تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۱۰۲۹۸۰

محمد ملک‌زاده
در مباحث گذشته تبیین گردید هم‌زمان با تغییر رویکرد غرب به‌مفهوم انسان و جهان، بسیاری از مفاهیم و مناسبات بشری از جمله مفهوم سیاست و حکومت نیز تغییر یافت.در پرتو رویکرد جدید عصر مدرن به این مفاهیم، قدرت و سیاست مفهومی جدید با محوریت بی‌چون و چرای انسان یافت و بر همین اساس ساختار جدید نظام بین‌الملل شکل گرفت در شکل‌گیری و گسترش این ساختار. آثار فلا‌سفه سیاسی و علمای علوم اجتماعی در کنار ظهور پدیده‌های سیاسی و اجتماعی عصرجدید مؤثر بودند.
به همان سرعت شکل‌گیری تفکر مدرن، جلوه‌های متضاد و ناهمواری در ارکان این تفکر نیز شکل گرفت و پس از گذشت چند سده اولین رگه‌‌های تزلزل در ارکان تفکر مدرن به‌چشم خورد و زمزمه‌های فروپاشی مبانی این تفکر به گوش رسید.
برخی نیچه را نقطه آغازین در اعلا‌م فروپاشی ارکان تئوریک تفکر مدرن می‌شناسند پس از وی متفکران برجسته قرن بیستم میلا‌دی نه تنها اندیشه جدیدی را در برابر این نظام روبه افول ارایه ندادند، بلکه ویژگی مشترک غالب این متفکران این بود که چشم‌انداز دنیای مدرن را رو به بن‌بست می‌دیدند. ترویج آرا و اندیشه‌های متضادگونه دیگر همچون آرای چپ، چپ‌های نو، لیبرالیسم جدید و... هر کدام به نوبه خود از تزلزل در ارکان نظام لیبرال دموکراسی حکایت دارند و نمادی از پریشان‌حالی فلسفه مدرنیسم به‌شمار می‌روند.
آرای بسیاری از فلا‌سفه غرب همچون گادامر، هایدگر، یاسپرس، متفکران حلقه فرانکفورت (مارکوزه و...) و پست‌مدرن‌هایی همچون فوکو و دیگران هرکدام بخش‌هایی از نقاط ضعف نظام لیبرال دموکراسی را عیان نموده و ساختار مخدوش و شکننده وضعیت ناشی از زدوده‌شدن ساحت‌های انسانی و بی‌توجهی به نیازهای معنوی و روحانی وی را در خلا‌ل پیشرفت صنعتی غرب به‌وضوح بیان نمودند و از بحران‌های دنیای متجدد پرده برداشتند. و بدین‌سان بشریت در طول قرن بیستم شاهد فراز و نشیب‌های حاصل از کاربست آرای مدرن بود. مهم‌ترین رقابت در طول این قرن رقابت میان در اندیشه مدرن لیبرالیسم و سوسیالیسم بود در اواخر قرن بیستم ساختار نظام بین‌الملل دستخوش تغییراتی بنیادی شد. سقوط اردوگاه کمونیسم برای حامیان اندیشه لیبرال دموکراسی پیروزی این اندیشه را بر رقیب قلمداد کرد. البته این تصور خیالی خام بود زیرا مارکسیسم نیز به دلیل برخورداری از آموزه‌های اومانیستی همپوشانی مبنایی با ایدئولوژی رقیب (لیبرالیسم) داشت و اساساً مارکسیسم و لیبرالیسم هردو ریشه در ایدئولوژی‌های مدرن دارند. بنابراین تزلزل و فروپاشی در نظام مارکسیستی به نوعی حکایت‌گر فروپاشی در نظام لیبرال دموکراسی نیز بود با این‌حال نظریه‌پردازان این نظام سعی داشتند با همان ضعف‌های ذاتی این ایدئولوژی وقت بیش‌تری را برای تداوم آن تدارک ببینند. با فروپاشی نظام دو قطبی که به تغییر و تحولا‌تی در فضای بین‌المللی انجامید قدرت‌های غربی و در راس آن ایالا‌ت متحده در پی استفاده هرچه بیش‌تر از فرصت ایجادشده برآمدند.
