تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۱۰۱۴۶۲
دکتر نوذر شفیعی اشاره: دکتر دهة آخر قرن بیست شاهد یکسری تغییرات جدی در نقشة سیاسی دنیا بود که برطبق آن، سرنوشت بازیگران براساس شرایط، اهداف و ابزارهای سیاست خارجی دگرگون گردید. با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یکی از دو قطب نظام بین المللی در سال 1991 جمهوریهای مستقل جدیدی در چهار منطقة آسیای مرکزی، قفقاز، بالتیک و غرب روسیه شکل گرفتند. در این بین آسیای مرکزی و قفقاز (اوراسیای مرکزی) به عنوان بخشی از هارتلند جدید، در قرن بیست و یکم، مطرح گردیدند که با فرصتها و چالشهای بسیار همراهند. بدین ترتیب، این منطقه به دلایل مختلف در محاسبات استراتژیک قدرتهایی مانند آمریکا، چین و روسیه جایگاه خاصی یافت و این همان فاکتوری است که همزمان واشنگتن، مسکو و پکن را برای نقش آفرینی و تسلط بر منطقه به تحرک وا می دارد. در واقع اینک در این منطقه بحث از بازی بزرگ جدید است که از اواسط دهة 1990 آغاز شده است. در حال حاضر این جمهوریها با رقابت و همکاری قدرتهای بزرگ آمریکا، روسیه و چین در منطقة خود مواجه اند و وزنة رقابت در این زمینه سنگین تر خواهد بود و هر یک از آنان از دلایل فراوانی برای نقش آفرینی در منطقه برخوردارند. سوال اصلی که این مقاله درصدد پاسخگویی به آن می باشد این است که دلایل عمده قدرتهای بزرگ برای ورود به بازی بزرگ جدید در منطقه آسیای مرکزی چیست؟ فرضیه نیز بر این اساس قرار دارد که هریک از قدرتهای بزرگ آمریکا، روسیه و چین با اهداف و منافع خاص خود به این منطقه وارد شده اند. این مقاله از نوع توصیفی- تحلیلی و با استفاده از روش کتابخانه ای و منابع اینترنتی مورد بررسی قرار گرفته است. کلید واژه ها: آسیای مرکزی، قدرتهای بزرگ، بازی بزرگ، بازی بزرگ جدید. مقدمه: پایان حیات شوروی در عرصه منطقه ای و بین المللی باعث بروز تغییرات و آثار فراوانی گردید در سطح منطقه ای سقوط این کشور سبب شد تا پانزده جمهوری که سالها تحت حاکمیت این کشور قرار داشتند به استقلال دست یابند. با آزاد شدن فضای آسیای مرکزی ناشی از استقلال بسیاری از قدرتهای برون منطقه ای و فرامنطقه ای فرصت را برای نقش آفرینی برتر در این حوزه غنیمت شمردند و درصدد پر کردن خلاء ایجاد شده برآمدند. اما در این میان نقش قدرتهای بزرگ آمریکا، روسیه و چین حائز اهمیت می باشد بنابراین، آسیای مرکزی و قفقاز عرصه رقابت قدرتها گردید. ایالات متحده آمریکا با سودای یکه تازی، فدراسیون روسیه با تلاش برای حفظ اعتبار بین المللی و نمادی از یک ابرقدرت و امپراتوری بزرگ پیشین و چین قطب آسیایی پیشرو در منطقه ای که علقه های خاصی با آن احساس می کند راس های مثلث بازی را تشکیل داده اند. بدین ترتیب، بازی بزرگ جدیدی[1] در آسیای مرکزی در حال شکل گیری است که یادآور بازی بزرگ[2] در قرن نوزدهم می باشد و در واقع، مهمترین بعد بازی بزرگ جدید را می توان ورود اژدهای زرد آسیایی به این بازی دانست بنابراین، در مورد نقش بازیگری این قدرت نوظهور به مانور بیشتری در این زمینه می پردازیم.

حضور قدرتها در منطقه و آغاز بازی بزرگ جدید
سقوط شوروی در 1991 و استقلال جمهوریها پدیدآور تغییرات ژرفی در ژئوپلیتیک منطقه اوراسیا بود. زیرا از یکسو مرزهای تاریخی شوروی سابق را با همسایگان جنوبی و شرقی ناپدید ساخت و از سوی دیگر، تضعیف روسیه منطقه ای وسوسه انگیز برای رقابت و نفوذ قدرتهای منطقه ای و فرامنطقه ای بوجود آورد. این مناطق به زعم روسیه، حیات خلوت (Backyard) حوزه منافع مسکو محسوب می گردد و به نظر قدرتهای دیگر از جمله چین و آمریکا منطقه جغرافیایی بکر و مطلوبی برای بهره برداری و نفوذ می باشد(آصف،142:1380). بدین ترتیب، بازی بزرگ جدیدی در منطقه آسیای مرکزی و قفقاز شکل گرفته است که بازیگران متعددی را به این منطقه وارد ساخته است اما مثلث این بازی بزرگ آمریکا، روسیه و چین می باشند. در واقع، اصطلاح بازی بزرگ جدید یادآور بازی بزرگ قرن نوزده در این منطقه است. بازی بزرگ اصطلاحی است که به رقابتهای سیاسی و نظامی دو قدرت بزرگ قرن نوزدهم یعنی روسیة تزاری و بریتانیا در منطقة آسیای مرکزی و قفقاز داده شده است که با انقلاب اکتبر 1917 پایان یافت(Rasizade,2003: 42). آرتورکانلی[3] اولین کسی بود که این اصطلاح را هنگام شناسایی راههای نفوذ روسیه از طریق آسیای مرکزی و قفقاز به شبه قارة هند بکار برد و رودیاردکیپلینگ[4] سالها بعد کاربرد بازی بزرگ را در یکی از آثارش بنام کیم جاودانه ساخت(هاپکرک،1379: 15). اما اصطلاح بازی بزرگ جدید برای توضیح عمق رویارویی‌ها از دید ژئوپلیتیک به کار گرفته شده است؛ ولی این بار نه دو کشور بلکه چند بازیگر منطقه ای و بین المللی بازی بزرگ جدیدی را در آسیای مرکزی و پیرامون دریای خزر شکل داده اند(کولایی، 1384: 11).
