سیدرضا میرمحمدی
سالهاست که تئوری پردازان مسائل سیاسی غرب و واضعان مفاهیم نظام به اصطلاح جدید بین الملل، با حمایت رهبران و حاکمان مستکبر و زورمدار آمریکا و نیز با پوشش وسیع و پر حجم رسانه ها و دستگاه های تبلیغاتی در تلاشند این ایده بی پایه و اساس را که لیبرال دموکراسی غربی غایت آمال و آرزوهای جامعه بشری است، بر ذهن و اندیشه انسان عصر حاضر وارد کرده و آن را نهادینه کنند.
آنان با درشت نمایی یک سویه پیشرفت های مادی غرب و تصویرسازی های اغراق آمیز از رفاه اجتماعی موجود در کشورهای این حوزه، چنین القاء می کنند که لیبرال دموکراسی غربی کاملترین و جامعترین شکل سیستم و نظام سیاسی موجود و ممکن در جهان است و بهتر از هر قالب و چهارچوب مدیریت سیاسی دیگری می تواند انسان را به سعادت دنیا و سر منزل مقصود رهنمون سازد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی فرصت مغتنم و تازه ای پیش آورد تا داعیه داران این نظریه غیرواقع بینانه بر تلاش خود در راستای جا انداختن تز پوشالی خویش بیفزایند و شکست رقیب و قطب مقابل خود را که ده ها سال با او به رویارویی در یک جنگ سرد و مقابله ایدئولوژیک پرداخته بودند به حساب برتری لیبرال دموکراسی غربی گذاشته و نظام حاکم بر جغرافیای سیاسی غرب را فاتح و پیروز میدان قلمداد نمایند. در بحبوحه اضمحلال ابرقدرت شرق، فرانسیس فوکویاما نظریه پرداز معروف آمریکایی با طرح ایده «پایان تاریخ» و اندکی بعد با انتشار اثر جدید خود با عنوان «پایان تاریخ و آخرین انسان» در سال 1992م، پرچم سردمداری تئوریک این جبهه را بر دوش گرفت و امپریالیسم خبری و رسانه ای غرب نیز با تمام توان در میدان تبلیغات وارد شد تا این فکر و اندیشه غلط و ناسازگار با فطرت بشر و فلسفه خلقت عالم را همه گیر و همه باور سازد.
غرب در دوران جنگ سرد برای اثبات برتری و تفوق دموکراسی غربی بر سایر نظام ها در منظر افکار عمومی دنیا، به سیاه نمایی رقیب و جبهه مقابل خود به سردمداری کرملین می پرداخت و با تبلیغ گسترده ضعف و ناکارآمدی نظام سوسیالیسم در اداره ملت ها و کشورها، نتیجه می گرفت که تنها ملجا و راه رهایی انسان ها ورود در حریم امن و آسایش دموکراسی غربی است. پس از فروپاشی شوروی، رهبران و نظریه پردازان نظام سیاسی غرب نیاز به یک رقیب و دشمن دیگر ولو خیالی داشتند تا همواره در یک مقایسه نابرابر همچنان به برتری نمایی دموکراسی غربی در مقابل سایر مدل ها و الگوهای موجود تداوم بخشند تا ملت ها را با ارائه یک نمونه عینی و بصورت مصداقی به جامع و کامل بودن لیبرال دموکراسی غربی بشارت دهند.
این بار با این هدف شوم که هم به ذهنیت سازی خود درباره برتری لیبرال دموکراسی غربی ادامه دهند و هم دنیای اسلام و مسلمانان را که دامنه امواج تاثیرگذاری و گسترش آن به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به سرعت رو به تزاید گذاشته بود به عقب نشینی و پس روی وادار سازند، پدیده ای بنام بنیادگرایی اسلامی را مطرح کرده و به بزرگ نمایی خطر ساختگی آن پرداختند.
حوادث یازده سپتامبر محمل خوب و فرصت تاریخی بسیار مناسبی برای رهبران و تئوری پردازان آمریکایی بود تا این رویکرد را به یک جریان پرشتاب تبدیل کرده و با آهنگ تند به مسیر خود ادامه بدهند. ولی پی آمدهای این رویداد نادر تاریخی که حواشی و ابعاد تامل برانگیز آن احتمال طراحی و اجرای آنرا از سوی دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا و اسرائیل تقویت کرده تردیدها و چالش های زیادی را دامنگیر ایده پایان تاریخ و الگوی لیبرال دموکراسی غربی کرده است.
چهره بیرونی ایالات متحده آمریکا از دید ملت ها حداقل از زمان حمله اتمی به ژاپن در سال 1994م به اندازه کافی کریه المنظر و نفرت انگیز شده و در جریان جنگ ویتنام تا اندازه زیادی تشدید یافته بود. اما اقدامات وحشیانه و ضدبشری این دولت طغیانگر در ماهها و سال های بعد از حادثه 11سپتامبر وجهه داخلی آنرا نیز به شدت زیر سؤال برد و نزد شهروندان خودش متهم به زیر پا گذاشتن اصول و ارزش های دموکراسی گردید.
در یک ارزیابی و نگرش کلی می توان گفت که سکه تمدن غرب دو روی متفاوت دارد بطوری که این تفاوت آشکار، چهره ای متناقض و متضاد از آن در ذهنها تداعی کرده است. یک طرف سکه تمدن غرب تصویری است که دیگران (ملت ها و دولت های آسیایی آفریقایی و جهان سومی) از آن در حافظه تاریخی خود دارند و آن چیزی جز استثمار، بهره کشی، غارتگری و کشتار و جنایت نیست. اوراق کتاب قطور تاریخ و سرنوشت بشر بویژه در دوران معاصر هیچ وقت فجایع هیروشیما و ناکازاکی، ویتنام، فلسطین، الجزایر، بوسنی هرزه گوین و... را از لابلای سطور و صفحات خود پاک نخواهد کرد. اما تمدن غرب و قدرت های بزرگی که پرچم نمایندگی آنرا بر دوش گرفته اند روی دیگری هم دارند که به نظر میرسد اختلافات زیادی با روی اول آن دارد.
