تاریخ انتشار : ۱۳ تير ۱۳۸۸ - ۱۲:۱۹  ، 
شناسه خبر : ۱۰۰۰۴۶

محمود نکوروح
روزگاری مارکس همه چیز را از ایدئولوژی و سیاست و حقوق تا مذهب را در اقتصاد وتولید خلاصه می‌کرد و یا در حاشیه، کاذب یا روبنا می‌دید; حتی در فلسفه‌بافی، صیرورت تاریخی را با نوعی جبر تاریخی درهم آمیخته بود. در این میان معلوم نبود انسان جایگاهش کجاست; در ایده‌‌‌آلیسم کانت، یا ماتریالیسم ویا التقاط این دو. مارکس اگرچه از دیالکتیک هگل بهره می‌گرفت ولی بازهم بانوعی ایده‌آلیسم کانتی معتقد بود، فیلسوفان باوجود گذشته «باید از این به بعد دنیا را تغییر دهند.» فرزند خلف این القائات پارادوکسیکال، لنین شد. وی -به قول لوموند دیپلماتیک - نوعی افیون را از آن دیدگاه‌ها برای جوامع عقب‌افتاده و روشنفکران که جهل و فقر در آن‌جاها بیداد می‌کرد، تدارک دید.
با کمال تاسف، هنوز که هنوز است افرادی از «ک.گ.ب» با نگاه امنیتی (چون پوتین) از آن القائات بهره برده و عملکردی اقتدارطلبانه را با تکیه به نومانکلاتورها و «باندهای مافیایی عضو حزب پادگانی کمونیست» شوروی سابق پی گرفته و سلطهء خود را هنوز هم به ارمنستان وگرجستان و...اقمار سابق اعمال می‌کند.
حتی برخی ادیان الهی از دستبرد «قدرت» در امان نمانده‌اند، وغالباً - به تعبیر امام علی - همچون پوستینی وارونه، توجیه‌گر فقر و غنا شده‌اند و در این میان، هدف گم شده در صورتی که هدف از ابتدا «قسط» وکرامت انسان بود.
میراث‌داران شوروی دیروز، و مدعیان برابری اقتصادی، اینک و در رفتاری بدتر از امپریالیسم غرب، می‌کوشند با واکنش‌هایی امپریالیستی و توسعه‌طلبانه و به عنوان نمونه با بالا بردن قیمت گاز در سرمای زمستانی، از «اکراین» باج سیاسی بگیرند. امری که در رفتار استالین با مصدق و قوام بعد از جنگ جهانی دوم هم قابل بررسی است; هر چند که او موفق به کسب امتیاز نشد.
حاصل کمونیسم روسی، سرمایه‌داری دولتی شد و خود را در بده و بستان‌های گوناگون با سرمایه‌داری غرب و در تقسیم جهان و حتی در تجارت اسلحه وجنگ جهانی دوم و جنگ سرد و توافق و سکوت در برخی کودتاها (چون ایران وگواتمالا) و ممانعت از دادن طلاهای ایران به حکومت ملی مصدق و بعداً تحویل آن‌ها به حکومت کودتا و... آشکارتر ساخت. زیرا در این قسمت از جهان، «سلطه» خود را پشت ایدئولوژی برابری‌خواهانه پنهان کرده بود و بهترین عامل فریب توده‌های محروم و قحطی‌زده بعد از جنگ جهانی دوم شد. این خبر که «در تاجیکستان آدم‌ها حتی بچه‌های خود را هم از شدت نداری و گرسنگی خورده‌اند» ادعایی باور نکردنی به نظر می‌رسد; اما نگارنده، خود بعدها و در تحقیقی در اروپا پی به حقیقت بس تلخ آن برد...
حاصل کمونیسم چینی هم کارگر ارزان برای سرمایه‌داری جهانی شد که خود را در پشت لیبرالیسم مخفی کرده بود. تنها در حدود 300 میلیارد دلار آمریکایی در صنایع چین و حدود 30 میلیارد دلار متعلق به تایوان در آن کشور سرمایه‌گذاری شده است; امری که مارکس حتی به خواب هم نمی‌دید. جالب آن که چین، تایوان را پیوسته تهدید می‌کند. البته رییس‌جمهور تایوان در مصاحبه‌ای، تهدید‌های چینی‌ها را تلاش برای مصرف داخلی دانست و آن را افشا کرد. حاصل کمونیسم کاسترویی هم باوجود ایده‌آل‌ها و شعارهای اولیهء کاسترو، نوعی جامعهء بسته شد که بعد از فیدل کاسترو، قدرت به برادرش منتقل شده است.حقوق، سیاست، توسعه و...همه و همه حاصل حقوق بشر به ویژه «فرد» است; اما انسان فقط در اقتصاد خلاصه نمی‌شود; پویایی انسان حاصل فضای باز سیاسی است که با کنش اجتماعی و سیاسی به موازات توزیع ثروت، توزیع قدرت را هم در نظر دارد; فلسفهء نظام شورایی از همین جا ناشی می‌شود و گرنه در فضای پوپولیستی، خودکامگی ریشه دوانده و «وابستگی»، به هرشکل، حتی به ‌واسطهء تکنولوژی و یا اقتصاد تک‌محصولی، خود را تحمیل می‌کند.
سلطهء نظام جهانی امروز تنها با سرمایه صورت نمی‌گیرد که روزی لنین و مارکس در انتظار فروپاشی‌اش بودند; با تکنولوژی و حتی «صنعت فرهنگ» است که بسیاری میراث‌داران تمدن‌های کهن به خاطر درماندگی و تعطیل تاریخی در تاریخ معاصر از زور ناچاری به «فرهنگ سنتی» می‌بالند.