البته در کنار قدرتهای بزرگ می توان از سایر ریز قدرتها(ایران، ترکیه و اسرائیل) نیز در منطقه نام برد اما تمرکز این پژوهش را در راستای بازیگران بزرگ قرار دادیم. بدین معنی که واشنگتن پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با استفاده از خلأ قدرت بوجود آمده، درصدد برآمد تا با توجه به تلاش برای خلق نظم نوین جهانی[5] مدنظر خویش بر حیات خلوت شوروی که بیش از هفتاد سال بر آن مسلط بود سیطره یابد و بی تردید یکی از مهمترین اهداف راهبردی خود را در منطقه جلوگیری از اقتدار و سلطة مجدد و کامل روسیه قرار داده است همزمان تلاش دارد مسکو و پکن را کنترل نماید. بدین ترتیب، جمهوریهای استقلال یافته را به رسمیت شناخت، روند اعطای کمکهای اقتصادی را به این دولتها شکل داد، از تشکیل گوام[6] حمایت کرد و راه را برای نفوذ سیاسی و اقتصادی (بویژه در مسئله انرژی) برای همراه کردن کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز با سیاست خارجی خود در صحنة مناسبات بین المللی هموار کرد(برنابلداجی،1385: 23-20). در عین حال از ورود اروپا و ناتو به این عرصه استقبال و هم آوایی کرد. اما نباید از این نکته غافل ماند که گسترش فعالیت آمریکا در منطقه بحرانهایی همانند انقلاب مخملی[7] را نیز بدنبال داشته است. برای مسکو نیز در ابتدا استقلال جمهوریها این تصور وجود داشت که باری از دوش آن بر داشته می شود ولی با توجه به مشکلات سیاسی، اقتصادی و امنیتی که این کشورها پس از جدایی و احتمال سرایت آنها به روسیه و اینکه مسکو این منطقه را منطقة طبیعی و حیاتی خود می داند و از آن تحت عنوان خارج نزدیک (Near Abroad) نام می برد این کشور را برای توجه و بازگشت مجدد به این منطقه تشویق کرد(کرمی،1383: 155). از آنجا که آمریکا بویژه پس از حوادث سپتامبر به دلیل ملاحظات گوناگون، قصد ندارد نقاط حساس و استراتژیک آسیای مرکزی را ترک کند و وجود بحرانها در منطقة قفقاز و خارج شدن آنها از کنترل روسیه و احتمال از دست رفتن قفقاز شمالی نگرانی هایی را برای روسیه ایجاد کرده است.
ائتلاف با چین، به ویژه در قالب سازمان شانگهای[8] از تاکتیکهای روسیه برای فشار به ایالات متحده برای کاهش حضور خود و حذف ایدة گسترش ناتو به شرق[9] می باشد. همچنین روسیه از قدرت یابی چین در منطقة متعلق به خود، به نوعی بیمناک است. چین هم با دارا بودن انگیزه های قوی برای حضور درآسیای مرکزی، به چالش کشیدن سیاستهای هژمونیک آمریکا و ایدة گسترش ناتو، پیشینة تاریخی روابط چین با آسیای مرکزی، قفقاز (جاده ابریشم)، دستیابی به منابع انرژی و بازار بزرگ منطقه، ترس از رشد بنیادگرایی و تهدید استانهای مسلمان نشین آن همچون سین کیانگ[10] و نیز تبلیغات پان ترکیستی ترکیه و جمهوری آذربایجان(بذرپور،1385: 36) در عین رقابت- شراکت با هر دو از دیگر بازیگران مهم این بازی است که خواهان ایفای نقش برتر می باشد. بطور کلی، واشنگتن با علم به برخی برتریها و مزیتهای مسکو و پکن در منطقه حساس اوراسیا ترکیبی از سیاست «فشار» و «دعوت» را در قبال آن دو دنبال می نماید(مرادی،1384 :13). چین و روسیه نیز خود را در باشگاه قدرتها می بینند و شانه به شانه زدن این بازیگران تداعی کننده قدرتمندی و جهانگرایی گذشته آنان می باشد(موسسه بین المللی مطالعات دریای خزر،1387 :34). بطور کلی، برنده اصلی در این بازی تکلیف آیندة ‌سیاسی و اقتصادی این منطقه را رقم خواهد زد. اهداف و منافع بازیگران در بازی بزرگ جدید هریک از بازیگران عرصه بازی بزرگ جدید دارای اهداف و منافعی هستند که در ذیل به اهم آنها می پردازیم.
