنر اصرار زیادی کردند. پدرم عنوان می کرد که حتی شهید رجایی از جای خودش هم بلند شده بود اما به اصرار بقیه به خصوص شهید باهنر دوباره بر سر میز برگشت.
*جای بمب کجا بود؟
**مابین صندلی کشمیری و باهنر در زیر میز به صورتی که به رجایی هم نزدیک بود. به نظرم بمب شیمیایی بوده که با مقدار کمی اکسیژن ترکیب شده و انفجار رخ می دهد، البته در طول جلسه آقای باهنر و پدرم هوای کیف را هم داشته اند چون به خوبی بر روی زمین نایستاده بوده و هر لحظه امکان افتادن آن می رفته است. پدرم زمان را داشتند. اگر زمان معارفه را 10دقیقه در نظر بگیریم و یک ربع اول که سخنرانی شهید دستجردی بود، دقایق 13یا 14بود که بمب منفجر شد، یعنی حدود 5 دقیقه به ساعت 15
*از زمان انفجار چیزی به یاد داشتند؟
**بله. گفتند مانند این که یک ولتاژ برق زیادی به بدن وصل شود و نور شدیدی هم آمد، صدایی متوجه نشدند. گوش ایشان در همان لحظه اول آسیب دیده بود و از نظر شنوایی تا انتها مشکل داشتند.
*بیهوش شدند؟
**نه ایشان تا بیمارستان بیهوش نشدند، البته چون تازه از منطقه آمده بودند به انفجار عادت داشتند، و تنها شعله می دیدند.
*نظراتی است که شهیدان رجایی و باهنر در شعله های آتش از بین رفته بودند؟
**خود همان موج انفجار کافی بود به همراه ذراتی از محیط که به علت موج شدید انفجار تکه هایی تخریب کننده محسوب می شدند، البته در اتاق میزی بود که پدرم اعتقاد داشت بسیار محکم بوده و در داخل اتاق سر هم شده، ایشان معتقد بودند که این میز موج انفجار را گرفته است. پدرم از جا بلند شدند، احساس کردند نمی توانند بایستند، دستشان را که به پا کشیدند متوجه شدند دیگر نمی شود به پا اعتمادی داشت، خود را به سینه راست انداختند و با دست چپ روی صورت را پوشاندند و سینه خیز به خارج از اتاق رفتند. دست چپ سوختگی زیادی داشت، گوش چپ هم آسیب دیده اما پرده گوش راست پاره شده بود، به سمتی حرکت کردند که احساس شان آن بود که در اتاق است، مقداری جلو رفتند تا آنکه متوجه شدند کسی آمده و زیر بغل ایشان را گرفته و به خارج از اتاق برد.زمان جنگ بود و بالطبع باید نقشه های عملیات به جلسه آورده می شد. افسر عملیات این جلسه جناب سرهنگ وحیدی بودند از ستاد مشترک. کیف عملیات به دست ایشان دستبند شده بود.
ایشان هماهنگ با پدرم در جلسه بودند، هماهنگ شده بود تا زمان سخنرانی پدرم که حدود ساعت 3هست در پشت در باشند، کمی دیرتر رسیده بودند، درست لحظه ای مقابل در می رسند و وارد ساختمان می شوند که بمب منفجر می شود. راننده پدر تعریف می کند که در زمان انفجار بدون اغراق حدود 14متر شعله از پنجره ها به بیرون زد. راننده سرهنگ وحیدی که من موفق به دیدار ایشان نشدم، علی اکبر شوشان زاده، از هیچ کس اجازه نمی گیرد و به داخل ساختمان می آید، همراه با مامور شهربانی بالا می آیند، یک کپسول آتش نشانی برمی دارند، کپسول را فعال می کنند و به اتاقی که دود بیرون می زند وارد می شوند. آقای شوشان زاده در پناه حائلی که به وسیله کپسول به وجود می آید سعی می کنند داخل بروند اما به علت حرارت و شعله نمی توانند زیاد داخل شوند، حدود یک متر داخل رفته بودند که شوشان زاده صدای ناله در زیر پای خودش می شنود، دست می اندازد و گوشه ای از بدن طرف را می گیرد و به بیرون می کشد تا در پناه کپسول از پله ها پایین می آیند. حتی امکان بلند کردن هم نبوده، او را روی زمین می کشد تا بتواند از منطقه دور کند، بعد از دقیقه ای از پایین آمدن راه پله ها فرومی ریزد و امکان دسترسی به طبقه بالا قطع می شود. حرارت را حدود 4500تا 4600تخمین می زدند، تا اینجا پدر بیهوش بود تا آنکه ایشان را در عقب یک ماشین گذاشتند و به بیمارستان بردند.
*آقای شوشان زاده نفر اول بودند که به ساختمان وارد شدند پس بقیه چگونه نجات پیدا کردند؟
**بله، گویا بقیه همزمان خارج شدند و احتمالا از چند در. اینها از در اصلی وارد می شوند و پدر را بیرون می برند.