تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۱۰۳۲۵۲

نویسنده: جان پرکینس / مترجم: توحید احمدی
بعدازظهر یکی از روزهای 1987 یک شریک سابق دیگرم در MAIN با من تماس گرفت و قرارداد مشاوره ای پرمنفعتی را با شرکت مهندسی SWEC Stone S Webster پیشنهاد داد. در آن زمان SWEC یکی از برترین شرکت های مهندسی و ساخت و ساز جهان و در حال تحکیم موقعیت خود در فضای درحال تغییر صنعت انرژی بود. رابط به من گفت که من می بایستی به شرکت زیر مجموعه جدیدشان، یک شاخه انرژی مستقل که به دنبال کمپانی هایی همچون IPS خودم شکل گرفته بود، گزارش دهم. از این که فکر می کردم این بار فعالیت در هیچ کدام از پروژه های EHM گونه بین المللی از من خواسته نشده است نفس راحتی کشیدم.
درواقع او به من گفت که انتظار نداشته باشم که کار زیادی انجام خواهم داد. من یکی از معدود افرادی بودم که یک کمپانی موفق مستقل انرژی را تأسیس و مدیریت کرده بودم و شهرت بسیار خوبی در صنعت داشتم. هدف اصلی SWEC استفاده از رزومه من و قرار دادن من در فهرست مشاورانش بود که امری قانونی و سازگار با استانداردهای صنعت به شمار می رفت. به خاطر این که به دلیل پاره ای شرایط، تصمیم به فروش IPS داشتم این پیشنهاد برای من بسیار جذاب بود. ایده پیوستن به SWEC که شرکتی پایدار بود و دریافت یک مقرری غیرعادی توجه من را به خود جلب کرد.
روزی که او من را به خدمت گرفت، مدیر اجرایی SWEC نیز من را به یک نهار خصوصی در بیرون دعوت کرد. سر نهار صحبت های غیررسمی رد و بدل شد و من در جریان بحث دریافتم که در ناخودآگاه خودم مایل به بازگشت به عرصه مشاوره، برای رهایی از مسئولیت های داشتن یک کمپانی پیچیده انرژی، مسئولیت بیش از صد نفر کارمند به هنگام ساخت یک نیروگاه و سر و کار داشتن با تعهدات ناشی از ساخت و عملیات نیروگاه ها هستم. قبلا به اینکه چطور می خواهم این مقرری ای که او به من پیشنهاد داده بود را خرج کنم، فکر کرده بودم. تصمیم داشتم، در کنار سایر کارها از این پول برای برپایی یک سازمان غیرانتفاعی استفاده کنم.
سر دسر میزبان موضوع کتابی که قبلا منتشر کرده بودم، عادت فارغ از استرس، را پیش کشید. به من گفت که چیزهای شگفت انگیزی را در مورد آن شنیده است. بعد، مستقیما در چشم هایم نگاه کرد و پرسید: «آیا در نظر داری که کتاب های جدیدتری بنویسی؟»
یک لحظه جا خوردم. ناگهان فهمیدم که همه این حرف ها درباره چه بود. درنگ نکردم. «نه، فعلا قصد انتشار هیچ کتابی را در حال حاضر ندارم.»
«خوشحالم که این را می شنوم. ما به حیطه خصوصی خودمان، دقیقا مثل MAIN اهمیت می‌دهیم.»
«می فهمم».
لبخندزنان عقب نشست. به نظر می آمد که آرام شده است. «البته، کتاب هایی مثل آخرین کتابت، در مورد نحوه کنار آمدن با استرس و مواردی از این قبیل کاملا پذیرفتنی هستند. گاهی اوقات آنها حتی می توانند به بهبود کار نیز بیانجامند. به عنوان مشاور SWEC، کاملا مجاز به انتشار چنین کتاب هایی هستی.» و در حالی که انتظار جوابی از من داشت، به من خیره شد.
«خوب است که این ها را اول کارم بدانم.»
«بله. کاملا قابل قبول است، هر چند نیازی به تذکر نیست که شما نامی از این کمپانی در کتاب هایتان نخواهید برد و چیزی در مورد مسائلی که با طبیعت این صنعت در این جا یا در هنگام کارتان در MAIN مرتبط است نخواهید نوشت و از مسائل سیاسی یا هر چیزی که به بانک های بین المللی و پروژه های رشد ارتباط دارد سخنی به میان نخواهید آورد.» به من خیره شد. «فقط به عنوان موضوعی در ارتباط با محرمانگی.»
«البته نیازی به تذکر نیست». به او اطمینان دادم. برای لحظه ای قلبم از تپش ایستاد. احساسی قدیمی، شبیه آنچه به هنگام سفر به اندونزی همراه هووارد پارکر، به هنگام رانندگی در پاناما به همراه فیدل و به هنگام نشستن در کافی شاپ به همراه پائولا داشتم دوباره برگشته بود. دوباره داشتم خیانت می کردم. این یک رشوه در معنای حقوقی نبود. آشکارا استخدام من از جانب آن شرکت برای قرار دادن نام من در فهرست کارکنانش و دعوت از من برای مشورت یا ظاهر شدن گاه به گاه در نشست ها موضوعی قانونی بود اما فهمیدم که هدف اصلی پشت این کار چیست.