ایالات متحده آمریکا
بی شک محور اصلی نقشها و تعارضها در بازی بزرگ جدید رویارویی آمریکا و روسیه در این منطقه است. روسیه از همان زمان که مقدمات استقلال جمهوریهای خود را فراهم می ساخت طرح یک استراتژی نئواستعماری را نیز به منظور سلطه اقتصادی بر این کشورها همراه با وابستگی سیاسی آنها تدارک می دید که جامعة کشورهای مستقل مشترک المنافع یا همسود[11] پوشش حقوقی آن محسوب می شد. از سوی دیگر ایالات متحده تمام تلاش خود را به کار بست تا بازسازی و ساماندهی مجدد روسیه را به تعویق اندازد و در همین دوره رشته های نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را در این منطقه تقویت کرد. توجه آمریکا به این منطقه که از آغاز 1991 آشکار شد دو دلیل عمده داشت: یکی اقتصادی و مرتبط با منابع انرژی و دیگری ژئوپلیتیکی. سیاست ایالات متحده در آسیای مرکزی را می توان به سه دوره تاریخی تقسیم کرد. اول از تجزیه شوروی تا سال1993، دوم از 1993 تا حوادث 11 سپتامبر و سوم پس از یازده سپتامبر تاکنون. تا سال 1993 آمریکا از افزایش نفوذ روسیه که می توانست مانعی در برابر بنیادگرایی اسلامی- ایرانی ایجاد کند حمایت می کرد اما از سال 1994 چشم انداز بهره برداری از منابع انرژی آسیای مرکزی و دریای خزر شرکتهای غربی و آمریکایی را متوجه سرمایه گذاریهای درازمدت کرد. از این زاویه تحدید قدرت مانور روسیه و ایران و در حاشیه قرار دادن این دو کشور مورد توجه قرار گرفت. در همین راستا بود که قانون داماتو در سال 1996 و تاکید برخطوط لوله باکو – جیحان در سال 1997 به منظور تضعیف ایران و مداخله در بحران کوزوو و در هم شکستن متحد روسیه یعنی صربستان و دامن زدن به مبارزات مردم چچن همراه با بهره گیری از بحرانهای اقتصادی و پولی روسیه صورت گرفت. اما به نظر می رسد پس از حوادث 11 سپتامبر استراتژی جدیدی در حال شکل گیری باشدکه همزمان اتحاد و تضاد را به همراه خواهد داشت(نقیب زاده،1381 :84-80). در اینجا برای بررسی بهتر موضوع سیاست خارجی ایالات متحده را پس از فروپاشی نظام دوقطبی مورد بحث قرار می دهیم.
سیاست خارجی ایالات متحده پس از جنگ سرد: نظم نوین جهانی(2008-1991)
بروس کامینگنز از تاریخ نویسان برجسته در سال 1991 در توصیف پایان جنگ سرد به مسابقه ای که در آن دو اسب در حال دویدن در یک میدان می باشند می گوید که پای یکی از اسب ها (شوروی/ ورشو) شکسته در حالی که دیگری (آمریکا/ ناتو) بدون توجه به این موضوع به دویدن ادامه می دهد(اتوتایل،1380: 240-239). این گفته نشان از تمایل یکه تازی ایالات متحده در عصر پس از جنگ سرد دارد. بنابراین، ایالات متحده آمریکا که سالها در قالب جنگ سرد در حال رقابت با شوروی بود پس از فروپاشی نظام دو قطبی درصدد گسترش حوزه نفوذ خود در حیات خلوت روسیه بر آمد. این کشور به عنوان یک بازیگر فرامنطقه ای که داعیه نظم نوین جهانی را از سال 1991 به بعد دارد توجه بسیار ویژه به حوزه خزر- آسیای مرکزی دارد، زیرا چالشگران نظم نوین جهانی آن یعنی روسیه، چین و ایران به این حوزه نزدیک بوده و نفوذ هر یک از آنها می تواند مانع تسلط کامل آمریکا بر این منطقه شود. با توجه به موقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی منطقه آسیای مرکزی، برای آمریکا این امر مسجل شده که کنترل منطقه می تواند مانند اهرم قدرتی به نفع آن در مقابل روسیه و چین عمل کند. واشنگتن برای دستیابی به اهداف خود در بین کشورهای آسیای مرکزی از اصلاحات دموکراتیک، جهت گیری بازار آزاد طرفداری کرده و همگرایی سریع با نهادهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی بین المللی را تشویق نموده است، از گسترش ناتو به شرق حمایت کرده و حل کشمکش ها و عدم گسترش تسلیحات کشتار جمعی، تروریسم، بنیادگرایی و نیز ایجاد پایگاههای نظامی در جمهوریها را هدف گرفته است. بنابراین، آمریکا که عمده ترین بازیگر سیاست بین الملل می باشد و به دلیل جایگاه قدرت و نقشی که برای خود قائل است خود را در اکثر امور بین المللی و منطقه ای درگیر می داند. در این میان نیز توجه ویژه خود را بر آسیای مرکزی به دلایل ژئواستراتژیکی، ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی و حضور سایر بازیگران همچون روسیه و آسیا به علت دو قدرت عمده آن یعنی چین و هند متمرکز کرده است(سجادپور،1385 :282).
به نظر می رسد که برژینسکی در کتاب خود تحت عنوان «تنها قدرت جهانی» این منطقه را در منطق آمریکا به درستی معرفی کرده باشد. وی این محدوده جغرافیایی را «بالکان- اروپا- آسیا» می نامد و می نویسد: اوراسیا صفحه شطرنجی است که حرکت بر سر سلطه برتر جهان در آینده نیز بر روی آن صورت خواهد گرفت. روشن است که محدوده مورد نظر برژینسکی آسیای مرکزی است(کویی،112:1373). در این خصوص که یکی از اهداف اصلی آمریکا، انگلیس و متحدان اروپایی از حمله به افغانستان، تسلط بر ذخایر غنی نفت و گاز آسیای مرکزی و حوزه خزر بوده است؛ بسیاری از صاحب نظران اتفاق نظر دارند که در کنار ذخایر نفت و گاز منطقه خلیج فارس از اهمیت ویژه ای برخوردار است به گونه ای که برخی از اندیشمندان آمریکایی همچون جفری کمپ ترکیبی از دو منطقه انرژی زای خلیج فارس و دریای خزر را «بیضی استراتژیک انرژی[12]» نامیده اند که ایران را در میان گرفته است. دیگر اندیشمندان آمریکایی این منطقه را هارتلند جدید می دانند که بر روند بازی های ژئوپلیتیک قرن بیست و یکم اثر فراوان خواهد داشت(ملازهی،1381: 159-157).
