تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۱۰۳۲۵۱

عبدالحسین معتمدی
امروز دقیقاً یکصد سال از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار می گذرد. 14مرداد 1285 پس از ماه ها مبارزه و مجاهدت علما و مردم، شاه مجبور شد در برابر نهضت عدالتخواهی کوتاه بیاید و اینک یک قرن از آن روز سپری شده در حالی که بسیاری از همان بحث ها و چالش ها با زبان و بیانی تازه در عرصه سیاست و فرهنگ ما ماندگار شده است.
به تصریح قاطبه تاریخ نویسان، جنبش عدالتخواهی را علمای بزرگ به راه انداختند چندان که احمد کسروی می نویسد: «مردم مشروطه را برای عدالت می خواستند حتی آنان که به سفارت انگلیس پناهنده شده بودند، می گفتند ما آقایان علما را می خواهیم.» (1) یا به تعبیر حامد الگار «هیجانی که به اعطای مشروطیت انجامید تا حدود زیادی ملهم از علما و به رهبری آنها بود و علما حقاً انتظار داشتند که مشروطه موجب شود تا قوانین شرع منظماً اجرا شود.» (2)
نهضت اما تغییر ماهیت داد و مسخ شد چون برخلاف نهضت تحریم تنباکو و نهضت امام خمینی، از نقش ویرانگر استعمار خارجی غافل شده و به رویارویی با استبداد داخلی بسنده کرده بود و این در حالی بود که استعمار انگلیس که تکوین جنبش و تضعیف استبداد، نفوذ و سلطه و ایلغار خود در قالب امتیازهای متعدد را رو به پایان می دید، با تردستی وارد معرکه شده و درصدد استحاله و مصادره شعارهای نهضت برآمده بود. با این وجود در میان فعالان جنبش، کمتر این سؤال پرسیده شد که انگلیسی ها با همه سوابق خیانت و اجحاف، چگونه همراه جنبش عدالت خواهی ملت ایران شده اند. بدین ترتیب اتاق فکر و استراتژی نهضت از میان علما و روشنفکران وطن دوست، به سفارت انگلیس در تهران منتقل شد و از این پس، این سفارت انگلیس به کمک عناصر سرسپرده ای چون تقی زاده، میرزا یحیی دولت آبادی، احتشام السلطنه، میرزا حسینقلی خان نواب و... بود که مرزبندی ها، اولویت ها، شعارها و چارچوب ها را تعیین می کرد و در فضای جدید البته به جای آن که مرزبندی «دوست و دشمن» و «خائن و خادم» رعایت شود، ابتدا عنوان گنگ، مبهم و مغلق مشروطه را حاکم کردند و سپس هرکس از عالم و عامی خواست درباره محتوای این شعار چون و چرا کند، به صرف مخالفت یا پرسش، متهم به همراهی با استبداد شد و خونش هدر! و لو شیخ فضل الله نوری از رهبران و پیشگامان نهضت باشد.
چنین شد که در ادامه نهضت، به تعبیر ناظم الاسلام کرمانی، کاری که در مدت ده سال ناممکن بود، سفارت در چند روز انجام داد و از آن به بعد «اجزای انجمن های مخفی تمام تلاش شان این شد که روحانیان در امر جنبش دخالت نکنند.» (3)
وقت چیدن محصول بود و سروکله خیلی ها پیدا شد. کاسه های داغ تر از آش و دایه های دلسوزتر از مادر در وسط معرکه آفتابی شدند و در فضای خلأ و ابهام استراتژی و برنامه و مدل، با آزادیخواهان و علما تسویه حساب کردند، با شیخ فضل الله نوری منتقد و معترض به یک نحو و با بهبهانی و طباطبایی به نحو دیگر.