واقعیت این است غرب بویژه در نیم قرن گذشته منهای اتفاقاتی که پس از یازده سپتامبر در درون خود شاهد آن شد و صورت بی نقابش را عیان ساخت، برای شهروندان و اتباع اش خدمت های فراوانی کرده و تا حدود زیادی پیشرفت، مدنیت و رفاه اجتماعی را برای آنان به ارمغان آورده بود. (البته با اذعان به اینکه تبعیض و بی عدالتی کاملاً رخت نبسته و چهره اش همچنان نمایان بود.) ولی رفتار و اقدامات دولت آمریکا و متحدان اروپایی اش در پنج سالی که از وقوع حادثه یازده سپتامبر می گذرد طوری بوده است که چهره دموکراسی مورد ادعای آنها برای شهروندان خودشان نیز کریه و غیرقابل قبول شده است. اگر فهرست وار به آنچه در رفتار و اعمال دولت آمریکا و متحدان اروپایی اش بعد از 11سپتامبر بروز کرده بنگریم، مناظر تأمل برانگیزی به چشم می خورد که برخی از آنها عبارتند از:
1- کاهش آزادی های مدنی شهروندان و افزایش محدودیت های اجتماعی آنان به بهانه مبارزه با تروریسم.
2- ایجاد فضای پلیسی و امنیتی در کشورها و شهرهای آمریکا و اروپا و ورود ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی در حریم زندگی شخصی افراد و خانواده ها.
3- ایجاد شکاف میان ملت ها و دولت های غربی و مخالفت افکار عمومی این کشورها با اقدامات و تصمیمات رهبران و دولت مردان شان.
4- افزایش فوق العاده و چشم گیر تبعیض میان اتباع و شهروندان آسیایی و آفریقایی الاصل آمریکا و اروپا با اتباع و شهروندان خودی و اصیل این کشورها به بهانه ملاحظات امنیتی.
5-...
بدیهی است که موارد و نمونه های فوق همگی از مصادیق بارز نقض اصول و ارزش های دموکراسی به حساب می آیند که امروزه در درون همین دولت های مدعی لیبرال دموکراسی بطور چشم گیری مشاهده می شود. اگر در گذشته، رقبا و ملت های غیرغربی، قدرت های آمریکایی و اروپایی را متهم به ظلم و بی عدالتی در دنیا می کردند، هم اینک ملت ها و شهروندان خود غرب نیز به چنین باور و اعتقادی رسیده اند.
نکته مهمتر اینکه در دموکراسی غربی حاکمیت اراده و خواست مردم همیشه یک اصل غیرقابل خدشه و تردید به حساب می آمده است درصورتی که حوادث و رویدادهای ماهها و سال های اخیر ثابت کرد که رهبران قدرت های غربی مشخصاً آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان نه تنها در همه جا به خواست و اراده مردم و افکار عمومی بها نمی دهند بلکه در راستای اهداف استکباری خود برعکس آن نیز عمل می کنند. قضایای مربوط به جنگ و اشغال افغانستان و عراق و در روزهای اخیر حوادث لبنان، مثال روشن چنین رویکرد غیردموکراتیکی محسوب می شود.
آیا با وجود این همه حادثه و رویداد تلخ و تأسف بار که جملگی محصول تفکرات فاشیستی و مستکبرانه رهبران آمریکا، انگلیس و... است باز هم می توان پذیرفت که لیبرال دموکراسی غربی «پایان تاریخ» و غایت آمال و آرزوهای بشر است؟ آنچه این روزها در لبنان می گذرد واقعاً لکه ننگ تاریخ و مایه بی آبرویی رهبران غرب پرمدعا و مجامع و سازمان های بین المللی است که سنگ حمایت از حقوق بشر و دموکراسی را بر سینه می زنند. جنایت ها و فجایعی که حاکمان و رهبران دنیای لیبرال دموکراسی برای زنان، کودکان و غیرنظامیان لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان و... به ارمغان آورده اند در طول تاریخ چند هزار ساله بشری کم نظیر است. اگر صدها سال قبل چهره هایی مثل اسکندر، چنگیز و تیمور انسان ها را قتل عام می کردند سخن از دموکراسی در میان نبود ولی هم اینک در هزاره سوم میلادی کسانی مانند بوش، بلر و اولمرت با شعار لیبرال دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و تکریم انسان، کودکان شیرخوار را در آغوش مادر آنهم در خواب نیمه شب با بمب های هدایت شونده قطعه قطعه می کنند.
چه باید گفت الا اینکه دوران لیبرال دموکراسی غربی، شروع نشده به پایان خط رسیده است و دیگر کسی در دنیا فریب این لفظ زیبا ولی ریاکارانه را نخواهد خورد. حوادث غم انگیز لبنان و فلسطین نشان مرگ لیبرال دموکراسی غربی است و جهان برای رهایی از این وضعیت غیرقابل تحمل محتاج بازگشت به خدا است. صلح و همزیستی توأم با عدالت، آرمان حقیقی انسان خاکی است و گم شده واقعی بشر، ارزش های معنوی و اخلاقی برگرفته از منبع وحی است که جهان و انسان امروزی سخت تشنه و جویای آن است.