تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۱۰۰۳۵۲

لیلی نیک‌فر
1- زیگموند فروید زمانی گفته بود: «امریکا کشوری عظیم است اما عظمت آن ناشی از اشتباهی است عظیم.» چه کسی به این سؤال پاسخ خواهد داد که چرا بخشی از آثار فروید در کتابخانه کنگره در پایتخت امریکا همچون اسرار محرمانه نظامی نگهداری می‌شوند و اجازه انتشار نمی‌یابند؟
2- رابرت فرانک، عکاس همسفر جک کروآک در سفرهای جاده‌ای امریکا، عکسی دارد به نام «سانتاف نیومکزیکو». در چشم‌انداز برهوتی این عکس، آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آید تابلویی بزرگ در یک پمپ‌بنزین است که روی آن با حروف بزرگ نوشته شده SAVE. در نگاه نخست معنایی که از این کلمه به ذهن متبادر می‌شود «صرفه‌جویی» است، صرفه‌جویی در مصرف بنزین اما عدم حضور هیچ اتومبیل یا موجود زنده‌ای در چشم‌انداز عکس و ردیف منظم پمپ‌های بنزین، ما را وادار خواهد کرد که به معنای دیگر این کلمه نیز بیندیشیم؛ رستگاری، نجات، ذخیره‌سازی و پس‌انداز.
پمپ‌های بنزین همچون کشیشانی‌اند ایستاده در حالت دعا؛ دعا برای رستگاری انسان، اما چنین وانمود می شود که این رستگاری جز در پیوند با ایدئولوژی‌سرمایه‌داری تحقق نخواهد یافت ایدئولوژی‌ای که رستگاری شما را تضمین خواهد کرد اگر به مقدسات آن همچون تلاش برای «پس‌انداز» بیشتر احترام بگذارید. پس‌انداز بیشتر به شما این امکان را خواهد داد که پول بیشتری به شرکت‌های بزرگ بیمه بپردازید و در خیالبافی‌هایتان به آینده‌ای مطمئن بیندیشید. در سانتاف‌نیومکزیکو بیش از هر چیزی پیوند ناگسستنی ایدئولوژی سرمایه‌داری و مسیحیت است که رخ می‌نمایاند.
3- آرتور رمبو در آغاز سفر «خفته دره»، «کوره دره‌ای سرسبز» را توصیف می‌کند با تمام زیبایی‌ها و دلربایی‌ها و آرامش دل‌انگیزش. نمایی باز از طبیعتی آرام و سربازی جوان که بر علف‌های سبز خنک خوابیده است و انگار دارد چرت می‌زند. در پایان سفر اما رمبو، دوربین نگاهش را نزدیک‌تر می‌برد و دو سوراخ سرخ را در پهلوی راست سرباز جوان به ما نشان می‌دهد؛ او کشته شده است.
رمبو، حقیقت دهشتناکی را که پشت نقابی زیبا و خیال‌انگیز پنهان شده به ما نشان می‌دهد. دیوید لینچ نیز در سینمای خود با چنین روشی، تصویر حقیقی امریکا را به ما نشان می‌دهد. در سکانس نخست فیلم «مخمل آبی» لینچ نمایی باز و دل‌انگیز را از شهری کوچک در امریکا به دست می‌دهد؛ مردی در حال آب دادن به چمن‌هاست و همه‌چیز هم رو به راه، اما مرد ناگهان قلبش را می‌گیرد و به زمین می‌افتد. دوربین لینچ بر انبوهی از حشرات زوم می‌کند و تصویری به واقع ناخوشایند به دست می‌دهد. آنچه لینچ در آثارش به ما می‌گوید این است: در ورای نقاب دل‌انگیز امریکا چهره‌ای کثیف پنهان است. اسلاووی ژیژک می‌نویسد: «کل هستی‌شناسی لینچ مبتنی است بر ناهمخوانی میان واقعیت که از فاصله‌ای امن به آن نگریسته می‌شود و نزدیکی مطلق امر واقعی به ما. شیوه پایه‌ای لینچ حرکت از یک نمای ثابت از واقعیت به یک نمای نزدیک ناراحت کننده است که ذات نفرت‌انگیز لذت، یعنی وجه چشمگیر و برجسته زندگی خلل ناپذیر را نشان می‌دهد.»