بنابراین، ملاحظه می گردد انقباض فضایی شوروی و انطباق آن بر مرزهای روسیه و ظهور فضاهای آزاد شده مزبور که دچار خلاء قدرت بود، فرصت را برای انبساط فضایی قدرت رقیب یعنی آمریکا فراهم نمود. ایالات متحده مرزهای ژئوپلیتیک خود را تا حد انطباق بر مرزهای روسیه گسترش داد تا بازی رقابت، قدرت و نفوذ را به نفع خود تمام نماید. بدین ترتیب، درصدد بسط و نفوذ خود در مناطقی برآمد که پیش از آن در حوزه نفوذ اتحاد شوروی محسوب می شدند، یکی از این مناطق، آسیای مرکزی بود که تا قبل از فروپاشی شوروی بخشی از بلوک شرق به حساب می آمد. مرحله نخست در توسعه این نفوذ، به رسمیت شناختن استقلال این کشورها بود، مرحله دوم اعطای برخی کمکهای اقتصادی برای بازسازی وضعیت اقتصادی آنها و مرحله سوم توسعه نفوذ سیاسی برای همراه کردن آنها با سیاست خارجی آمریکا در صحنه مناسبات جهانی به شمار می آید(بصیری و ایزدی زمان آبادی،1383: 101-99). در واقع سیاست کلان ایالات متحده در مورد کشورهای بلوک شرق سابق و جمهوریهای بازمانده از شوروی، آن گونه که از سوی آنتونی لیک، مشاور امنیت ملی کلینتون رئیس جمهور پیشین آمریکا در سپتامبر 1993 بیان شد به راهبرد توسعه به عنوان جایگزین سیاست مهار[13] موسوم گشت. این راهبرد به گسترش فضای دمکراسی و اقتصاد بازار در کشورهای مذکور کمک می کند تا منافع ملی ایالات متحده تامین شود(کرمی،1379: 15-14).
در واقع، با گذشت بیش از هجده سال پس از فروپاشی نظام دو قطبی و توسعه تدریجی قلمرو ژئوپلیتیک آمریکا در اوراسیا، محور ژئواستراتژیک مزبور با نقش آفرینی های اقتصادی و نظامی کامل تر گردید. آمریکا در همه این کشورها سفارت افتتاح کرده و با سرمایه گذاریهای سیاسی، علمی و تبلیغاتی سعی نموده تا نفوذ کاملی را در این جمهوریها بدست آورد. در این نفوذ از نهادهای بین المللی نظیر سازمان ملل، صندوق بین المللی پول،کنفرانس امنیت و همکاری اروپا، اتحادیه اروپا و ناتو بهره گرفته است. بعد از حوادث یازده سپتامبر نیز با پیگیری ایده انقلاب رنگی[14] تلاش کرده با تعویض رهبران منطقه، چهره هایی را به قدرت برساند که رضایت مردم را تا حدی به همراه داشته باشند و در عین حال وابسته به آمریکا و مجری سیاستهای واشنگتن باشند. از جمله محورهای تلاشهای امنیتی ایالات متحده در منطقه می توان به حمایت از گسترش ناتو به شرق و پیمانهای نظامی غربگرا مانند گوام و نیز اعطای کمکهای مالی، فنی و نظامی به جمهوریهای مزبور اشاره کرد(رسولی،1386 :175-174). در همین راستا ایالات متحده برای حضور در منطقه از انگیزه ها و دلایلی برخوردار است که عمده ترین آنها را بیان می نماییم.
الف) جلوگیری از رشد بنیادگرایی؛
ب) مقابله با نفوذ ایران؛
پ) مهار و تضعیف روسیه؛
ت) کنترل چین در منطقه؛
ث) دستیابی به منابع انرژی دریای خزر(شکم نرم اوراسیا)؛
ج) تقویت حضور و نفوذ اسرائیل در آسیای مرکزی؛
چ) تلاش برای ارائه الگوی ترکیه برای کشورهای منطقه؛
ح) منافع راهبردی – نظامی ایالات متحده در اوراسیای مرکزی(بصیری و ایزدی زمان آبادی،1383: 118-110).
فدراسیون روسیه
روسیه همواره یک قدرت سرزمینی بوده است و از هنگامی که در قرن 15، دولتی متمرکز پیدا کرد، تسلط بر مناطق پیرامونی را یکی از اهداف خود قرار داد. شرایط ژئوپلیتیک روسیه، عدم وجود قدرتهای همتراز در منطقه و ضعف قدرتهای محلی راه را برای این امر هموار کرد. با تصرف بخشهایی از ماوراءالنهر که اینک روسها آن را آسیای مرکزی می نامیدند این تسلط کامل گردید و اهمیت فوق العاده ای برای آن قائل شدند. پس از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی هم رهبران این کشور دریافتند که جمهوریهای پیرامونی از اهمیت بالایی در سیاست کشور برخوردارند. با اضمحلال شوروی گرچه در مقاطعی (اواخر دوره گورباچف و اوایل ریاست یلتسین) غفلت نسبی نسبت به جمهوریهای استقلال یافته صورت گرفت اما به تدریج با مطرح شدن خارج نزدیک و سیاست نگاه به شرق بار دیگر منطقه آسیای مرکزی جایگاه سابق خود را در سیاستهای ژئوپلیتیکی مسکو باز یافت. با وقوع حادثه تروریستی سال 2001 در آمریکا و همکاری روسیه با این کشور و ائتلاف علیه تروریسم و جنگ پیشگیرانه از حساسیت روسیه نسبت به این مناطق و حتی حضور نظامی ایالات متحده تا حدودی کاسته شد. اما نقش ژئوپلیتیکی منطقه در شکل گیری بازی بزرگ جدید و نیز وارد شدن بازیگران متعدد به آن در صدر برنامه های سیاست خارجی روسیه قرار گرفت.