جوامعی که با پول نفت و اقتصاد رانتی، به خواب رفته‌اند; با اقتصادی معیوب روبه‌رو هستند که طبقات خاص خود را به بار آورده است، از بورژوازی تا طبقهء دلال که جز واسطگی هنری دیگر ندارد و محصولش برج‌های سربه فلک کشیده، مصرف بی‌رویه، اختلاف شدید طبقاتی، انحطاط اخلاقی، فساد اداری و... است; به علاوه، آکادمیسین‌هایی که در چنین شرایطی نسخهء لیبرالیسم را هم برای ما می‌پیچند; نسخه‌ای که در دنیای سرمایه و تکنیک، حاصلش «فرد اقتصادی» و سودباوری و کالاوارگی انسان و... بوده است. جالب آنکه هرکس هم به این هرج و مرج گاهی اعتراض کند با اتهامات متعدد، بمباران تبلیغاتی می‌شود.
در صورتی که قسط و برابری و حتی آزادی و دموکراسی، با نگاهی هرمنوتیکی از ادیان الهی قابل استخراج است. روشنفکر - به تعبیر پیر بوردیو - باید متوجه باشد که «به خاطر نگاه به سطوح جامعه از فرهنگ توده غافل نماند و به ذات فرهنگ که ممکن است گاهی زمینه‌ساز رشد فرهنگی (علمی) بوده و آگاهی بخش و گاهی ممکن است در عین غیرعلمی‌بودن، ایده‌آلیستی باشد و در نهایت رهایی بخش، بیش‌تر بپردازد.» چه امروز مدرنیته از انحصار غرب خارج شده و حتی به خاطر مبانی اومانیستی خود علیه سلطه و غارت عملاً بیش‌تر از سوی جهان سومی‌ها مورد بهره‌برداری است، البته اگر درست فهمیده شود. در عین حال که گذار از دنیای سنتی وعادت به دنیای مدرن در جوامعی مثل ما بازهم از طریق دین، منتها با تفاسیر به روز و روشن‌بینانه وهرمنوتیکی میسر است; هرکس حق دارد در اصول ابتدا بیندیشد، تا دیگری به جای او نیندیشد و تعیین تکلیف نکند. با چنین نگاهی به دین است که اخلاق اجتماعی حفظ شده و بعد از حاکمیت قانون - البته قانونی که به حقوق بشر متکی است - و با اخلاق علمی‌ - که به علت می‌پردازد - می‌توان جامعه را از انحطاط نجات داد. اخلاق معطوف به رعایت دیگری وحقوق اوست، در سیاست، مدیریت جامعه و... عدالت، تنها در اقتصاد خلاصه نمی‌شود; انسان «حیوان اقتصادی» و یا «حیوان سیاسی» نیست، البته در صورتی که کرامت او را اصل و مرجع قرار دهیم، که جزو باورهای ماست. امری که بسیاری ایدئولوژی‌ها از آن غفلت کرده و به توتالیتاریسم راه یافتند. در حالی‌که اسلام با «لا اله» آغاز می‌کند و خاتمیت پیامبری; که از این به بعد هرکس وظیفهء اولیه‌اش «اندیشیدن» وخودباوری است.
هدف دین، تعالی و نوعی ساختارشکنی بود;«لا اله» رهایی انسان از عادات و اعتقادات گذشته را در پی داشت. بعد از انقلاب مشروطه منافع ملی ذیل منافع انترناسیونالیسم کارگری تعریف و به سود همسایهء شمالی‌مان تعریف می‌شد. در جامعه‌ای که نگاه روشنفکرش به بیرون مرز‌ها و افسون‌زدهء القائات وارداتی بود،جریانی سوسیال دموکراسی بومی را تئوریزه کرد; البته حمایت حکومت ملی وشخص مصدق در این امر کارساز و مشوق بود; چرا که از روشنفکران واپسگرا و اقتدارگرا که متوجه فره ایزدی و نظام شاهنشاهی بودند تا روشنفکران مارکسیست و متحجرین، بیش از کارشکنی انتظاری نبود و بالاخره غارتگران جهانی و عوامل داخلی و آنان که از این نمد «اقتصاد نفتی ورانتی» همیشه کلاهی داشته‌‌اند و این راه را سد کرده‌اند; چه، سرمایه‌داری جهانی همیشه علیه ما عمل کرده، اگرچه شعار لیبرالیسم وحقوق بشر هم داده است.
در جهانی که «اقتصاد اجتماعی» در کشورهای اروپایی بعد از جنگ جهانی دوم تازه درحال شکفتن بود، چنانچه ما هم با کودتا روبه‌رو و قربانی جنگ سرد نمی‌شدیم و البته خودباختگی برخی عوامل داخلی نبود، با نسل جدیدی که جرات کرده بود فراتر از ساختارها بیندیشد، ایران می‌توانست وضع متفاوت و دورانی نوین را آغاز کند; نسلی که می‌خواست با تز «اقتصاد بدون نفت» از وابستگی رهاشود و پول نفت را از بودجه جدا کند وتنها برای برنامه‌های زیرساختی مصرف کند; تا چون «ژاپن» از دیپلماسی شعار، ابزار قدرت و عوامفریبی و مخارج اسراف گونه رها شود ودست دزدان بیت‌المال را قطع و عدالت اجتماعی را محقق کند.
عدالت، آزادی و توسعه، تنها شعار و حرف‌های کلی نیستند، بلکه نوعی عمل، بینش و رویکرد محسوب می‌شوند که البته تحقق آن‌ها نیازمند نگرش علمی‌ است که خود بر تجربه و دانش و محاسبهء علمی‌ اتکا دارد.