جهان‌شمول ساختن اقتصاد، سیاست و فرهنگ در جوامع انسانی مهم‌ترین استراتژی غرب در این دوره بود. و این در حالی بود که هنوز تعریف جامع و کاملی از مفهوم جهانی‌شدن ارائه نشده بود. در برابر این رویداد بسیاری از صاحبنظران موضع گرفتند و از چالش‌ها و تهدیدهای پیش روی این وضعیت پرده برداشتند. برخی از اندیشمندان با نگاهی منفی به این جریان، آن‌را نوعی توطئه جهانی نظام سرمایه‌داری تلقی کردند و تأثیرش را بر گسترش فقر، افزایش شکاف طبقاتی و نابرابری‌های اقتصادی به محافل سیاسی و علمی جهان گوشزد نمودند گسترش فرهنگ تجمل‌گرایی. اسراف و مصرف‌زدگی، بی‌بندوباری لجام گسیخته همراه با سرعت گرفتن تخریب محیط زیست و نابودی منابع طبیعی و عواقب فاجعه بار دیگر برای نسل‌های بعد از پیامدهای طبیعی این جریان بود که مورد توجه بسیاری از صاحبنظران علمی جهان گوشزد نمودند گسترش فرهنگ تجملگرایی، اسراف و مصرف‌زدگی، بی‌بند و باری لجام‌گسیخته همراه با سرعت‌گرفتن تخریب محیط زیست و نابودی منابع طبیعی و عواقب فاجعه باردیگر برای نسل‌های بعد از پیامدهای طبیعی این جریان بود که مورد توجه بسیاری از صاحبنظران علمی جهان قرار گرفت تلا‌ش قدرت‌های غربی و در راس آن ایالا‌ت متحده بر آن بود که در این فرآیند وابستگی‌ها و درهم تنیدگی‌های متقابل اقتصادی به‌ویژه از سوی کشورهای جهان سوم افزایش یابد و با محور قرارگرفتن اقتصاد و فرهنگ نظام لیبرال دموکراسی زمینه‌های شکل‌گیری جامعه فراملی فراهم گردد.
نتیجه طبیعی این رویداد رهاشدن امور اجتماعی از قلمرو محدود دولت-ملت‌ها و جهان‌شمولی شیوه زندگی اجتماعی و فرهنگی غرب بود. بدیهی است چنین ساز و کاری در وهله اول به محدودشدن توانایی دولت‌ها در حفظ ملی آن‌ها می‌انجامید و به‌طور حتم باعث کاهش محسوس توانایی آن‌ها در اداره روابط داخلی‌شان می‌شود. با پذیرش این فرآیند از سوی دولت، استقلا‌ل و حق حاکمیت و تعیین سرنوشت دولت - ملت‌ها کاهش یافته و بخش عظیمی از کارویژه‌های سابق آنان دگرگون می‌شود در این وضعیت نه فقط دولت‌ها که ملت‌ها نیز به کارگزاران صرف در عرصه جهانی سیستم سرمایه‌داری تبدیل می‌شوند چکیده سخن منتقدین این است که گرچه جهانی‌شدن به‌ظاهر در عرصه اقتصادی است، اما در واقع در تمام عرصه به‌ویژه مقوله فرهنگ را دربرمی‌گیرد و درصدد جهانی‌سازی سیاست فرهنگی آمریکا و تحمیل آن بر کشورهای جهان است. در این رابطه می‌توان به نظریات هانتینگتون،‌ فرانسیس فوکویاما، مک لوهان، آلوین تافلر و دیگر نظریه‌پردازان غربی اشاره کرد که در قالب توصیف جهان آینده درصدد برآمده‌اند فرهنگ آمریکایی و اصول لیبرال دموکراسی را جهان شمول سازند و گرایش به این سیستم را به کل کشورهای جهان توصیه نمایند. تفاوت اساسی این دوره با دوره قبل در این است که در نظام دوقطبی، آمریکایی‌ها موجودیت خود را در مقابل شوروی تعریف می‌کردند، ولی در مقطع جدید تلا‌ش می‌شود چنین القا گردد که ایالا‌ت متحده با دارابودن تمام ارزش‌ها و ویژگی‌های خوب)!( باید پیشتاز همه حرکت‌ها باشد و کشورهای دیگر باید دنباله‌روی آن باشند. از این‌روی در تمام شعارهای روِسای جمهور کاخ سفید در مقطع جدید از رسالت بزرگ آمریکا در ترویج دموکراسی یاد می‌شود که باید در جهت تغییر ماهیت حکومت‌های غیردموکراتیک بکوشند و این چنین شد که جهان شاهد یک‌جانبه‌گرایی و تک‌محوری آمریکا در عرصه سیاست خارجی گردید و تازه این رسالت از منظر مسیحیان صهیونیست با عنوان رسالت آمریکا برای مبارزه با شرارت هم توجیه می‌شد!