سیاست خارجی روسیه در دوران پسا جنگ سرد(2008-1991)
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روسیه سیاست خارجی خود را به گونه ای متفاوت سامان داد. به عبارت دیگر سیاست خارجی این کشور از سال 1991 به بعد متاثر از سه گفتمان اصلی یوروآتلانتیسم(آتلانتیک گرایی) طی سالهای 1996-1991، یوروآسیانیسم(اوراسیاگرایی) در 1999-1996 و ملی گرایی بوده است. در مجموع، دولت روسیه در بسیاری موارد فراتر از گفتمان غالب هر دوره ای عمل کرده اما معمولا ً مجبور به در نظر گرفتن الزامات و قیود گفتمان مسلط شده است. می توان گفت از سال 2002 به بعد هیچ گفتمان غالبی مطرح نیست و بقایای هر سه گفتمان مذکور به نوعی خود را در عملگرایی و مصلحت طلبی دولت ولادیمیر پوتین(رئیس جمهور اسبق و نخست وزیر کنونی روسیه) جلوه دادند. او اگر چه بر صبغه های ملی گرایی تاکید داشت؛ اما تقریبا ً شعارهای یوروآتلانتیستها را عملی ساخته و در عین حال کوشیده بخشی از ادعاهای یوروآسیانیستها را نیز عملی کند(مقدم،1384: 167). بنابراین، سیاست خارجی روسیه با جایگزینی مفهوم چندجانبه گرایی[15] بجای چندقطبی[16] تلاش دارد فضای جدیدی پیش روی خود در روابط با غرب بگشاید. چرا که در جهان چندقطبی روسیه خود را ملزم به رقابت می داند در حالیکه در مفهوم چندجانبه گرایی، مسکو از طریق همکاری می تواند مانع از شکل گیری جهان تک قطبی[17] مدنظر واشنگتن شود(Smith, 2005 :37).
بطور کلی، سیاست خارجی روسیه در دهه 1990 دوره ای از آشفتگی را پشت سر گذاشت که ضعف ادراک از تحولات محیطی، عدم توان سناریو پردازی، تصمیم گیریهای نابسامان و منفعلانه مشخصه اصلی آن بود. روسیه در خلال این دوران به کشوری غیرقابل پیش بینی، با اهدافی نامشخص تبدیل شده بود و فاقد یک رهیافت واقعی وعملی بود.(Kortunov, 2005:4) با به قدرت رسیدن پوتین راهبرد «بازیگر سازنده» براساس رویکرد «عملگرایانه» در دستور سیاست خارجی روسیه قرار گرفت. وی سه اصل نوسازی اقتصادی، دستیابی به جایگاهی شایسته در فرایندهای رقابت جهانی و بازسازی جایگاه روسیه به عنوان یک «قدرت بزرگ جدید» را مبنای سیاست خارجی خود قرار داد. در هر حال گرچه مسکو سعی دارد از سیاست «برادر بزرگتر» در فضای خارج نزدیک خود بویژه آسیای مرکزی و قفقاز که به مثابه «شاهراه تنفس استراتژیک» این کشور می باشد، به سیاست «نزدیکتر به خانه» و مداخله جویی کمتر در سیاستگذاریهای کشورهای پیرامونی روی آورد. اما مسائل پیش روی مسکو بویژه در موضوع اخیر گرجستان مانع از آن نمی شود تا به سیاست برادر بزرگتر باز نگردد و آن را از نظر دور دارد(امینی، 1385: 16). بدین ترتیب، در یک نگاه کلی جنگ افغانستان، حضور نظامی آمریکا در آسیای مرکزی، جنگ عراق و تحولات خاورمیانه، خروج آمریکا از پیمان (ABM)و گسترش ناتو به شرق از جمله موضوعات برجسته ای بودند که سیاستمداران کرملین را برای اجرای رویکرد جدید پوتین تشویق کرد. بدین ترتیب، تحولات سیاست خارجی روسیه در مرحله پایانی ریاست جمهوری پوتین کیفیتی ویژه یافت و مبنای عمل خود را «دیپلماسی فعال» در عرصه بین الملل و سیاست «مقاومت مستقیم» را در برابر یکجانبه گرایی ایالات متحده در پیش گرفت(نوری،1386 :57).
اهمیت منطقه آسیای مرکزی برای روسیه
استقلال جمهوریها و مشخصا ً آسیای مرکزی فضایی را ایجاد کرد که قدرتهای منطقه ای و فرامنطقه ای را برای ورود به رقابت به این منطقه کشاند. روسیه که از 1991 به بعد حوزه نفوذ خود را در آسیای مرکزی و قفقاز تا حدودی کاهش داده بود به ناگاه با حضور بازیگران جدید در حیات خلوت خود مواجه شد. با توجه به اهمیت فوق العاده ای که این مناطق چه قبل و چه بعد از فروپاشی برای روسیه داشتند و نیز بروز یکسری جریانات از قبیل گسترش ناتو، حضور چشمگیر آمریکا در منطقه بویژه از 11سپتامبر به بعد، پتانسیل بحران خیزی و ناامنی در منطقه، اقلیتهای قومی، پیوندهای مختلف و ریشه ای بین روسیه و جمهوریهای استقلال یافته، ترس از کاهش حیثیت و اعتبار بین المللی روسیه، رقابت با آمریکا و نیز منافع بسیار حوزه دریای خزر و مسائل مرتبط با آن و نیز قدرت نمایی چین سبب گردید تا روسیه دوباره خارج نزدیک را در صدر برنامه های سیاست خارجی خویش قرار دهد.
به طور کلی، روسها می کوشند تا در زمینه های مختلف همچون انرژی، ارتباطات و امنیت وابستگی کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز را به خود تداوم بخشند تا ضمن حفظ حضور مستمر در منطقه، بهره گیری از فرصت ها و امکانات و نیز مدیریت بحرانها در آسیای مرکزی مانع از گسترش نفوذ سایر بازیگران و نیز گرایش این جمهوریها به آنها شوند و در عین حال یکه تاز عرصه (New Heartland) باشند. بطور کلی، دوری و ملی گرایی دولتهای منطقه از مسکو، منافع اقتصادی منطقه، حضور و نفوذ قدرتها، گروههای مذهبی و تندرو، امنیت روسهای ساکن منطقه، تجارت مواد مخدر و جنایت، بحران و بی ثباتی در منطقه و احتمال سرایت آنها به داخل روسیه و اهداف نظامی – امنیتی را می توان از عمده ترین دلایل توجه روسیه به منطقه دانست.