او به من مقرری ای را پیشنهاد داد که برابر حقوق یک مدیر بود.
بعدازظهر که در فرودگاه برای بازگشت به فلوریدا منتظر نشسته بودم احساس یک روسپی را داشتم. حتی بدتر از آن، حس می کردم که به دخترم، به خانواده ام و به کشورم خیانت کرده ام. با این وجود گزینه های کمی برای انتخاب داشتم. می دانستم که اگر این رشوه را نپذیرم تهدیدها به دنبال آن آغاز خواهد شد.
فصل 30 - حمله آمریکا به پاناما
پاناما همچنان جایگاه ویژه ای در قلب من داشت. زندگی در فلوریدای جنوبی منابع اطلاعاتی زیادی را در مورد رویدادهای آمریکای مرکزی در اختیار من قرار می داد. جانشین توریجوس، مانوئل نوریگا بود. من هیچ گاه نوریگا را شخصا ملاقات نکردم. او در آغاز سعی در رفع مشکلات مردم فقیر و ستمدیده آمریکای لاتین داشت. یکی از مهمترین پروژه های او یافتن راهی برای ساخت کانال جدیدی با کمک مالی وتوسط ژاپنی ها بود. همانطور که انتظار می رفت این کار او با مقاومت شدید واشینگتن و کمپانی های خصوصی آمریکا مواجه شد. همانطور که خود نوریگا می‌نویسد:
وزیر کشور، جورج شولتز، یکی از مدیران سابق کمپانی چند ملیتی ساخت و ساز بچتل بود و وزیر دفاع ، کاسپر وینبرگر نیز قبلا معاون اول بچتل بوده است. بچتل برای کسب درآمدی معادل یک میلیارد دلار چیزی بهتر از کانال نمی توانست پیدا کند... دولت های ریگان و بوش از این ترس داشتند که مبادا ژاپن نیز به پروژه ای مشابه پروژه ساخت کانال دست یابد. این موضوع نه تنها به توجه نامربوط به موضوعات امنیتی، که به مسائل رقابت تجاری نیز مربوط می شد. شرکت های ساخت و ساز آمریکایی در مقابل از دست دادن میلیارد ها دلار ایستادند.
اما نوریگا به مرور به شهرت بدی دربارهء فساد و قاچاق مواد مخدر دست یافت وحتی مظنون به طراحی قتل یکی از رقبای سیاسیش به نام هوگو اسپادافورا شد.
نوریگا به خاطر رهبری نیروهای دفاعی 2-G پاناما، که در واقع شاخهء ملی CIA به شمار می رفت، مشهور شد. در این باره او روابط خود با رئیس CIA ویلیام.جی.کیس را گسترش داد. CIA از این ارتباط برای پیشبرد برنامه های خود در سرتاسر دریای کارائیب و آمریکای جنوبی و مرکزی استفاده کرد. به عنوان مثال هنگامی که دولت ریگان می خواست از قبل در مورد حمله آمریکا به گرانادا به کاسترور هشدار بدهد، کیسی از نوریگا خواست که به عنوان یک پیک عمل کند. کلنل به سیا در نفوذ در کارتل های مواد مخدر کلمبیا و دیگر کارتل ها کمک کرد.
در 1984 نوریگا به عنوان ژنرال و فرمانده کل نیروهای دفاعی پاناما منصوب شده بود. گزارش شده است آن سال هنگامی که کیسی وارد فرودگاه پاناما شده و با فرمانده محلی سیا ملاقات کرد از اوپرسید « پسرم کجاست؟ نوریگا کجاست؟» و هنگامی که نوریگا به واشنگتن رفت آن دو در خانه کیسی با هم به صورت خصوصی دیدار کردند. سالها بعد نوریگا پذیرفت که ارتباط نزدیک او با کیسی به او احساس شکست ناپذیری داده بود. او باور داشت که CIA، همانند 2-G، قویترین شاخه حکومت کشور است. او قانع شده بود که با وجود موضعش در مورد پیمان کانال پاناما و پایگاه های نظامی ایالات متحده در حوزه ء کانال، کیسی از او حمایت می‌کند.
نوریگا به عنوان سمبل فساد و تباهی به حساب می آمد. رسوایی او زمانی کامل شد که نیویورک تایمز در 12 جون 1968، در مقاله ای در صفحهء اول خود تیتر زد « مرد قدرتمند پاناما در تجارت مواد مخدر و پول کثیف». این افشاگری که توسط گزارش برنده جایزه پولیتزر نگاشته شده بود ادعا کرد ژنرال شریک غیر قانونی و مخفی چندین فعالیت تجاری آمریکای لاتین، جاسوس دو جانبهء کوبا و ایالات متحده، کسی که فرمان قتل و سربریدن هوگو اسپادافورا را صادر و شخصا مهمترین شبکهء مواد مخدر پاناما را برعهده داشت بود. مقاله چهره ای منفور از ژنرال را تصویر می کرد که روز بعد، در قسمت دومش، با جزئیات بیشتری همراه شد.