اما مشروطه انگلیسی که تجددمآبان سنگ آن را به سینه می زدند، از قوام و دوام تهی بود و هرگز نمی توانست به بار بنشیند و عدالت و استقلال را به عنوان ثمره نهضت تضمین کند. به تدریج ماهیت مشروطه خواهان سکولار آشکار شد آنجا که پس از کودتای رضاخان قلدر و بی سواد، وقتی انگلیسی ها خواستند برای حکومت خودکامه، کودتایی و سفاک وی نظریه پردازی و مشروعیت سازی کنند، اتاق فکرهایی در دربار تشکیل شد که سیدحسن تقی زاده و یحیی دولت آبادی و ذکاءالملک فروغی و روشنفکرانی از این دست کارگردانان آن بودند تا مگر با تئوری پردازی تجدد و جمهوریت و نوسازی کشور، به «دولت زور» کسوت مشروعیت بپوشانند. آنجا عیان شد که مشروطه خواهان حقیقی کیانند و حامیان استبداد و خودکامگی و سرکوب چه کسانی هستند اگرچه کار از کار گذشته بود.
اگر به شهادت تاریخ، آن روزگار، امثال حسینقلی خان نواب و میرزا یحیی دولت آبادی منشیان سفارت انگلیس، در جواب عدالت خانه خواهی متحصنان، لفظ مشروطه را به آنها القا می کردند، امروز هم جماعتی می کوشند با پس زدن میراث اسلامی- ایرانی، مدرنیته- سکولار و لیبرال- دموکراسی لائیک را به خورد مردمی دهند که حداقل از یکصد سال پیش برای استقلال و عدالت و آزادی جنگیده و آمال خود را با انقلاب اسلامی عجین یافته اند. بی خود نیست که تا از مردم سالاری دینی، از عدالت و از استقلال در برابر ابرقدرت ها و اجانب سخن گفته می شود، جماعت شیفته و مرعوب غرب ابرو درهم می کشند. پیداست تا مرزها شفاف باشد، نمی توان سیطره و سلطه اجنبی را بازگرداند. و نیز، بی دلیل نیست جماعتی که سنگ مدرنیته و تجدد غربی را به سینه می زنند، هرگز کفایت پاسخ به این سؤال را ندارند که این همه جنایت و نسل کشی و غصب و جنگ و تجاوز در جهان به نام مدرنیته و دموکراسی و حقوق بشر چرا؟!
استیلا و تغلب و بی اخلاقی و لذت طلبی و اباحه گری ذات غرب جدید است و آیا از چنین اردوگاهی می توان توقع برابری، حقوق بشر، کرامت انسان و احترام به حقوق همنوع داشت؟ جریان روشنفکری غربزده تا دل به جلوه های فریبای غرب سپرده و عقل از کف نهاده و دست به نشانه تسلیم در برابر مدرنیته و آثار آن بالا برده، نمی تواند ادعای استقلال سیاسی و فکری، نقادی و روشنفکری و پرسشگری، و دفاع از ملت و هویت و آیین بومی خویش داشته باشد. سرسپردگی و عقل؟! شیفتگی و نقادی؟ مرعوبیت و استقلال؟ دلدادگی و پرسشگری؟ ستایش عاشقانه و مقاومت؟ نه، به یقین از چنین جریانی؛ چنین توقعی نباید داشت. به قول شاعر:
رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطرخواه اوست
روزی دفاع از ملیت در برابر دین (ناسیونالیسم) و روز دیگر تمسخر استقلال ملی به اعتبار استراتژی سلطه جویانه جهانی سازی و دهکده جهانی. روزگاری نفی دین و اعلام شعار جدایی دین و سیاست و نفی نگرش ایدئولوژیک و روزگاری دیگر، اعلام لیبرالیسم به عنوان آخرین و تنها ایدئولوژی برتر در پایان تاریخ و ترور شخصیت هرکس که در برابر لیبرالیسم پرسش داشته باشد؛ درست مانند رفتار آقای بوش که گفت هرکه با ما نیست و لیبرال- دموکراسی را نمی پذیرد، تروریست و در محور شرارت است. و البته ما از جماعتی که از مهد تا لحد به آداب استعماری تأدیب و تربیت می شوند و تار و پود فکر و جان و شخصیت آنها تماماً آمریکایی و اروپایی است هیچ توقعی نداریم که شرقی، ایرانی و اسلامی بیندیشند و مردم خویش را محترم شمارند چندان که چنین نکرده‌اند.
مردم در پی یکصد سال کش و قوس با غرب، اینک فرقه روشنفکری لائیک و وسترن را فقط دیلماج طرف مقابل می شناسند و بس.