سایت امروز مقاله ای از عبدالکریم سروش روی خط فرستاده که با هم بخشی از آن را می خوانیم: جامعه دینی ما، مسلمانان و ایرانیان بالاخص همیشه با قصه فلسفه و حکمت مسئله داشته است .یعنی تمدن اسلامی ، چنانچه پاره ای از مورخان و تمدن شناسان نوشته اند اساسا حکمت را یعنی فلسفه عقلانی را، به خوبی و با مهمان نوازی در خود جا نداد.حکیمان می بایست خود را جا می کردند. و گرچه آنها را تحویل نمی گرفتند اما خود را باید تحمیل می کردند به نحوی که در حاشیه این تمدن زندگی کنند. من پیش از این نیز به این نکته اشاره کرده ام که تمدن اسلامی علی الاصول تمدن فقیه پرور بود نه تمدن فیلسوف پرور. اگر چه فیلسوفانی هم داشتیم اما هیچ گاه شماره فیلسوفان ما به شماره فقیهان نمی رسد. هیچ گاه کتاب هایی که در فلسفه و علوم عقلی نوشته شده است ، تعدادشان به یک صدم کتاب های فقهی هم نمی رسد. حجم عظیم فقه و فقاهت و فقیهان چنان بود که بر همه علوم دیگر سلطه پیدا کرده و سایه افکنده بود.
حکمت به معنای حکمت عقلانی آن هم حکمت یونانی نه سیطره بسیار داشت و نه مشتریان فراوان ، اما همان اندک غلبه هم که با او بود، مورد پسند پاره ای از شخصیت های علمی و مسلمان ما نبود. آن حکمت را راهزن ایمان می دانستند و رقیب پیامبران می شمردند. به همین سبب ، نهان و آشکار از مردم و از مسلمانان دعوت می کردند که نسبت به حکمت بی مهری کنند و آن را جدی نگیرند، در عوض به نوع دیگری از حکمت که حکمت ایمانی خوانده می شود، رو بیاورند.حتی بزرگی چون اقبال لاهوری ، البته از موضعی دیگر،این ناله را سر می دهد. در ابتدای این کتاب بازسازی فکر دینی در اسلام می گوید که قرن ها فکر دینی ما تحت سلطه فکر یونانی بود و هر چه که قرآن را تفسیر کردیم و خواندیم ، همه را در پرتو آن فکر و از نگاه آن چشم دیدیم و خواندیم . اکنون وقت آن است که از این زندان آزاد شویم . این عینک را از دیدگان برداریم و آزادانه تر و پاک تر به حقایق دینی نظر کنیم . او معتقد است که پیش فرض های یونانی ما را به خفگی فکری افکنده است . در مغرب زمین هم به خصوص در دوران جدید که فلسفه تحلیلی و فلسفه علم در آنجا رشد کرد و بالید، لگد زدن به ارسطو و نفی تفکر ارسطویی مد روزگار شد. به تعبیری که از برتراندراسل رسیده است ، هر پیشرفت علمی و فلسفی که در دوران جدید حاصل شد، محصول لگدی بود که به ارسطو زدند. شاید این جو اکنون وجود نداشته باشد. شاید اکنون فیلسوفان و تحلیلگران فلسفی آن دیار متواضع تر و قانع تر باشند. اروپا هم دوران ارسطوکشی و ارسطوستیزی داشته است . هنوز هم بسیاری هستند که متافیزیک ارسطو را قاتل علم و فکر می دانند و معتقدند که قالب های برنهاده و معرفی شده توسط او، فکر آدمی را به جایی نمی رساند بلکه به یک منطقه خشک و عقیمی راهنمایی می کند که در آن کمترین خرمی و سبزی و آب و آبادانی نیست . لذا عجیب نبود اگر متفکران و فیلسوفان ما هم با ارسطوئیان ، یونانیان و مشائیان از در ستیز درمی آمدند. در کلمات مولوی به خصوص ، از موضع ایمانی ، این نکته بسیار به چشم می خورد. شیخ بهایی هم از او اقتباس کرده اما به اندازه او مسئله را بسط نداده است . کسی چون مولوی که شیفته و عاشق یقین بود، معتقد است که فلسفه و بحث فلسفی اولین رذیلتش این است که یقین را از آدمی میستاند.
در موارد بسیار هم این مضمون را تکرار کرده است . می گوید هرکس دچار شک است ، دچار تردید است ، دچار سئوال است ، دچار پیچش روح است ، او یک فیلسوف نهان است حتی اگر خود نداند مبتلا به آفات فلسفه شده است . می گوید که دو گونه حکمت داریم : حکمت دنیا و حکمت دین . حکمت دنیا، ش?ن و هنرش این است که ما را شکاک کند. ما را پرسشگر کند، ما را به وسوسه و تردید بیفکند. در حالی که حکمت دیگری داریم که در همان ابتدا، یقین را، آرامش را، وصال را و نورانیت واقع را در اختیار ما قرار می دهد.اگر بخواهیم تعبیر دیگری به کار ببریم که در کلمات مولانا هم آثار آن پیداست ، این است که فلسفه های موجود و فلسفه یونانی که از آنها به مسلمانان میراث رسید، فلسفه های فراق اند. شما را از واقعیت دور می کنند. بین شما و واقع فاصله می اندازند و آن گاه شیوه ها و حیله هایی می اندیشند تا شما را اندکی به واقعیت نزدیک کنند. اما فلسفه ها یا حکمت های دیگری هستند که آنها حکمت وصال اند. شما را از همان ابتدا به وصال واقع و به وصال مقصود می رسانند. حتی کسانی چون مولوی یا شیخ بهایی از کلمه فلسفه هم چندان استفاده نمی کردند برای اینکه کلمه ای بیگانه و معرب بود. به جای آن کلمه حکمت را به کار می بردند که این کلمه هم ریشه قرآنی دارد و هم یک کلمه اصیل عربی است محتوا و مفهومش چیزی است که هم ذاتا محکم است ، هم مانع از نفوذ خلل می شود. وقتی می گوییم بنای محکم ، یعنی بنایی که می ماند، استوار است و آفات و خلل ها در او نفوذ نمی کند یا دیر نفوذ می کند. همچنین است حکیم که فکر او بنای استوار و محکمی دارد و آفات در فکر او وارد نمی شود. بنابراین کلمه حکمت را به کار می بردند بیش از آنکه کلمه فلسفه را به کار ببرند. حتی کلمه فلسفی تقریبا بار منفی داشت .فلسفی را زهره نی تا دم زند دم زند، دست حقش محکم زندیک طنین مذموم داشت و کسی که اهل فلسفه خوانده می شد، چنین لقبی برای او اعتبار و اشتهار نیکویی به همراه نمیآورد.