در واقع، در نخستین سالهای استقلال فدراسیون روسیه غربگرایان هدایت سیاست خارجی این کشور را رهبری می کردند. غربگرایان برجسته ای همانند کوزیرف اولویت سیاست خارجی روسیه را همکاری با آمریکا و اروپا برآورد کرده بودند. به زودی تحولاتی در سیاست داخلی و خارجی روسیه شکل گرفت که فرایندی از تردید در روابط گسترده روسیه با ایالات متحده و اروپا را به همراه داشت که شکاف در این روابط با تحولات شرق اروپا گسترش یافت. روسیه که از دیرباز نقش برادر بزرگتر را برای اقوام اسلاو و روس دنبال کرده بود، حمایت از صربها را در مناقشات یوگسلاوی فرو پاشیده و بخشهای بازمانده آن هدف قرار داد. جنگهای بالکان و حمایت روسیه از صربها چالشهای جدیدی را در روابط روسیه با آمریکا موجب شد. یوروآسیانیستها به شدت سیاستهای ناکارآمد سیاستمداران غربگرا را مورد انتقاد قرار دادند. برکناری کوزیرف و جایگزینی پریماکوف علامتی گویا در تغییرات اساسی سیاست خارجی روسیه بود. پوتین با سابقه فعالیت در دستگاه امنیتی روسیه بیش از یلتسین نسبت به احیای سیاستهای دوران اتحاد جماهیر شوروی متمایل بود. مبارزه با تروریسم که از سوی آمریکا اعلام شد، نزدیکی مجدد ولی موقت کرملین - کاخ سفید را در پی آورد. اما این روند دیری نپایید که واکنش شدید پوتین در کنفرانس مونیخ در سال 2007 آمریکا را برای ایجاد جهان تک قطبی مورد حمله قرار داد و مخالفت با استقرار سیستم ضد موشکی در چک و لهستان به خوبی از شکاف جدید دو کشور حکایت می کرد. جدا شدن کوزوو از صربستان و سپس اعلام استقلال و مسئله گرجستان زمینه را برای افزایش تنش بیشتر میان روسیه و غرب را به نمایش گذاشت. و این مسائل همگی در نگاه مسکو به اوراسیای مرکزی تاثیر گذار می باشد با این وصف در قلمرو جمهوریهای سابق، روسیه برای خود منافع حیاتی قائل است، در حالی که ایالات متحده به صراحت خواستار بازگشت روسیه به مرزهای خود و در واقع اجرای سیاست «مهار جدید»[18] می باشد این در حالی است که روسیه سعی دارد با قدرت عمل نماید و در مواقعی پکن و شانگهای را نیز به یاری بطلبد(کولایی،1386: 43-42).
چین
در واقع، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود که آسیای مرکزی جایگاه ممتازی حتی بیشتر از قبل در سیاست خارجی چین کسب کرد. زیرا پس از سقوط اتحاد شوروی تعداد کشورهای طرف دیپلماسی چین به جای یک کشور به 15 کشور رسید. و با توجه به چالشها و فرصتهای خاص هر یک از آنها چین هر کدام از این جمهوریها را بطور جداگانه مورد توجه قرار داده است(جباری،1373: 213). جمهوری خلق چین به گسترش روابط دوجانبه و چند جانبه با کشورهای آسیای مرکزی بالاخص در چارچوب سازمان همکاری شانگهای اولویت بالایی می دهد و روابط خود را بر اساس پنج اصل: صلح، توسعه، همکاری، داد و ستد و رفاه متقابل و نیز پیشرفت و تفاهم بنا نهاده است(دیوسالار،1385 :4).
پکن فاکتورهای زیرا عامل گسترش مناسبات با کشورهای آسیای مرکزی می داند. بدین معنی که این کشورها باید از دیدگاه چین در ارتباط با تایوان حمایت کنند و چین نیز از استقلال و توسعه مستقل هر یک از آنها حمایت کند، باید همدیگر را به عنوان شرکای امنیتی بدانند و در کنار هم در برابر جدایی طلبی، تروریسم و بنیادگرایی بایستند همچنین روابط میان آنها نیز باید بر مبنای اصول محکم اقتصادی بنا گردد و برای دفاع از صلح و ثبات در منطقه همکاری کنند(عطایی،1378 :108). می توان منافع اصلی چین در آسیای مرکزی و قفقاز را به شرح زیر بر شمرد:
1- بهره برداری از ذخایر نفت و گاز منطقه و کاهش وابستگی خود به نفت خاورمیانه؛
2- جلوگیری از حضور هر چه بیشتر آمریکا و ناتو در آسیای مرکزی و قفقاز ؛
3- تضعیف سازمان کشورهای مستقل مشترک المنافع وکاهش وابستگی به روسیه؛
4- کمک به تحقق وحدت اقتصادی منطقه؛
5- جلوگیری از گسترش بنیادگرایی اسلامی و افراط گرایی در منطقه با توجه به آسیب پذیری استانهای شمال غربی خود؛
6- رقابت و تلاش برای کسب برتری در بازی بزرگ جدید در کنار سایر رقبا(امیدوارنیا،1380 :1).