جریان نومحافظه‌کار که در آن مقطع سیاست خارجی آمریکا را هدایت می‌نمودند دغدغه خود را رهانیدن انسان‌های روی زمین از زیر یوغ ظلم و استبداد و گسترش حاکمیت دموکراسی در جهان تعریف کردند. آن‌ها خود را محق می‌دانستند با دخالت در ساختار سیاسی نظام‌های سیاسی به اهداف از پیش تعیین‌شده خود دست یابند و البته این هدف در خاورمیانه اسلا‌می -که به‌قول برنارد لوئیس نیازمند مقادیر زیادی دموکراسی بود- بیش‌تر تعقیب می‌شد از این‌رو شاهدیم که در متن راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال 2002، از خطر «بنیادگرایان اسلا‌می» و دستیابی آنان به تکنولوژی سلا‌ح‌های کشتار جمعی به عنوان مهم‌ترین خطر آمریکا یاد شده است. در این راستا جنگ پیش‌گیرانه و پیش‌دستانه از سوی حلقه روشنفکران نومحافظه‌کار در آمریکا توجیه علمی شد و به آمریکا اجازه می‌داد با زیرپا نهادن حاکمیت ملی کشورها، در هر کشوری که صلا‌ح می‌داند مداخله نظامی نماید.
در همین راستا طرح خاورمیانه بزرگ در راستای برتری جهانی ایالا‌ت متحده به‌عنوان یک ضرورت راهبردی تدوین شد تا ضمن کنترل شریان نفت، حفظ امنیت رژیم صهیونیستی و ترویج فرهنگ لیبرال دموکراسی، اسلا‌م‌گرایی مهارگردد، ولی چیزی نگذشت که این طرح در عرصه عمل به بن‌بست رسید. دستاوردهای حمله نظامی به عراق و افغانستان به هیچ‌وجه برای ایالا‌ت متحده امیدبخش نبود، پیروزی ائتلا‌ف یکپارچه عراق و تشکیل دولت اسلا‌می، پیروزی حزب‌الله در انتخابات پارلمانی لبنان، پیروزی انتخابات حماس و تشکیل دولت توسط آن، پیروزی شیعیان در انتخابات شهرداری استان‌های شرقی عربستان، پیروزی حزب‌الله در جنگ 33 روزه و متعاقب آن پیروزی حماس در جنگ 21 روزه با رژیم صهیونیستی و... همگی حکایت از آن داشت که روند در پیش‌رو در راستای اهداف از پیش تدوین شده واشنگتن حرکت نمی‌کند، بلکه ضمن بسط قدرت اسلا‌م‌گرایان مقبولیت آمریکا را نیز در جهان کاهش داده است. به‌دنبال این وضعیت ایالا‌ت متحده از اجرای طرح خاورمیانه بزرگ عقب‌نشینی کرد و به جای آن طرح خاورمیانه جدید را در دستور کار خود قرار داد این طرح راهبردی برای ایجاد شکاف بین کشورهای اسلا‌می و اجماع‌سازی علیه ایران و انزوای این کشور در منطقه و جهان بود که علا‌یم ناکامی آن نیز به‌زودی مشخص گردید. رفتارهای نادرست آمریکا و رژیم صهیونیستی از یک طرف و تدابیر هوشمندانه جمهوری اسلا‌می در سیاست خارجی از طرف دیگر باعث شد طرح‌های خاورمیانه‌ای آمریکا با شکست مواجه شود. علا‌وه بر این شکست‌ها و ناکامی‌ها، امروز ایالا‌ت متحده با چالش‌هایی چون مسأله ناامنی در عراق، افغانستان، پاکستان، قفقاز و از همه مهم‌تر بحران بزرگ مالی و رکود بی‌سابقه اقتصادی نیز مواجه است و این همه نظریه‌پردازان سیاسی غرب از جمله فوکویاما را به اعتراف درخصوص افول تفکر نظام سرمایه‌داری لیبرال دموکراسی و انحطاط آن واداشته است.