در کنار مشکلات دیگر، نوریگا در انقیاد رئیس جمهوری از ایالات متحده بود که ازمشکل تصویر، آنچه که روزنامه نگاران به عنوان«فاکتور ضعف» جورج. اچ. دبلیو. بوش می نامیدند رنج می برد. این موضوع هنگامی بیشتر اهمیت می یافت که نوریگا با توسعه مدرسه آمریکایی به مناسبت پنجاه سالگی اش مخالفت کرد. خاطرات ژنرال، نکات جالبی دارد:
آنها با این استدلال که آمادگی های جنگی در حال گسترش ایالات متحده در آمریکای مرکزی وجود مدرسهء آمریکاییها را همچنان اقتضا می کند، خواستار توسعه یا مذاکرات دوباره در مورد احداث آن بودند. اما مدرسهء آمریکایی ها مایهء شرم ما بود. ما نمی خواستیم آموزشگاه جوخه های مرگ و نیروهای نظامی سرکوبگر راست گرا در خاک ما قرار داشته باشد.
همانطوری که جهان از قبل پیش بینی کرده بود، در 20 دسامبر 9891 ایالات متحده با آنچه که به عنوان بزرگترین حمله هوایی علیه یک شهر از زمان جنگ حهانی دوم گزارش شد به پاناما حمله کرد. حمله ای غیر منتظره به یک شهر غیر نظامی. پاناما و مردمش هیچ گونه خطری را برای ایالات متحده یا هیچ کشور دیگری ایجاد نمی کردند. سیاستمداران، دولت ها، و مطبوعات سراسر جهان این کار ایالات متحده را به عنوان نقض آشکار قوانین بین‌الملل محکوم کردند.
آیا این حمله بر علیه کشوری صورت گرفته بود که کشتار جمعی یا سایر جرایم حقوق بشری - همانند آنچه پینوشهء شیلی، استروسنر پارا گو ئه، سوموسای نیکاراگوئه، دآئبویسون السالوادور یا صدام عراق مرتکب شده بودند - انجام داده بود. پاناما هیچ کدام از این کارها را نکرده بود، آن کشور تنها در مقابل خواسته های یک مشت سیاستمدار قدرتمند و مدیران شرکت های بزرگ ایستاده بود. پاناما بر پیمان کانال ایستادگی کرده بود، با اصلاح طلبان سوسیالیست گفتگوهایی برگزار کرده بود و امکان ساخت کانال جدید با تامین مالی کمپانی های ساخت و ساز ژاپنی را بررسی کرده بود و در نتیجه متحمل عواقب مخربی شد. همانگونه که نوریگا می‌نویسد:
می خواهم این نکته را آشکار کنم که جریان بی ثبات سازی که از 1986 توسط آمریکا آغاز شد و با حمله به آمریکا در 1989 پایان گرفت، نتیجه رد هر سناریویی از جانب ایالات متحده بود که آینده کنترل کانال پاناما را در دستان حکومت مستقل پاناما - با پشتیبانی ژاپن - ممکن می ساخت. شولتز و وینبرگر در پوشش منافع عمومی و به کمک ناآگاهی عمومی در مورد منافع اقتصادی شان، در حال به راه انداختن پروپاگاندایی برای سرنگونی من بود.
واشنگتن دلیل حمله را یک نفر اعلام کرد. تنها دلیل ایالات متحده برای فرستادن زنان و مردان جوان آمریکایی که زندگی و جان خود را برای کشتن مردم بیگناه، شامل تعداد ناگفته ای از بچه ها، و به آتش کشیدن بخش اعظمی از پاناما سیتی، به خطر می افکندد نوریگا بود. او به عنوان چهره ای شیطانی، دشمن مردم وغول قاچاق مواد مخدر بهانه به دست دولت آمریکا داد که به کشوری با دو میلیون سکنه - که اتفاقا در ارزشمندترین قطعات زمین سکونت داشتند - حمله کند.
حمله، من را به افسردگی سالهای گذشته برگرداند. می دانستم نوریگا محافظانی داشت و نمی توانستم باور کنم که آنها نمی توانستند او را همچون رولدوس بکشند. به نظرم بیشتر این محافظان توسط پرسنل نظامی ایالات متحده آموزش دیده بودند و با دریافت پول می توانستند یا نگاهشان را به جای دیگر برگردانند یا اینکه خود او را بکشند.
بیشتر در مورد حمله فکر و مطالعه کردم. قانع شدم که این موضوع نشان دهنده بازگشت سیاست آمریکا به روش های قدیمی امپراتوری سازی بود. اینکه دولت بوش نسب به دولت ریگان در نشان دادن این نکته به جهان که در کاربرد زور برای نیل به اهداف خود درنگ نخواهد کرد، مصمم تر بود. همچنین به نظر می رسید هدف از حمله به پاناما، علاوه بر ایجاد یک دولت دست نشانده طرفدار آمریکا، ترساندن کشورهایی همچون عراق برای تسلیم شدن بود.