بنابراین، در نظام بین الملل نوین چین یکی از کشورهایی است که اهمیت و جایگاه ویژه ای دارد به گونه ای که با پی گیری سیاستهای مستقل و با توجه به قدرت نظامی و اقتصادی خود توان تاثیرگذاری بسیاری بر مسائل منطقه ای و جهانی و به خصوص نقش محوری و کلیدی در مسائل آسیا و نیز پاسفیک را داراست(تبریزی،1382 :219). پیشرفت سریع چین در همه زمینه ها عامل مهم ارتقای سطح مشارکت و نفوذ آن شده است. بدین ترتیب، رشد چین در دو دهه اخیر موجب بازتعریف موقعیت ژئواستراتژیکی و ژئوپلیتیکی آن در سطوح مختلف گردیده است؛ بازتعریفی که نگرانی بازیگران عمده را فراهم آورده است و بطور کلی آمریکا و هند بیش از سایرین در این نگرانی شریکند(شریعتی نیا،1386).
چین که اینک به کشوری در حال ظهور در نظام بین المللی تبدیل شده است تلاش دارد که گامهای اساسی را در نظام منطقه ای و پاشنه آشیل خود یعنی آسیا و مهمترین رقبایش هند و ژاپن در این منطقه و آسیای مرکزی (روسیه و آمریکا) بردارد. زیرا تبت و سین کیانگ قلب سرزمین چین و تایوان هم خط قرمز سیاستهای این کشور در ارتباط با آسیا به حساب می آیند و رقابت با مسکو و واشنگتن وجه بارز خط مشی چین در آسیای مرکزی است.
در مورد هند می توان گفت روابط چین با هند به عنوان رقیب و همجوار از زمان استقلال هند و پاکستان تحولات گوناگونی به خود دیده است. اختلاف پکن عمدتاً با دهلی نو است نه اسلام آباد و این خود از درگیریهای مرزی سرچشمه می گیرد چرا که چین از این زمان به بعد از دردی به نام تبت رنج می برد. گفته می شود در دوره استعمار بریتانیا بر هند، تبت به صورت امتیازی ویژه به هندوستان داده شده بود. در سال 1950 چین به تبت حمله می کند و این سرزمین را به کنترل در می آورد. اما اختلافات بالا می گیرد و در سال 1962 به درگیری نظامی می انجامد و از آن زمان به بعد دالایی لاما رهبر سیاسی و مذهبی این منطقه را بدست گرفته است. همچنین از آن مقطع به بعد روابط چین و هند وارد مراحل پر تنشی می گردد که تا دهه 1990 در کنار مسایل دیگر ادامه می یابد.
آزمایش هسته ای هند در 1989 بر تیرگی روابط افزود اما در 1999 در جریان «کارگیل» بین هند و پاکستان راه حل مسالمت آمیز را به هر دو کشور پیشنهاد داد که با قدردانی هند همراه گردید گرچه نباید از یاد برد که در برخی موارد چین از موضع پاکستان در قبال کشمیر حمایت به عمل می آورد. در حال حاضر نکه این قدرت رقیب غیر قابل کنترل شود باید با آن تسویه حساب کرد(ملازهی،1384 تنش تبت با دولت چین برای استقلال کامل همچنان ادامه داردکه گاهی به اوج کشمکش و درگیری و گاهی به مذاکرات می انجامد. البته نباید از این نکته غفلت ورزید که این مسئله در تیرگی روابط چین با همسایه و رقیب قدیمی اش هند تاثیر گذار می باشد. به هر حال چین خواستار این است که هند از ناراضیان تبتی حمایت نکند همچنین از سیاست پکن در مورد تایوان پشتیبانی کند. هند و چین هر دو خواهان نظم چندجانبه گرا برای دستیابی به نقش بیشتر در عرصه جهانی هستند و الزامات اقتصادی و اولویت آن در استراتژی کلان دو کشور در کنار دلجویی دهلی نو از پکن برای کسب حمایت این کشور برای دست یافتن به کرسی شورای امنیت می تواند عوامل مهمی برای عادی سازی روابط باشند(وکیلی،1386: 102-101).
در ارتباط با ژاپن بایستی اذعان داشت روابط چین و ژاپن پیوسته به سوی سردتر شدن و رقابت استراتژیک پیش می رود که ناشی از اختلافات تاریخی و مرزی است در عین حال رقابت اقتصادی در شرق و جنوب شرق آسیا به همراه نزدیکی واشنگتن- توکیو و ارتباط ژاپن با تایوان از طریق ایالات متحده از دیگر عوامل تاثیرگذار دیگر می باشد. همانطور که در صفحات قبل اشاره شد در این زمینه چین امیدوار است یک مشارکت استراتژیک بین پکن و مسکو بتواند با مشارکت آمریکایی- ژاپنی مقابله کند.
از دیگر دغدغه های چین مسئله تایوان و حامی پشت پرده آن ایالات متحده می باشد. نکه این قدرت رقیب غیر قابل کنترل شود باید با آن تسویه حساب کرد(ملازهی،13گرچه آمریکا بطور رسمی اعلام نموده است که به سیاست یک چین متعهد است و تایوان را بخشی از چین می انگارد، اما مستقیم و غیرمستقیم نیروهای استقلال گرا را در تایوان تقویت می کند. تناقض در سیاستهای اعلامی و اعمالی آمریکا بزرگترین مایه آزار برای دیپلماسی چین است(شاهنده و طاهایی،1383 :267). رفتار چین در قبال تایوان نه تنها آینده این جزیره را شکل می دهد بلکه تاثیرات آن بر روابط دو سوی تنگه تایوان سرنوشت الحاق چین و تایوان به یکدیگر بر کل منطقه و جهان از نظر اقتصادی و سیاسی پیامدهای مهمی می تواند به دنبال داشته باشد. تایوان مهمترین و جدی ترین مسئله موجود در روابط چین و آمریکا است. زیرا ایالات متحده دارای روابط غیر رسمی بسیار قوی با تایوان است و تلاش دارد در جنوب شرق آسیا، میان کشورهای آسیای جنوب شرقی و چین فاصله ایجاد نماید که نهایت این هدف جلوگیری از نقش مسلط چین در منطقه است. بنابراین، در چارچوب همین نیت واشنگتن از تایوان در مقابل چین حمایتهای گوناگون می کند(آقازاده،1383 :215-214).