4- ویلیام باروز، تلویزیون امریکا را به «ماشین کنترل» تشبیه کرده است؛ ماشینی که با برنامه‌های شبانه‌روزی‌اش فکر و عمل تماشاچیان را کنترل می‌کند. تلویزیون دهه1950، سرخپوست‌ها را کثیف و خطرناک، سیاه‌ها را جانی و دزد و هیپی‌ها را کثیف و کافر می‌خواند. از نگاه باروز تنها راه حلی که جناح محافظه‌کار امریکا پیش روی خود دارد «جنگ هسته‌ای علیه سرخپوست‌هاست.» ماشین کنترل امریکا میل دیوانه‌واری به کنترل دارد، او نه تنها امریکا، که تمام این کره خاکی را خوراک «ماشین کنترل»اش خواهد کرد. باروز می‌نویسد: «تندیس‌های کنترل را بشکنید/ بشکنید ماشین کنترل را.»
5- کتی اکر، نویسنده امریکایی می‌نویسد: «به عقیده من در امریکا، سانسور از جهتی کمی خطرناک است، چرا که درست و دقیق به چشم نمی‌آید. در امریکا یک سانسور درونی وجود دارد، ما خودمان یکدیگر را سانسور می‌کنیم.» سانسور از نگاه کتی اکر از دو منبع سرچشمه می‌گیرد، حکومت و جامعه، اگرچه این دومنبع خود به یکدیگر مرتبطند و بی‌وجود یکی، آن دیگری نیز خشک خواهد شد. کتی اکر پیرامون سانسور حکومتی در امریکا می‌گوید: «من فکر می‌کنم آنها کارت را سانسور می‌کنند، چرا که از آن وحشت دارند.» از سویی دیگر، اکر سانسور را در امریکا نوعی امکان سیاسی می‌داند. او می‌نویسد: «من فکر می‌کنم بهترین کار درباره سانسور یا چیزهایی شبیه آن، برخورد با آن به مثابه یک امکان است.» اما سانسوری که از جامعه و نظم نمادین آن بر نویسنده اعمال می‌شود کارکردی متمایز دارد.
(نباید فراموش کرد که جامعه یکسره در حال بازتولید روابط سرمایه‌داری و شیوه‌های سلطه است). نیازهای کاذب ایجاد شده در جامعه (و بویژه در طبقات متوسط شهری)، همواره میل به مصرف آثار فرهنگی مبتذل، خنثی و صرفاً سرگرم کننده را تولید می‌کند و اغلب مردم ترجیح می‌دهند اوقات فراغت‌شان را (اگر اصولاً‌چنین اوقاتی در کار باشد) با سریال‌ها، مسابقات تلویزیون یا مجله‌های زرد و کتاب‌های سبک و مبتذل پر کنند؛ کتاب‌هایی پر از داستان‌های عاشقانه آبکی یا پر از نویدهایی مثل «موفقیت در دقیقه». وابستگی ناگزیر کتاب به اقتصاد بازار، نویسنده را ناچار به سانسوری از پیش طرح شده می‌کند. او برای حداقل معیشتی‌ گاه ناچار می‌شود «آنچه را که خواننده می‌خواهد بنویسد» نه «آنچه را که خود می‌خواهد». سانسوری که کتی اکر را می‌ترساند، سانسوری از این دست است (اما چه کسی از کتی اکر می‌ترسد؟) او حتی تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: «مردم زمانی کتاب مرا می‌خوانند که در آن کتاب چیزی هست که من خودم با آن احساس نزدیکی نمی‌کنم.»
6- ژان بودریار در توصیف درخشانش از امریکا می‌نویسد: «اینجا در خیابان‌ها شمار افرادی که به تنهایی فکر می‌کنند، به تنهایی آواز می‌خوانند و به تنهایی غذا می‌خورند وحرف می‌زنند، حیرت‌آور است... انزوای معینی وجود دارد که شبیه هیچ انزوای دیگری نیست، انزوای انسانی که غذایش را در ملأعام روی دیواری، یا روی کاپوت اتومبیلش، یا در کنار نرده‌ای، به تنهایی آماده می‌کند. اینجا همیشه این منظره را می‌بینید. این غم‌انگیزترین منظره در جهان است.»
پی‌نوشت‌ها در دفتر روزنامه موجود است.