در همین راستا در زمینه روابط چین- روسیه- آسیای مرکزی باید گفت مهمترین نگرانی امنیتی چین مرزهای طولانی اش با روسیه است. همانگونه که صاحب نظران چینی نیز اذعان دارند روسیه منابع ژئوپلیتیکی لازم را برای توسعه مجدد تواناییهای نظامی را در اختیار دارد. البته نگرانی های مرزی چین تنها به قدرت روسیه محدود نمی شود. کشورهای همسایه بویژه آسیای مرکزی دولت های ضعیفی هستند و می توانند برای تهدید تمامیت ارضی چین مورد استفاده یک قدرت بزرگ همچون روسیه قرار گیرند. چین همچنین باید چشم انداز بلندمدت بی ثباتی داخلی در استانهای شمال غربی از جمله سین کیانگ را در نظر بگیرد جایی که اقلیت های قومی و مذهبی با اکثریت همسایگان بی ثبات و متخاصم چین اصلیت و هویت همانندی دارند. زیرا در دهه های 1940 و 1930 شوروی با بهره برداری از ضعف دولت ملی گرای چین نفوذ سیاسی خود را در سین کیانگ توسعه داد و در اوایل دهه 1960 از ناآرامی های قومی در این استان بهره جسته و چین را تهدید نمود
(Dryer,1994;43-44)
در منطقه خودمختار سین کیانگ ایغورها حضور دارند که بزرگترین اقلیت نژادی آن، ترک زبان و مسلمان هستند. جلوگیری از ناآرامی، جدایی طلبی، ایده های پان اسلامی و پان ترکی در این منطقه از دغدغه های عمده پکن و از اولویتهای برنامه های داخلی آن محسوب می گردد(آلیسون و جانسون،1382 :223- 222). سین کیانگ، بخاطر موقعیت جغرافیایی ممتازش بخش بزرگی از تجارت چین با کشورهای آسیای مرکزی را بویژه در سال های نخست استقلال این جمهوریها برعهده گرفت. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی باعث افزایش تحرک سین کیانگ گردید و تمایلات اسلام گرایانه و جدایی طلبانه این استان را شدت بخشید. سیاست خارجی چین در قبال آسیای مرکزی دقیقاً در راستای امنیت منطقه بسیار استراتژیک سین کیانگ قابل توصیف است. تلاشهای پکن در قبل از فروپاشی شوروی در سین کیانگ با سرکوب و استثمار همراه بود اما در عصر دنگ شیائو پینگ و بویژه پس از فروپاشی شوروی تلاش شد تا روشهای فوق در پیش گرفته نشود و به همین منظور سیاستهای اقتصادی را در راستای بازسازی و جلب وفاداری مردم این منطقه بکار بست(شاهنده،1379 :90- 88). جمعیت کثیر و پیوسته رو به افزایش ترکهای مسلمان در استان سین کیانگ برای تمامیت ارضی چین همواره تهدیدی پایدار محسوب می شوند درست شبیه همان وضعی که در تبت حاکم است. سیاستهای سخت گیرانه پکن و رفاه کلی موجود در چین، تاکنون از بروز جنبشهای استقلال طلبانه و تاسیس «جمهوری مستقل ترکستان شرقی» قوی جلوگیری کرده است زیرا سیاست سرکوب و همزیستی همزمان پکن تا حدودی در عدم استقلال این منطقه موثر بوده است. (استار،1381 :118).
در ارتباط با همسایگان آسیای مرکزی تقویت و حضور بیشتر آنان همچون ترکیه تاحدی مورد مخالفت نسبی چین قرار گرفته است. زیرا چین مدعی است که ترکیه به عنوان کارگزار آمریکا در منطقه عمل می کند و این کشور درصدد سلطه بر بازار منطقه آسیای مرکزی است و به لحاظ گسترش عقاید پان ترکی زنگ خطر محسوب می گردد. در خصوص ایران هم چینیها سیاست محتاطانه ای را دنبال می کنند زیرا که ایران به طور سنتی در منطقه نفوذ دارد و این هم فاکتور هشدار دهنده دیگری برای قدرت نمایی چین در آسیای مرکزی می باشد. رویکرد چین به اسرائیل نیز ناشی از دیدگاه پکن نسبت به آمریکا می باشد و از آن تاثیر می پذیرد(شاهنده،1379 :94-93).
نتیجه گیری
با توجه به مطالب مذکور از دهه 1990 به این سو با کاهش قدرت و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی و بدنبال آن سقوط این کشور در نظام دوقطبی و رهایی منطقه اوراسیا که سالها حیات خلوت مسکو بود تفکر حاکم بر نظام بین المللی در عمل در دو مسیر تک قطبی (ایالات متحده) و چندقطبی (روسیه، چین و هند) قدرتهای بزرگ را در راستای بازی بزرگ جدید به تکاپو در آورد. بدین ترتیب، در یکی از مهمترین نقاط هارتلندی دنیا (آسیای مرکزی) این بازی آغاز شده است و این منطقه هم اکنون تبدیل به عرصه پیچیده ای از رقابت و همکاری میان واشنگتن، مسکو و پکن گردیده است. در این میان نقش جمهوری خلق چین به عنوان قدرتی در حال ظهور در این بازی حائز اهمیت می باشد. زیرا پکن از گذشته تاکنون بالاخص در دوران معاصر به دلایل ژئواستراتژیکی، ژئواکونومیکی و ژئوپلیتیکی در کنار فاکتورهای تاریخی و فرهنگی؛ به منطقه آسیای مرکزی احساس تعلق دارد. چین شراکت همراه با رقابت با ایالات متحده و روسیه را برای ایفای نقش بازیگر برتر در بازی بزرگ جدید امری محرز می داند و سازمان همکاری شانگهای نیز به عنوان بازوی قدرتمند این کشور دورنمایی مطلوب برای آن ایجاد کرده است و می تواند نسبت به این امر امیدوار باشد.